Cialis (Tadalafil) 20mg rezeptfrei in Deutschland kaufen tadalafil 20mg |tadalafil kaufen | 100% gnstigsten Preis fr Cialis tadalafil 20mg Cialis (Tadalafil) 20mg rezeptfrei in Deutschland kaufen tadalafil 20mg |tadalafil kaufen | 100% gnstigsten Preis fr Cialis tadalafil kaufen Cialis (Tadalafil) 20mg rezeptfrei in Deutschland kaufen tadalafil 20mg |tadalafil kaufen | 100% gnstigsten Preis fr Cialis cialis 20mg Kamagra kaufen in Deutschland Kamagra bestellen online kamagra kaufen KAMAGRA ORIGINAL Deutsch Online Store: diskrete Lsung fr Erektionsstrungen: Kamagra (Generic Viagra), Apcalis (Cialis) - zuendstoff.at kamagra original Acquisto Kamagra prezzo basso 50/100mg online in Italia, Kamagra Italia kamagra italia Levitra Generico in farmacia Italiana online al migliore prezzo levitra prezzo

امید - امید - نظر http://omied.de Mon, 16 Sep 2019 08:32:59 +0000 Joomla! - Open Source Content Management fa-ir اخلاق و سیاست: نقدی بر"هسته ی تلخِ" آهنگر http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1725:2016-10-14-19-42-49&Itemid=367 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1725:2016-10-14-19-42-49&Itemid=367

 

توضیح سایت:

رفیق جهانگیر محبی مطلب زیر را پیش از ارسال آن برای انتشار همراه با یادداشتی خطاب به رفقا بهمن شفیق و وحید صمدی برای سایت امید ارسال کرده بود و اظهار داشته بود که چنانچه رفقا سؤال یا پیشنهادی دارند قبل از انتشار با ایشان در میان بگذارند. بهمن شفیق و وحید صمدی نیز در مقابل طی یادداشتهائی جداگانه نظر خود را به اطلاع رفیق جهانگیر رساندند. از قرار رفیق جهانگیر ادامۀ مباحثه را لازم ندانست و تصمیم به انتشار علنی مطلب گرفت. ایشان در ارسال بعدی مطلب در یادداشتی خطاب به سایت متذکر گردید که: "با سلام، برحسب عرفِ روزنامه نگاری،مطلب ذیل را در سایت امید منتشرکنید".

انتشار مطلب حاضر اما نه به دلیل "عرف روزنامه نگاری" بلکه به دلیل اهمیت مباحثه صورت میگیرد. رجوع به "عرف روزنامه نگاری" هنگامی مصداق می یابد که روزنامه یا سایتی حقی را از کسی ضایع نموده و یا نسبت نادرستی به شخص حقوقی یا حقیقی داده باشد. هیچکدام از این دو در مورد رفیق جهانگیر و داستان هستۀ تلخ صدق نمی کند. رفیق نیازی هم به یادآوری "عرف روزنامه نگاری" به ما نداشت و می توانست مطمئن باشد که ما مطلب ایشان را درج خواهیم کرد.

همراه با مطلب انتقادی رفیق جهانگیر، نامه های رفقا بهمن شفیق و وحید صمدی و همچنین متن مباحثه ای را نیز درج می کنیم که در فیس بوک صورت گرفته و رفیق وحید در نامه اش به آن اشاره داشت.

تحریریه امید

 

جناب آقای آهنگر چندی پیش مطلبی نوشته است؛با عنوان"هسته ی تلخ" که دربخشِ"هنر و ادبیاتِ"؛سایت امید( ارگانِ رسمی تدارک کمونیستی) درج و قابل دسترسی است.

مقاله ی فوق آراسته شده است؛به تابلویِ زنِ عریان تا ازاین طریق کمکی هم به صنعتِ پورنوگرافی شده باشد.

پرسش اینست؛؟

آیا وجود تابلوی زنِ عریان باعث شده تا مقاله ی آهنگر دربخشِ"هنروادبیات" درج شود یا به دلیلِ شیوه نگارشِ آن؛ویا هردو مورد،"امید" را به چنین تصمیمی وا داشته است.؟

جالب است بدانیم که همین یارانِ آهنگر،زمانی به درستی به عریان شدن زنانِ حزب کمونیست کارگری،درمقابل سفارتخانه های حکومت اسلامی دراروپا،به نقض حقوق زنان اعتراض داشتند.

پرسش اینست؛؟

چه تفاوتی بینِ زنانِ عریان وجود دارد؟نظام سرمایه داری دربخشِ صنعتِ پورنوگرافی،زن را عریان کرد.

حال این زنِ عریان  چه درتابلوی نقاشی باشد،چه درمقابلِ سفارتخانه های حکومتِ اسلامیِ ضد کارگروضد زن.

یارانِ آهنگردرپاسخ به پرسشِ فوق،درذیلِ مقاله اش دربخش کامنت می گویندنقاشِ تابلوی زنِ عریان یک کمونیستِ مکزیکی است.

به استدلال یارانِ آهنگر،بیشترتعمق کنیم.گویا هرکسی ادعای مرام کمونیسم را داشت،باید بدون تردید؛مُهرِتائید برکارش زد. دوستان یادشان رفته که زمانی فرخ نگهدار- دبیراول سازمان فدائیان هم خود را؛کمونیست بحساب می آورد ودیدیم که ازکجا سردرآورد.

براستی مگر قرار براین نیست؛که آهنگر پُتکش را برسرِ سرمایه داران زالوصفت فرود آورد.

پس چگونه است؛که آهنگرِ"امید" پتکش را برسرِ کُلِ چپ فرود آورده است.؟

آیا منظورِآهنگر ویارانش از هنروادبیات،همان هنروادبیاتِ کارگری است.؟

آهنگر می گوید:

چرا منو آموزش نمیدی رفیق علی؟

همه چیز در هاله ای از ابهام و گنگی محسوسی اتفاق میافتاد. اینکه آنوقت شب آنجا چه میکردم؟ اینکه چرا فریده، مرا به داخل اطاق کشیده و اینکه چرا حسن، شوهرفریده، خانه نبود؟ اما داغی و لطافت دستان فریده را حس میکردم. از لحن ظریف و طنین عشوه آلود صداش  وناز و کرشمۀ حرکات او یک حال خاصی به من دست میداد، یک حالتی که فقط میتوانستم آن را حس کنم اما بازگو کردنش برایم ساده نیست. آهسته، طوری که فقط خودش بشنود پاسخ دادم.

آیا آهنگر درپاراگراف فوق، با بکاربردنِ واژه "رفیق" تلویحأ به خواننده خط نداده است؛که بازیکنانِ نمایشنامه اش کمونیست هستند.؟؛تا ازین طریق چهره کمونیست ها را خدشه دار کند؟

آهنگر در بخشِ دیگری از پورنونگاریِ خود می گوید:

لحظه ای خود را ازمن جدا کرد و توی چشم هایم خیره شد ودوباره با ولعِ تمام درآغوشم کشید؛ولب هایم را مکید.حالا دیگرداغیِ تنش را حس می کردم ومیل به آمیزش با او درونم زنده شد؛و در هم آغوشی همراهی اش می کردم. یک وقتی روی فرش فرود آمده وچند باربه طرفین غلط زدیم؛تا اینکه او روی من ثابت ماند.تنش را با حرص وآزی سیری ناپذیربه بدنم می مالید ومن چه مستانهاین مالش را پذیرا بودم.

نفس زنان وعرق ریزان روی رانهای داغِ من نشست ومرا ازدستانم به سمت خود کشید وسرم را رویپستان های سفت وقلقلی اش چسباند و گفت:

خودت را راحت کن عزیزم..... رفیقم..... خودت رو توی آغوش خودم راحت کن.

جناب آقای آهنگرِ زشت کلام نمایشنامه اش را چنین ادامه می دهد:

و من خود را راحت کردم.گرم ولذیذ ودلچسب وطولانی.انگار که میلی به قطع این فورانِ نشاط انگیزنداشته باشم،دست دورکمرش حلقه کردم وبا همه توان اورا به خود فشردم وهرآنچه درچنته داشتمبیرون ریختم.هن هن کنان سر رویِ سینه اش نهادم و اندکی بعد اوگذاشت که به پشت روی فرش سقوط کنم.

اینجا چه غلطی می کنم؟این چه حماقتی بود که دچارش شدم؟حالا جواب حسن را چه باید بدهم؟

به سرعتِ برق یادداشت هایی که ازنشریه ی تئوریکِ سازمان برداشته بودم،افتاده وبه همان سرعتبهانه ای برای حضورِ بی موقع خویش یافتم.

دست روی اندام سردم چرخاندم تا ازماجرا مطمئن شوم.دستم توی مایع لزج وچسبنده ای فرورفت.

آنچه را درفوق ملاحظه کردید را ازنشریاتِ متعلق به"هالیوود"ویا"پلی بوی" استخراج نکردم.

این سخنانِ مستهجن و نسنجیده،این هرزه نگاری،توسط یک" فعالِ کارگری" نوشته شده است؛تا آرمان هایوالای کمونیستهای پیش وبعداز قیام57 را بی عتبار کند.

آیا واژگانِ"رفیق"،"نشریه تئوریک"،"سازمان" درنمایشنامه یِ آهنگر درواقع اسمِ رمزِکمونیسم ستیزی نیست؟

پرسش اینست؛؟

آیا زنان و مردانِ عضوِ احزاب،سازمانها و گروه های سیاسی،بجای مطالعه ی نشریات تئوریک،بحث وگفتگو وفعالیت سیاسی،آنگونه فکر و عمل می کردند که آهنگر درنمایشنامه ی هسته تلخ مطرح کرده است.؟

پورنونگاریِ جناب آقای آهنگر در بخشِ"هنروادبیاتِ" سایت امید درج شده است.

پرسش اینست؛؟

این چگونه هنروادبیاتی است؛که قلبِ کمونیست ها را نشانه رفته است؟

بدون تردید،احزاب،سازمان ها و گروه های چپ،قابلِ نقد و بررسی اند.اما اینکه کسی ازراه برسد و به چشمِکُلِ چپ خاک به پاشد،هیچ معنایی جز فاصله گرفتن ازاخلاق،مسئولیت و تعهد ندارد.

وختمِ کلام اینکه:

آهنگر،حق ندارد به اخلاق که تنها اندوخته کارگران است؛خیانت کند!

چهاردهم مهر1395

جهانگیر محبی

پاسخ بهمن شفیق

رفیق جهانگیر عزیز سلام. حتما مایلم در این زمینه بیشتر گفتگو کنیم. فکر نمی کنم هیچکدام از رفقا مشکلی با درج یادداشت شما در سایت داشته باشند. فعلا البته این کار مقدور نیست. بخش ادمین سایت چند روزی است که دچار نقض فنی شده است و نمی توانیم مطلب تازه بگذاریم. داریم تلاش میکنیم که مشکل را برطرف کنیم.

در مورد داستان نخست چند ملاحظۀ کوتاه. بحث مفصل تر بماند برای بعد.

اول تصویر انتخاب شده برای داستان به هیچ وجه پورنوگرافیک نیست. پورنوگرافی به تصویر کشیدن عمل جنسی بدون هیچگونه شائبه ای از عشق است. هم تصویر انتخاب شده برای داستان و هم خود داستان مالامال از عشق اند. یک بار دیگر و بدون چنین پیشداوری به آن تصویر نگاه کن. مالامال از زیبائی است.

دوم تفاوت عظیمی است بین سکسوالیته با لخت شدن در ملأ عام و آن هم برای مقاصد سیاسی. این دومی در مقوله اکسیبشنیسم یا تن نمائی قرار می گیرد که جریان مورد اشاره شما متخصص نوع سیاسی اش هم هست.

سوم اگر دقت کرده باشی مدتهاست که هالیوود سکس به عنوان تجلی عشق را کنار گذاشته است. حتی شبکه های تلویزیونی پر نفوذ که تا بیست سال پیش کلی فیلم سکسی نشان می دادند و در میانشان فیلمهای خوبی هم بود (مثل فیلمهای ساخته شده بر اساس داستانهای گی دو مو پاسان) الآن سالهاست که این را گذاشته اند کنار. جای سکس را قتل گرفته است. یک عامل مهم در این تحول بحران سکسوالیته است که هم دامنه همجنسگرائی را وسعت داده و هم صنعت پورنو را به یکی از پولساز ترین صنایع تبدیل کرده. این البته بحث مفصلی است.

چهارم به روند تحول کاراکترهای داستان نگاه کن و نه این که در این یا آن لحظه چه از فکرشان گذشت و چه خواب دیدند و چطور آن را بیان می کنند. در روند تحول کاراکترهای داستان است که به عظمت کار این انسانهای زمینی پی میبری. همانهائی که به "گناه" نیز آلوده اند. و یا حتی می فهمی که چرا انسانهائی هم سقوط می کنند.

پنجم نامه ات را برای رفیق نویسنده هم میفرستم. اما تصور میکنم او را با کس دیگری اشتباه گرفته باشی. تصور نمی کنم که در آکسیونهای مورد نظر تو شرکت داشت.

همانطور که بالاتر گفتم، حتما درباره این موضوع بیشتر حرف خواهیم زد. این چند ملاحظۀ کوتاه را نوشتم تا فعلا باب گفتگو باز شده باشد. نمی دانم کار برطرف کردن اشکالات سایت چقدر طول می کشد. امیدواریم که تا حداکثر یک هفتۀ دیگر کارش تمام شود.

ارادتمند

بهمن

پاسخ وحید صمدی

رفیق جهانگیر عزیز

با خواندن ای میل شما چند نکته هم به نظر من رسید که دوست داشتم با شما در میان بگذارم.

نه عشق و نه سکس در اخلاق کمونیستی هیچگاه از حرمتی مذهبی برخوردار نبوده و سخن گفتن از آن ها یا تصویرسازی و تصویرپردازی از آن ها حرام اعلام نشده است. آن چه در اخلاق کمونیستی مذموم است به کالا تبدیل کردن بدن و عواطف انسان است. به خدمت گرفتن بدن زن به عنوان ابزاری سیاسی برای پیشبرد مقاصد نیز از این جمله است. اما اگر قرار بر این باشد که مسئله عشق و سکس را از ادبیات و هنر کنار بگذاریم نه تنها باید از بخش بزرگی از شاهکارهای ادبی و هنری بشر صرفنظر کنیم بلکه بخش بزرگی از هنر کمونیستی یا چپ را نیز باید به نادرست ضاله اعلام و معدوم کنیم.

به نظر من هدف هنر به طور عام و ادبیات داستانی به طور خاص برخلاف مذهب، کتمان یا چشم پوشی از واقعیات زنده، نیازها، لذت ها، عواطف، ترس ها، مصیبت ها، پیکارها، خشم ها، و ضعف های انسان ها نیست. همان طور که بدون این ها زندگی بی معناست؛ با حذف این ها هنر هم معنایی نخواهد داشت. کار هنر و ادبیات کارگری نه پنهان کردن این ها و یا احتراز از بیان آن ها بلکه ارائه تصویری عمیق تر از آن ها و نشان دادن تاثیری است که مناسبات حاکم در ضایع کردن، بی معنا کردن و تخریب این زندگی و احساسات انسانی بازی می کند. و این امر نه فقط در درون طبقه حاکم و در روابط بین طبقات بلکه در درون طبقه کارگر نیز جریان دارد. چشم پوشی از این رویکرد باز با واقعیت ها در هنر و خودداری یا ممانعت از نقادی و افشای محتوی درونی آن ها، هنر را به آلت دست دولت ها و یا به ابزار دست احزاب تبدیل خواهد کرد.

به نظر من داستان های آهنگر در عین نگاه لطیف به روابط عاطفی و جنسی انسان به خوبی پرده از روی روابط کار و سرمایه بر می دارد و تاثیرات آن را نه تنها در روابط میان انسان هایی از طبقات گوناگون، نه تنها در روانشناسی و زندگی طبقه حاکم بلکه در به اسارت گرفتن عشق، روابط جنسی و زندگی کارگران نیز عیان می کند.

از آن جا که باور دارم که داستان های آهنگر باب جدیدی را در ادبیات کارگری باز خواهد کرد، مطمئنم که این آخرین گفتگو درباره ی آن ها نخواهد بود.  در زیر برایت گفتگویی را که در فیس بوک در مورد همین داستان صورت گرفته و توسط یکی از رفقا برایم ارسال شده جهت اطلاع برایت می فرستم.

رونوشت این ای میل را برای رفیق نویسنده داستان هم می فرستم.

مخلص

 

وحید صمدی

]]>
امید: نظر Fri, 14 Oct 2016 19:30:54 +0000
مصیبتی بنام اصلاح طلبان http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1719:2016-09-27-19-31-36&Itemid=367 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1719:2016-09-27-19-31-36&Itemid=367

گروه اصلاح طلبان که بعد از روی کار آمدن دولت خاتمی با تشکیل چند حزب وگروه به وجود امدند در فضای سیاسی ایران فراز وفرودهایی داشته اند.اما آنچه مراد منست اینست که این گروه بنام اصلاح طلبی لطمات فراوانی بر اقشار و گروههای مختلف و بخصوص طبقه کارگر وارد ساخته اند.اولا اینها خود را جز الیت جامعه می خوانند و نگاه تحقیر امیزی نسبت به طبقات فرودست و کلا کارگر دارند. هنوز جمله عباس عبدی در مورد انتخابات 88 از یادم نرفته است که"اگر رای ما همان 13میلیون باشد کیفیت رای ما از رای احمدی نژاد بالاتر است .چرا که آرا ما مملو از نخبه ودکتر ومهندس و غیره است" مفهوم مخالف ان اینست که آرا احمدی نژاد بی کیفیت است چرا که اقشار تهیدست و روستایی و کارگر ،مهمترین پایگاه رای ایشان بوده است.

از طرف دیگر، طیف چپ جمهوری اسلامی که امروز خود را اصلاح طلبان می نامند رادیکالترین جناح در دوران پسا انقلاب بودند که در بعضی از زمینه ها دست به اعمال رادیکالی زدند که حتا امروز هم مورد نقد جامعه و بعضی از جناحهای حاکمیت است. با این همه ،این افراد ضمن تایید و توجیه رفتارهای سیاسی رادیکال خود در گذشته ،حالا اصلاح طلب و دموکراسی خواه و پایبند به ارزشهای حقوق بشر شده اند که بنظر من درین ادعا ،یک تضاد عمیق نهفته است.

در جنبه اقتصادی هم این گروه دچار یک دگردیسی تاریخی شده است. همانطور که گفته شد طیف چپ در دوران انقلاب و جنگ ،طرفدار اقتصاد دولتی و سوسیالیسم اقتصادی و ملی کردن صنایع بودند که نمود آنرا در دوران جنگ در اقتصاد کوپنی میتوان ملاحظه کرد. با این حال ،امروز اصلاح طلبان با چرخشی 180درجه ای در زمینه مناسبات اقتصادی بشدت پرو غرب و طرفدار مناسبات سرمایه داری هستند . که اعمال دولت یازدهم در زمینه اقتصادی ،مانند ازاد سازی اقتصاد،کوچک کردن حجم دولت،خصوصی سازی های گسترده ،تلاش در جهت تغییر قانون کار بنفع سرمایه دآران وکارفرمایان و کلا هماهنگی با اقتصادی جهانی ازین تغییر مکتب اقتصادی حکایت می کند.

در زمینه مسائل اجتماعی و سیاسی هم اصلاح طلبان با مصادره به مطلوب کردن سایر جریانات وجنبشهای اجتماعی ، مانند جنبش زنان و جنبش دانشجویی ،ضمن ابزار کردن این جنبشها در بازیهای سیاسی خود ،موجبات نابودی این جریانات را فراهم کردند.جریاناتی که می توانست مسائل مربوط به این اقشار را در فضای بهتری ارتقا دهد. کمااینکه این اصلاح طلبان که در انتخابات 88جنبش سبز را پدید آورده بودند با امنیتی کردن فضای سیاسی جامعه ،اولا جنبش هایی مانند جنبش زنان ودانشجویی را در درون خود هضم کردند ونابود ساختند بطوریکه امروز هیچگونه (و یا کمترین) اثری از آنها باقی نمانده است و ثانیا با امنیتی کردن فضای سیاسی، هزینه حرکت های اجتماعی در زمینه بهبودی وارتقا سطح زندگی را بشدت بالا برد. بطوریکه امروز، هزینه یک فعال کارگری بخاطر فعالیت در جهت ساختن یک زندگی شایسته تر ،بسیار بالا تر رفته است. همین طور در مورد جنبش زنان و غیره . همه اینها دست پخت اصلاح طلبان و جنبش سبزها بود.

در خاتمه، بنظرمن طرح ادعاهایی مانند دموکراسی خواهی و حقوق بشر و توسعه سیاسی ،از طرف این گروه را صادقانه و خیرخواهانه نمی دانم.همانطور که گفته شد آنها در عین تایید تندروی های گذشته خود ،امروز میانه رو و اصلاح طلب شده اند. از طرف دیگر ،هیچ گاه هم اعلام نکرده اند که اصلاح طلب یعنی چه؟ و قرار است که چه چیزی را اصلاح کنند؟ چارچوب اصلاحات کجاست؟ و ازین حرفها. کما اینکه در دوران دولت خاتمی هم بزرگترین حزب اصلاح طلب،یعنی جبهه مشارکت ، تبدیل به بنگاه کاریابی شده بود. بیشترین وزرا و مدیرکل ها و روسای بانکها و ادارات ازین حزب بودند.همه اینها نشان میدهد وجود اصلاح طلبان مصیبتیست برای جامعه به طور اعم وبرای طبقه کارگر بطوراخص. چرا که در زمان دولتهای نزدیک به اینها ،اوضاع زندگی ومعیشت کارگران وضعیت ناگواری پیدا می کند.

رضا رخشان

6/7/1395

 

]]>
امید: نظر Tue, 27 Sep 2016 19:29:40 +0000
ملاحظه ای بر «یک ملاحظۀ بغایت نادرست» http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1712:2016-09-15-18-45-31&Itemid=367 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1712:2016-09-15-18-45-31&Itemid=367

پس از خواندن قسمت اول و دوم مقالۀ «کاپیتال کسب و کار من است»، لازم دیدم که در مورد «یک ملاحظۀ بغایت نادرست» بهمن شفیق توضیحاتی بدهم؛ ملاحظه ای که به راستی من را متحیّر و شگفت زده کرده است.

اما پیش از ورود به بحث اصلی، جا دارد به نکتۀ مهمی اشاره کنم. و آن این که مقالۀ «نقدی بر ترجمۀ جلد دوم سرمایه» در اصل در ماهنامۀ «جهان کتاب» (سال بیستم، شمارۀ 10، دی 1394) منتشر شده است. ماهنامۀ «جهان کتاب» یکی از معتبرترین نشریات ادبی ـ فرهنگی ای است که در ایران چاپ می شود، و طبعاً علاوه بر چهارچوب های حرفه ای خودش، ملزم به رعایت برخی چهارچوب های کلی رایج در فضای فرهنگی ایران است. بنابراین نباید انتظار داشته باشیم مقاله ای که برای انتشار در نشریۀ مذکور نوشته شده است به همان سبک و سیاقی نوشته شود که مقالات نشریات حزبی نوشته می شوند. و اساساً مقالات علمی، فارغ از این که در چه نشریه ای منتشر می شوند، سبک و سیاق خاص خود را دارند.

اکنون برویم سر اصل مطلب. رسم بر این است که وقتی در کتاب یا مقالۀ خود حرفی را به کسی نسبت می دهیم، عین گفتۀ آن شخص را نیز نقل کنیم تا ادعایمان مستند شود. اما بهمن شفیق متأسفانه در مقالۀ خود در دو مورد بدون این که از من نقل قولی نماید، سخنانی را به من نسبت می دهد که به هیچ وجه صحت ندارد.

در مورد اول بهمن شفیق گفته است که «فراهانی از زحمات مرتضوی قدردانی نیز می کند». در این جا وارد این بحث نمی شوم که آیا باید از زحمات مرتضوی قدردانی کرد یا نه. مطلبی که در این جا باید به آن اشاره کنم این است که من در مقالۀ «نقدی بر ترجمۀ جلد دوم سرمایه» در هیچ جا از زحمات مرتضوی قدردانی نکرده ام. من در مقالۀ مذکور پس از برشمردن دلایل خود، گفته ام که «متأسفانه این ترجمه در مجموع ترجمۀ خوبی از آب درنیامده است و نه انتظارات محققان را آن طور که باید و شاید برآورده می سازد و نه می تواند منبعی کاملاً موثق برای محصلان باشد». بهتر بود که بهمن شفیق به جای این که بگوید «فراهانی از زحمات مرتضوی قدردانی نیز می کند»، بخش پایانی مقالۀ من را به طور کامل نقل می کرد تا خوانندگان خودشان بتوانند قضاوت کنند که ارزیابی کلی فراهانی از ترجمۀ مرتضوی چگونه است.

مطلب دیگری که بهمن شفیق به طرزی «بغایت نادرست» به من نسبت می دهد و اهمیت اش به مراتب بیشتر از مورد اول است و باعث شده است که من این مقاله را بنویسم، این است که بنا به ادعای بهمن شفیق فراهانی علت اشتباهات مرتضوی را اشتباهاتی می داند که گویا انگلس در ویرایش جلد دوم سرمایه مرتکب شده است. بهمن شفیق می گوید مطالعۀ مقالۀ فراهانی فرحبخش است (که نظر لطف ایشان است) اما این فرح و نشاط «با ملاحظه ای بغایت نادرست از سوی فراهانی تیره می شود». و منظور بهمن شفیق از این ملاحظۀ «بغایت نادرست» عبارت است از «ملاحظۀ فراهانی در نسبت دادن اشتباهات مرتضوی به فریدریش انگلس». یعنی بنا به ادعای بهمن شفیق، فراهانی علت اشتباهات مرتضوی را اشتباهاتی دانسته است که گویا انگلس در ویرایش دست نوشته های جلد دوم سرمایه مرتکب شده است. اما متأسفانه در این جا نیز بهمن شفیق برای اثبات ادعای خود هیچ نقل قول مستقیمی از من به عمل نیاورده است و مشخص نکرده که من در کدام بخش از مقالۀ خود چنین حرفی زده ام.

من در ابتدای مقالۀ «نقدی بر ترجمۀ جلد دوم سرمایه» گفته ام که «من فقط ترجمه ای را که مترجم [یعنی حسن مرتضوی] از متن ویراستۀ انگلس (که به عقیدۀ ایشان «ویراستۀ» انگلس است، یعنی به اصطلاح ویراسته است ولی در واقع گویا منعکس کنندۀ کژفهمی یا احتمالاً تحریفات انگلس در دست نوشته های مارکس است) انجام داده و در متن اصلی کتاب آورده است، مورد نقد و بررسی قرار داده ام و کاری به آنچه در حواشی کتاب تحت عنوان ترجمۀ متن دست نوشته های مارکس آمده است نداشته ام. نقد و بررسی این مورد اخیر، خودش مستلزم کاری مستقل است که من عجالتاً نه فرصت آن را دارم و نه آن را لازم می بینم».

به گمانم اگر کسی با دقت این قطعه را بخواند، متوجه منظور من می شود و به نادرستی برداشت بهمن شفیق از این سخنان من پی می برد.

موضوع از این قرار است که حسن مرتضوی در مقدمۀ خود بر ترجمۀ جلد دوم سرمایه، کلمۀ ویراسته را داخل گیومه قرار داده و به جای متن ویراستۀ انگلس گفته است متن «ویراستۀ» انگلس. من نیز در قطعۀ مذکور به همین مطلب اشاره کرده ام و گفته ام که به عقیدۀ حسن مرتضوی متن ویراستۀ انگلس متن «ویراستۀ» انگلس است، یعنی به عقیدۀ حسن مرتضوی متن ویراستۀ انگلس به اصطلاح ویراسته است، ولی در واقع گویا منعکس کنندۀ کژفهمی یا احتمالاً تحریفات انگلس در دست نوشته های مارکس است. و این به طور تلویحی یعنی این که به عقیدۀ من، بر خلاف عقیدۀ مرتضوی و ادعای «بغایت نادرست» بهمن شفیق، متن ویراستۀ انگلس متنی به راستی ویراسته و قابل اعتماد است.

من در بخش پایانی مقالۀ «نقدی بر ترجمۀ جلد دوم سرمایه» در مورد علت اشتباهات مرتضوی گفته ام که «در مورد علت و منشأ این اشتباهات نمی توان حکم قطعی ای صادر کرد. اما اساساً مهمترین عللی که موجب بروز این قبیل اشتباهات در ترجمۀ کتابی همچون کتاب سرمایه می شود، عبارت اند از: 1) عدم تسلط کافی به زبان مبدأ، 2) عدم تسلط کافی به موضوع کتاب. همچنین عدم دقت و تمرکز کافی نیز می تواند موجب بروز برخی اشتباهات بشود، اما در این جا نمی توان برای این علت نقشی تعیین کننده قایل شد. نقش ترجمه از زبان میانجی (زبان انگلیسی) را نیز در بروز این اشتباهات نمی توان خیلی زیاد دانست زیرا اولاً مترجم متنی را که از زبان انگلیسی ترجمه کرده بود، به طور کامل با متن آلمانی مقایسه کرده است، ثانیاً ترجمۀ انگلیسی مورد استفادۀ مترجم لااقل در 15 موردی که در این جا ذکر شده ترجمۀ کم اشتباهی بوده است. به هر حال من نه می توانم و نه موظفم که در مورد علت اشتباهات مترجم حکمی صادر کنم».

بنابراین روشن است که این ادعای بهمن شفیق که گویا فراهانی اشتباهات مرتضوی را به فریدریش انگلس نسبت می دهد، کاملاً بی پایه است و از سوء تفاهمی بغایت حیرت انگیز نشئت می گیرد.

 

سیاوش فراهانی

15 سپتامبر 2016

]]>
امید: نظر Thu, 15 Sep 2016 18:43:14 +0000
چرا من به روحانی رای نمی دهم؟ http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1711:2016-09-13-20-53-44&Itemid=367 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1711:2016-09-13-20-53-44&Itemid=367

دولت روحانی که بعد از شکست جنبش سبز و در زمانیکه سایه ناامیدی و سکوت بر طرفداران آنها حاکم بود واصلاح طلبان ناامیدانه تلاش می کردند تا با بازسازی توان از دست رفته خود ،دوباره به چرخه قدرت بر گردند و پنجه بر هر دیواری می کشیدند.کمااینکه رد صلاحیت بهت آور هاشمی رفسنجانی می رفت که اندک امیدشان هم از دست  برود اما با تایید صلاحیت  عارف و روحانی شانس آن را یافتند تا دوباره  به صحنه قدرت ورود کنند. جهت یک سو کردن توان خود در انتخابات و پرهیز از هرگونه ریسکی  ،عارف از صحنه کنار کشید تا راه برای روحانی باز شود.و این چنین بود که دولت یازدهم با اکثریت نچندان قوی به روی کار آمد.خط مشی این دولت با توجه به نزدیکی به مکتب اقتصادی دولت بااصطلاح سازندگی از قبل آشکار بود. منجمله  سیاستهایی مانند حل مسئله هسته ای ،که البته به انجام رسید.پیوستن به سازمان تجارت جهانی ، سازمان مبارزه با پولشویی و بازار ازاد و کلا نزدیکی به اقتصاد سرمایه داری جهانی از اهم آنها بود.

هر چند که در عمل وبه دلایل متعدد دولت در زمینه تغییر در جهت بهبودی اوضاع اقتصادی وسیاسی واجتماعی دستاورد قابل ملموسی نداشت. درین میان، حرکت سریع و کور در چرخش اقتصادی به سمت اقتصاد بازار ازاد، برای طبقه کارگر چیزی جز دشواریهای بیشتر ،حقوق پایینتر از خط فقر و رها سازی های اقتصادی (بنا به گفته آقای سید راضی نوری نماینده شهر شوش در مجلس)به اسم خصوصی سازی که حتا بدون رعایت مسائل بورکراتیک رایج در مناسبات بورژوازی صورت می گرفت ،نکته دیگری در بر نداشت.

دولت یازدهم گویا کارگران را بار گرانی بر دوش خود می داند. تلاش می کند که هرطور شده  به بهانه کوچک کردن حجم دولت و با سپردن همه امور به بخش خصوصی بخوانید سرمایه داران ،این بار را  از سر دوش خود بردارد .سیاستهای تاکنونی این دولت برای این طبقه هیچ بوده است.یه روز یارانه نقدی را بیماری اقتصادی می داند و یواش یواش در صدد حذف یارانه بگیران گام برمی دارد و روزی دیگر مسکن مهر را عامل بدبختی اقتصادی می خواند.این در حالیست که، مسکن مهر جدای از همه مشکلاتش ولی برای بسیاری که استطاعت خرید خانه را بصورت نقدی نداشتند فرصت خرید فراهم کرد در نتیجه طبقه کارگر بیشترین متقاضی این طرح بودند.

ازاد سازی های اقتصادی،چه در ازاد سازی قیمتها بر اساس عرضه وتقاضا ومخالفت علنی نزدیکان دولت با هرگونه نهادهای حمایتی ،مانند سازمان حمایت از مصرف کننده و سایر اتحادیه ها که البته درین مورد هم طبقه کارگر بیشترین حمایت را نیازمند می باشد.

همچنین این دولت در زمینه تشکلات کارگری ورفع موانع در جهت ایجاد نهادهای مستقل کارگری ،گامی بر نداشته است.برعکس، این دولت بیشترین توجه خود را بر رفع نیازها و مسائل مربوط به کارفرماها وسرمایه دارها معطوف کرده است.درین راستا میتوان به تلاش گسترده دولتیان به بهانه ایجاد رونق اقتصادی ،جهت تغییر قانون کار به نفع کارفرمایان وبه ضرر کارگران اشاره کرد.چرا که میخوانند با تغییر معدود موادی در قانون کار که حامی کارگر است ،دست کارفرمایان را جهت هر گونه عملی به ضرر کارگران باز نگه دارند نتیجه چنین عملی به بی پناهی ومصائب بیشتر کارگران می انجامد.

با اینهمه اکنون که کمتر از یک سال تا انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم در سال اینده باقی مانده است رفته رفته فعالیتهای انتخاباتی هم شروع می شود.اینبار هم اصلاح طلبان مانند سال 92پشت سر دولت روحانی سنگر گرفته اند.من نمی دانم این دولت قرار است که چه چیزی را به نفع مردم اصلاح کند؟. ولی اگر قرار باشد که سیاستهای تا کنونی خود را به پیش ببرد برای طبقه کارگر چیزی جز رنج بیشتر دستاورد دیگری نخواهد داشت.درین سه سال گذشته تنها کاری که دولت انجام داده است کوبیدن دولت قبلی بوده است. حتا در مورد رسوایی حقوقهای نجومی هم عنوان می کردند که این حقوقها در دولت قبلی طرح وبرنامه ریزی شده بودند. اما برای این سئوال که ،پس دولت درین سه سال چه می کرده است؟ با سکوت گذر می کردند.حتا علارغم اصرار منتقدین هم، این دولت حاضر نشد که فیش حقوقی مدیران خود را جهت شفاف سازی به پیشگاه ملت منتشر کند.در زمینه های سیاسی وصیانت از حقوق شهروندی هم نمره این دولت علارغم تمامی شعارهایش ،نمره قابل قبولی نیست. هر چند که برای طبقه  بزرگ کارگر ،با وجود این همه مصائب و دشواری ،مسائل معیشتی و زیستی اولویت اول میباشد. واصولا بدون حل این مسائل اقتصادی ، حتا دموکراسی بورژوایی هم خواب وخیالی بیش نیست.تا زمانیکه حاصل دسترنج افراد کفاف زندگی انسانی وشایسته ای را ندهد سایر حقوق فردی وسیاسی میسر نمی شود.

در خاتمه،دولت یازدهم چه در تحقق شعارها وچه در پیشبرد سیاستها برای ما کارگران دستاوردی نداشته است که هیچ ، موجب فقر وبیکاری و ناامنی شغلی بیشتری را فراهم کرده است که با در نظر گرفتن همه اینها ،مرا به این جمع بندی رسانیده است که در انتخابات بعدی به این دولت رای ندهم البته این بمعنای حمایت از جریانات رقیب هم نیست بلکه در مورد عدم حمایت از این دولت با این سیاستهای خاص می باشد.

 

با آرزوی دورانی که دیوار کارگر اینقدر کوتاه نباشد

 

رضا رخشان

23/شهریورماه/1395 

]]>
امید: نظر Tue, 13 Sep 2016 20:50:55 +0000
انقلاب و انفعال - نقدی بر اعتصاب غذای آقای عظیم‌زاده http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1687:2016-07-19-19-58-22&Itemid=367 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1687:2016-07-19-19-58-22&Itemid=367

 

انقلاب و انفعال

نقدی بر اعتصاب غذای آقای عظیم‌زاده

 

انتقاد و اعتراض

"لذا ما در گرامیداشت اول ماه می روز جهانی کارگر و اعلام همبستگی با کارگران جهان، به مناسبت این روز بزرگ در اعتراض به امنیتی کردن فعالیتهای صنفی و تجمعات و اعتصابات کارگران و معلمان، دستمزدهای زیر خط فقر، ممنوعیت برگزاری مستقلانه و آزادانه روز جهانی کارگر و روز جهانی معلم، عدم شفافیت و عمل موثر سازمان جهانی کار ILO در قبال نقض حقوق بنیادین کارگران و معلمان ایران و با خواست خارج کردن اتهام "اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی کشور" و دیگر اتهامات امنیتی از پرونده‌های مفتوح کارگران و معلمان معترض و برداشتن اینگونه اتهامات جعلی و ساختگی از پرونده‌های خود و دیگر فعالین کارگری و معلمان زندانی از روز دهم اردیبهشت ماه دست به اعتصاب غذای نامحدود خواهیم زد."

این بود بخشی از بیانیه‌ی آقایان جعفر عظیم‌زاده و اسماعیل عبدی. خبر آغاز اعتصاب غذا واکنش‌های متعددی را به همراه داشت که از بین آن‌ها راه اندازی کمپین‌های خبری دروغ پراکنی، تولید بیانیه‌های ساختگی و برگزاری آکسیون‌های دوازده نفره بیش از همه توجه هر فعال صادق کارگری را به خود جلب نمود[1]. اگر چه " اعتراض به امنیتی کردن فعالیتهای صنفی و تجمعات و اعتصابات کارگران و معلمان، دستمزدهای زیر خط فقر، ممنوعیت برگزاری مستقلانه و آزادانه روز جهانی کارگر و روز جهانی معلم" و همچنین خواست "خارج کردن اتهام "اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی کشور" و دیگر اتهامات امنیتی از پرونده‌های مفتوح کارگران و معلمان معترض و برداشتن اینگونه اتهامات جعلی و ساختگی از پرونده‌های خود و دیگر فعالین کارگری و معلمان زندانی" فی نفسه چیزی است که تمام جنبش ما باید به صورتی عاجل و فارغ از هرگونه تسامح در مبارزه طبقاتی خود پیگیری نماید. اما تاریخ به مبارزان و رهبران پرولتری اجازه نمی‌دهد تا واژه‌ی "اعتراض" را پس از گذشت چندین دهه از فجایع جنبش بین المللی کارگران با دیدی نقادانه و طبقاتی نگاه نکنند. تاریخ درس‌های خویش را در گوش جاهلان و خائنان فریاد نمی‌زند بلکه تنها آنان که قلبی مملو از اشتیاق به آموختن و ذهنی سرشار از ظرایف مبارزه را به عنوان پیش‌شرط‌های تاریخی یک پیشگام پرولتری در درون خود می‌‌پرورانند، فرصت می‌یابند تا به زمزمه‌های آرام آن گوش فرا دهند.

به رسمیت شناختن تشکل‌های مستقل کارگری، اصلاح قانون کار، آزادی کارگران زندانی، بازگشت به کار کارگران اخراجی در طی اعتصاب‌ها و ارائه‌ی خدمات اجتماعی همه و همه مطالباتی هستند که هرکارگر مبارزی برای آن مبارزه می‌کند. اما تمام این مطالبات از مسیر یک گذار اجتماعی و یک مبارزه‌ی طبقاتی جانفرساست که خصلتی کاملا سیاسی را به خود جذب می‌کند. بدون تحلیل گام به گام این مسیر یا این فرایند و بدون اثرگذاری فعالانه، ایجابی و فداکارانه در چنین فرایندی بود که بورژوازی سلاح طبقاتی‌مان را به سمت خودمان برگرداند. برای روشن‌تر شدن این موضوع بد نیست بدانید که مطالبات مطرح شده در ابتدای پاراگراف مطالباتی بود که "رهبر بورژوای کارگران" لهستان،  لخ والسا در سال 1980 رهبری آن را بر عهده گرفت. اعتراضاتی که در ماه اوت 1980 بیش از 600 واحد صنعتی را در اعتصاب فرو برد. در جریان همین اعتصاب بود که دولت توافق‌نامه‌ی موسوم به ماه اوت را با رهبران اعتصاب به امضاء رساند. مطابق این توافق‌نامه، رهبران  اعتصاب از سراسر کشور، مرکزیتی را تشکیل دادند که به عنوان اتحادیه مستقل خودگردان اتحادیه‌های کارگری، سولیدارنوشچ نامیده شد. جنبش همبستگی لهستان به رهبری لخ والسا در طی دهه‌ی بعد مبارزه‌ای پی‌گیرانه را بر علیه دولت وقت سازمان داد. مبارزه‌ای که چند ویژگی اساسی داشت.

1-  رهبری جنبش: رهبری جنبش را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد. بخش اول کارگران بودند. لخ والسا خود به عنوان یکی از رهبران کارگر جنبش، یک تکنسین برق بود که از همان ابتدا در مبارزات اقتصادی کارگران بر علیه وضعیت معیشتی و افزایش قیمت غذا فعالانه شرکت جسته بود. لخ والسا افتخار می‌کرد که در طول عمر خود حتی یک کتاب نیز نخوانده است. مبارزات کارگران را با توسل به دال‌هایی چون تشکل مستقل کارگران، دموکراسی و حقوق بشر و از همه مهم‌تر سرنگونی دولت وقت سازماندهی می‌نمود. بخش دومِ رهبریِ جنبش را آکادمیسین ها، روشنفکران و کشیش‌ها  بر عهده داشتند. به طور مثال می‌توان به کشیش هنریک یانکوفسکی اشاره نمود که با برگزاری مراسم عشای ربانی در مقابل کارخانه کشتی سازی در اعتصاب ماه اوت شرکت جست. از طرفی اتحادیه‌ی مستقل دانشجویان نیز  به جنبش همبستگی پیوسته و نقش مهمی را در سازماندهی دانشجویان بر ضد دولت ایفا نمود. اما از همه مهم‌تر جناح سوم بود که دو بخش اول را به کلی تحت سیطره‌ی خود داشت و آن عبارت بود از بنیادها و نهادهای بین المللی و رسانه‌های چون رادیو اروپای آزاد. رادیو اروپای آزاد که همچنان نیز توسط بودجه‌ ایالات متحده به کار خود ادامه می‌دهد به صدای اساسی بازتاب اعتصابات کارگری و هماهنگ‌سازی بخشهای مختلف کارگری جنبش بدل گشته بود. تحت سانسور خبری دولت وقت، رادیو اروپای آزاد به رسانه‌ای غالب در میان توده‌ی کارگران بدل گشته بود و یک رویکرد کاملا سلبی به مبارزه را به عنوان تنها راه اتحاد اقشار مختلف تبلیغ می‌نمود. گویی کافی بود دولت لهستان سرنگون شود تا تمام مطالبات روزمره‌ی کارگران به یکباره محقق شود. برای نمونه می‌توان به اعطای جایزه‌ی صلح نوبل به لخ والسا اشاره کرد که یک کمپین رسانه‌ای تمام عیار را برای بازتاکید نقش وی به عنوان رهبر بلامنازع کارگران لهستان  به راه انداخت (جایزه‌ی صلح نوبل همان جایزه‌ایست که دستان خون آلود اوباما را بر خود نشان دارد.).

2-   معنای بین‌المللی و منطقه‌ای جنبش: فهم خصلت سیاسی جنبش همبستگی لهستان بدون در نظر گرفتن جنگ سرد به عنوان رویارویی و تخاصم دو گرایش جهانی انباشت غیر ممکن است. بلوک شرق که در دوران انباشت کینزینیستی بالاترین رشد اقتصادی تاریخ اقتصاد سرمایه‌داری را تجربه نموده بود، اینک در معرض رکود و ویرانی جهانی قرار می‌گیرد.  تاچر و ریگان گویی بزرگترین کشف دانشگاه‌های امریکا را به عنوان بزرگترین دستاورد بشری معرفی می‌نمایند. الگویی که می‌رود تا با تهاجمی گسترده به جنبش بین‌المللی کارگران، امکان هر نوع تشکل‌یابی و خواست رادیکال برای تغییر وضعیت را تا مدت‌ها مخدوش سازد و در ضمن آن دوران رکود را پایان بخشد. بوروکراتیزه شدن حزب کمونیست شوروی که در دوران کینزی آن را بر فراز امواج سرمایه‌داری قرار داد، اینک در دوران نئو لیبرالی همچو مانعی جدی برای پذیرش برنامه صندوق بین‌المللی پول و پایان دادن به بحران بدل گشته بود. در چنین شرایطی بود که تهاجم موفقیت آمیز ابتدا به اقمار شوروی و سپس خود آن در دستور کار ایالات متحده امریکا قرار گرفت.

3-   نتایج جنبش: حتی کلمه‌ی فاجعه نیز برای توصیف آنچه بر طبقه‌ی کارگر لهستان رفت کافی نیست. ادغام شوک آور لهستان در بازار جهانی تحت ریاست جمهوری لخ والسا آنچنان رنج و تیره روزی ای را برای توده‌ها به همراه داشت که نیاز به قربانی رسانه‌ای را برای بورژوازی ضروری ساخت و بورژوازی خوب می‌داند چگونه از میان نوکران و کارگزارانش قربانی کند. نفرت کارگران و توده‌ها از لخ والسا زمینه را برای معرفی وی به عنوان مسبب تمام بدبختی و بیکاری و فقر و تعطیل شدن کارخانه‌ها فراهم ساخت. پروژه ای رسانه‌ای که تا به امروز نیز ادامه دارد. آنان که چشم امید به نهادهای بین‌المللی دارند و از آنان جایزه دریافت می‌کنند بد نیست تا جایزه‌ی صلح نوبل لخ‌والسا را به یاد آورند که چگونه این روزها با اسناد همکاری وی با این هیولاهای رژیم به اصطلاح کمونیستی سابق از سوی بورژوازی مخدوش شده است[2].

ژاکوبنیسم درمقابل سرمایه؟!

اگر بورژوازی خود به یاد نمی‌آورد که در دورانی نه چندان دور خود اولین طبقه‌ی انقلابی دوران مدرن بوده ‌است،پس یادآوری چنین چیزی برای کارگران رزمنده چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد؟ به نظر ما اهمیت چنین یاد آوری‌ای در پرسشی نهفته است که بورژوازی اولین بار خود را با آن مواجه می‌دیده است. چگونه می‌توان انقلاب کرد؟ چگونه می‌توان ساختمان تولید، روابط تولید و تمامی فرهنگ بر آمده از آن را به شیوه‌ای انقلابی به سوی موزه‌ی تاریخ مردمی رهسپار نمود؟ بورژوازی فرانسه با هر پاسخی پرسش را به نحوی انقلابی دگرگون می‌ساخت تا روزی که این کلاف تودرتوی تاریخی را همچون کودکی کودن و عاجز از حل پازلی که تاریخ به او محول نموده بود به گوشه‌ای پرتاب کرد. امروز که آن کودک نادان به پیری خرفت و فرتوت بدل شده که کل تمدن انسانی را با خطر نابودی مواجه ساخته، ضرورت انقلاب خود پرسش انقلاب را به میان می‌آورد.

در فرانسه در روز چهاردهم ژوئیه 1789 زندان باستیل به عنوان نماد قدرت سلطنت و اشرافیت، به تصرف توده‌های پاریسی گرسنه و بدگمان در آمد و بر پیکر تمام سلطنت‌های اروپا و روسیه لرزه افکند. در آن سال خواست‌های بورژوازی را می‌توان در بیانیه‌ی معروف حقوق بشر مشاهده نمود. در این اعلامیه آمده است که "همه‌ی شهروندان حق دارند در تشکیل قانون همکاری کنند." رژیم برخاسته از این قیام رژیمی نبود که به طور کلی سلطنت را براندازد. بلکه یک نظام پارلمانی مشروطه بود که به مملکت دنیوی با آزادی‌های مدنی و تضمین کار خصوصی و حکومت توسط مالیات دهندگان و دارایان اعتقاد داشت. انقلاب فرانسه هرگز انقلاب را در شکل پرسش شسته رفته‌ای که ذکر آن رفت در دستور کار قرار نداد. همانطور که فتح زندان باستیل تنها با شکست جنبش اصلاحات و انتقال امید بورژوازی از سلطنت به "ملت" و آغاز تلاش اشرافیت برای بازپس‌گیری حکومت آغاز گشت، تداوم منطقی انقلاب به سوی ژاکوبنیسم نیز از هراس بورژوازی از نابودی "ملت" نشئت می‌گرفت. به قول هابزبام:" سلطنتی مشروطه مبتنی بر طبقات دارا که مقاصد خویش را از طریق مجمع نمایندگان بیان می‌کرد به طبع اغلب لیبرال‌های بورژوا سازگارتر از جمهوری دموکراتیکی بود که احتمالا بیان منطقی‌تر آمال نظری آنان بود." گویی  بین خواست نظری و مطالبات عینی بورژوازی فاصله‌ای وجود داشت که قرار بود تا در طی چند سال تجربه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی هم به لحاظ چشم انداز عینی و هم در اذهان آنان برطرف شود. رژیم برخواسته از چنین تفاوتی (بین خواست اساسی و توان عینی بورژوازی) یعنی همان بورژوازی میانه رو از همان آغاز با دو مشکل اساسی مواجه بود؛ از طرفی اشرافیت کشورهای دیگر اعاده‌ی قدرت لویی شانزدهم را همچو سدی برای نشر پیام انقلاب فرانسه در مناطق تحت کنترل خود می‌یافتند و از طرف دیگر بحران‌های فزاینده‌ی اقتصادی که بورژوازی فرانسه را در تنگنا قرار داده بود. هر دو مشکل راه حل منطق خود را در جنگ پیدا می‌نمود، چرا که بورژوازی فرانسه از پیشوای انگلیسی خود می‌آموخت که راه افتخار از جنگ می‌گذرد. از طرفی آغاز جنگ تمام نارضایتی‌های داخلی را به سوی کشورهای خارجی چرخانده و وحدت "ملت" را برای صدور دستاوردهای انقلاب عملی می‌ساخت. همین پاسخ بورژوازی نفی خود را به همراه آورد.

جنگ در آوریل 1792 اعلام شد. شکست، که مردم آن را به خرابکاری و خیات سلطنت نسبت می‌دادند، تندروی به همراه آورد. با قیام مسلحانه‌ی توده‌های پاریس در اوت-سپتامبر سلطنت برافتاد، جمهوریِ یگانه و تقسیم ناپذیری تشکیل گردیده و دعوت به مقاومت در مقابل مهاجمان آغاز گشت. دیگر برای بورژوازی ضرورت اقدامی بی‌سابقه مسجل گشته بود. نبردی که "ملت" را در کامل‌ترین وجه خویش تجلی می‌دهد. "ملتی" که ضمن دفاع از کوی و برزن در مقابل اقدامات خارجی باید تمام بقایای نظام کهن را جارو کند. جمهوری جوان فرانسه موفق شد تا در مدتی کوتاه تمام توده‌ها را بسیج کرده و در نهادهای بسیاری سازمان دهد. قیمت‌ها را کنترل کرده و نبردی توده‌ای را بر علیه اشرافیت داخلی و خارجی سازمان دهد. در ژوئن 1793 شصت ایالت از هشتاد ایالت فرانسه بر ضد پاریس شوریدند و این درحالی بود که ارتش کشورهای آلمان و انگلستان از هر سو فرانسه را مورد تهاجم بی سابقه‌ی خود قرار دادند. در چهارده ماه بعد 17000 نفر از مخالفان و طرفداران سلطنت اعدام شده بودند. آلمان و فرانسه شکست خورده و بلژیک به دست فرانسه به رهبری ژاکوبن‌ها  افتاده بود. ژاکوبنیسم بزرگترین تجلی انقلابی‌گری بورژوازی بود. تمامی توده‌ها در قالب کلوب‌های سیاسی متشکل گشته و به لحاظ نظامی و سیاسی آموزش می‌دیدند. تمام امتیازات اشرافی به یکباره ملغی گشت. تمامی قیمت‌ها به خوبی کنترل شده و ارتقای بی‌سابقه‌ای در سطح آموزش فرهنگی و سیاسی توده‌ها پدید آمد. حتی خود بورژوازی نیز چند سال بعد نمی‌توانست باور کند که چنین چیزی را با دستان خودش پدید آورده است. از نظر یک فرد بورژوا، ژاکوبنیسم انقلاب فرانسه را از تمام افق‌های مورد پسند بورژوازی فراتر برده بود و دقیقا سقوط ژاکوبنیسم را در پرتو همین فراروی می‌توان فهمید. بورژوازی از همان آغاز انقلاب احتمالا هرگز فکر نمی‌کرده که با طبقه‌ای نوظهور در تضاد قرار خواهد گرفت. از طرفی فراروی توده‌ها از سطح آگاهی پیشین و اداره‌ی امور به دست خودشان و خواست بورژوازی برای رها شدن از هرنوع محدودیت در کسب و کارش، منطق انقلاب ژاکوبنی را از درون متلاشی کرد. دیگر انقلاب وسیع توده‌ای که امور را به خود زحمتکشان بسپارد تا آنان ضمن کسب تجربه و تحقق دموکراسی به آموزش خودشان بپردازند همچو آرمانی باقی ماند که به نظر نمی‌رسید هرگز تحت نظام سرمایه‌داری تحقق یابد. دقیقا به همین خاطر بود که بورژوازی آلمان و دیگر کشورهای اروپایی به نظر نسبت به انقلاب بی­میل می‌رسیدند. چرا که اگر خود بورژوازی فرانسه خاطره‌ی هولناک ژاکوبنیسم را از نظر گذرانده بود شاید هرگز به چنین انقلابی تن در نمی‌داد. به قول اریک هابزبام: "برای انقلابیون روشن بود که «خورشید 1793» اگر قرار می‌شد دوباره طلوع کند می‌بایست بر جامعه‌ای غیر بورژوایی بتابد." پس ژاکوبنیسم به عنوان اسلوب انقلاب بورژوایی از دو جهت برای ما اهمیت دارد.

1)   تحول ذهنی توده به واسطه‌ی آموزش سیاسی و آگاهی بخشی توده‌ای به وسیله‌ی خودسازمان‌یابی و مشارکت در امور سیاسی و متشکل شدن در کلوب‌ها.

2)  تحول عینی شرایط به واسطه‌ی در هم کوبیده شدن بقایای کلیسا و سلطنت و دگرگونی انقلابی شیوه‌ی تولید.

بورژوازی و انقلاب

در بیست و هفتم ژوئیه‌ی 1794 روبسپیر سرنگون شد. سن-ژوست و کوتون، دیگر رهبران ژاکوبن به علاوه‌ی هشتاد و هفت عضو کمون انقلابی پاریس اعدام شدند. عدم حمایت خرده بورژوازی ، کارگران و سایر محرومین از ژاکوبن‌ها اصلی‌ترین دلیل سقوط آنان بود. این توده‌ها که هیچ برنامه‌ی سیاسی منسجمی برای دفاع از دستاوردهای خود نداشتند و از طرفی ژاکوبنیسم را دیگر به عنوان پیش برنده‌ی اهداف خود نمی‌دیدند، خیلی زود از سرنگونی ژاکوبن‌ها پشیمان شدند. یک قانون اساسی ارتجاعی جرح و تعدیل یافته به تصویب رسیده و دوباره برخی از امتیازات اشرافیت احیا گشت. امتیازاتی که برخی از آنها به عنوان سند رسوایی بورژوازی تا سال 1973 برقرار بودند. بورژوازی فرانسه تا سال‌ها با نتایج ژاکوبنیسم دست به گریبان بود زیرا مردمی که طعم انقلاب و دموکراسی را چشیده باشند بدون تحمیل سال‌ها سرکوب، ارتجاع را نخواهند پذیرفت.

این وقایع برای بورژوازی سایر کشورها پیام واضحی داشت. ژاکوبنیسم برای یک طبقه‌ی استثمارگر ممکن است نتایجی غیر قابل پیش بینی به بار آورد. نتایجی که ممکن است با موجودیت آن طبقه در تضاد قرار گیرد. به طور مثال مارکس و انگلس با دقتی مثال زدنی تذبذب و بی‌مصرفی بورژوازی آلمان درکسب قدرت سیاسی را در تحلیل خود از دولت بیسمارک به ثبت رسانده‌اند. بورژوازی پس از آن تاریخ سال‌ها سیر غیرانقلابی شدن و پس از کمون پاریس ضدانقلابی شدن خود را به تمام جهان متمدن آن روز نشان داد و همین طور ثابت کرد که برای پیگیری منافع طبقاتی راه‌های دیگری غیر از انقلاب وجود دارد. راهی که گرامشی در تحلیل خود از تضاد بین ژاکوبنیسم و جنبش ریزورگیمنتو [3]به خوبی به تصویر می‌کشد.

برخلاف ژاکوبن‌ها که با اعلام حمایت از خواستهای دهقانان، خرده بورژوازی، کارگران و تهیدستان و ایجاد ائتلافی بین آنان توانستند مردم را به منظور مبارزه‌ی طبقاتی بسیج کنند، اتحاد ایتالیا و به قدرت رسیدن بورژوازی در آن کشور در جریان "ریزورگیمنتو"، از سوی حزب کاور و حزب میانه رو، به طریقی متفاوت و با کمترین تکیه بر تنازعات مردمی رخ داد. ابزار اصلی آن‌ها دولت پیدمونتی با نیروی نظامی، پادشاهی و بوروکراسی آن بود. نمایندگی جریان لیبرال-دموکراتیک بر عهده‌ی "حزب عمل" مازینی و گاریبالدی بود. ولی نسبت به حزب میانه رو دست پایین را داشت. به نظر گرامشی دلیل اصلی این شرایط، ناتوانی آن در ایجاد برنامه‌ای بود که بتواند نیازهای اصلی توده‌های مردمی و پیش از همه دهقانان را بازتاب دهد. بنابراین حزب عمل هیچگاه نتوانست رنگی مردمی و دموکراتیک به ریزورگیمنتو دهد. به جای آن یک سری از چهره‌های نخبه که مقبولیت عمومی داشتند توانستند حول مسئله‌ی ملی متحد شوند. میانه روها برتری خود را بر حزب عمل به شیوه‌ای که در ایتالیا تحول‌گرایی نام داشت تقویت کردند. این روش عبارت بود از جذب عناصر فعال و چهره‌های مورد قبول عمومی که وجه مشترکشان نفرت از هرگونه دخالت توده‌های مردمی در دولت بود. بنا بر این میانه‌روها توانستند در حزب عمل و کل جنبش ریزورگیمنتو به هژمونی برسند. به همین خاطر فرایند اتحاد ملی و به قدرت رسیدن سرمایه‌داران شمالی بدون تکیه بر تنازعات ملی بدست آمد. هیچ تلاشی برای هماهنگی تلاش‌های دهقانان و سایر طبقات تحت سلطه با بورژوازی و ایجاد یک اراده‌ی جمعی ملی_مردمی انجام نشد. این راهبرد مورد استفاده‌ی بورژوازی ایتالیا را گرامشی "انقلاب انفعالی" نامید. اتفاقی که در این انقلاب افتاد توسعه‌ی هژمونی بخشی از بورژوازی به تمام آن بود. در چنین انقلابی یک گروه سازمان‌یافته سیاسی-نظامی به واسطه‌ی امکانات ایدئولوژیک، نخبگان سیاسی، برتری رسانه‌ای و داشته‌های نظامی‌اش بدون ایجاد ائتلاف و یا تعریف منافع مشترک با طبقات دیگر هژمونی یا تسلط خود را در جامعه اعمال می‌کند. با چنین رویکردی می‌توان از توسعه‌ی آگاهی طبقاتی، آبدیده شدن توده‌ها در مبارزات و احتمالا از کنترل خارج شدن روند تحولات در جامعه جلوگیری نموده و از طرفی تمام تحولات مورد نیاز انباشت را با موفقیت به اجرا گذاشت. در حقیقت بعد از کمون پاریس تمام تحولات سرمایه‌دارانه از چنین الگویی پیروی می‌کنند.

پس از چنین تغییر خط مشی‌ بورژوازی بود که اصطلاحاتی چون انقلاب از بالا، اصلاحات از بالا، اصلاح طلبی، کودتا، رژیم چنج (تغییر رژیم) و.... پا به عرصه‌ی سیاست گذاشتند. در بررسی چنین مسئله‌ای است که علاقه‌ی گرامشی به ماکیاولی و اثر معروفش تحت عنوان شهریار نمایان می‌شود. ماکیاولی در کتاب شهریار با توصیف شهریار به عنوان سوژه‌ی تحقق خواست بورژوازی، خود ضرورت ایجاد دولت-ملت ایتالیایی زبان را به امیر گوشزد می‌کند. دولتی واحد که به تقسیم ایتالیا که دستخوش هرج و مرج قوای خارجی است پایان دهد. فضیلت شهریار در این خواهد بود که بر واقعیت عملی اوضاع آگاهی صریح داشته باشد و بخواهد بر این واقعیت گردن نهد و به تبع اوضاع واقعی عمل کند نه بر اساس توهمات و دنیای صوری. ماکیاول در عصر خود به خوبی می‌داند که ضرورت مبرم وحدت مردم ایتالیایی زبان تحقق نمی‌پذیرد مگر به دست یک شهریار و سلطان مطلق‌العنان. او راه‌های سیاسی رفع هرج و مرج فئودالی و ایجاد دولت واحد را که دیگر ممالک در آن زمان پدید آورده بودند به شهریار گوشزد می‌کند. راه حلی که گویی هرگز قرار نیست حتی سال‌ها بعد توسط بورژوازی ایتالیا به این شکل فهمیده و پیگیری شود. گرامشی پس از پیگیری انقلاب انفعالی در کتاب شهریار نوین ضمن تشریح سوژه جدید انقلاب پرولتری به پرسشی جدی پاسخ خواهد داد. انقلاب پرولتاریا چگونه انقلابی خواهد بود؟ او در شهریار نوین می‌نویسد:

"ژاکوبنیسم مثالی است از چگونگی شکل‌گیری و عمل مشخص یک اراده‌ی جمعی که، دست کم بعضی جنبه‌های آن، آفرینشی اصیل و نو بود. لازم است که {در شهریار جدید} از اراده‌ی جمعی و به طور کلی اراده‌ی سیاسی به معنای امروزی کلمه تعریفی ارائه کرد: اراده به معنای آگاهی کارآمد نسبت به ضرورت تاریخی، به معنای بازیگر اول یک درام واقعی و موثر تاریخی."

"چه موقع می‌توان گفت که شرایط برای بیدار کردن و انکشاف اراده‌ی جمعی ملی-مردمی وجود دارد؟ و از این لحاظ باید به تحلیل تاریخی (اقتصادی) ساخت اجتماعی جامعه‌ی مورد نظر ، توام با معرفی دراماتیک کوشش‌هایی که طی قرون برای بیدار کردن این اراده صورت گرفته است و دلایل شکست‌های پیاپی آن پرداخت."

"هیچ نوع تشکیل اراده‌ی جمعی ملی-مردمی میسر نیست مگر آنکه توده‌ی عظیم برزگران دهاتی همزمان پا به عرصه‌ی زندگی سیاسی بگذارند. مقصود ماکیاول از رفرم در میلیشیا{چریک‌های نیمه‌وقت} همین امر بود، و این همان کاری است که ژاکوبن‌ها در انقلاب فرانسه کردند. این که ماکیاول متوجه این موضوع بود، نشانه‌ی یک ژاکوبنیسم پیشرس است که نطفه‌ی (کمابیش بارور) مفهوم او از انقلاب اجتماعی است. تمام تاریخ 1815 به اینسو نشان دهنده‌ی کوشش‌های طبقات سنتی برای جلوگیری از شکل‌گیری این نوع اراده‌ی جمعی و حفظ قدرت «اقتصادی-اتحادیه‌ای» در یک نظام بین‌المللی حاوی تعادل انفعالی است."

گرامشی ضمن بررسی امکانات تاریخی بروز ژاکوبنیسم دلایل شکست آن ‌را در ایتالیا مورد بررسی قرار می‌دهد. از نظر گرامشی پرولتاریا میراث‌دار حقیقی ژاکوبنیسم است. ژاکوبنیسمی که تنها با شکل‌گیری اراده‌ی جمعی توده‌ها تحت رهبری پرولتاریا امکان تداوم این اراده و تحول بنیادین روحیات آن‌ها از یک سو و تحول بنیادین شیوه‌ی تولید را به شیوه‌ای دیالکتیکی تحقق می‌بخشد. در قسمت بعد درباره‌ی ارتباط مبارزه‌ی پرولتاریا با ژاکوبنیسم بحث خواهیم نمود. اما تا به اینجا دو ویژگی انقلاب انفعالی را آموختیم.

1-  استفاده از تمام امکانات نظامی، سیاسی، رسانه‌ای، نخبگان و چهره‌های مورد قبول مردم برای اعمال سلطه‌ی طبقاتی بورژوازی به سایر طبقات.

2-  مخالفت با هرگونه آگاه سازی و تحول فکری توده‌های تحت ستم و جلوگیری از ایجاد هرگونه کنش جمعی نزد آنان به منظور اجتناب از هرگونه تبعات احتمالی آن.

اگرچه انقلاب انفعالی در قرن نوزدهم به عنوان الگوی عملی بورژوازی کشورهایی چون آلمان و ایتالیا در پروژه‌ی دولت-ملت سازی‌شان و گذر از جامعه فئودالی بود، لیکن در زمانه‌ی ما و پس از پایان عصر دولت-ملت‌سازی بورژوایی، انقلاب انفعالی الگویی است که بخش‌های مختلف بورژوازی در کشمکش‌ها به منظور غلبه بر تضادهایی که جامعه سرمایه‌داری آبستن آن است، از آن بهره می‌جویند: چرا که سرمایه‌داری مشمول مرحله بندی است و گذر از هر مرحله به مرحله بعد با دگرگونی در دولت‌ها و الگوهای اقتصادی و سیاسی و گفتمانی بورژوایی همراه است؛ چرا که سرمایه‌داری شامل تضادهایی است که از بلوک بندی‌های در حال تکوین منطقه ای و جهانی منشأ می‌گیرد و حل این درگیری ها، بورژوازی را به سمت دگرگونی‌های انفعالی پیش می‌برد؛ چرا که سرمایه‌داری و منطق سرمایه لزوما بدون جنبش‌های بورژوایی که وارد درگیری‌های سهمگین با یکدیگر می‌شوند، نمی‌تواند به حیات خود ادامه دهد و این همه بورژوازی را در پسِ فردای کمون پاریس که منطق تحرکات پرولتری را تاریخا در حافظه‌اش جذب کرد، وا می‌دارد که هم چنان انقلاب انفعالی را لیکن در شکل‌ها و فرم‌ها و معناهای جدید برای ایجاد هژمونی به منظور دست‌یابی به اهدافش و در اصل حفظ و ادامه و حیات سرمایه و گسترش آن عملی کند؛ چرا که تغییر و تطور اجتماع یا از بستر بورژوایی‌اش حرکت می‌کند که در زمانه‌ی ما می‌شود همان حرکات انفعالی بورژوایی در دوران پست مدرن و یا از بستر پرولتاریایی‌اش که در زمانه‌ی ما می‌شود همان انقلاب فعال دگرگون‌ساز.

مبارزه‌ی ما چگونه باید باشد؟

هرگز آگاهی توده‌ها در هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند بر فراز شرایط عینی موجود در آن جامعه قرار گیرد. در شرایط ضد انقلابی و حاکمیت ارتجاع نیز به راستی اینگونه است. تحت چنین شرایطی است که تئوری انقلابی و رهایی‌بخش به مبتذل‌ترین شکل خود تحریف می‌گردد. فلسفه‌بافی جای مبارزه را می‌گیرد و کارگران دنباله‌روی بورژوازی می‌گردند. در چنین شرایطی است که به قول لنین پورنوگرافی جایگزین سیاست می‌شود و عرفان تمام ارتجاع حاکم را پرده‌پوشی می‌کند. قاطبه‌ی چپ وطنی نیز از چنین امراضی مستثنی نیست. امراضی که فلسفه‌بازی آکادمیسین‌ها و محفل‌گرایی خرده‌بورژوازی‌اش از یکسو و ایجاد به ظاهر ائتلاف‌های وسیع به منظور کشاندن صفوف کارگران به سیطره‌ی بورژوازی از سوی دیگر دو طیف تهوع آور آن را تشکیل می‌دهد. در این شرایط است که اغلب نظرات مارکسیست‌ها پیرامون هرچیزی از مسئله‌ی کار کودکان گرفته تا مسئله‌ی زنان و انقلاب لیبرالیزه گشته و نظریه‌ی انقلابی زیر انبوهی از خرافه‌ها مدفون می‌گردد. تحت این شرایط بازخوانی نظریه از منظر انقلابیون در شرایطی که چشم‌انداز رهایی بیش از هر لحظه‌ی دیگر به نظر جدی می‌رسیده است برای ما اهمیت عاجلی پیدا می‌کند.

آیا پرولتاریا می‌تواند بدون سازمان‌یابی و شرکت فعالانه در مبارزه بدون ایجاد تغییر در آرایش طبقاتی خودش و آرایش دیگر طبقات، بدون خود‌آموزی و بدون آموختن به دیگر طبقات تحت ستم دستاوردی برای خود به ارمغان آورد؟ مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی می‌نویسند:"هیچ چیز مبتذل‌تر از این تصور نیست که در تاریخ مسئله بر سر گرفتن بوده است. بربرها امپراطوری رم را می‌گیرند و با این واقعیت گذر از جهان کهن به نظام فئودالیسم، توضیح داده می‌شود. ولی در این گرفتن، توسط بربرها، مسئله بر سر این نیست که ملتی که تسخیر شده، آنگونه که در نزد مردمان امروزین است، دارای نیروهای مولده صنعتی تکامل یابنده می‌باشد، یا آنکه نیروهای مولده صرفا بر تمرکز و همبایی استوار است. به علاوه گرفتن توسط شی گرفته شده معین می‌شود، ثروت بانکداری که به صورت اوراق بهادار است به هیچ وجه نمی‌تواند گرفته شود مگر اینکه اخذ کننده خود را تابع مناسبات تولید و مراوده سرزمین مورد نظر سازد. همچنین است کل سرمایه‌ی صنعتی یک کشور صنعتی امروزی. زمانی که سرانجام گرفتن پایان می‌یابد، تولید باید آغاز شود. از این تحمیل شدن ضرورت تولید می‌توان نتیجه گرفت که شکل همبایی اتخاذ شده توسط فاتحان باید با سطح رشد نیروهای مولده مطابقت داشته باشد و یا اگر اینچنین نیست باید چنین شود." به راستی که چه خوب می‌شد اگر تاریخ بشر تاریخ اندیشیدن و اندیشه‌ها بود و نه بازتاب کنش فعال آن‌ها در کله‌شان. در این صورت بورژوازی مجبور نبود که پس از گذشت نزدیک به یک و نیم قرن چنین کشف مهمی را انکار کند. پرولتاریا در مبارزه‌ی خود برای گرفتن دو چیز را تغییر می‌دهد یکی خودش را و دیگری چیزی که باید گرفته شود و برای همین است که میراثی انقلابی با خود یدک می‌کشد. بورژوازی به واسطه‌ی انباشت تدریجی ثروت، تخصیص امتیازات اقتصادی به اشراف و نهاد‌های ارتجاعی، خرید شرافت نظامیها و گمراه ساختن توده‌هاست که می‌تواند به انقلاب انفعالی دست بزند و دقیقا برای همین است که هم غیر انقلابی است و هم ضد انقلابی. بورژوازی دیگر نیازی به تغییر خود و آگاهی خود احساس نمی‌کند. برای همین چه بهتر که قهرمانانی برای او کارهای کثیفش را انجام دهد. علاوه بر این بورژوازی دیگر نیازی به تحول انقلابی جهان نیز نمی‌بیند، چرا که کشیش زمین‌دار اینک به چاکر و تریبونش مبدل شده و چه بسا در بسط ارتجاع و جنگ افروزی منافع بیشتری نیز داشته باشد. اما پرولتاریا برای گرفتن  چیزی از بورژوازی مجبور است تا هم مناسبات تولیدی و هم خودش را دگرگون سازد.

مارکس و انگلس سپس در ادامه چنین می‌گویند: " بدین ترتیب انقلاب امر ضروری است، اما دلیل آن صرفا این نیست که طبقه‌ی حاکم را نمی‌توان از راه دیگری برانداخت. بلکه ضرورتش به این دلیل است که آن طبقه‌ای که وظیفه‌ی برانداختن طبقه‌ی حاکم را بر عهده دارد، تنها از طریق انقلاب است که می‌تواند خود را از شر کثافات تلنبار شده در طی قرون رهانیده و برای بنای جامعه‌ی نوین آمادگی لازم را کسب کند." در این جمله‌ی به غایت عالمانه دو میراث انقلاب ژاکوبنی را به وضوح می‌توان مشاهده نمود. انقلاب از این جهت ضروری است که از طرفی کارگران را از شر کثافات تلنبار شده در طی قرن‌ها رها می‌کند و جامعه را به شیوه‌ای بنیادین دگرگون می‌سازد و از طرف دیگر خود کارگران را برای بنای جامعه‌ای نوین آماده می‌سازد. به راستی که بخشی از چپ ما باید برای لجن‌مال نمودن مفهوم انقلاب در مقابل کارگران پاسخگو باشد. انقلاب نامیدن تهاجم وحشیانه‌ی امپریالیسم به سوریه، انقلاب نامیدن رژیم چنج ضد کارگری جاری در ونزوئلا و همچنین موضعشان در قبال جنبش سبز که در ادامه به آن خواهیم پرداخت از جمله شاهکارهایی است که این چپ تا کنون خلق نموده است.

نتیجتا تحلیل هر جنبشی باید دو وجه ذهنی و عینی هر اقدامی را از نقطه نظر طبقه‌ی کارگر مورد توجه قرار دهد. باید از خودمان بپرسیم که حرکت مذکور چه امکان جدیدی را به لحاظ عینی برای مبارزه‌ی کارگران ایجاد می‌کند؟ و یا چه چیز جدیدی را به آنان آموزش می‌دهد؟ انقلابی یا ارتجاعی بودن هر عملی بستگی به پاسخی دارد که به این دو سوال داده می‌شود. هرگونه تعارف و تسامح و یا مقدس‌سازی عمل یا اسم افراد که جایگزین این دو پرسش شود از نظر ما خیانت به جنبش کارگران محسوب می‌شود و خائنان تا ابد از چشم پرولتاریای رزمنده پنهان نخواهند ماند. اینک در پرتو چنین پرسش‌هایی است که شیوه‌ی برخورد اصولی رهبران واقعی کارگران در طول تاریخ برای‌مان قابل فهم می‌گردد. لنین در رساله‌ی "بیماری چپ‌روی کودکانه در کمونیسم"، شرکت یا عدم شرکت در پارلمان را از همین منظر مورد بررسی قرار می‌دهد. او چنین می‌نویسد: "هنگامی که تزار در اوت 1905 دعوت به تشکیل مجلس مشورتی کرد بلشویک‌ها برخلاف تمام احزاب اپوزیسیون و منشویک‌ها آن را تحریم نمودند و انقلاب اکتبر 1905 واقعا هم بساط آن را برچید. علت صحت آن عمل در این نبود که به طور کلی عدم شرکت در مجالس ارتجاعی صحیح است، بلکه آن بود که وضع عینی آن زمان که کار را به تبدیل سریع اعتصابات توده‌ای به اعتصاب سیاسی و سپس به اعتصاب انقلابی و سرانجام به قیام منجر می‌ساخت، صحیح تشخیص داده شده بود." در چند پاراگراف بعد چنین آمده است: "اگر ببینیم که نه حتی میلیون­ها و هزاران بلکه وقتی صرفا اقلیت نسبتا قابل توجهی هم از کارگران صنعتی به دنبال کشیشان کاتولیک و از کارگران روستا به دنبال ملاکین و کولاک‌ها می‌روند، آنگاه از اینجا بدون هیچ شکی چنین نتیجه می‌شود که نظام مجلسی در آلمان هنوز از لحاظ سیاسی کهنه نشده و شرکت در انتخابات مجلسی و مبارزه از پشت تریبون مجلس برای حزب پرولتاریای انقلابی همانا به منظور تربیت قشرهای عقب‌مانده­ی طبقه‌ی خود و بیداری و تنویر افکار توده‌ی روستایی تکامل نیافته، توسری خورده و نادان یک وظیفه‌ی حتمی است."

بررسی انتقادی اعتصاب غذای آقای عظیم­زاده

حال می‌بایست اعتصاب غذای آقای عظیم‌زاده را از منظر این دو پرسش مورد بررسی قرار دهیم. این اعتصاب چه چیزی را به کارگران می‌آموزد؟ این اعتصاب به آنان می‌آموزد که بدون تشکیل یک قدرت و اراده‌ی واحد طبقاتی می‌توان با به راه انداختن کمپین­های تبلیغاتی، دروغ پراکنی و جلب حمایت سازمان‌های بین‌المللی مطالباتی غیر قابل وصول را در این شرایط طلب نمود! به کارگران می‌آموزد که یک رهبر کارگری بدون شرکت در مبارزات روزمره‌ی آن­ها و بدون کمک به استقلال نظری و تشکیلاتی آنان نسبت به دیگر طبقات­، می‌تواند موقعیت رهبری را احراز کند! کارگران باید یاد بگیرند که رهبرانشان برای آزادی تمام کارگران جهان قیام می‌کنند و سپس آزادی خود را به عنوان پیروزی بزرگ جنبش بین‌المللی کارگران به هوادارانشان تبریک می‌گویند! این اعتصاب غذا را اگر کارگری دنبال کرده باشد معنای اعتصاب غذا را هم به درستی متوجه نمی‌شود!! چه برسد به اینکه بخواهد بر آگاهی طبقاتی‌اش افزوده شود. چنین حرکتی را به راستی اهل عمل پوپولیسم نام نهاده‌اند. عملی که نزد آنان که با نام کار و کارگر برای خود دم و دستگاهی دست و پا کرده‌اند - چه بخش کارگری رسانه‌های بورژوازی چه انتشارات پولساز مارکسیستی! چه کرسی‌های دانشگاهی! چه نهاد‌های کارگری بین‌المللی که حقوق خود را از امپریالیسم می‌گیرند - اینان همه و همه از انجام چنین اعمالی خوشحال می‌شوند و احساس می‌کنند که بار دیگر جنبش­شان متحد شده است. این‌ها خود بیش از نهادهای امنیتی از کارگران وحشت دارند و دقیقا به همین خاطر است که گرایش فرقه‌ای خود را با وجودی که نهادهای امنیتی می‌دانند از کارگران مخفی می‌سازند. اما چنین اعمالی از نظر مبارزان حقیقی کارگری آنچنان مایه‌ی مباهات نیست. چنین پراتیکی تنها توده‌های کارگری را گمراه می‌کند و در جامعه‌ی طبقاتی هیچ گمراهی‌ای نیست که به سود طبقه‌ای تمام نشود.

اما پرسش دوم: چنین عملی چه تغییر واقعی و عینی را در شرایط جامعه ایجاد می‌کند؟ چه امکانات جدیدی را برای مبارزه ایجاد می‌کند؟ آیا قانونی تصویب شد که فعالیت کارگری را ارتقا دهد؟ آیا اتهام امنیتی از روی فعالین برداشته خواهد شد؟ آیا به اتحاد طبقاتی کارگران کمکی شد؟ آیا به رشد تشکیلاتی-نظری کارگران اهمیتی داده شد؟ این‌ها را باید حضراتی که ناخواسته به چنین کمپین خبری‌ای دامن زده‌اند و به‌جای تلاش برای ارتقاء سطح کیفی، نظری و تشکیلاتی خود به مانند طرفداران فلان باشگاه فوتبال که در هر حاشیه‌ای به میدان می‌آیند پاسخ دهند، چرا که آن‌هایی که می‌دانستند دارند چکار می‌کنند به یک پاسخ قاطع اکتفا می‌کنند: خیر!!

پس به نظر می‌رسد که چنین عملی نمی‌تواند انقلابی بوده باشد. عملی که با نام کارگران کمپین خبری راه می‌اندازد، کارگران را گمراه می‌کند و هیچ دستاورد عملی­ای برای مبارزات روزمره‌ی کارگران به دنبال ندارد. اینک وقت آن است که نشان داده شود عملی که سودی برای کارگران ندارد به نفع چه کسانی تمام می‌شود. آقایان کمیجانی، امیری و محمدی در مقاله‌ی خود تحت عنوان "یک تامل و حقایقی درباره اتحادیه آزاد و اعتصاب عظیم زاده" نکات جالبی را درباره‌ی این اعتصاب غذا بیان کرده‌اند، اما بیشتر تاکیدشان بر این مسئله بود که این جریان هیچ گونه نفوذ توده‌ای ندارد و نتوانسته ‌است پشتیبانی کارگران را به جز بخش‌هایی از معلمان به همراه داشته باشد. به نظر ما این کافی نیست و باید به چرایی وجود چنین پراتیکی در عرصه‌ی جنبش کارگری پاسخ داده شده و بر ضرورت مبارزه با آن تاکید ویژه‌ای شود. هم­چنین با فهم اینکه اساسا چنین جریان‌هایی چه اهدافی را دنبال می‌کنند، می‌توان درباره‌ی موفقیت یا عدم موفقیت چنین پراتیکی اظهارنظر نمود. فعلا که این حضرات خودشان به شدت احساس شادی می‌کنند. در ادامه تلاش خواهد شد تا اساس ظهور چنین پراتیکی را در پرتو تحولات اخیر ایران مورد بررسی قرار دهیم.

جنبش سبز و بورژوای خشمگین

شاید بتوان شکست جنبش سبز را نقطه‌ی عطفی در تحولات جهانی نامید. جنبشی که با راه اندازی یک کمپین رسانه‌ای گسترده آغاز شده و با ایجاد یک فرایند کنترلی حساب شده از جانب جمهوری اسلامی پایان یافت. المان‌ها و ویژگی‌های اساسی جنبش هیچ جای شکی باقی نگذاشت که این جنبش یک پروژه‌ی براندازی مخملی در شکل کاملا کلاسیک آن بود. رژه‌های رنگی، نوع رهبری جنبش و حمایت‌های گسترده‌ی ایالات متحده به چشم بر هم زدنی آغاز شد. شاید گفته‌های وزیر کشور آن زمان بتواند کمی ماجرا را روشن کند:

"چیزی از پایان رای‌گیری نگذشته بود که آقای موسوی اعلام کردند اتخابات را برده‌اند. ما ابتدا فکر کردیم که ایشان اخبار صادره از وزارت کشور را به خوبی متوجه نشده‌اند. تلاش کردیم با ایشان تماس بگیریم اما ایشان بر این موضوع تاکید کردند. ما مسئله را با رهبری در جریان گذاشتیم. چند ساعت بعد مردم به خیابان‌ها آمدند و «بی بی سی» و «وی او ای» زمان و مکان تجمعات را تعیین می‌کردند."

همچنین بعدها روشن شد که در جلسه‌ی آن شب مقامات امنیتی به آقای خامنه‌ای پیشنهاد داده­اند که به دلیل فضاسازی رسانه‌ای خطرناک و برای حفظ امنیت کشور در انتخابات به نفع آقای موسوی تقلب و وی را به عنوان رییس جمهور انتخاب کنند، اما ظاهرا او نپذیرفته است. تظاهرات در 25 خرداد سال 1388 به اوج خود رسید، عده‌ای به قصد مسلح شدن به پایگاه بسیج حمله کردند که با تیراندازی نیروهای بسیج موفق به این کار نشدند. بعدها فرمانده‌ی آن قرار‌گاه اعلام کرد که اگر قرارگاه سقوط می‌کرد، ایران سرنوشتی شبیه به سوریه پیدا می‌کرد. بعد از متلاشی شدن بدنه‌ی اصلیِ جنبش، تظاهرات به چند شهر و سپس به چند محله محدود شد، زمان تجمعات را در روز تظاهراتِ دولتی انتخاب می‌کردند تا بتوانند مردم بیشتری را به خیابان بیاورند. این دقیقا همان تاکتیکی بود که جنبش همبستگی لهستان در روزهای تظاهرات دولتی به اجرا گذاشت. وقایع تظاهرات یکم ماه می 1982 جنبش همبستگی لهستان بسیار معروف است.

از طرفی در اسناد ویکی لیکس گزارشی وجود دارد مبنی بر این که عربستان سعودی شرایط را برای اجرای رژیم چنج در ایران مساعد می‌دیده است. از سوی دیگر، گنجی‌ها، سازگاراها و نبوی‌ها که گویی از خواب پریده بودند و فکر می‌کردند به زودی قرار است ثمره‌ی این همه سال نوکری بورژوازی - یا به قول خودشان دموکراسی‌خواهی - را به یکباره درو کنند، به سمت رسانه‌های امپریالیستی و سایت‌ها و وبلاگ­ها هجوم آوردند و برای مردم از تجارب موفق جنبش‌های دموکراتیک در شرق اروپا سخنرانی کردند. اسرائیل سرکوبِ بی‌سابقه؟؟!! مردم را در ایران محکوم کرد. در اینجا طبقه‌متوسط شهری[4] به کشف‌های بزرگی نیز در عرصه‌ی سیاست نائل شد! ارتجاع و شوینینسم در محله‌های ثروتمند نشین تهران با شعارهایی نظیر "نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران" بیداد می‌کرد. نمادهای نفرت، مذهب ستیزی، تیپ­گرایی و فرقه­گرایی (آزادی اندیشه با ریش و پشم نمیشه!!!) برای مدت کوتاهی خیابان‌های تهران را تسخیر کردند و به کارگران نشان دادند که در صورت عدم آمادگی سیاسی تشکیلاتی در آینده چه بلایی ممکن است بر سرشان بیاید. این "نشان دادن" در سوریه به اوج خود رسید.

مدتی طول کشید تا حضرات شکست و زبونی واقعی خود را بپذیرند. آنان باور نمی‌کردند زمانی که رهبران عظیم‌الشان­شان در حصر خانگی هستند، طرفداران­شان برای پیروزی و یا حتی شکست!!! تیم ملی فوتبال در خیابان‌ها به رقص و پایکوبی بپردازند! اینک زمان ارزیابی شکست فرارسیده بود. هنگامی که طبقات شکست می‌خورند به نمایندگان سیاسی‌شان پشت می‌کنند و این نمایندگان نیز برای سبک کردن بار گناهان­شان انگشت اتهام را به سوی همدیگر دراز می‌کنند و تلاش می‌کنند تا دلایل شکست را فرمولیزه نموده و بار دیگر ابتکار عمل را در دست گیرند. از این شکست سه گروه درس‌های متفاوتی آموختند. معمولا ماموران اصلی سیاست‌گزاری‌های امپریالیسم در پنتاگون، تل‌آویو، بنیاد سوروس و ... نگاه واقعی‌تری به مسائل دارند و حساب­شان از امثال اکبر گنجی جداست. آنان از نقطه‌نظر نظم جهانی مهره‌های با اهمیت‌تری هستند و نتایج جدی‌تری از مسائل می‌گیرند. نتایجی که در سوریه و اوکراین به خوبی قابل مشاهده ‌است. نتیجه از این قرار بود: توحش بیشتر، دلارهای بیشتر؛ اگر از داخل امکان مسلح شدن نبود، از خارج اسلحه وارد کردن؛ اگر مزدوران داخلی کارساز نشدند، مزدور از خارج فرستادن. این بود تداوم منطقی انقلاب‌های مخملی در جهان امروز، جهانی که برخاستن یک گرایش جدید جهانی را نشان می‌دهد، گرایشی که دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی پیش‌روی آسان را به غرب نخواهد داد. دستمال رنگی تکان دادن‌های دیروز ناگهان جای خود را به چهره‌ی خشمگین کله تاس‌های فاشیست آلمانی یا جبهه‌ی النصره­ی امروز داد تا بار دیگر امریکا ثابت کند آنچه با شارلاتانیسم بدست نیاید، باید با دریایی از خون خواسته شود.

گروه دوم همین اکبر گنجی­ها بودند. این‌ها درک زیادی از مسائل جهانی و معادلات منطقه‌ای ندارند. بنابراین به کاری ادامه دادند که در همان آغاز جنبش سبز شروع کرده بودند. لابد با خودشان گفتند: حتما در جایی اشتباه کردیم باید پوسیدگی این جنبش به اصطلاح دموکراتیک!! را با نمونه‌های موفق!! مقایسه نمود. در چنین شرایطی بود که فکر لخ‌ والسا لحظه‌ای آنان را رها نمی‌کرد. اینک بهتر است به خلاصه‌ی نظریات آقای گنجی که در تاریخ 17 آبان 1389در سایتی به اسم خودنویس منتشر شده است نگاهی بیندازیم تا بتوانیم دقیق‌تر درس‌هایی را که مزدوران درجه پایین از واقعه گرفتند بررسی نماییم:

"اکبرگنجی در این سلسله مقالاتی که در سایت مردمک منتشر شده، دو معنای متفاوت جنبش را از یکدیگر تفکیک کرده است. گنجی معتقد است که جنبش به معنای اول، نیازمند سازمان، تشکیلات و رهبری تثبیت شده و اعتراض و اعمال اعتراضی دارد. گنجی می‌گوید: «حرکت سبز» به این معنا جنبش نیست. جنبش به معنای دوم، به معنای شبکه‌های غیر رسمی است. اما در اینجا هم باید شبکه‌ها بالفعل و عملا وجود داشته باشند، و بین نقطه-خط‌ها ارتباط برقرار باشد و در شکل اعتراضات جمعه هم خود را نشان دهند. گنجی گفته است که حرکت سبز به این معنا هم جنبش نیست، نه شبکه‌های بالفعل موجودی وجود دارد، که نقطه‌ها (عاملان) را به هم متصل کند، و نه هیچ حرکت اعتراضی وجود دارد."

بنابراین از نظر آقای گنجی نه سازمان و تشکیلات و رهبری تثبیت شده‌ای وجود دارد، نه شبکه‌های غیر رسمی و نه اعتراضی. باید به این سه مورد کمی توجه بیشتری شود. سازمان، تشکیلات و رهبری تثبیت شده به چه معناست؟ شبکه‌های غیر رسمی چیستند؟ و چه چیزی لیاقت این را دارد تا نزد حضرت آقا نام "اعتراض" را بر خود بگیرد؟ برای روشن شدن به ادامه‌ی اظهارات گنجی توجه کنید:

"گنجی می‌نویسد: «آنان که از «جنبش سبز» سخن می‌گویند باید روشن سازند که اصطلاح جنبش را دقیقا به چه معنایی به کار می‌برند؟ اگر جنبش به معنای وجود «شبکه‌های غیر رسمی اجتماعی» است، دو نکته باید روشن شود. اول- «شبکه‌های غیر رسمی اجتماعی» به چه معناست و چه نوع ارتباطاتی شبکه‌ها را می‌سازند؟ دوم- شبکه اجتماعی هر معنایی که داشته باشد، باید با شواهد و قرائن نشان داد که به همان معنا، اینک روابط شبکه‌ای بالفعل (نه بالقوه) میان سبزها وجود دارد. در این صورت می‌توان از جنبش سبز به معنای شبکه‌های غیر رسمی اجتماعی سخن گفت. اصطلاح «شبکه‌های اجتماعی» توضیحی ناکارآمد و بسیار مبهم از واقعیت حرکت سبز است. اصولا هر چیزی با هرچیزی در رابطه است و شما می‌توانید بی نهایت مجموعه از روابط و شبکه بیابید. معتقدان به شبکه‌های اجتماعی باید دقیقا روشن سازند که منظورشان از شبکه‌های اجتماعی چیست و قدرت توضیحی این نظریه چقدر است؟"

اینک منظور گنجی از شبکه‌های غیر رسمی کمی روشن‌تر شد. مجموعه‌ای از روابط بالفعل که اگر چه رسمی نیستند، سیاسی نیستند و هیچ مطالبه‌ای را به طور واقعی پیگیری نمی‌کنند، اما قدرت پیشبرد اعتراضات و تظاهرات را دارا هستند. خوبی این‌شبکه‌ها برای رژیم چنج این است که هرچیزی می‌توانند باشند. ان.جی.او ها، اقلیت‌های مذهبی، اقلیت‌های قومی و تشکل‌های کارگری و هر چیزی که بتواند در اولین فرصت رژیم معاند را سرنگون ساخته و کشور را به دست خونخواران جدید و وحشی‌تر تحویل دهد. اگر زبان این وحوش را به زبان آدمی ترجمه کنیم چنین می‌شود: یوگسلاوی را شبکه‌های غیر رسمی اقوام نابود ساختند. لهستان را اتحادیه‌های کارگری ویران ساختند. آیا ما به اندازه‌ی کافی از این امکانات بهره‌مند بودیم؟ آیا قوم گرایی را تا حد کافی در ایران نهادینه ساخته بودیم؟ آیا تشکل‌های کارگری را تا حد کافی قدرتمند نموده و به طور کلی آیا ما تدارک کافی را برای پیروزی انجام داده بودیم؟ برای اثبات حرف ما به ادامه‌ی اظهارات گنجی توجه کنید:

"او با مثال آوردن از جنبش همبستگی لهستان در دهه ۸۰ که نهایتا دولت کمونیست این کشور را از قدرت انداخت می‌نویسد: «جنبش همبستگی لهستان به رهبری لخ والسا پس از اعتصابات کارگری آگوست ۱۹۸۰ ، در ۱۷ سپتامبر همان سال تشکیل شد. سال بعد جنبش اهداف خود را این چنین تعریف کرد: "خلق شرایط بهتر زندگی از نظر سیاسی و اقتصادی در لهستانی مستقل و به عبارت دیگر زندگی فارغ از فقر، استثمار، ترس و دروغ در جامعه‌ای سازمان‌یافته بر مبنای قانون و دموکراسی ... آن­چه ما در نظر داریم تنها برای نان و کره و سوسیس نیست بلکه عدالت، دموکراسی، حقیقت، قانون‌مندی، کرامت انسانی، آزادی عقاید و ترمیم جمهوری است".»"

بله، خلق شرایط بهتر تنها برای نان و کره و سوسیس نیست. اما مگر این چیزی نبود که کارگران را برای آن متشکل کردید؟ آیا تمام اعتراضات بزرگ کارگری برای اعتراض به افزایش قیمت غذا صورت نپذیرفت؟ دموکراسی و کرامت انسانی دقیقا زمانی اهمیت پیدا می‌کند که دیگر نان و کره و سوسیس به قیمت جان هم قرار نیست به دست آید، یعنی بعد از جهانی سازی اقتصاد لهستان. اینجاست که نعره‌های بورژوای خشمگین معنای حقیقی‌اش را آشکار می‌کند. گنجی می‌گوید اگر یک سازمان وسیع کارگری داشتیم می‌توانستیم آن را برای خلق شرایط بهتر زندگی از نظر سیاسی و اقتصادی بسیج کنیم و پس از یک دهه جان­فشانیِ طبقه‌ی کارگر و بدست آمدن پیروزی این افتخار را داشتیم تا همچو همتایان خائن لهستانیِ خود به کارگران گوشزد کنیم که: "...آن چه ما در نظر داریم تنها برای نان و کره و سوسیس نیست بلکه عدالت، دموکراسی، حقیقت، قانون مندی، کرامت انسانی، آزادی عقاید و ترمیم جمهوری است." پس تا به اینجا گنجی می‌گوید نه شبکه‌های غیر رسمی‌مان درست کار کرد نه قادر به ایجاد یک سازمان وسیع کارگری با رهبری تثبیت شده بودیم. حال ادامه‌ی گله گزاری این رهبر فقید! را بخوانید:

" این مبارزه یک دهه به طول انجامید تا رژیم کمونیستی فرو پاشید. اما جنبش مخالفان، سازمان‌یافته و دارای رهبری تثبیت شده بود و از طریق «اعتراض سیاسی» وجود خود را تحمیل می‌کرد. جنبش دانشجویی لهستان (جنبش جایگزین نارنجی) به رهبری کلنل والدمار فیدریج، با نام مستعار «ماژور» همزمان با جنبش همبستگی آغاز به کار کرد.»گنجی همچنین ضعف حرکت سبز را در بسیج نیروهای جوان و رادیکال از نقاط ضعف آن بر می‌شمارد و به عنوان شاهدی بر جنبش نبودن این حرکت معرفی می‌کند: «نسل جوان- خصوصا دانشجویان- مهمترین عاملان جنبش سبز و رادیکال ترین بخش آنند. اگر جنبش سبز طی بیانیه مشترکی از دانشجویان بخواهد یک روز در سر کلاس‌ها حضور نیابند، از این درخواست چقدر استقبال خواهد شد؟ اگر شبکه اجتماعی سبز وجود دارد، باید بتواند کار کم هزینه ای چون اعتصاب یکی- دو روزه کلاس‌های درس دانشگاهی را برگزار کند. اگر سبزها نتوانند از نارضایتی ناشی از اجرای طرح‌های فله­ای اقتصادی احمدی نژاد استفاده کنند، از چه چیز می‌توانند استفاده کنند؟»"

آقای گنجی اینک از جنبش دانشجویی گله‌گزاری می‌کند. چرا که دانشجویان حتی حاضر نیستند دو روز به سر کلاس نروند و این را شاهدی بر عدم سازمان­یافتگی جنبش­شان معرفی می‌کند. چیزی که گنجی نمی‌فهمد و بالا دستی‌هایش می‌فهمند این بود که اتفاقا دانشجویان آنقدرها هم بد نبودند و چند روزی موفق شدند مرکز شهر را به خوبی شلوغ کنند. چیزی که مانع تداوم شرکت دانشجویان شد، هژمونی جریان مخالف بود. دانشجویانی که سبک زندگی طبقه متوسطی امریکایی را آنقدرها هم درونی نکرده بودند. دانشجویانی که همیشه از سوی امثال گنجی نادیده گرفته می‌شوند و با القابی چون ساندیس‌خور، پشمالو، جیره‌خوار و مزدور از سوی این حضرات از آنها پذیرایی می‌شود.

پس از آنکه گنجی جان کلامش را گفت، وقت نشان دادن اوج تعفنش آغاز می‌شود. تا الان منظور گنجی از شبکه‌های غیر رسمی و تشکیلات با رهبری تثبیت شده را آموختیم. همچنین یادگرفتیم که چرا جنبش دانشجویی نتوانست از نظر ایشان در جنبش سبز نقش موثرتری ایفا کند. حال باید دید که منظور گنجی از کلمه‌ی "اعتراض" چیست؟

"گنجی ادعای سبزها که می‌گویند «شبکه اجتماعی جنبش سبز گسترش یافته و تعمیق پیدا کرده است» را زیر سوال می‌برد و می‌گوید: «چگونه می‌توان این مدعا را موجه کرد؟ چرا به گونه دیگری نباید به آنچه پس از انتخابات روی داد نگریست؟ به عنوان مثال، چرا به شرکت در یک مسابقه فوتبال و شورش‌های موقتی پس از آن فکر نمی‌کنید؟ اگر حدی از سازمان­یابی وجود داشته باشد (آنچه ناقدان، شبکه می‌خوانند)، اگر حدی از رهبری وجود داشته باشد، اگر رژیم نتواند یا نخواهد از حد معینی سرکوب را افزایش دهد و به طور کارآمد از سرکوب استفاده کند، اگر... اگر... اگر...؛ در این صورت امکان تبدیل «نارضایتی گسترده» به «اعتراض سیاسی» (تحریم، اعتصاب، سد معبر، تظاهرات، دادنامه‌های جمعی، و...) فراهم می‌شود.»"

کلام در برابر این حد از وقاحت عاجز است. این است نارضایتی­ای که جنبش سبز به دنبال آن بود." به عنوان مثال، چرا به شرکت در یک مسابقه فوتبال و شورش‌های موقتی پس از آن فکر نمی‌کنید؟" دیگر روشن است که تا چه حد رهبران بورژوایی برای اعتراضات کارگری دل می‌سوزانند و چقدر می‌توانند مطالبات کارگران را خوب پیگیری نمایند. نگاهی را که شورش پس از فوتبال را با خواست‌های جنبش کارگری در یک مسیر می‌بیند چه چیزی می‌توان نامید؟ ما این ‌را نگاه سلبی یا سرنگونی طلبی می‌نامیم و  هرگز اجازه نمی‌دهیم تا نام شریف انقلاب با رژیم چنج و کودتا و هزار نوع شارلاتانیسم دیگر آلوده گردد. در ادامه گنجی می‌گوید باید نارضایتی گسترده را به نارضایتی سیاسی تبدیل کنیم. این چیزی است که به نظر می‌رسد خواست مشترک آقای گنجی و کمونیست‌هاست، اما تفاوت در این است که آقای گنجی نارضایتی سیاسی را در راستای اعمال سلطه‌ی بخشی از بورژوازی به بخش دیگر می‌بیند و کمونیست‌ها نارضایتی سیاسی را به معنای خلاص شدن از کثافت تلنبار شده در طی قرن‌ها طلب می‌کنند. آقای گنجی یک بورژواست و انقلاب انفعالی و ایجاد اعتراضات شدید و زودگذر به منظور فشار آوردن بر بورژوازی مخالف را می‌خواهد و پرولتاریا مبارزه با مداخله‌ی امپریالیستی و شرایط فراهم آورنده‌ی این مداخله یعنی دولت وقت را از راه ایجاد سازمان و ارتقاء سطح تشکیلاتی و تئوریکی خود به یکجا طلب می‌کند. پس بیایید جمع‌بندی سلبی و سرنگونی‌طلبانه‌ی اکبر گنجی - این بورژوای خشمگین - را یک بار دیگر  مرور کنیم: 

1)  عدم وجود یک سازمان و تشکیلات با رهبری تثبیت شده.

2)  عدم وجود شبکه‌های غیر رسمی به منظور کشیدن مردم به اعتراضات.

3)  عدم وجود یک سازمان منسجم دانشجویی به منظور رهبری "نارضایتی"‌ها.

مانور ارتش‌ها

امروزه تمام ارتش‌های مدرن مانورهایی را به منظور سنجش توان نظامی خود در زمان صلح اجرا می‌کنند. این مانور‌ها دشمن فرضی را هدف قرار می‌دهد و مبارزه‌ای مجازی را علیه آن به پیش می‌راند. ارتش در چنین مانوری قصد دارد تا ضمن شناخت ضعف و قوت خود بتواند توان نظامی خود را افزایش دهد تا در زمان جنگ بتواند بر کارآیی نظامی خود بیافزاید. از آنجا که جنگ نیز حرامزاده‌ی سیاست است گاهی اعمال و مجادلات سیاسی موجود در جامعه را از این رهگذر بهتر می‌توان فهمید. جعفر عظیم‌زاده اعتصاب غذا می‌کند اما خوب می‌داند که در چنین وضعتیی شرایط برای تبدیل سرنگونی‌طلبانه‌ی اعتراضات کارگری به اعتراضات سیاسی مساعد نیست. برای همین اعتصاب غذای مجازی می‌کند، یعنی با سرم. طرفدارانش که با اعضای خانواده‌شان به مقابل زندان می‌روند، می‌دانند که شرایط برای اجرای آکسیون‌های چند هزار نفره مساعد نیست. برای همین تظاهرات مجازی به راه می‌اندازند و عکس‌های تجمع را طوری منتشر می‌کنند که مجازا به شکل یک تظاهرات درست و حسابی دیده شود. حتی عظیم‌زاده مطالباتی را به طور مجازی مطرح می‌کند و پس از پایان مانور، آزادیِ خودش را به طور مجازی به تمام کارگران طرفدارش که آن‌ها نیز مجازی هستند تبریک می‌گوید.

این مجازی بودن مانور است که آن‌را تبدیل به مانور می‌کند و گفتن اینکه عمل او مجازی بوده کافی نیست. بیایید تصور کنیم که این عملیات جنگی روزی با موفقیت انجام پذیرد و کارگران عظیم‌زاده را روزی به عنوان رهبر خود بپذیرند؛ یک جنبش بزرگ به حمایت از وی بپا خواسته و مراکز دولتی را تسخیر کند؛ انتخاباتی برگزار شود و آقای عظیم‌زاده به عنوان رییس جمهور جدید انتخاب شوند؛ تمام جنبشی که حول عظیم‌زاده متشکل شده بود پس از این پیروزی بزرگ عظیم‌زاده و دوستانش پراکنده شده و زمینه برای ادغام و اصلاح وحشیانه‌ی اقتصاد ایران به دست امپریالیسم آغاز شود؛ کارخانه‌ها تعطیل شود؛ هتل‌های بزرگ برای جذب توریست تاسیس شده و ایران مثل گرجستان، آذربایجان و ارمنستان به فاحشه­خانه‌ی توریستی ثروتمندان کشورهای همسایه و کشورهای اروپایی تبدیل شود. در چنین صورتی می‌توان گفت که ما در قبال تاریخ بی‌گناهیم؟

اتفاقا عظیم‌زاده خوب می‌داند چکار می‌کند و فهم عمل او از رهگذر ادامه‌ی مسیری که در بخش پیشین - «جنبش سبز و بورژوای خشمگین» - پیمودیم برای ما نیز میسر می‌شود. در این مانور ارتش مذکور تک‌تک ضوابط رژیم چنج را به اجرا گذاشت. به راه‌اندازی کمپین گسترده‌ی دروغ‌پراکنی، ایجاد آکسیون حول مطالبات کارگری، ایجاد بیانیه و نامه‌های دروغین و از همه مهم­تر معرفی خودش به عنوان رهبر بلامنازع جنبش کارگری[5]. کارگران قرار نیست متشکل شوند، قرار نیست مبارزه کنند، قرار نیست آگاهی کسب کنند. کافی است عظیم‌زاده را به عنوان رهبر بلامنازع خود بپذیرند و در شرایط مورد نیاز او به میدان بیایند. نوع پراتیک عظیم‌زاده پاسخی است که بخش قلیل باقی مانده‌ی بوژوازی به اصطلاح رادیکال پروغرب ایران برای خود تمرین و مشق می‌کند. کافی است عظیم‌زاده شناخته شود تا در شرایط مناسب، کارگران با ساقط کردن جمهوری اسلامی وضعیت باز هم بدتری را برای خود به وجود آورند. عظیم‌زاده و دیگر نهادهای شبیه آن در پی اصلاح انتقاداتی هستند که اکبر گنجی به کل جنبش رژیم چنج ایران وارد آورد. برای همین بود که بلافاصله بعد از اینکه جنبش سبز ضعف نابودی خود را به نمایش گذاشت سایت راه سبز امید بخش کارگری‌اش را راه اندازی کرد[6] و این وحوش نیز در باب فواید لخ والسا داد سخن سر دادند.

اگر بورژوازی ایتالیا در قرن نوزدهم انقلاب انفعالی را به منظور شانه خالی کردن از وظایف بورژوا دموکراتیک­اش و عدم تغییر شرایط عینی و ذهنی توده‌ها انجام می‌داد، انقلاب انفعالی یا همان رژیم چنج بر علیه رژیم بورژوایی حاکم در دوران گندیدگی سرمایه‌داری و امپریالیسم، معنایی جز نابود ساختن هرنوع امکان تغییر و انقلاب از طریق دلسرد ساختن کارگران از مبارزه و از طریق مشکل‌تر ساختن شرایط عینی مبارزه [7] ندارد.

آیا مبارزه علیه سرنگونی طلبان به معنای حمایت از جمهوری اسلامی و یا در بهترین حالت بی‌عملی ‌است؟  

خواننده‌ی هوشمند به یاد دارد که ما در بخش «جنبش سبز و بورژوای خشمگین» سه گروه را به عنوان کسانی که از جنبش سبز چیزهایی آموخته‌ و نتایجی گرفته‌اند معرفی نمودیم، اما سخنی از دسته‌ی سوم به میان نیامد. این دسته را به درستی رهبران حقیقی جنبش کارگران و وارثان تاریخی سنت‌های رهایی‌ بخشِ این جنبش می‌نامیم. کسانی که احتمال نفوذ یک گرایش بورژوا-رادیکال یا همان سرنگونی‌طلب را از  سال‌های 86 تشخیص داده بودند و از سال 88 ولو به صورتی پراکنده و انفرادی به نقد بی‌امان این اپورتونیسم مبتذل درون جنبش پرداختند. کسانی که امروز نیز ولو به صورت پراکنده و با وجود اختلافات کم و زیادشان اعتصاب غذای عظیم‌زاده را به نقد کشیدند و نسبت به جنبه‌های ارتجاعی و خطرناک آن هشدار دادند؛ اپورتونیسم یا فرصت‌طلبی‌ای که علی‌رغم ویژگی‌های منطقه‌ای و تاریخی‌اش در تاریخ مبارزه‌ی بین‌المللی کارگران آنچنان کم نظیر نیست و نخواهد بود و قطعا مبارزه با آن برای جنبش ما مسئله‌ی مرگ و زندگی است. مارکس در نقد اقلیت شاپر در اتحادیه کمونیست‌ها این­گونه می‌نویسد:

"اقلیت برخورد جزئی را جایگزین برخورد انتقادی و ایده‌آلیسم را جایگزین ماتریالیسم کرده است. نزد اقلیت نیروی محرکه‌ی انقلاب صرفا قدرت اراده است و نه شرایط عینی. بر خلاف شما ما به کارگران می‌گوییم شما ناچارید بار سنگین 15، 20 یا حتی 50 سال جنگ داخلی و مبارزه را متحمل شوید. آن هم نه برای آنکه شرایط موجود را تغییر دهید، بلکه عمدتا آنکه، چنان خود را دگرگون سازید که قادر به اعمال قدرت سیاسی شوید. اما شما می‌گویید اگر الان نتوانیم قدرت را به دست بگیریم بهتر است به خانه رفته و به رختخواب پناه بریم."

به راستی که فرصت طلبان اینگونه‌اند. اگر به یک فرصت‌طلب بگویی خودسازمان­یابی و آموزش طبقاتی کارگران؛ به تو می‌گوید ایده‌آلیست هستی. اگر به وی دنباله روی کارگران از بورژوازی و تبعات آن را هشدار دهی، می‌گوید تو بی‌عمل هستی و اگر اپورتونیسم او را افشا کنی می‌گوید تو طرفدار جمهوری اسلامی هستی. چرا که نظر، عمل و انقلاب نزد این اپورتونیسم را سولیداریتی سنتر[8] و اربابان بین‌المللی‌شان در ان.جی.او ‌های امریکایی بازتعریف کرده‌اند. در طی دوران حیات شرم‌آور جمهوری اسلامی به عنوان یک دولت برآمده از ضد انقلاب، این کارگران بودند که همیشه بیشترین هزینه را پرداختند. در سرکوب سال‌های شصت، بیشتر قربانیانِ جلادانِ رژیم، پیشوایان جنبش کارگران بودند؛ در زمان جنگ، کارگران فقر و بدبختی و مصائب جنگ را بیش از سایر طبقات بر گرده‌ی خود احساس کرده‌اند و دقیقا به همین خاطر است که فراموش نمی‌کنند که دنباله‌روی بورژوازی و رهبران بورژوا چه مصائبی را برای آنان در پی خواهد داشت. عدم برخورد صریح و قاطع با چنین گرایش­هایی مثل این است که در مقابل مانور ارتش دشمن، چون مانور بوده است ارتش کارگران و رهبران حقیقی‌شان نیز هیچ بدیل سازی و انتقادی را آغاز نکنند، جزئیات مانور را به دقت از نظر نگذرانند و ماهیت مانور را افشا نسازند.

کارگران باید بدانند که ساقط کردن رژیم بورژوایی موجود تنها از رهگذر یک نبرد بی‌امانِ سیاسی، نظری و تشکیلاتی علیه جریانات شبه‌کارگری و بورژوایی به منظور ارتقاء سطح دانش و آگاهی خود و تربیت رهبران حقیقی خود و ایجاد اَشکال مقتدر سازمانی است که می‌تواند نتایجی مثبت در پی داشته باشد. فرصت‌طلب را افشا کنید، بگذارید انگ طرفداری از دولت و بی‌عملی بزنند. امروز رسوا شوند خیلی بهتر از این است که بورژوازی پس فردا برای آرامش توده‌ها آنها را مثل لخ والسا لجن­مال کند و آن‌ها هم در امریکا و در حال گذراندن دوران بازنشستگی‌شان آن را تکذیب کنند. لنین در تحلیل خود از انقلاب 1917 درباره‌ی دولت موقت در رساله‌ی بیماری چپ‌روی کودکانه چنین می‌نویسد:

"ما در آغاز دوران مزبور مردم را به سرنگون ساختن دولت دعوت نمی‌کردیم، بلکه توضیح می‌دادیم که بدون تغییرات مقدماتی در ترکیب اعضاء و در روحیات شوراها، سرنگون ساختن دولت ممکن نیست."

زنده باد همبستگی طبقاتی کارگران

روزبه راسخ

roozbeh.rasekh@gmail.com

پایان

 

لینک فایل پی دی اف



[1] برای اطلاع بیشتر از این مسئله به بیانیه‌های خود اتحادیه آزاد، و مصاحبه‌های بستگان جعفر عظیم‌زاده رجوع شود. همچنین در مقاله‌ی آقایان کمیجانی، امیری و محمدی تحت عنوان "یک تامل و حقایقی درباره اتحادیه آزاد و اعتصاب عظیم زاده" مفصلا به این موضوع پرداخته شده است.

[2] موسسه یادبود ملی لهستان روز دوشنبه هفتصد صفحه سند را در معرض دید خبرنگاران قرار داد که نشان می‌دهد لخ والسا رهبر دموکراسی و رئیس جمهور سابق لهستان در دهه ۱۹۷۰میلادی با پلیس مخفی دولت کمونیستی این کشور همکاری می‌کرده و در قبال این همکاری پول دریافت کرده است. اتهامی که او همواره رد کرده است.رجوع شود به سایت فارسی یورونیوز.

[3]جنبش سیاسی وحدت ایالات مختلف ایتالیا

[4] اگرچه در اینجا قصد ارائه­ی تحلیلی مفصل و جامع را از جنبش سبز نداریم، اما پر واضح است که این طبقات هستند که کارگزاری هر نوع براندازی را بر عهده دارند.

5 اتفاقا عده‌ی قلیلی دانشجو نیز بیانیه‌ی مضحکی را انتشار دادند تا انتقاد سوم اکبر گنجی نیز بی‌جواب نماند. این بیانیه سند رسوایی نظام آموزشی کشور بود. واقعا چگونه برخی دانشجویان ما با وجود راهیابی به دانشگاه همچنان از چنین ادبیات غلطی رنج می‌برند؟ آن هم دانشجویانی که مسلما جدیدالورود نیستند و مسلما خود را فعال سیاسی و اجتماعی می‌دانند.

[6] سایت کلمه­ی سبز نیز در همان دوران بخش کارگری خود را راه اندازی نمود که همچنان نیز اگر به آن سر بزنید، با مصاحبه­های پرشمار جعفر عظیم زاده مزین است. سایت راه سبز امید هم در آن زمان منصور اسانلو را به عنوان رهبر کارگران! برگزیده بود.

7 به یاد آورید که در کردستان عراق هنوز هم قانون کاری وجود ندارد و کارگران از نظر شرایط  کاری در بدترین وضعیت به سر می‌برند.

[8]  Solidarity Center

]]>
امید: نظر Tue, 19 Jul 2016 19:48:58 +0000
آلترناتیو توخالیِ آقاجری یا چگونه هم ژست چپ داشت، هم نگرانِ سرمایه‌دار بود http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1640:2016-02-23-13-32-12&Itemid=367 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1640:2016-02-23-13-32-12&Itemid=367

 

در چند وقت گذشته نامه‌ای توسط برخی نویسندگان و مترجمان در رابطه با پیدیاف (PDF) سازی کتاب‌ها مطرح شده(1) و بعضاً جواب‌هایی به آن نامه داده شده است. اخیراً مقاله‌ای به نام «پی‌دی‌اف‌سازی، فردی‌سازی تملک و آلترناتیوها» نوشته‌ی روزبه آقاجری نیز به موضوع پی‌دی‌اف‌سازی پرداخته است. نویسنده (آقاجری) سعی در جا انداختن نظرِ خود به عنوان آلترناتیو در بحث پیرامون پی‌دی‌اف‌سازی کتاب‌ها داشت و به زعم خود از نگاه مارکسیستی و حتی با نقل قول از مارکس وارد میدان شده بود. اما نظر او به واقع نظری بورژوایی است و تعابیر نادرستی را به مارکس نسبت داده است؛ به این خاطر مجبور شدم چند خطی را در این باره بنویسم.

نویسنده در ابتدای یادداشت خود متذکر شده است که "در این یادداشت کوتاه می‌خواهم ... نشان دهم که چگونه پی‌دی‌اف‌سازی با اصولِ اولیه‌ی موضعِ هر نوع چپی ناسازگار است و آلترناتیوهای واقعی و ممکنی را طرح کنم که می‌توانند جایگزینی برای فرارفتن از آن دوتایی بیهوده [یعنی کپی رایت و کپی لفت] باشند."

در این نوشته سعی کرده‌ام تا ایرادات او را مشخص و در نهایت بی‌محتوایی‌ِ استدلال او و به تبع آن، توخالی بودنِ به اصطلاح آلترناتیوش را نشان بدهم. 

*** 

در گام اول او می‌گوید "به همان اندازه که دفاع از کپی‌رایت ـ به شکلِ یک «حق مکتوب» و حذف پیوندهایش با روابط موجود سرمایه‌داری ـ در پیوند با موضعی لیبرالی به حیاتِ اجتماعی و سیاسی است، پی‌دی‌اف‌سازی، خود، بازتولید یکی از روابطِ بنیادی سرمایه‌دارانه است: تملک"؛(2) در این‌باره باید گفت که «تملک» به هیچ‌وجه یکی از روابطِ بنیادی سرمایه‌دارانه نیست و از عهد باستان تا به امروز وجود داشته است. «تملک»واژه‌ای کلی است که به هیچ‌وجه سرشت تاریخی‌ای را بیان نمی‌کند. مالکیت در تمام شیوه‌های تولید وجود داشته است اما به شکل‌های مختلف. همین شکل‌های گوناگون است که سرشت تاریخیِ هر عصری را بیان می‌کند. اگر بخواهیم به روش مارکس از عبارتی دقیق استفاده کنیم باید در عصرِ حاکمیتِ سرمایه بر تولید، از «مالکیت خصوصیِ سرمایه‌داری یا مدرن» صحبت کنیم.

مارکس در کتاب سرمایه (جلد اول) گفته است که “طبیعت صاحبان پول یا کالاها را از یک سو، و کسانی را که فقط مالک نیروی کار خویش هستند، نیافریده است. این رابطه هیچ بنیادی در تاریخِ طبیعی ندارد و همچنین بنیاد اجتماعی مشترک در تمامی دوره‌های تاریخ بشر نیست ... مقوله‌های اقتصادی که پیش از این مورد بحث قرار گرفت، به همین ترتیب حامل مُهر و نشان تاریخی هستند”. همچنین در مانیفست کمونیست، مارکس و انگلس، گفته‌اند که “بی‌شک هدف ما از میان برداشتن فردیت بورژوایی، استقلال بورژوایی و آزادی بورژوایی است”. مشخص است که «تملک» مفهومی است که از کمونته‌های اولیه تا به امروز وجود داشته است. اما «مالکیت خصوصی مدرن» سرشت‌نشانِ تاریخیِ عصر سرمایه‌داری است؛ هدف، از میان برداشتنِ نه هرگونه فردیتی بلکه فردیت بورژوایی است. تنها فردیت و مالکیتی که مربوط به ساز و کار شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری است، مدنظر است.

پس باید "پی‌دی‌اف‌سازی، خود، بازتولید یکی از روابطِ بنیادی سرمایه‌دارانه است: تملک" را گزافه‌گوییِ غیرعلمی نویسنده بدانیم.

نوبت آن است که به «تعبیر اشتباه از مفهوم مالکیت» در مقاله‌ی آقاجری بپردازم. نویسنده مفهوم مالکیت را در حیطه‌ی مصرف - یعنی رابطه‌ی بین مصرف‌کننده و کالا - بررسی می‌کند که این از سطحی‌ترین روش‌های برخورد با موضوع مالکیت است. حتی اقتصاددانان سیاسی نیز به این شیوه‌ی سطحی و بی‌اساس با موضوع مالکیت مواجه نشده‌اند. مارکس هرجا صحبت از مالکیت کرده منظورش مالکیت بر ابزار تولید بوده است. این را در ادامه با استفاده از نوشته‌های خودِ مارکس خواهید دید.

آقاجری می‌گوید "درست است که به‌ظاهر پی‌دی‌اف‌سازی امکان دسترسی به این یا آن متن را فراهم می‌کند، اما مستقیماً در بازتولید آن‌چه «تملکِ فردی»‌اش می‌توان خواند، دست دارد ... این همان شکل از کمونیسم است که مارکس در دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴«کمونیسم نارس» می‌خواند، آن‌چه کاری جز همگانی‌کردنِ مالکیتِ خصوصی نمی‌کند: نه حذف مالکیت خصوصی که بخشیدن مالکیت به همه. راه حل کمونیسم نارس برای مسئله‌ی مالکیت آن است که همه مالکِ خصوصی شوند: گسترشِ تامِ «منطق» مالکیت به همه جا و همه کس. مارکس می‌نویسد: «هدف غائیِ آن از زندگی و هستی کاملاً صریح است: تملکِ فیزیکی» و «کلیت‌بخشی به مالکیت خصوصی»؛ «[کمونیسم نارس] بیان فرمان‌روایی مالکیت مادی در ابعادی آن‌چنان وسیع است که می‌خواهد هرآن‌چه را که به عنوان مالکیت خصوصی نتواند به تملک همگان در آید، نابود کند»".

مالکیت خصوصی‌ به طور کل بر دو نوع است. مالکیت خصوصی فردی یا مبتنی بر کار شخصی و مالکیت خصوصیِ مدرن یا سرمایه‌داری.

برای نشان دادن رابطه‌ی این دو نوعِ «مالکیت خصوصی»، به گفته‌ی مارکس در کتاب سرمایه (جلد اول) باید اشاره کرد که “مالکیت خصوصی مبتنی بر کار شخصی یعنی مالکیتی که می‌توان گفت فرد زحمتکش منفرد و مستقل را با شرایط کارش در هم می‌آمیخت، توسط مالکیت خصوصی سرمایه‌داری که متکی بر استثمار کار غیر اما رسماً آزاد است، از میدان به در شده است”. دو نکته در اینجا حائز اهمیت است. اول، اگر سخنی از مالکیت خصوصی در میان است باید تشخیص داد که چه نوع از آن مورد نظر است. دوم، هر جا صحبت از مالکیت است، باید مدنظر قرار داد که منظور مالکیت بر ابزار تولید است و نه وسایل مصرفی از جمله کتاب.

گسترش مالکیت خصوصی‌ که مارکس در این فراز از کتاب «دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844» مطرح می‌کند - یعنی فراز نقل شده توسط آقاجری - نقدی است بر کسانی که به دنبال همگانی کردن این مالکیت خصوصی‌اند و البته این مفهوم در ارتباط با «ابزار تولید» به معنای اخص کلمه است و نه وسایل مصرفی. مارکس این ایده را (منظور همان کمونیسم نارس است) به باد نقد می‌گیرد؛ اما بدون توضیحاتی که در کتاب سرمایه (جلد اول) داده است نمی‌توان به راحتی به آن پی برد. در ضمن هرجا صحبت از مالکیت خصوصی کرده‌ام به معنای مالکیت خصوصیِ مدرن است که به طور واقع سرمایه‌دارانه است. (3)

مارکس در «نقد برنامه‌ی گوتا» می‌گوید در مرحله‌ی اول کمونیسم یعنی “نه آن جامعه‌ی کمونیستی‌ای که بر شالوده‌های خود تکامل‌یافته باشد، بلکه به عکس، جامعه‌ای است که تازه از جامعه‌ی سرمایه‌داری سر بر می‌آورد ... تا آنجا که به مبادله‌ی ارزش‌های برابر مربوط می‌شود، آشکارا همان اصلی حاکم است که مبادله‌ی بین کالا‌ها تنظیم می‌کند. اما محتوا و شکل این مبادله عوض شده‌اند، زیرا در شرایط تغییر یافته هیچ کس نمی‌تواند چیزی غیر از کارش را بدهد و از سوی دیگر بدین علت که هیچ چیز غیر از وسایل مصرف نمی‌تواند به مالکیت فردی درآید”. منظور مارکس در این جملات کاملاً مشخص است. وسایل مصرف از جمله کتاب که مورد بحث ماست، در مرحله‌ی اول کمونیسم (که لنین در کتاب «دولت و انقلاب» از آن به عنوان سوسیالیسم نام می‌برد) می‌تواند تحت مالکیت فردی قرار داشته باشد. پس از دید مارکس مالکیت اشتراکی مختص به ابزار تولید است و فقط وسایل مصرف هستند که می‌توانند تحت مالکیت فردی باقی بمانند. (4)

مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست نیز به موضوعِ مالکیت وسایل مصرفی و مالکیت ابزار تولید پرداخته‌اند، از جمله: “کمونیسم هیچ کس را از تملک محصولات جامعه محروم نمی‌کند، بلکه این قدرت را از هر کس سلب می‌کند که با تملک این محصولات، کار دیگران را از آنِ خود کند”؛ در این بخش مارکس و انگلس به صراحت اعلام می‌کنند که کمونیسم، تملک غیر اشتراکی (فردی و ...) بر محصولات جامعه از جمله کتاب را - در شرایط کنونی، و با فرض این که ابزار تولید به حساب نمی‌آید - از کسی دریغ نمی‌کند بلکه تملک غیر اشتراکی بر محصولاتی که از آن طریق کار دیگران را می‌توان تصاحب کرد (ابزار تولید) ممنوع است.

اساساً صحبت از مالکیت (چه خصوصی چه اشتراکی) بدون توجه به تولید و ابزار تولید تنها می‌تواند ژستی توخالی یا صحبت بر سر مسائل حقوقی و قانونی باشد.

حسام سلامت که توجه آقاجری را به بخشی از دستنوشته‌ها جلب کرده است باید به او می‌گفت که تمام صحبت مارکس بر سر ابزار تولید است تا دانشمند نابغه‌ی ما آن را به وسایل مصرف تعمیم ندهد. این در نوع خود، جز تحریف مارکس چیز دیگری نمی‌تواند باشد. تحریفِ مارکس برای توجیه خواسته‌هایتان تلاشی بس عظیم‌تر از این می‌خواهد.

 

اما چرا پی‌دی‌اف‌سازان، به قول نویسنده، امکانِ شکل‌گرفتنِ کنشِ جمعی بر گِرد کتاب را سلب می‌کنند؟ "«نیازی نیست که بروی از این و آن درباره‌ی این‌که چنین کتابی را دارند یا نه، بپرسی. نیازی نیست بروی کتابخانه. نیازی نیست بروی همراه با دوستی دیگر پول روی هم بگذاری و آن کتاب را تهیه کنی. کافی است در خانه بنشینی، در فیس‌بوک ما پیام بگذاری و کتابی را بخواهی، تا پی‌دی‌اف‌اش را برایت بفرستیم»". او با طعنه زدن به رویکرد پی‌دی‌اف‌سازان، رویکرد آن‌ها را مانعی برای شکل گرفتن کنش جمعی گرد کتاب می‌داند. پس نویسنده تا به اینجا اعتقاد دارد که اگر با دوستت پول روی هم بگذارید و کتاب را تهیه کنید یا به کتابخانه بروید، کنشی جمعی انجام داده‌اید و درخواست از پی‌‌دی‌اف‌ساز کنشی فردی است. سپس نتیجه می‌گیرد که "اما منفی‌ترین سویه‌ی چنین کاری در «آنچه سلب می‌کند» پنهان است: همپیوندی و ارتباط". بدین صورت پی‌دی‌اف‌سازی - از نگاه آقاجری - امکان کنش جمعی و همپیوندی و ارتباط را از بین می‌برد. در آخر اضافه می‌کند که "آخر چگونه می‌توان کنشی را که جای ارتباط‌های چهره‌به‌چهره و رودررو (به بهانه‌ی تهیه‌ی کتاب) را گرفته است، کنشی ریشه‌ای انگاشت؟ نه. چنین کنشی، کنشی سرمایه‌دارانه است؛ کنشی که دقیقاً روابطِ اجتماعی سرمایه‌داری را بازتولید و تقویت می‌کند".

در اینجا باید به نتایج پی‌دی‌اف‌سازی اشاره کنم تا نشان بدهم که نتایج آن با توصیفاتِ نویسنده یکسان نیست.

او به خیال خود فکر می‌کند که پی‌دی‌اف‌سازی امکان ارتباط‌های چهره‌به‌چهره و رودررو را گرفته است. او به این فکر نکرده است که پی‌دی‌اف امکان ارتباط برقرار کردن از طریق فضای مجازی - که مقاله‌ی آقاجری نیز در آن انتشار داده شده است - را دارد. همان‌طور که کتاب رد و بدل می‌شود، پی‌دی‌اف به وسیله‌ی سی‌دی یا فلش با دیدار دوستان، رد و بدل و پیرامون پی‌دی‌اف و محتوایش صحبت می‌شود. استفاده از پی‌دی‌اف می‌تواند به هر صورتی انجام شود، یعنی هم می‌تواند به برقراری ارتباط و همپیوندی (که مورد نظر آقاجری هست) منجر شود و هم اگر بدبین باشیم، در شرایطی خاص می‌تواند نتایج نسبت داده شده‌ی آقاجری را منجر شود. پس پی‌دی‌اف بدون در نظر گرفتن واسطه‌هایی، نتایجی که آقاجری می‌گوید را نمی‌دهد.

اما اگر پی‌دی‌اف‌سازی امکان ارتباط‌های چهره‌به‌چهره و رودررو را گرفته است، بنابر این فرض، هر سایتی مانندِ پروبلماتیکا را هم می‌توان در همین جایگاه قرار داد؛ آن هم با این فرض ساده‌لوحانه که به جای نوشتن مقاله و گذاشتن آن به روی سایت باید آن را نه اینترنتی بلکه چهره‌به‌چهره به بقیه داد و در موردش صحبت کرد تا امکان همپیوندی، کنش جمعی و ارتباط از بین نرود! در سطحی بودن این نظر شکی نیست و اگر این نظر - یعنی نظر روزبه آقاجری - را بخواهیم قبول کنیم گردانندگان سایت پروبلماتیکا باید همان‌طور که آقاجری پی‌دی‌اف‌سازان را محکوم می‌کند، محکوم شوند.

اما احتمالاً مثال ما به دل آقای دانشمند ننشیند زیرا آن چیزی که او برای آن این مقاله را نوشته است در مثال ما حضور ندارد: پول و (اگر این پول در دستان رفقای انتشارات روزبهان باشد) سرمایه. امیدوارم با این مثال ساده، سطحی بودن رویکرد آقاجری را نشان داده باشم.

اگر آقاجری و اطرافیانش نمی‌توانند چه با پی‌دی‌اف چه با خرید کتاب و ... دور هم جمع شوند و پیرامون آن فعالیتی انجام دهند، دلیلی بر اینکه این اتفاقات نمی‌افتد، نیست. شاید اینکه، آقاجری ما را موعظه می‌کند تا به جای پی‌دی‌اف کتاب بخریم آن هم به شکل بامزه‌ی مورد نظرش، ارتباطی به دور هم جمع شدن و کنش جمعی نداشته باشد؛ شاید او تنها سنگِ فروش کتاب را بر سینه می‌زند. مطمئناً حضور دوستانی در کنارش چون حسام سلامت که رابطه‌ی تنگاتنگی با انتشاراتی‌ها دارند‌ و رابطه‌ی خودش با انتشاراتی‌ها بی‌تأثیر در نوشتن مقاله‌اش نبوده است. در هر صورت، من مقاله‌ی او را - که در آن مارکس را نیز تحریف کرده‌اند - مانیفستی از جانبِ جناحِ چپِ بورژوازی برای حمایت از فروشِ کتاب می‌بینم.

 

بهتر است تا به بدیل نویسنده نیز بپردازیم. نویسنده می‌گوید "اکنون می‌خواهم راه‌حل‌هایی دیگر را تخیل یا یادآوری کنم، راه‌حل‌هایی که درست برخلافِ راه‌حلِ پی‌دی‌اف‌سازان، بیش از آن‌که کینه‌توزانه با آسیاب‌بادی‌ها (هزینه‌ی بالای کتاب‌ها) سرِ جنگ داشته باشد، می‌کوشند علیهِ «روابط سرمایه‌دارانه» موضع بگیرند و از جایگزینیِ آن‌ها دفاع کنند؛ راه‌حل‌هایی که بخشی از آن‌ها دقیقاً در همین سنتِ این روزها زیر گل‌و‌لای‌مانده‌ی کارگری شکل گرفته‌اند"؛ او خیال می‌کند با پول روی هم گذاشتن و خرید کتاب و استفاده از آن توسط چندین نفر "علیهِ «روابط سرمایه‌دارانه»" موضع می‌گیرد. توجه کردن به اینکه این موضع چگونه بی‌هیچ واسطه‌ای و بدون هیچ دخالتی در روابط تولیدی (چه مستقیم و چه غیر مستقیم) و نشانه گرفتن آن می‌تواند علیه روابط سرمایه‌دارانه باشد نیز به خوبی ماهیت بورژوایی آن را برملا می‌کند. جواب نویسنده تنها دستبردن در روابط توزیعی (بدون هیچ کنشی و دخالتی در روابط تولیدی) است.

او بدون اشاره‌ی صریح به «گذشته» به ما از سنت گذشته و کنش کارگران سندیکایی و مبارز می‌گوید. او قسمتی از کنش کارگران پیرامون کتاب را به ما گوشزد می‌کند: "آن‌ها به دلیل کم‌پولی و اجتناب از انگ اخلاقی خوردن (و جلوگیری از حاشیه‌سازی سرمایه‌داران)، کتاب مورد نیازشان را به صورت جمعی خریداری می‌کردند و یا به صورت هم‌خوانی مطالعه می‌کردند یا اگر به‌صورت همزمان نمی‌توانستند جمع شوند، کتاب دست‌به‌دست می‌چرخید تا همه بتوانند از آن استفاده کنند".

برای جلوگیری از هرگونه برداشت اشتباه از گذشته، من نیز قسمتی از سنتِ گذشته را که او به عمد نادیده گرفته‌است یادآور می‌شوم.

دو نکته در این‌باره کفایت می‌کند: یک) در آن زمان پی‌دی‌اف‌سازی، به شیوه‌ی امروزی، ممکن نبوده وگرنه آن‌هایی که پول نداشته‌اند از نسخه‌ی پی‌دی‌اف استفاده می‌کردند؛ دو) همان‌طور که در سنتِ چپِ گذشته رایج بوده است، مبارزین و کارگران از روی کتاب‌ها می‌نوشتند (یعنی عین کتاب را می‌نوشتند) و همان کتاب یا کتاب‌هایی که از روی آن نوشته بودند را دست به دست می‌کردند. این عمل همان کاری است که امروزه اسمش را «پی‌دی‌اف‌سازی» گذاشته‌اند.

"...کتاب دست‌به‌دست می‌چرخید تا همه بتوانند از آن استفاده کنند. این نیاز و ضرورت به روابطی جمعی شکل می‌داد و آن‌ها را مرتبط با هم نگه می‌داشت..."، او اشاره می‌کند که این دست به دست کردن کتاب منجر به شکل دادن روابط جمعی می‌شود. پرسشی که اکنون پیش می‌آید اینست که چرا این ‌کار را با دست‌به‌دست کردن پی‌دی‌اف انجام نداد؟ شدنی نیست؟ یا می‌خواهید برای فرار از انگ اخلاقیِ سرمایه‌دار (که خود دزدی در لباس فاخر است) آن را انجام ندهید؟ یا اینکه برای سرمایه‌ی تولیدکنندگان کتاب آزرده شده‌اید؟ همان‌طور که مشخص است، راهی که آقاجری پیشنهاد می‌دهد با پی‌دی‌اف نیز امکان‌پذیر است. البته از نظر آقاجری شدنی نیست به این‌خاطر که این‌ها بهترین راه برای سرمایه‌دار ما نیست. او که خود را در رکاب سرمایه‌دار می‌بیند، نمی‌خواهد نه سیخ بسوزد و نه کباب. هم بگویند چپ است و هم سرمایه‌داران عرصه‌ی کتاب (که از قضا دوستِ دوستان‌تان و اسباب شهرت‌شان و رسیدن به کرسی‌های استادی و رزومه و ... اند) ناراحت نشوند. (5)

در ادامه او یکی دیگر از راه‌حل‌هایش را خریدن کتاب و پخش در کتابخانه‌های عمومی می‌بیند. "کتابخانه‌های عمومی هم می‌توانند جایگزینی مناسب باشند اما باید به برخی موانع مهم به‌ویژه درباره‌ی وضع کنونی کتابخانه‌های محلی اشاره کرد. کتاب‌ها، گزینشی وارد این کتابخانه‌ها می‌شوند. به سادگی می‌توان نشان داد که نمی‌توان دست‌نوشته‌های لنین را در کتابخانه‌ی محلیِ انتهای خیابان سخنور در تهران یا کتابخانه‌ی مرکزی امیدیه تهیه کرد. اما می‌توان از رفیقانی یا دوستانی خواست آن‌ها را تهیه کنند یا با رفقای دانشجو که به کتابخانه‌های مجهزتری دسترسی دارند، چنین درخواستی را مطرح کرد".

این پیشنهاد جالب همچون کار خیریه در برابر چشمان‌مان ظاهر می‌شود. مانندِ کمک به موسسات خیریه برای ریشه‌کن کردن به طور مثال کودک کار و یا فقر اما غافل از اینکه این نه کنشی ریشه‌ای بلکه کنشی مصلحتی و بورژوایی است.

اما چه ساده تمام مشکلات برطرف شد: با رفتن به کتابخانه‌های عمومی. اگر کتابِ «انتشاراتِ روزبهان» در کتابخانه نبود چه؟ خب مشخص است، به رفقا یا دوستانی می‌توان گفت تهیه کنند و به کتابخانه‌ها دهند. خب خیال‌مان راحت شد. اما نه؛ این چه ارتباطی به کنش جمعی دارد؟ هیچ. پس این‌همه سفسطه برای چیست؟ برای کاسته نشدن از فروش کتاب‌ها (احتمالاً  انتشارات روزبهان).

با توضیحات داده شده، دور هم جمع شدن و کنش جمعی (حتی با برداشت آقاجری)، ارتباطی به چگونگی تهیه‌ی کتاب نخواهد داشت. چه با پی‌دی‌اف چه با کتاب و ... می‌توان دور هم جمع شد و کتاب خواند و ارتباط برقرار کرد. کسانی که عزم خود را جزم کرده‌اند تا در مبارزه طبقاتی در کنار کارگران باشند احتیاجی به این‌چنین خریدن کتاب برای جمع شدن دور هم نخواهند داشت بلکه از همان پی‌دی‌اف هم به خوبی برای این دور هم جمع شدن استفاده خواهند کرد.

"می‌توان گروه‌های تلگرامی برای دسترسی به کتابخانه‌های شخصی تشکیل داد تا همه‌مان بتوانیم از آن‌چه همگان دارند، بهره‌مند شویم"؛ چه تغییر عظیمی! چگونه پیشنهادی اینچنینی از ریشه با پی‌دی‌اف‌سازی تفاوت دارد؟ کتابخانه‌های مجازی که اقدام به گذاشتن پی‌دی‌اف کتاب‌ها می‌کنند نیز گروه تلگرامی و ... دارند و جمعیت زیادی هم در آن عضو هستند و کامنت می‌گذارند. این جز تقبیح پی‌دی‌اف از موضع بورژوایی نمی‌تواند باشد.

"پیامد مهم این شکل از روابط گره‌خوردن بخشی کوچک از زندگی‌هایمان با هم است؛ دوستی، رفاقت، آشنایی". پس آقاجری در نهایت به دنبال کنشی است که دوستی، رفاقت و آشنایی پدید آورد و زندگی‌ها را به هم گره بزند. اما این داستان از کجا آغاز شد؟ قرار بود پیرامون کتاب، کنشی جمعی ایجاد کرد و در تقابل با پی‌دی‌اف‌سازی بود. اما به کجا رسید به اینجا که هدف دوستی، رفاقت و آشنایی و گره خوردن زندگی‌های‌مان است. این‌گونه، می‌توان ادعا کرد که با پدیده‌ی پی‌دی‌اف هم امکان ایجاد این کنش جمعیِ مد نظر، وجود دارد.

بیایید از دانشمند نابغه‌مان بپرسیم برای کتاب‌های قدیمی یا کتاب‌هایی که سالیان سال است بازچاپ نشده‌اند چه باید کرد؟ از پی‌دی‌اف استفاده نکنیم؟ حتماً راهتان این است که برویم برای ناشر آن نامه بنویسیم تا آن را دوباره چاپ کنند؟ یا اینکه کتاب‌های پی‌دی‌اف شده را ببریم چاپ کنیم و مقداری پول برای ناشرش پست کنیم؟

"آن وقت پاسخ این سؤال که «از کجا این کتاب را گیر بیاورم؟» این نخواهد بود که «پی‌دی‌اف‌اش هست» بلکه این خواهد بود که «بگذار از رفقا بپرسم ببینم کسی آن را دارد یا نه» یا «با دیگر رفقا شریک می‌شویم و برایت تهیه‌اش می‌کنیم»"؛ مطمئناً «پی‌دی‌اف‌اش هست» پاسخِ سوالِ ساده‌ی «از کجا این کتاب را گیر بیاورم؟» نیست. پاسخ این سوال «از فلان جا (از انقلاب، از فلانی یا از کتاب‌فروشیِ فلان)» خواهد بود و سوالی که پاسخش «پی‌دی‌اف‌اش هست» است را باید «چگونه این کتاب را گیر بیاورم؟» دانست. بین این دو سوال تفاوت وجود دارد. سوال اول («از کجا این کتاب را گیر بیاورم؟») به ناآگاهی سوال‌کننده اشاره دارد و او نمی‌داند که این کتاب را از کجا می‌تواند گیر بیاورد اما سوال دوم («چگونه این کتاب را گیر بیاورم؟») در دل خود جواب سوال اول برایش اهمیت ندارد بلکه از چگونگی گیر آوردن آن سوال می‌کند و این مستقیماً به شرایطِ زیستِ سوال‌کننده برمی‌گردد که می‌تواند کتاب 40 هزار تومانیِ دفترهای فلسفی لنین (چاپ انتشاراتِ روزبهان) یا کتاب 60 هزارتومانی سرمایه (جلد اول) و یا کتاب داستانِ به تازگی چاپ شده‌ای که 55 هزار تومان قیمت دارد را تهیه کند یا نه. اما در مورد جوابِ «با دیگر رفقا شریک می‌شویم و برایت تهیه‌اش می‌کنیم» هم باید گفت که این دقیقاً همان کارکردِ خیریه را دارد (برای این منظور و نقد مارکس به این قبیل کارهای اصلاح‌طلبانه به مانیفست کمونیست رجوع کنید). این جواب نیز جوابی به سوال اول نیست بلکه جوابی به سوال دوم است. اما چرا باید چنین جوابی داد. یعنی چرا به جای معرفی پی‌دی‌اف یا ... به او بگوییم که با رفقا برایت تهیه می‌کنیم -یعنی با آن‌ها برایت تهیه می‌کنیم و نه همچون فرض نویسنده «با هم برایت تهیه می‌کنیم»؟ جواب جز این هست که نمی‌خواهیم از کپی‌رایت سرپیچی کنیم؟ جز این هست که نمی‌خواهیم بازار کتاب از رونق بیافتد تا خدایی نکرده آسیبی به سرمایه‌دار (احتمالاً انتشارات روزبهان) وارد نشود؟ (6)

آقاجری که در ابتدا کنشِ جمعی (احتمالاً از نوع مارکسیستی) مدنظرش بود در انتها کنش جمعی‌اش به کنشی خیر‌خواهانه از طریق اینکه «با دیگر رفقا شریک می‌شویم و برایت تهیه‌اش می‌کنیم» رسید. در این جواب جایی برای سوال‌کننده در نظر گرفته نشده است بلکه او همچون بی‌نوایی به مراکز خیریه برای کمک مراجعه می‌کند. این‌گونه خیریه راه انداختن جز کمک برای کاسته نشدن در فروش کتاب است؟ و این مقاله‌ی شما جز فراخوان برای موسسه‌ی خیریه است؟ پس لااقل کمی جرأت داشته باشید و به جای حرف زدن از کنش جمعی بروید و خیریه‌تان را بزنید. 

ملاحظات پایانی:

«یک»، هر کنش جمعی‌ای لزوماً کنشی مارکسیستی (و نتیجتاً درست) نیست. و آغازگاه کنشِ جمعیِ مارکسیستی نیز بهانه‌های سطحی و انتزاعی‌ای چون «تملک فردی» و ... نیست. به طور مثال، اجتماع سرمایه‌دارهای منفرد در قالب اتحادیه و انجمن‌های کارفرمایی، و تصمیم‌گیری درباره‌ی یک شاخه‌ی به خصوص صنعت، تجارت و ... و حتی اعتراض کردن این انجمن‌ها در شکلِ نامه و حتی اعتراضاتِ خیابانی (از جمله صنف طلا فروشان در اعتراض به گرفتن مالیات بر ارزش افزوده از آن‌ها)، همه‌ی این‌ها کنش‌هایی جمعی هستند و البته هیچ‌کدام نه تنها مارکسیستی نیستند بلکه تا مغز استخوان‌شان بورژوایی به معنای واقعی کلمه هستند.

«دو»، با مثال‌هایی که در طول نوشته‌ام زده‌ام به خوبی نشان داده شد که کنش جمعی پیرامونِ کتاب به هیچ‌وجه ارتباط ویژه‌ای با «تملک» کتاب ندارد. باز یادآور می‌شوم که با پی‌دی‌اف نیز می‌توان همان کاری را که آقاجری می‌خواهد، انجام داد. با خواندن پی‌دی‌اف و قرار گذاشتن و صحبت کردن پیرامون آن می‌توان همان نتایجی که از چند نفری کتاب خریدن و خواندن است گرفت.

«سه»، قصد من به هیچ‌وجه دفاع از پی‌دی‌اف‌سازی کتاب‌ها نیست. اما در برابر اتهامات اخلاقی‌ که از جانب بورژوازی و جناح چپِ بورژوازی به این عمل زده می‌شود دفاع خواهم کرد ولی به هیچ‌وجه بر آن به عنوان حرکتی ریشه‌ای و (بی‌واسطه و به تنهایی) شکلی از مبارزه تأکید ندارم.

«چهار»، برای حمایت از تولیدکننده‌ی کتاب، کپی‌رایت و نگرانِ سرمایه‌ی سرمایه‌داران بودن، آن هم به شیوه و با دلایلی عجیب و سطحی نیازی به آسمون ریسمون بافتن نبود. به قول هگل در کتاب منطق‌اش: “در عصری چنین غنی از تأمل و استدلال همچون عصر ما، باید مخلوق فلک‌زده‌ای بود که نتوان برای بدترین و فاسدترین چیزها، دلیل آورد. هر چیزی که در این دنیا فاسد شده است، دلایل خوبی برای فسادش دارد”. (7)

«پنج»، تا به الان نویسنده‌ی مقاله‌ی کذایی باید فهمیده باشد که جنب‌وجوش بیشتر در عرصه‌ی پی‌دی‌افِ کتاب نسبت مسقیمی با وخامتِ معیشت و اوضاعِ زیستِ کسانی که کتاب می‌خوانند دارد.

 

عباس اکبری

4 اسفند 1394

23 فوریه 2016

 

(1) نامه جمعی از اهل قلم درباره دانلود رایگان کتاب؛ منتشر شده در سایت ایسنا. 

(2) “مالکیت، در هر دوران تاریخی به نوعی دیگر و تحت مناسبات اجتماعی کاملاً مختلفی تکامل یافته است. به این جهت تعریف مالکیت بورژوایی چیزی جز تشریح کلیه مناسبات اجتماعی تولید بورژوایی نیست. تعریف مالکیت به عنوان مناسبات مستقل، مقوله خاص و ایده انتزاعی و ابدی، نمی‌تواند جز یک خیال‌بافی متافیزیکی و یک اصطلاح قضایی باشد”؛ کارل مارکس، فقر فلسفه، ترجمه آرتین آراکل، ص 157. 

(3) برای فهمیدنِ اینکه چرا مارکس مالکیت خصوصی همگانی را - که توسط دسته‌ای از سوسیالیست‌ها مطرح بود - به باد نقد می‌گیرد به بخش‌هایی از جلد اول سرمایه اشاره می‌کنم:

“شیوه‌ی تملک سرمایه‌داری که از شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری سر بر می‌آورد، مالکیت خصوصی سرمایه‌داری را ایجاد می‌کند. این نخستین نفیِ مالکیت خصوصی فردی است که بر پایه‌ی کار مالک آن استوار است. اما تولید سرمایه‌داری نیز، با ضرورتِ یک فرآیند طبیعی، نفی خویش را به وجود می‌آورد. این نفیِ نفی است. این [نفیِ نفی که کمونیسم هم می‌نامندش] مالکیت خصوصی را از نو برقرار نمی‌کند بلکه در واقع مالکیت فردی را بر پایه‌ی دستاوردهای عصر سرمایه‌داری، یعنی همیاری و مالکیت اشتراکی زمین و وسایل تولیدی [و نه وسایل مصرفی]، استوار می‌سازد که خود زاده‌ی کارند”؛ کارل مارکس، سرمایه (جلد اول)، ترجمه‌ی حسن مرتضوی، ص 815.

“نابودی آن [رژیم صنعتی تولیدکنندگان خُردِ مستقل]، تبدیل وسایل تولید فردی و پراکنده به وسایل تولید متمرکز به لحاظ اجتماعی، بنابر این تبدیل مالکیت‌های خُرد عده‌ای کثیر به مالکیت عظیم عده‌ای ناچیز و سلب مالکیت زمین، یعنی وسایل معاش و ابزار کار از توده‌ی عظیم مردم، سلب مالکیت وحشتناک و مشقت‌بار توده‌های مردم پیشاتاریخِ سرمایه را شکل می‌دهد”؛ کارل مارکس، سرمایه (جلد اول)، ترجمه‌ی حسن مرتضوی، ص 814.

این بدین معنی است که مارکس مالکیت خصوصی همگانی که توسط عده‌ای سوسیالیست مطرح بود را‌ - که آقاجری با کمک حسام سلامت می‌خواهد آن را مرتبط به پی‌دی‌اف کند ولی ربطی به آن ندارد - نارس و بازگشت به آن را ارتجاعی می‌داند زیرا این ایده می‌خواهد مالکیت خصوصیِ فردی را به همگان تعمیم دهد. این دسته از سوسیالیست‌ها، به طور کلی زیرمجموعه‌ی سوسیالیسم ارتجاعی که مارکس و انگلس در مانیفست به آن پرداخته‌اند جای می‌گیرند. برای درک بهتر به مانیفست رجوع کنید.

“اقتصاد سیاسی اساساً دو نوع بسیار متفاوت مالکیت خصوصی را در هم می‌آمیزد، یکی که بر کار خودِ تولیدکننده و دیگری که بر استثمارِ کارِ غیر استوار است. فراموش می‌کنند که نوع دوم مالکیت خصوصی نه تنها آنتی‌تز مستقیم نوع اول است، بلکه تنها بر گور نوع اول رشد می‌کند”؛ کارل مارکس، سرمایه (جلد اول)، ترجمه‌ی حسن مرتضوی، ص 817. 

(4) در ادامه‌ی نقد برنامه‌ی گوتا مارکس به زیبایی ارتباط بین توزیع وسایل مصرف و شرایط تولید را شرح می‌دهد که این نیز در نهایت به موضوع ما مرتبط است: “توزیع وسایل مصرف صرفاً نتیجه‌ای از توزیع خود شرایط تولید است، و این توزیع اخیر جنبه‌ای از خودِ شیوه‌ی تولید است. مثلاً شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری متکی بر این واقعیت است که شرایط مادی تولید در دستان غیر مولدان به صورت مالکیت سرمایه و زمین جمع شده درحالی که توده‌ها صرفاً صاحب شرایط شخصی تولید یا نیروی کارند. اگر عناصر تولید چنین توزیع شده باشند، در آن صورت، توزیع کنونی وسایل مصرف به صورت اتوماتیک نتیجه می‌شود. اگر شرایط مادی تولید، مالکیت تعاونی خود کارگران باشد، در آن صورت توزیع وسایل مصرفی نتیجه می‌شود که با توزیع کنونی تفاوت خواهد داشت. سوسیالیسم عامیانه (و از طریق آن بخشی از دموکراسی به نوبه‌ی خود) از اقتصاددانان بورژوا این را گرفته که توزیع را مستقل از شیوه‌ی تولید ملاحظه و بررسی کند ...”؛ کارل مارکس، نقد برنامه‌ی گوتا، ترجمه‌ی سهراب شباهنگ، ص 17.

“آنچه کمونیست‌ها را مشخص می‌کند، نه برانداختن مالکیت به طور کلی، بلکه برانداختن مالکیت بورژوایی است”؛ کارل مارکس و فردریک انگلس، مانیفست حزب کمونیست، ترجمه‌ی شهاب برهان، ص 26. 

(5) انتشارات روزبهان دفترهای فلسفی نوشته‌ی لنین را حدود 40 هزار تومان قیمت گذاشته است؛ کتابی که حدوداً 350 صفحه دارد و کاغذ آن از جنس کاغذ ساندویچی‌ها هم بدتر است و روی جلد آن نیز بدترین روی‌جلد ممکن است و البته این کتاب‌فروشی با رفیق‌ آقاجری (حسام سلامت) همکاریِ تنگاتنگ دارد. در مقابل کتابی که بیش از دو برابر آن حجم صفحاتش است و کیفیتی به مراتب بالاتر دارد، تنها به قیمت 60 هزار تومان فروخته می‌شود و چه جالب که آن هم توسط همان مترجم ترجمه شده و در همان محدوده‌ی زمانی به چاپ رسیده است. 

(6) کپی‌رایت و ارتباط آن با موضوع ما چیست؟ کپی‌رایت قانونی است که برای مالکیت معنوی یا فکری در نظر گرفته شده است؛ مالکیت فکری‌ که امکانِ تکثیرِ آن وجود دارد. این قانون برای جلوگیری از تکثیرِ بدون پرداخت قیمت، طراحی شده است. و از آنجا که کتاب به عنوان کالایی که در زمانه‌ی کنونی چنین قابلیتی را داراست، این قانون برای جلوگیری از چاپِ بدونِ اجازه‌ی ناشر به دو طریقِ کلی به کار می‌رود. یک، جلوگیری از چاپ بدون اجازه‌ی آن در فضای مجازی (از طریق پی‌دی‌داف سازی). دو، جلوگیری از چاپ بدون اجازه‌ی آن از طریق چاپخانه‌ها.

تا به اینجا باید مشخص شده باشد که آقاجری برای برگزیدن آلترناتیوی به جای کپی‌لفت و کپی‌رایت نه تنها نتوانسته است جایگزینی برای این‌ دو پیدا کند بلکه با طرحِ راه‌حل‌هایش در سطح کپی‌رایت مانده است.

آلترناتیو آقاجری قرار بود منجر به همبستگی، همپیوندی، رفاقت، آشنایی و دوستی و ... شود؛ اما همان‌طور که دیدیم، همبستگی، همپیوندی، رفاقت، آشنایی و دوستی و ... به عنوان پوششی مطرح شده بود که در پسِ پشتِ خود، کپی‌رایت را به خود می‌دید. کپی‌رایت قرار است از انتشارات و مترجمان و نویسنده‌ها حمایت کند.

اما همان‌طور که می‌دانید، در ایران مترجمان و انتشارات به طور مثال برای ترجمه‌ی کتابی از مارکس، لنین و ... حق تألیفی را به نویسنده‌ی آن نمی‌پردازند. آن‌وقت انتشارات به راحتی آن را چاپ کرده و از آن سود می‌برد بدون آنکه حق تألیف نویسنده‌ی آن را داده باشد. سپس همین انتشارات که در این مورد کپی‌رایت را رعایت نکرده است مدعیِ حق و حقوق خود از طریقِ رعایت نکردن کپی‌رایت توسط مصرف‌کننده شده است. در یک مورد خود برای کسب سود کپی‌رایت را رعایت نمی‌کند و در مورد دیگر برای کسب سود مدعیِ رعایت کپی‌رایت است. چیزی که در این بین مشترک جلوه می‌کند «کسب سود» است. می‌بینیم که در نهایت منطق سرمایه است که همه چیز از جمله استفاده از کپی‌رایت و ... را مشخص می‌کند. آقاجری درصدد این است که از هر چیزی برای دفاع از سودِ سرمایه‌دار (انتشارات) استفاده کند، در جایی از کپی‌رایت دفاع می‌کند و در جایی دیگر - حق تألیف نویسنده‌ای که کارش ترجمه شده است - از آن دفاع نمی‌کند و به کپی‌لفت متمایل می‌شود. این منطق سرمایه است که او را از این سو به آن سو خواهد برد. 

(7) این فراز از بند 121 منطق هگل از کتاب سرمایه، جلد اول، ترجمه‌ی حسن مرتضوی آورده شده است.

 

]]>
امید: نظر Tue, 23 Feb 2016 13:24:21 +0000
شبکه اجتماعی فیس بوک: میهن جدید فرد بورژوائی http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1555:2015-08-14-20-40-11&Itemid=367 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1555:2015-08-14-20-40-11&Itemid=367

نوشته: نشریه "دیدگاه مخالف"

ترجمه: تحریریه امید

توضیح: نوشته ای که در دست دارید در زمستان سال 2011 در نشریه مارکسیستی "دیدگاه مخالف" Gegenstandpunkt منتشر شده است. برخی اطلاعات مندرج در نوشته امروز نیازمند تصحیحند. به طور مثال در زمان نگارش مطلب فیس بوک هنوز وارد بورس نشده بود. اکنون فیس بوک مدتهاست که در بورس به ثبت رسیده است و در ماه گذشته (ژوئن 2015) ارزش بازاری آن در بورس از مرز 238 میلیارد دلار فراتر رفته و شرکت غول پیکر وال مارت آمریکا را پشت سر گذاشته است.

در توضیح نقش فیس بوک در تحولات اجتماعی مقاله به تحولات جهان عرب به مثابه آغاز ایفای نقش اجتماعی فیس بوک در تحولات سیاسی اشاره می کند. این اشاره می تواند ناشی از بی اطلاعی نویسنده از نقش فیس بوک پیش از تحولات جهان عرب و در جریان جنبش سبز در ایران باشد که ظاهرا به ستاد فرماندهی این جنبش بدل شده بود، در واقعیت امر اما نیروهای پایه ای متشکل در فیس بوک را در خدمت هژمونی مسلط لیبرالیسم ترانس آتلانتیکی به کار می گرفت. به ویژه در تأئید نظر نویسنده مبنی بر این که ادامه نقش آفرینی فیس بوک و شبکه های اجتماعی در چنین جنبشهائی مدیون دخالت مؤثر سازمانهای جاسوسی کشورهای اصلی سرمایه داری غرب و ان-جی-او های آنان است، اشاره به توقف کار تجدید سازمان تویتر در جریان جنبش سبز به درخواست هیلاری کلینتون چنین رابطه ای را به روشنی نشان میدهد. شبکه تویتر در آن زمان کارهای لازم تجدید سازمان خود را به این دلیل عقب انداخت که برای این منظور تویتر باید مدتی آفلاین می شد و به درخواست هیلاری کلینتون و برای حمایت از جنبش سبز، تویتر پروژۀ تجدید سازمان خویش را به تعویق انداخت.

رویکرد مقاله در نقد مارکسیستی شبکه های اجتماعی هنوز به معنای طرح نقدی همه جانبه به نقش رسانه های عمومی در جهان معاصر نیست. با این حال عناصر نقادانه نوشته حاضر و نشان دادن وارونگی حیات اجتماعی در جهان مجازی، برای تکوین پراتیک کمونیستی متمایز در جهان واقعی حائز اهمیت است. تأکید بر این نکته اما لازم است که نکات مندرج در نوشته پیرامون کارکرد اقتصادی فیس بوک، در ایران هنوز شاید مابه ازای مناسبی نداشته باشد. این امری است که با ورود گسترده کمپانیهای غربی به بازار ایران دستخوش تغییر خواهد شد.

"دیدگاه مخالف" نشریه ای است که از سال 1992 به طور فصلی به زبان آلمانی و توسط انتشاراتی به همین نام منتشر می شود. انتشار نشریه پس از توقف فعالیت های گروهی به نام "گروه مارکسیستی" صورت گرفت که از دهه هفتاد در دانشگاههای آلمان آغاز به فعالیت نموده بود. این گروهی بود به لحاظ نظری متمایز از سایر گروههای "مارکسیست-لنینیست" آن دوران. از نظر سازمانی "گروه مارکسیستی" به شدت به موازین کار مخفی پایبند بود و رد پای این سبک کار هنوز هم در نشریۀ "دیدگاه مخالف" به چشم میخورد که اکثریت قریب به اتفاق مقالات آن فاقد نام نویسنده اند. این گروه در دوران اوج فعالیتهای سیاسی اش بنا بر تخمین سازمان اطلاعات آلمان در حدود 20 هزار عضو داشت و در آغاز دهه نود به شدت تحت مراقبت سازمان اطلاعات آلمان قرار گرفت. گفته میشود که انحلال گروه نیز برای مقابله با همین فشارها بود. فعالین گروه از آن زمان به بعد در شکل ابتکارات شهری و منطقه ای فعالیت می کنند.

در ترجمه مقاله حاضر بخشی از آن که مربوط به تحولات حقوقی مربوط به فیس بوک در آلمان بود، حذف شده است.

 تحریریه امید

***********************

شبکه اجتماعی فیس بوک نزد مشترکینش بسیار محبوب است: 800 میلیون کاربری که در سرتاسر دنیا ثبت شده اند انگشتان خود را به کار می گیرند تا این وب سایت را به پربیننده ترین ها در شبکه اینترنت تبدیل کنند. کمپانی فیس بوک در عرصه مالی نیز چیزی کمتر را جستجو نمی کند. او با امیدواری منتظر ورود به بورس است و ارزش سهامش را 100 میلیارد دلار تخمین می زند.

اما انتقاداتی نیز شنیده می شوند: سیاسیون و افکار عمومی فقدان امنیت اطلاعات را محکوم می کنند. وزیر حمایت از مصرف کنندگان آلمان -همزمان با هشدار به کاربران برای رعایت رفتار مسئولانه تر با داده هایشان- با عصبانیت اکانتش را در فیس بوک پاک می کند.

در همین اثنا از قرار "نسل فیس بوکی " انقلاباتی را با همین نام در جوامع عرب به راه انداخته است و دموکراسی در جهان را هم با قدم های بلندی به جلو سوق داده باشد. این را حزب اینترنتی پیراتن (راهزنان) آلمان تبریک می گوید.

I- کاربر به منزله شخصیت عمومی: روکش واقعا موجود برای سوژۀ رقابت بورژوائی و شرکت کننده در بازار

این که شخص به چه منظور پلاتفرمی را که توسط فیس بوک در اینترنت قرار گرفته مورد استفاده قرار می دهد به خود او مربوط است. می توان از آن صرفا به عنوان واسطه ای برای ارتباط خصوصی یا به منزله ابزاری برای خدمت به علائق همسو استفاده کرد. اما دست بر قضا یک چنین استفاده بی ضرری از این سایت در حد سوء استفاده از آن است: سازندگان فیس بوک آن را برای مراسمی از نوع دیگر برنامه ریزی و طراحی کرده اند. چیزی که توسط کاربرانش به درستی درک شده و روزانه میلیون ها بار اجرا می گردد.

به محض ایجاد یک پروفایل، کاربر که انسانی منفرد است خود را با برنامه به شخصی عمومی تبدیل می کند: او از آزادی عرضه خود به جهان بهره می برد. او از خودش آن چه را که همواره برای ارائه با ارزش می دانسته اطلاع می دهد. سن، شغل، مناسبات، روابط خانوادگی، سرگرمی ها، تمایلات، تنفرات و غیره. او به گونه ای آزاد است که همۀ آن چیزهائی را آشکار کند که بنا بر ارزیابی خود وی به پرداخت فردیتش کمک می کند. با همین آزادی او تعیین می کند که جهان وی در شبکه اینترنت کدام محدوده را در بر بگیرد: [تنها شامل] دوستان مجازی هم اکنون کسب شده یا همچنان در حال کسب [باشد] یا حتی دربرگیرنده تمام اجتماع community کره خاکی؟ و اینطور که دیده می شود، این دومی [است که انتخاب میشود]: مگر هدف معروف شدن نیست. و چنین است، اندک زمانی پس از ثبت در فیس بوک فرد بخشی از دنیای مجازی بزرگ فیس بوک می شود. همین امکان به تنهائی که پروفیل کاربر می تواند توسط میلیون ها کاربر اینترنت کلیک شود، برای شخص افتخاری است- در انتزاعی ترین شکل قابل تصور.

کار اما همین جا متوقف نمی شود: فردیت ساخته و پرداخته برای سپهر عمومی باید که تأئید شود و مورد ارجگذاری واقع شود. حالا نوبت ارتباط با آشنایان نزدیک و دور در جامعه مجازی است: "فیس بوک این امکان را برایت فراهم می کند که در زندگیت با انسان ها تماس برقرار کنی و موضوعات را با آنان به شراکت بگذاری." (http://de-de.facebook.com). موضوع هم دقیقا همین است: روی سایت خودی و روی سایت اعضای دیگر پیام ها الصاق، نظرات و مواضع ارسال و عکس ها بارگذاری می شوند، وقایع به اطلاع می رسند، جماعت به نظردهی درباره همه آن ها ترغیب و پاسخهای دیگران به اشتراک گذاشته می شوند و به نوبه خود با یک لایک یا با یک ناخشنودی بدرقه می گردند و الی آخر.جائی که نفس "مبادله محتوا" برنامه است، مضمون آن محتوا چندان اهمیتی ندارد. خبر دادن از روزمرگی های بیهوده – که بسیار نیز محبوب است - برای کاربر دارای همان ارزشی است که کامنت گذاری روی یک حرکت اشتباه آدمی مشهور و یا انفجاری در یک نیروگاه هسته ای؛ هرکدام و همه به یک اندازه برای جلب توجه بازدیدکنندگان مجازی و ایجاد فیدبک یا بازخورد جماعت مناسبند؛ از دید مخاطب  هر چیزی برای تلقی شدن به عنوان چیزی جالب و یا مثل همیشه کامنت گذاری مناسب است. یعنی برای آن که ارجگذاری ای را به اطلاع اشتراک گذار برساند. این در حیطۀ اختیار کاربر است که چه چیز از زندگیش را به دنیا نشان دهد: هیچ لحظه خصوصی ای از وی و هیچ امری که از جانب وی به امری عمومی تبدیل می شود وجود ندارد که ارزش آن را نداشته باشد که به اشتراک گذاشته شود. همه علائق، اعمال، حالات و عقاید در کلیتشان دارای کیفیتی معین هستند: آن ها ابزارهایی هستند برای آن که "من" را تصویر کنند. مسئله بسط همگانی، تیمار و بزرگداشت شخصیت است.

متناسب با همین نیز کاربر دنیای بیرون را می شناسد: این دنیا مصالح خودنمایی اوست و –از عرضه یک کفش ورزشی تا آخرین نمایش مرکل- برای او به منزله عرصۀ متنوعی برای بیان نسبت خود با آن است و هربار و به طور مکرر از این آزادی برای خود استفاده میکند. از این وضعیت است که به طور کاملا دلبخواهی این نشأت میگیرد که اصولا چه چیزی در میدان دیدش قرار میگیرد و چه چیزی از چه زاویه ای برای او مهم می شود. با اعلان و اطلاع رسانی و نظردهی درباره آن چیزهائی که کاربر فیس بوک در کل فضای عمومی حائز اهمیت و قابل ارزیابی تشخیص می دهد، خود حیطه جهان بیرونی خود را تعریف می کند وهمزمان با حمایت فعال همه همکارانش در شبکه، سپهری عمومی ویژۀ خود و متناسب با جهان خود را شکل می دهد. در جایی که وقایع عمومی از هر نوع به تعیین هویت شخصیت کاربر خدمت میکنند، اظهارات و بازخوردهایی که  او برای ارزیابی این وقایع ارائه می کند، از سطح سلیقه شخصی فراتر نمی روند. خوب است که فیس بوک برای این منظور یک شکل ارتباطی فراهم کرده است. ساده ترین کار این است که با یک لایک اعلام شود که این یا آن واقعه عمومی اولا برای یک خود قابل توجه است و ثانیا مورد پسند است. یا این که کاربر یک انتقاد مشخص دو سطری می فرستد. و هر کدام از این دو برای تیمار خودآگاه [کاربر]، مبنی بر این که مرکز ثقل دنیائی است که خود برای خویش تعریف کرده است، کافی است.

تصویری که فرد از خودش در شبکه خلق می کند تنها برای کسب اعتبار از طریق وراجی های مدام در شبکه نیست. با تعداد دوستانی که موفق به کسبشان شده است به اعتبار قابل شمارش خود پی میبرد. هنگام تبادل با همتایانش در شبکه، شخص به اندازه کافی با کاندیداهای بالقوه مواجه می شود و یا اینکه آن ها توسط محاسبه گرهای فیس بوک و البته بر اساس معیارهای کاملا شخصی پیشنهاد می شوند. اگر یک همکار شبکه شایستگی داشته باشد می توان به او پیشنهاد دوستی داد؛ اگر او پیشنهاد را پذیرفت کاربر به آن هدفی دست می یابد که تمام اقداماتش برای آن بود: وی عملا همچون چیزی که خود خویشتن را بمثابه آن درک می کند و نشان میدهد تایید شده است: به عنوان شخصیت. طرف مقابلش نیز از این خوشحال است که لایق این پیوند جدید شناخته شده است.

اگر آن ها بخواهند، همه شرکت کنندگان می توانند موفقیت خود در امر شایستگی را با معیاری کاملا قابل اندازه گیری ببینند: تعداد ثبت شده دوستان در محلی ویژه در پروفایل. مفهوم دوستی کله پا شده است: پاسخ به امری مشترک مبنای آن نیست؛ "دوستی فیس بوکی" خودِ دوست بودن را هدف دوستی می کند. اشتراک در این است. این پارادوکس در به گونه ای برنامه مند اجرا می شود و مورد ترغیب قرار میگیرد. دلیل این نیاز را نمی توان در آن جا یافت. آنجا که انسانها در خلوت خود نیاز به ارج و قرب را حس می کنند، تمنای چنین پیوند متقابلی با انسانهای دیگر در چنین شکلی انتزاعی همواره وجود داشته است. محیط اطراف برای آن ها به مخاطبی تبدیل می شود که فرد – به هر طریقی که شده - در آن شخصیت نمونه خود را ارائه کند تا بتواند این مخاطبین را به خود جلب کند. فیس بوک برای این رقابت فردیت بورژوایی جهت شناخته شدن عالی ترین پلاتفرم معقول مجازی در پهنه جهان را ارائه کرده است. و در این رابطه گردانندگان این شبکه از خلق پی در پی اشکال مناسب تر یعنی چرند تر حفظ ارتباط بین اعضایشان خسته نمی شوند: برای جلب توجه کردن حتی می توان پی در پی مختصات محلی حضور شخص شخیص خود را در هر لحظه اطلاع داد و یا از طریق پوکن(پیغام های بدون مضمون). "من" به دوستانش اعلام می کند: "من  هستم، من وجود دارم، دقیقا این جا!" و چنین اعلامی شایسته یک "واقعا عالی" به مثابه پاسخ است. هر چه باشد این اظهار وجود به هر کس و ناکسی که صورت نگرفته است....

گردانندگان فیس بوک اما یک باتن را کماکان از کاربران دریغ می کنند: باتن "دیس لایک" [یا "دوست ندارم"]. چنین چیزی به وجهه اساسا مثبت شبکه نمی خورد که فقط و فقط قصد القاء احساسی مثبت نسبته به زندگی را دنبال می کند. اما تا آنجا که به استفاده واقعی از سایت بر میگردد، آنها فاصله ای طولانی با ایده آل هارمونی خود دارند. نه فقط میلیونها کاربری که در صفحۀ ویژۀ ایجاد شده در فیس بوک مصرانه خواستار ایجاد یک دگمۀ "گندش بزند" هستند این را نشان می دهند، بلکه همچنین از مبادلۀ کامنتهای تماما زشت دربارۀ هر کسی و هر چیزی تا تخریب برنامه ریزی شدۀ کاربران دیگر با ارسال انبوه پیامها و به اشتراک گذاشتن "مضامین" توهین آمیز. و اینها لغزشهائی غیر قابل توضیح نیستند. اظهاراتی از این دست به جهان فیس بوک تعلق دارند: مؤثر ترین شکل افزایش اهمیت خود را با خراب شدن روی سر بد سلیقگی ها و یا ندانم کاریهای افراد مشهور و یا یک همشاگردی سابق – ترجیحا با همراهی هم خطی ها - می توان کسب کرد. اهداء ارج گذاری به یکی با بردن آبروی دیگر هر دو با هم جورند. اینها دو روی سکۀ رقابت بر سر کسب احترامند. این رقابت هم برنده و بازنده دارد.

تیمار وجهۀ خود و سنجش و ارزشگذاری یک شخصیت دیگر؛ این دایرۀ ارزشگذاری متقابل، کاربران را به یک جماعت community واحد بدل می کند. مشارکت در این جماعت را می توان به تحقق عملی درآورد و تأثیرگذار نیز نمود. نه فقط جلوی مونیتور! نیاز به این [تحقق] در انتزاعی ترین وجهش، اشکال مناسب خود را نیز می یابد: آکسیونی که برنامه اش فاقد معنا و هدف بودن است. "شرکت کنندگان در موعد مقرر در محل مورد توافق ظاهر می شوند تا آنجا به مدتی کوتاه و برای عابرین کاملا غفلت آمیز، به فعالیتی تماما فاقد مضمون و معنی دست بزنند"  (http://de.wikipedia.org/wiki)  [آکسیون غافلگیر کننده ای که فلاش ماب flashmob نام گرفته است]. و متروی فلاش ماب دو ایستگاه را طی می کند تا پلیس سر برسد. همین برای اثبات متقابل تعلق به یک جماعت که فرد میخواهد بخشی از آن باشد، کاملا کافی است. هویت کاربر اکنون تکمیل شده است. اما فعلا فقط برای مدتی.

2-

امر خصوصی به نمایش درآمده، ما به ازائی نیز دارد که توسط فیس بوک به همان اندازه تا حد غیر قابل شناسائی معوج نمودار می شود: سوژۀ بازار.

این که امکان چهره سازی از خویش به عنوان یک شخصیت تا حد اشباع در فیس بوک به وجود آمده است، ناشی از وجود نیاز گسترده به رونمائی از خود نیست. این که کاربر اصولا قادر به انجام چنین چیزی است، مدیون نفع دیگری است که در او جستجو می شود: به مثابه مشتری بالقوه و به مثابه نماینده ای از امکان خرج کردن پول که میخواهند جذبش کنند، خود او و یا دقیقتر اطلاعات مربوط به او، موضوع اشتیاق کسانی هستند که میخواهند کالاهای خود را به دستش برسانند و به این ترتیب به سودشان برسند. برای آنها فیس بوک پیشنهادی وسوسه انگیز است. با دستیابی به اطلاعات میلیونها میلیون عضو و پردازش و استفاده از این اطلاعات، فروشندگان کالاها می توانند در پهنۀ کرۀ خاکی اگر نه تضمینی برای فروش کالاهای خود به دست آورند، لااقل بهترین پیش شرطها برای افزایش میزان فروش خود را به دست بیاورند. آنها نیازی ندارند برای مقاصد تبلیغاتی خود در فیس بوک فقط اسم، تاریخ تولد و آدرسها را بخرند. کل مدل تجاری فیس بوک بر رده بندی کامل نه فقط پروفایلها، بلکه همچنین تمام تحرکات همۀ اعضاء در همۀ اوقات در کاتگوری مشتری استوار است. حلقۀ رابط میلیاردها دلاری بین وراجی های شخصی و تجارت بزرگ کالا در این خوابیده است. کاربر می تواند نسبت به علاقه تبلیغاتچی به او هر موضعی دلش میخواهد اختیار کند و معمولا هم هیچ موضعی ندارد. اما پس از ورود به سایت، از نقطه نظر تجاری او دیگر قادر به انجام کار نادرستی نیست. او به هر جهت قصد دیگری ندارد جز این که خود را با نیازها و تمایلات و علائقش را عمومی کند. علاقۀ جهان تجارت به او به عنوان یک متقاضی با تعین بازار آزادی برای بیرون کشاندن پول از جیبهایش تا حدی است که هر خط متن در چت و هر اطلاعاتی روی دیوار اعلانات حائز اهمیت است: این داده های اطلاعاتی با تکنیکهای فیلتر داده ها و پرورده کردن آنان، به طور مدام قطعات موزائیک جدیدی را بر پروفایل تبلیغاتی مدام رو به بهبودی وی به عنوان مشتری بالقوه اضافه می کنند. حالا فقط کافی است که از آنها استفاده شود. از بنر های تبلیغی تنظیم شده با شخص فروشگاه لباس عروس نزدیکی محل سکونت وی روی مونیتور تا کمپین جهانی تولید کنندۀ کفش ورزشی که هیچ تین ایجر فیس بوکی قطعا بیتوجه از کنارش رد نخواهد شد. رقابت بر سر فروش، کاراکتر مصرف کننده قاعدتا قادر به تعیین اولویت را به تحویل دهندۀ جذاب اطلاعات برای سرکیسه کردن خود با تبلیغات صیقل داده شدۀ ویژه برای او بدل میکند.

اطلاعاتی که به این منظور از کاربر جمع آوری می شوند تمامی ندارند و برنامه نویسان [فیس بوک] مدام روی امکانات جدید و طبیعتا مورد پسند کاربری که میخواهد برونگرائی کند کار می کنند. فیس بوک به این منظور کلیه اطلاعات پاک شده را هم در آرشیوهای خود نگهداری می کند و کل رفتار اعضایش را و همچنین مهمانان آنان را که در شبکه نیستند، در گشت و گذار اینترنتی ثبت می کند و غیره و غیره و غیره. بر همین مبنای [اطلاعات] است که مارک زوکربرگ تاجران کالاهای دنیا را به این فرا می خواند که "جزئی از گفتگو باشید!". آنها هم معطل نمی کنند، خودشان هم عضو کامیونیتی می شوند، روی صفحه های خریداری شدۀ مخصوص گروههای هدفمند اعلام وجود می کنند، آنجا برنامه هایی را اجرا می کنند، در قسمت فن-پیج fanpage به طرفداران خودشان خوشامد میگویند و خیلی ساده مشغول وراجی می شوند تا آنجائی که خودنمایان داری پول و متقاضی کالا خودشان هم دیگر نمی دانند که کدام یک از دو کاراکتر متعلق به خودشان است. همزمان فیس بوک نقش دیگری نیز برای آنان در نظر گرفته است: به مثابه مصرف کنندگان تعامل متقابل interaktive تبلیغات، خودشان به حاملین مرتبط کننده نیز بدل می شوند.

منفعت اقتصادی مسلط از هر زاویه ای کاربر را برای خود روبراه می کند: به مثابه موضوع کاملا قابل استفاده سودآوری اش.  

3-

همکاری تجاری فیس بوک و صنعت تبلیغات پایه های مستحکم خود را در هویت سرمایه دارانه انسان بورژوائی دارد: او تنها زمانی قادر به برآوردن نیازهایش است که پیش از آن به عنوان خریدار تجارت صاحبان کالاهائی را که به دنبال قدرت خرید او هستند، متحقق کرده باشد. زیرا که تمام چیزهای مادی ای که او استفاده و مصرف می کند کالا هستند و خارج از دسترس وی قرار دارند. هنوز کار تئوریزه کردن علائقش به پایان نرسیده، او از نظر معنوی در جهانی از کالاها به سر میبرد که پیش روی او قرار دارد، دائما مد های جدیدی اختراع می کند و نیازهای جدیدی می آفریند تا توان خرید او را بمکد. جهانی که خود علائق و تمایلات مصرف کننده را رقم می زند و می آفریند. به همین دلیل هم از نقطه نظر اقتصاد بازاری این کاملا درست است که تجارت فیس بوک در این خوابیده است که چنین کاراکترهای مختلفی از شخص را به گونه ای هم ارز با یکدیگر پیوند می دهد [که از یک سو] خود نمائی است که خود را به شخصی در سپهر عمومی پیرایش می کند و [از سوی دیگر] مشتری. چرا که این دو [کاراکتر] در اصل با همند.

اکثریت قاطع کاربران نیز با این وضع راضی است: آنها احساس می کنند که از خدمات خوبی برخوردارند و این تلقی را انحرافی می دانند که آنها ابزارهائی در خدمت تجارت هستند. برعکس، از میان جهان در هم و برهم کالاها، حالا و بالاخره پیشنهادهائی به آنان می شود که متناسب با آنان است. منافع در حال تبلیغ تجارت را آنها حمل بر آزادی خود برای حرکت در جهان کالاها می کنند و این که لااقل از نظر معنوی قادر به بهره برداری از تمام محصولاتی هستند که به آنها عرضه میشوند. کیست که بیاید و از تبلیغاتی شکوه کند که دقیقا باب سلیقه اوست و سبک زندگی اش را منعکس می کند. آنها کاملا خودآگاه زندگی می کنند: ساختار نیازهایشان توسط بخش تبلیغات برندهای بزرگ و کو چک سامانی یافته است. توهمشان در این است که سبک زندگی یا لایف استایل شان را خودشان یافته اند و برای برقراری آن است که از خدمات تجارت بهره میگیرند.

و اگر هم قضیه شور شود، مشتری که شاه است حتی میتواند انتقادی نیز بشود: تبلیغ بیش از حد، تبلیغات نامناسب! حالا نوبت آن است که تعامل بیشتری صورت بگیرد، شخصا روی صفحه های برند مورد علاقه حضور بیابد و آنجا باتن "لایک" را به کار بگیرد. اما انتقاد حتی میتواند پایه ای تر نیز بشود. اقلیتی قابل شمارش هم هستند که آزادی خود در شبکه را در معرض آسیب می بینند. آنها مصرانه خواهان آنند که شبکه میدان گردش اجتماعی آنان باقی بماند و تجارتی که خود آن [شبکه] را به وجود آورده است و سر پا نگه میدارد، مجاز نیست که آنان را به ابژه ای ساده تنزل دهد. به گونه ای تناقض آمیز به این اشاره می کنند که این داده های اطلاعاتی هنوز هم داده های خود آنان است که خودشان با گشاده دستی آنها را عمومی می کنند. آنها به جستجوی رابطه درست بین آزادی در شبکه و حفاظت از اطلاعات هستند و مسئولین دولتی نیز البته آنها را تنها نمی گذارند.

این هم روش: "نسل فیس بوک" انقلاب می کند و دمکراسی را جوانسازی می کند

ارگان مرکزی خودنمائی و تجارت دیجیتال در این میانه به واقعه اجتماعی قابل توجهی از نوع دیگر و بسیار بالاتر نیز تبدیل شده است: امکان ارتباط همه جانبه ای که ایجاد کرده است، از قرار روح آزادی دوست و دمکراتیک نسل کاملی از جوانان در جهان عرب را تولید و گسترده کرده است که با قیامهایش و سرنگونی های موفقیت آمیزش راه خود را باز میکند.

اما – اجازه هست درباره اش حرف زد؟ - در این ابزارهای ارتباطی هیچ تبیینی از خیزش، نه در مصر و نه در هیچ جای دیگر نمی توان یافت که خیزش بر اساس آن سازمان یافته باشد. قطعا نارضایتی "جوانان بدون چشم انداز" در فیس بوک و پلاتفرمهای دیگر در اینترنت انباشت شده و متقابلا همدیگر را تقویت کرد و تعمیم یافت. هر چه باشد این پلاتفورم برای گسترش انزجار خویش از قدرتمداران فاسد و ظالم با تمام باندهای سلطه اشان و برای فراخوان به "انجام کاری در تحریر to do something on Tahrir " کفایت میکند. به ویژه این که برای این نوع از اعتراض نیازی به تکوین ارادۀ سیاسی مشترکی فراتر از این نیز نیست. اینترنت به عنوان ابزاری برای انتقال نارضایتی البته خدمات خود را دارد. مضمون اعتراض اما از دل این ابزار در نمی آید. این مضمون را باز هم و کماکان باید در چکامه ای جست که توده های قیام کنندۀ عرب از دل زندگی نکبت بار روزمره اشان بیرون می کشند. و به همین اندازه نیز ظرفیت تخریبی اعتراض را نباید در مسیر گسترش آن از طریق شبکه های اجتماعی جست. و ضمنا، برای این که شبکه اینترنت بتواند اصولا به عنوان ابزار سازماندهی قابل اتکائی برای "شورش عربی Arabellion " عمل کند که تماما یا بخشا خارج از دسترس قدرت دولتی است، بیش از آن که تأثیر یک "روح آزادیخواهانه" در حال گشد و گذار در آن باشد، نیازمند یک حمایت سفت و سخت است: بدون مراجع خارجی از قبیل NGO ها یا سازمانهای جاسوسی که با تکنیک و پولشان در حال آماده باشند تا شبکه را سر پا نگه دارند، قیام کنندگان صاف و ساده آفلاین می شدند. اما صرفنظر از همۀ اینها، قدرتهای اصلی غربی مدتهاست که فیس بوک را به عنوان ابزار پروپاگاند خویش کشف کرده اند. آنها به طور مداوم خلقهای جهان را از این راه قابل دسترس برای عموم درباره دلایل تازه نارضایتی از حاکمانشان و راه درست ابراز این نارضایتی بر علیه آنان آموزش می دهند.

اما ایدئولوگهای www. در زادگاههای جهان کاپیتالیستی به هیچ وجه به تقلیل اهمیت شبکه های اجتماعی به یک ابزار مؤثر انتقال و گسترش نظرات و وسیله ای برای قرار و مدار راضی نیستند. برای آنان موفقیت قیامهای جهان عرب دقیقا شاهدی است بر کارکردی که آنان دقیقا انتظارش را از شبکه های اجتماعی دارند. آنها نا آرامیها را به عنوان "انقلابات فیس بوکی" مصادره می کنند و آنها را به بیان روح آزادیخواهانه و دمکراتیک در حال گشت و گذار در شبکه ترجمه می کنند که کاربران آن را درپهنه ای جهانی تولید می کنند و تأثیرش را بر خود نیز حس می کنند. آنها شورش عربی را شاهد مثالی می گیرند برای قدرت رهائی بخش سپهر فراگیر عمومی: با اینترنت به طور کلی و با شبکه های اجتماعی به طور اخص به مثابه ایزارهای ارتباطات نامحدود شهروندان با یکدیگر و ایجاد شفافیتی همه جانبه در کارکرد دولت، می توان امکان دست زدن به دسیسه های مخفیانه و غیر دمکراتیک از هر حاکمی را سلب و آنان را وادار به اتخاذ راه حقیقتا دمکراتیک  نمود.

و این البته در پردۀ ابهام می ماند که چگونه با امکان ارزیابی انتقادی از سیادت، بشر دوستی آن نیز تضمین می شود... ضرورت ارزیابی از سیادت سیاسی با این به پایان نمی رسد که کارکرد آن شناسانده شده و درک شود. چه در جهان عرب و چه در کشورهای مهد دمکراسی تمام کانالهای ارتباطی عمومی و خصوصی – هر چقدر هم که خود بسنده باشند – در خود هیچ نیستند و ارزش آنان دقیقا به همان اندازه چیزی است که از طریق آنان میتوان به جهان اعلام کرد.  

منبع:

http://www.gegenstandpunkt.com/gs/2011/4/gs20114089h1.html

 

 

]]>
امید: نظر Fri, 14 Aug 2015 20:35:26 +0000
سیاست کلیّت ، سیاست پرولتاریا http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1504:2015-04-26-02-27-49&Itemid=367 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1504:2015-04-26-02-27-49&Itemid=367

 

سیاست کلیّت

سیاست پرولتاریا

 حمید طاهری

 بهار 1391

 

توضیح سایت امید: درج نوشته حاضر به معنای تأئید کلیه نظریات طرح شده در آن نیست.

 

1

آن‌گاه که واقعیتِ وضعیتِ موجود را بپذیریم، می‌توانیم ضرورت ممکن انقلاب را دریابیم؛ آن‌گاه که ما بپذیریم هر کاری را نمی‌بایست برای مقابله با وضعیت موجود انجام داد و هر کارِ به ظاهر انقلابی، نفی انقلابی و متعیّن وضعیت موجود نیست، می‌توانیم پراتیک راستین انقلابی داشته باشیم؛ آن‌گاه که بپذیریم رهایی مطلق بی‌معناست، می‌توانیم برای رهایی بجنگیم، چرا که رهایی چیزی نیست جز روابط مبتنی بر رهایی که در زمانه ما چیزی نیست جز کمونیسم، چرا که آزادی چیزی نیست جز درک حیطه ضرورت از سویی و از سوی دیگر ساختن روابط مبتنی بر آزادی بر روی حیطه ضرورت، آزادی تحقق ایده‌ی آزادی نیست، آزادی تحقق مشروط و متعیّن تاریخی روابط مبتنی بر آزادی است که در زمانه ما چیزی نیست جز کمونیسم؛ آن‌گاه که ما بپذیریم که انقلاب چیزی نیست جز آگاهی پرولتاریا از کمونیست بودنش، مبارزه طبقاتی معنا پیدا می‌کند، چرا که خودآگاهی چیزی نیست جز درک دیگری و خودآگاهی پرولتاریا در ابتدا چیزی نیست جز درک دیگری بورژوا و روابط بورژوایی و دولت بورژوایی که این همه در فرآیند مبارزه طبقاتی رخ می‌دهد. پراتیک پرولتاریا صِرف نفی بورژوازی نیست،کمونیسم پرولتری نفی در نفی بورژوازی‌ست، در نفی بورژوازی در فرآیند مبارزه طبقاتی‌ست که ایجاب کمونیسم پرولتری پدیدار می‌شود، شروع به تحقّق خویشتن می‌کند و می‌شود.

.... و شاید بدون آن‌که گام‌های پراتیکیِ مؤثری در مسیر اعتلای جنبش برداشته باشیم،  با نیستی مواجه شویم، شاید بدون آن‌که کتاب‌هایی که باید بخوانیم و شخم‌شان بزنیم،  به عدم بپیوندیم، شاید بدون آن‌که آن‌چه مدِّ نظرمان است در باب پژوهش و نگارش و تبیینانجام دهیم، از بین‌مان ببرند، شاید حتی آن‌گاه که کارخانه و خیابان و شهر، تو گویی در تسخیر جنبش سرخ است، ضد انقلابی سهم‌گین، داخلی یا خارجی، طومارمان را در هم بپیچد، شاید شرایط به گونه‌ای پیش برود که در آرامشی رخوت‌ناک و شرایطی پایدار و کرخت، چشم بر هم گذاریم، شاید کسانی که نزدیک‌ترین هم‌سنگران و رفقای امروزی‌اند، فردا درست در پرهیب دشمنِ جنبش ظهور نمایند، .... تاریخ سراپا پر است از این اتفاق‌ها که در کمین ما نیز هستند.

و یک انقلابی دقیقاً در دل این عدم قطعیّت‌ها و با در نظر گرفتن این شایدها راه خود را پی‌می‌گیرد و می‌رزمد و شمشیر می‌زند.سَبُکی هستی باید به گوشه‌ای بخزد، سنگینی آن باید به تمامی بر دوش ما قرار بگیرد، رفقا شانه‌های خود را به زیر آن پرتاب کنید، شانه‌های نحیف تحمّل بار زیادی را ندارند، آن‌ها را ستبر کنید.

به قول فردریش هبل، زندگی کردن یعنی جانب‌داری کردن و ما جانب سیاست کلّیت، سیاست پرولتاریا را می‌گیریم و همراه گرامشی تکرار می‌کنیم: من زنده‌ام، من موضعم را مشخص کرده‌ام. بنابراین از آن‌ها که نکرده‌اند بیزارم، از بی‌اعتنایی منزجرم.برای ما موضع‌گیری نه گذر از وضعیت خاص و رسیدن به یک حقیقت متافیزیکی، بل‌که اشاره کردن به حقیقت جهان‌شمولِ یک وضعیت خاص است.

نوشتن و بازمفهوم‌پردازی برای ما، نه بازکردن درِ گفتمان، بل هم‌چون شمشیر استیلوسی‌ست در دست یک سرباز رومی برای غلبه بر دشمن، در نبرد هژمونیک‌مان به مثابه جنبه‌ای از مبارزه طبقاتی. نوشتن برای ما شمشیری‌ست برای دریدن شب ایدئولوژیک، چرا که در شب همه‌ی گاوها سیاه به نظر می‌رسند. اگر که کاخ‌های زمستانی را باید فتح کنیم یادمان باشد همان‌گونه که ایگلتون می‌گوید «صحبت از این‌که دال مدلول را ایجاد می‌کند یا برعکس، بی‌شک ارزش‌مند است، امّا همان‌چیزی نیست که قصر زمستانی تزار را به تصرّف درآورد.» خاطره‌ای است از بونوئل که فحوایش برای مقصود ما بسیار روشن‌گر است. وی در اتوبیوگرافی‌اش می‌نویسد که «وی (آندره دورن) که حدّاقل سی یا سی و پنج سال از من بزرگتر بود، اغلب از کمون پاریس برایم تعریف می‌کرد. اوّلین بار از زبان او بود که شنیدم تفنگ‌داران ورسای به هنگام سرکوب وحشیانه‌ی هواداران کمون، در تعقیب و شکار کارگران، آن‌ها را از روی دست‌های زبر و پینه‌بسته‌شان شناسایی و تیرباران می‌کردند.»

2

یک عنصر آگاه انقلابی، وضع موجود را از سر یک غُرغُر هیستریک و عدم رضایت بی‌واسطه نفی نمی‌کند و یا آن را با هذیان‌گویی پریشان و سبک زندگی بوهِمی و سیاست شیزوییک به هم نمی‌ریزد که هر دوی این روی‌کردها، جذب و مستحیل در وضع موجود خواهند شد و یا بهتر، از همان ابتدا و از پیش هستند و جزئی سمپتومیک از وضعیت‌اند. یک عنصر آگاه انقلابی، نفی‌اش، ایجاب‌اش است، نفی‌اش در شناخت و یافتن میانجی‌هاست، نفی‌اش در تحلیل‌اش از شرایط مشخص است که بدون تئوری انقلابی، انقلابی وجود ندارد، که تئوری انقلابیِ برآمده از تحلیل دیالکتیکی‌ـطبقاتی وقتی همه‌گیر شود، یک سلاح است که رسیدن به و حامل یک تئوری جنبشی بودن، عین وظیفه یک پراتیسین انقلابی است.

یک عنصر آگاه انقلابی سبک زندگی‌اش را افق کمونیستی‌اش مشروط می‌سازد: یک سخت‌کوش بُلشویک. در عصر سرمایه‌داری متأخر که شعارش «همیشه لذت ببر» است، در قیل و قال سبک‌های زندگی مصرف‌گرایانه که نفی بلاهت‌آمیز آن به طُرق زندگی بوهمی، خارقِ عادت، عارفانه‌ی مدرنِ کنده شده از وضعیت، آنارشیستی و مصرف روشن‌فکرانه‌ی انواع نظریه، کتاب، مواد مخدر و... ختم می‌شود؛ استراتژی امتناع از این فرهنگ، استراتژی مطالعه ریاضت‌آمیز و سخت‌گیرانه، عین وظیفه یک انقلابی است، هم در راه رسیدن به تئوری جنبشی، که یک عنصر آگاه انقلابی در تمامی سطوح باید بدان مجهز باشد و هم در نفی ایجابی فرم و سبک زندگی برخاسته از منطق سرمایه‌داری متأخر.

در نبود تئوری، سخن گفتن (نوشتار و نطق) به یک تجربه‌گراییِ خام‌دستانه و عینیت‌گراییِ بلاهت‌آمیز ختم می‌شود که فاقد لبه‌ی بُرنده‌ی تئوری است و مسخ‌کننده‌ی رانه‌گری تئوری (که از موجّدین عمل و اقدام است). عینیّت‌گرایی محض در سیاست، یا به آنارشیسم و عمل بی‌واسطه‌ی پریشان منجر می‌شود و یا به گوشه‌گیری اخلاقی و ماتم‌زده و سوگ‌وارِ عین و طبقه‌ی پرولتاریای فقیر و بیچاره.

پس می‌بایست از سرِ وظیفه انقلابی به این توصیه لنین که در جواب پرسش جوانان که چه کنیم، می‌گفت: «آموختن، آموختن، آموختن»، و یا به گفته انگلش از قول دانتون «جسور باشیم، جسور باشیم، جسور باشیم» و جسارت مطالعه هدف‌مند و پرسش‌گرانه و آفرینندهو پراتیک مبتنی بر تئوریِ برآمده از وضعیت را در زندگی خود، درونی و نهادینه کنیم.

3

چرخش از سیاست کارگری به سیاست جنبش‌های همه با هم، از شاخصه‌های چپ پست‌مدرنِ عصر نئولیبرال است که یکی از بزرگ‌ترین بت‌واره‌هایش ناپدید شدن طبقه‌ی کارگر است. لیکی چپ ارتدوکس هم‌چنان بر کارگزاری پرولتاریا پای می‌فشارد. این بدین معنا نیست که چپ اُرتدوکس به سایر جنبش‌ها، مِنهای جنبش کارگری بها نمی‌دهد که تاریخ، دقیقاً عکس آن را نشان می‌دهد. لیکن این‌که اولویّت و محوریّت استراتژیک جنبش کارگری فسخ شود و با سایر جنبش‌ها هم‌تراز گردد، این درست بدین معناست که آن جنبش‌ها را از امر رادیکالیسم‌شان تهی کنند. هر جزئی معنای راستین خود را در ارتباط با کل و قرار گرفتن در بستر آن پیدا می‌کند. این جنبش کارگری است که به واسطه جای‌گاهش در مناسبات تولیدی و برآمدنش از تضاد اصلی عصر سرمایه‌داری، یعنی تضاد کارمزدی و سرمایه، جزئی است که می‌تواند کل را بازنمایی می‌کند، فعلیت انقلابی را در عصر نوین، موجب می‌شود و فرارَوی از زمانه‌ی طبقاتی را ممکن می‌گرداند. دقیقاً در همین راستاست که آن جنبش‌ها می‌بایست خود را در ارتباط تنگاتنگ و در وحدت استراتژیک با جنبش کارگری تبیین کنند و سیاست‌شان را پراتیک کنند. در غیر این‌صورت به جزءِ مستحیل در سرمایه‌داری فرو کاسته خواهند شد.

عصر جنبش‌های هم‌ترازِ همه با هم، با پسامدرنیسم تداعی می‌شود. پسامدرنیسمی که به مثابه روبنای سرمایه‎داری متأخر نئولیبرال به عنوان یکی از جلوه‌ها و پدیدارهای آن، کاربست ایدئولوژیک یافته است و رادیکالیسم توخالی اندیشمندانش به یک ارتجاع مهیب بدل گشته است، ارتجاعی که مبارزه‌اش با کلان روایت‎ها، به قول جیمسون چیزی نیست جز مبارزه‌اش با مارکسیسم، چرا که کلان روایت از دیدشان چیزی نیست جز مارکسیسم و کمونیسم. در بستر سیاست کلیت و سیاست رهایی‌بخش است که مخالفت آن‌ها با دیالکتیک، امر کلی، سوژه کارگزار تغییر انقلابی و تاریخی و ...ارتجاع خود را به تمامی بازمی‌نمایاند.

4

خانواده آسمانی وجود ندارد، خانواده زمینی راز خانواده آسمانی است، خانواده آسمانی محصول تناقضات درونی بنیانِ زمینی‌اش است. بورژوازی ملّی و آسمانی نیز بی‌آن‌که وجود داشته باشد، ایده‌اش محصول تناقضات بنیان زمینی آن یعنی بورژوازیِ در جهانِ پیرامونی و در عصر امپریالیسم می‌باشد و تنها با در نظر گرفتن این تناقضات است که می‌توان آن را تبیین کرد. پس با تبیین بورژوازی زمینی، بورژوازی ملّی و آسمانی نیز تبیین می‌شود و چرایی و چگونگی این جدایشِ بنیانِ زمینی از خویشتن، آشکار می‌گردد و دقیقاً با دگرگونی انقلابی آن با پراکسیس، بورژوازی ملّی و آسمانی نیز چون ابر کوچکی بر آسمان کویر محو می‌گردد.

بورژوازی ملّی و آسمانی در ذهن ایدئولوگ‌های بورژوازی زمینی حضور دارد. بورژوازی آسمانی بازنمایی خیالینِ رابطه‌ی بورژوازی زمینی‌ست با واقعیت خودش و در این معنا ایدئولوژی است و واقعیت دارد. به همان اندازه که ایدئولوژی بورژوازی آسمانی، واقعی است؛ به همان اندازه نیز خود واقعیت بورژوازی زمینی، ایدئولوژیک است.

چپ نادیالکتیسین، بورژوازی ملّی و آسمانی و دموکراسی صوری هم‌پیوند با آن را بت‌واره می‌کند، و نهایتاً از بنیان زمینی آن یعنی بورژوازی زمینی دفاع می‌کند، چرا که فراشد تاریخ را بت‌واره می‌بیند، چرا که تحلیل مارکسیستی از صیرورت تاریخ را بت‌واره درک می‌کند. چپ دیالکتیسین بت‌وارگی بورژوازی ملّی و آسمانی و دموکراسی صوریِ آن را نشان می‌دهد و نهایتاً بنیان زمینی آن یعنی بورژوازی زمینی و دیکتاتوری‌اش را درهم‌خواهد‌شکست.

چپ نادیالکتیسن، منتظر است تا شرایط پخته‌ای که برای انقلابش لازم است، عینی گردد، منتظر است تا بورژوازی ملّی و آسمانی و دموکراسی صوری‌اش، واقعی گردد، و نهایتاً از بنیان زمینی آن یعنی بورژوازی زمینی دفاع می‌کند. چپ دیالکتیسین شرایط عینی را به لحاظ ذهنی و با تحلیلش پخته و مفهومی می‌کند و واقعی بودن هستی بورژوازی ملی و آسمانی را در شکل ایدئولوژی، نشان می‌دهد و نهایتاً بنیان زمینی آن یعنی بورژوازی زمینی و دیکتاتوری‌اش را درهم‌خواهد‌شکست.

5

در لنینیسم، زمان، تحوّل تک خطی جامعه نیست، زمان آبستن و سرشار از مبارزه، بحران و فروپاشی‌ست، یعنی زمان سیاسی است. به قول دانیل‌بن‌سعید، زمان لحظه مناسب و هُمایی منحصر به فرد است که در آن ضرورت و امکان، اقدام و فرآیند، تاریخ و رخداد، به هم گره می‌خورند.

سیاست یعنی دیالکتیک انقلاب و ارتجاع، و در لنینیسم زمان سیاسی است، زمان بستر سیاست است، زمان زمینه‌ی دیالکتیک انقلاب و ارتجاع است. جیمسون می‌گوید: اکنون، جایگاهی است که در آن تاریخ‌های گذشته و آینده با یکدیگر در ستیزند.

این فهم سیاسی از زمان، ما را به پرسش در باب زمان و لحظه‌ی انقلاب می‌رساند. چرا لحظه‌ی انقلاب این‌گونه یگانه و یکتا و ناب است؟ آن‌قدر که تو گویی همه‌ی آن مبارزه‌های درون جنبش و حزب، تمام آن مبارزات با نظام مستقر و تمامی آن مفهوم‌پردازی‌ها، تنها برای آن لحظه‌ی ناب بوده است که انجام و سرشته می‌شده‌اند. تضادهای درون‌ماندگارِ کلیت زمانِ سیاسیِ سرمایه‌داری، در زمان انقلاب آن‌گونه هویدا می‌شود، که زمان سیاسی سرمایه‎داری که تنها برای حزب لنینی سیاسی بود، زمان سیاسی توده‌ای می‌شود. این قانون دیالکتیک است: در هر کلیتی یک جزء برسازنده، یک جزء خاص وجود دارد که کل از ره‌گذر آن جزء، حقیقت خود را بازنمایی می‌کند، و ما از کلیت زمانِ سیاسی سرمایه‌داری تنها از طریق یک جزء یگانه آن می‌توانیم خارج شویم، انفجار زمان سرمایه‌داری تنها در آن لحظه‌ی ناب و یگانه است که رخ می‌دهد. آن لحظه که زمان سیاسیِ حزب، توده‌ای می‌شود و پرولتاریا زمان سیاسی را پراتیک می‌کند و تو گویی که حزب، طبقه می‌شود و طبقه، حزب.

خصلت انقلابی آن زمان تک خطی، تنها در آن لحظه‌ی خاص و یکتاست که نمایان می‌شود، لحظه‌ای که زمان متراکم می‌شود، می‌لرزد و تنها این زمان متراکم و خاصِ به لحاظِ توده‌ای سیاسی، است که خصلت عام آن زمان تک خطی را نشان می‌دهد: زمان تک خطیِ غیر سیاسی، ایدئولوژی‌ست. زمان سیاسی است. تعینِ غیر سیاسی آن زمان تک خطی به خصلت نفی‌ایِ این زمان به لحاظِ توده‌ای سیاسی می‌انجامد و رازش هویدا می‌شود. حزب لنینی، نقطه فرازین آگاهی طبقاتی پرولتری است که از همان ابتدا این راز را می‌داند.

چرا لحظه انقلاب این‌گونه یگانه و یکتا و ناب است؟ این پرسشی‌ست که راز حزب را مشخص می‌کند. حزبِ اکنون را تنها می‌توان در ارتباط آن با لحظه انقلاب، درک کرد. این دقیقاً جایی‌ست که آینده، اکنون را می‌سازد، آن‌جایی‌ست که زمانِ به لحاظِ توده‌ای سیاسی در زمان تک‌خطی کنونیِ غیرسیاسی رسوخ می‌کند، ایدئولوژی را می‌شکافد و زمان را تبدیل به زمان سیاسی می‌کند که حزب پرولتری آن را درون خود حمل می‌کند. حزبِ لنینیِ اکنون را می‌توان با نگاه رِترواکتیو، با نظاره از لحظه انقلاب به عقب درک کرد. 

6

اگر در مقابل گزاره‌ی فوئرباخیِ «انسان همان چیزی‌ست که می‌خورد»، این گفته‌ی مارکس را صائب‌تر بدانیم: «انسان همان چیزی‌ست که تولید می‌کند»، در مقابل غریزه مرگ، آن‌چه که بیش از همه بر این‌که من هستنده‌ام دلالت می‌کند، کار است. کار در هیأت انکشاف قوای زندگی و تاریخی از درون انسان و به منزله رابطه‌ی آفریننده و تمدن‌ساز انسان با طبیعت، دقیقاً آن امر رابطه‌ای است که بر هستن و بودن در مقابل داشتن و مصرف به منزله هویت‌های ایدئولوژیک کاذبو به همان اندازه واقعی در عصر طبقاتی، تأکید می‌کند.

حال که در زمانه سرمایه‌داری، به ویژه در دهه‌های نئولیبرال اخیر آن که پسامدرنیسم روبنای فرهنگی عام و نشو و نمای دخالت منطق سرمایه در عرصه نمادین را برمی‌سازد و برساخته می‌شود، فانتزیِ«داشتن» و مصرف‌گرایی به مثابه همان هدف در خود و برای خود، جایگاه «اَبَری» را اشغال کرده است، درست  در این وضعیت، آن طبقه‌ای که بیش از همه احساس ناطبقه و ناهستنده و به قول هگل «ناعضو» جامعه مدنی بودن را تجربه می‌کند، همان طبقه‌ی تولیدکننده و کارگر است. این وجوه، دو روی سکه هگلی همسانی تضادها هستند که با میانجی‌های سخت و فلزین استثمار و کار مزدی و ارزش افزوده در هم گره خورده و یکی می‌شوند. استثمار و کار مزدی همان فرآیندی‌ست که کار خلاقانه و خودآفرینِ کارگر را به مثابه آن‌چه که نه از دست، بل‌که از وجود من می‌رود و در تصاحب دیگری بورژوا قرار می‌گیرد، به یک مشقت عام و بردگی مزدی، تبدیل می‌کند و دقیقاً با اِلغا و انحلال همین استثمار، همین تضاد کار مزدی و سرمایه است که رهایی در اُفق فعلیت بشری ظاهر می‌گردد و تو گویی که رهایی در عصر ما چیزی نیست جز همین صیرورت الغای انقلابی این تضاد اعظم برسازنده‌ی عصرِ طبقاتیِ سرمایه‌دارانه.

7

زمانی هورکهایمر گفته بود که «اگر نمی‌خواهید درباره سرمایه‌داری چیزی بشنوید، پس درباره‌ی فاشیسم، سکوت کنید.» ما نیز می‌گوییم: اگر نمی‌خواهید درباره سرمایه‌داری چیزی بشنوید، پس درباره‌ی اسلام سیاسی سکوت کنید.

از ستیزهای درونی بورژوازی، ستیز در حالِ حرکت برای تثبیت ایدئولوژی‌اش است که از جانب اقشار گوناگون آن و به واسطه جای‌گاهشان در شُدآیندِ بازتولید سرمایه و درکشان از شدآیند مبارزه طبقاتی، پی‌گیری می‌شود. این‌که بورژوازی در بستر مبارزه همیشگی‌اش با طبقات فرودست، برای کسب هژمونی می‌بایست ایدئولوژی خود را بپروراند، امری محتوم است. پس باید برآمد ایدئولوژی‌های حکومتی را در بستر مبارزه طبقاتی درک کرد. بورژوازی ایدئولوژی خود را انتخاب نمی‌کند، ایدئولوژی بورژوازی در بستر مبارزه‌طبقاتی‌اش با پرولتاریا و در مواجهه‌اش با تضادهای شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، تکوین و تکامل می‌یابد، صیرورت می‌یابد. این فراشد ایدئولوژیکِبورژوازی به افق کلان آن عصرِ بورژوازی در سطح جهانی؛ فرهنگ آن کشور و شرایط خودـویژه و انکشاف، تاریخ و مرحله مبارزه طبقاتی هم در آن مرز مشخص و هم در عرصه بین‌المللی مربوط است.

حال، برآمد اسلام سیاسی در کشوری چون ایران را می‌بایست در این متن، خوانش و تحلیل کرد. انکشاف سرمایه‌داری در ایران در یک قرن اخیر و رشد بورژوازی و تطوّر ایدئولوژیک آن، سرشار از تضادها و فراز و فرودهایی بوده است که این تضادها در انقلاب 57 به یکی از نقاط اوج خود می‌رسد.

اسلام سیاسی نه چیزی به جا مانده از گذشته، بل بازیابی کاملاً مدرنِ اسلام است در زمینه مبارزه‌طبقاتی موجود در منطقه. همان‌طور که برای فهم جایگاه واقعی پروتستانتیزم، باید تبیین وِبر را واژگون کرد و عروج آن را در گذر از فئودالیسم به سرمایه‌داری فهمید و نه برعکس، برای فهم جایگاه واقعی اسلام سیاسی، باید آن را در بستر فراشد سرمایه‌داری در منطقه جای داد و درک کرد. این‌همه ره به آن‌جا می‌برد که تزهایی چون خصلت نامتعارف بودن سرمایه‌داری ایرانی به دلیل مؤلفه اسلام سیاسی، از همان ابتدا پرسش را کژدیسه مطرح کرده‌اند. این اسلام سیاسی نیست که خصلتنامتعارفی به سرمایه‌داری بخشیده است، بل این سرمایه‌داری‌ست که گویا خصلت نامتعارفی به اسلام بخشیده است و از مغاک تاریخ، آن را به مثابه اسلام سیاسی و امری مدرن و در پیوند با عقلانیت منطق سود، بیرون کشیده است.

اسلام سیاسی به مثابه یک پدیده مدرن، با توجه به قدمت مذهب اسلام در منطقه و ایران و نوع ارتباطش با طبقات بالای جامعه و حکومت‌ها و دیدگاهش در باب مسئله مالکیت و ... در تلفیقی با عناصر مدرن دیگری چون ناسیونالیسم و شبه پارلمانتاریسم و ... همیشه در یک سده اخیر در نوک پیکان ایدئولوژیک سرمایه‌داری ایران برای توجیه وضعیت موجود و برای بازنمایی رابطه خیالین افراد با واقعیت و برای سرپوش گذاشتن بر تروماهای اجتماعی و پیش‌برد منویّات طبقات حاکمه و نقش‌آفرینی در بستر مبارزه طبقاتی، قرار داشته است.

مارکس می‌گوید: «بار سنت همه نسل‌های گذشته با تمامی وزن خود بر مغز زندگان سنگینی می‌کند و حتی هنگامی‌که این زندگان، گویی بر آن می‌شوند تا وجود خود و چیزها را به نحوی انقلابی دگرگون کنند و چیزی یک‌سره نو بیافرینند، درست در همین دوره‌های بحران انقلابی‌ست که با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد می‌طلبند؛ نام‌هایشان را به عاریت می‌گیرند و نیز شعارها و لباس‌هایشان را، تا در این ظاهر آراسته و در خور احترام و با این زبان عاریتی بر صحنه جدید تاریخ ظاهر شوند. به همین ترتیب بود که لوتر نقاب پولُس حواری را بر چهره زد... و انقلاب 1789 تا 1814 به تناوب یک‌بار جامه جمهوری رم و بار دیگر رخت امپراطوری روم را بر تن کرد...»

و ما می‌گوییم به همین ترتیب بود که خمینی و ضد انقلابِ جمهوری اسلامی ، نقاب محمدِ پیامبر و اسلام را بر چهره زد و در انقلاب 57، ادای انقلاب ناب و صدر اسلامی را درآورد، تا منطق سود را دفاع کند و دست‌آخر در پیوند با افق کلان بورژوازی جهانی، نئولیبرالیسم را مستقر سازد. این‌ها نیرنگ عقل و تاریخ نیستند، این‌ها منطقِ نیرنگِ عقلانیت تاریخ هستند که در زمانه ما چیزی نیست جز تاریخ سرمایه‌داری.

8

در شرایط کلیِ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی یک قلمروی ملی، از آن‌جا که این جامعه سرشار از تضادهاست، افق‌های مختلف آلترناتیو در مقابل وضع موجود برای تعدیل و اصلاح و یا فراروی از آن شروع به پدیدار شدن می‌کنند. شرایط متناقض جامعه بورژوایی، اپوزیسیون‌های بورژوایی و آلترناتیوهای بورژوایی خود را نیز شکل می‌دهد. این خطوط به ویژه در دیکتاتوری‌های سرمایه‌دارانه‌ای چون ایران، دست به تبلیغ و ترویج وسیع اصول و قواعد دموکراتیک می‌رنند و افق خود را در لیبرالیسمِ آرمانی‌شان تصویر می‌کنند. آن‌ها در نوشتار و عمل و مواضع‌سیاسی‌شان خود را نماینده کل جامعه و به اصطلاح «مردم» نشان می‌دهند و راه گذر از وضعیت فعلی را در تمسک جستن همگان به خودشان، عنوان می‌کنند.

حوادث پس از 22 خرداد 88، راه‌پیمایی خیابانیِ گاه و بی‌گاه همراه با کنش‌های میلیتانت آن، قسمت اعظم به اصطلاح چپ ایران را با دلایلی چون دفاع از خواسته‌های دموکراتیک این جنبش، انقلابی بودنِ شرایط، رادیکال کردن این جنبش، مردم را نباید تنها گذاشت و...به دفاع از این جنبش سوق داد.

این دفاع، نه چون انحراف و اشتباهی از سوی آن‌ها، بل می‌بایست چون نشانه‌ای از وضعیت آن‌ها و نتیجه منطقی نظرگاه و جایگاهواقعی طبقاتی که در سپهر سیاست ایران اشغال کرده‌اند، درک شود. به این توجه نباید کرد که آن‌ها چه می‌گویند، به قول جیمسون، باید ناخودآگاه سیاسی آن‌ها از طریق مواضع سیاسی و ادبیات تولیدیِ آن‌ها کاویده شود و بورژوایی بودن‌شان تصریح گردد.

اگر ما صرفاً جزء، یعنی به طور نمونه شعارهایی چون حقوق بشر، آزادی بیان و ... را می‌دیدیم، آن‌گاه با این نظرگاه، دفاع آن‌ها از جنبش سبز توجیه می‌شد. لیکن دقیقاً ارتجاعی بودن این جنبش با تمامی شعارهایش به مثابه عناصر جزء، آن‌جا پدیدار می‌گردد که این اجزا در پیوستار کلیت، رانه‌های طبقاتی پشت این جنبش و تضادهایی که این جنبش از آن برمی‌آمد، قرار داده شود. آن‌گاه شرکت در این جنبش نه دفاع از امور دموکراتیک، بل‌که برعکس، دفاع از یک ارتجاع ضد دموکراتیکِ دیگر معنا پیدا می‌کند.

این نوع مواجهه و روش مداقّه‌، برآمده از متد دیالکتیکی است که در هر تحلیل باید مورد توجه قرار گیرد. «جزء» در پیوستار «کل» معنا می‌یابد و هر کنش جزئی ما، باید حقانیت خود را در ارتباط با کل بازیابد. در غیر این‌صورت ما قربانیِ سفیه رویدادها و مغروق هزارتوهای جزءها خواهیم بود.

9

بحران ساختاری دهه‌ی هفتاد سرمایه‌داری جهانی که از اواخر دهه‌ی 20 خود را در هیأت سرمایه‌داری دولت‌ـرفاه، سوسیال دموکراتیک و دولتی، شکل داده بود، بازآرایی کلان آن را به عنوان امری ضروری مطرح کرد که از دل آن نئولیبرالیسم زاده شده. بحران ساختاری، بر خلاف بحران‌های دوره‌ای سرمایه‌داری که می‌تواند آن را با تمهیداتی از سر بگذراند، مجبورش می‌کند تا برای غلبه بر آن و جلوگیری از فروپاشی‌اش، دست به تجدید ساختار کلان خود بزند و این‌گونه است که نئولیبرالیسم در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد بر آستانه تاریخ سرمایه‌داری چون ضرورتی ممکن برای منطق سود، به قول هاروی برای احیای قدرت طبقات فرادست جامعه، غلبه بر سیر نزولی نرخ سود و گشودن عرصه‌های جدید برای سرمایه‌گذاری با کالایی کردن همه چیز، ظاهر می‌شود. این ساختار کلان نه چون انتخابِ ترجیحی این قلمرو سیاسی و آن اقتصاددان و نخست‌وزیر، بل‌که هم‌چون اُفق تاریخی عام و کلان بورژوازی در زمینه جهانی، پدیدار می‌شود و دست به تغییر سیاست‌ها و نهادها و کارکرد آن‌ها و قوانین می‌زند و عصر جدیدی را تعیّن می‌بخشد.

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز دقیقاً در این بستر معنا می‌یابد. نظامی با شیوه تولید سرمایه‌دارانه و از نوع دولتی آن، به دلیل خودویژگی‌هایش، یارای تجدید ساختار و نیل به نئولیبرالیسم را نداشت و یا بهتر چون به آن جهت نیل کرد، تجدیدش با فروپاشی‌اش یکی شد. شوروی با ساختارش به عنوان حدِّ غایی سرمایه‌داری دولتی، دوباره پیکربندی‌اش برای امتزاج و هم‌افق شدن با افق تاریخی بورژوازی جهانی یعنی نئولیبرالیسم به مثابه یک امر عام که دوران جدیدی را پی‌ریزی می‌کرد، با انحطاطش یکی شد. شوروی نمی‌توانست از این هم‌افق شدن تن بزند، چرا که به مثابه جزئی از سرمایه‌داری جهانی، نمی‌توانست به طور کل از افق جهانی سرمایه‌داری، تن بزند.

این‌گونه است که فروپاشی شوروی نه پایان کمونیسم، بل‌که پایان عصر سرمایه‌داری دولتی و دولت‌ـ رفاهو نه آغاز به قول فوکویاما قرن‌ها حیات سرمایه‌داری لیبرال دموکراتیک، بل‌که تنها آغازِِ با پایانِ سرمایه‌داری نئولیبرال است که بحران ساختاری‌ای که از سال 2007 شروع شده است، می‌تواند به آن خاتمه بخشد. این خاتمه می‌تواند با انقلاب اجتماعی آغاز شود و یا به افق سرمایه‌دارانه جدیدی منجر شود.

تو گویی، دال شوروی بر انقلاب اکتبر دلالت می‌کند و فروپاشی آن، شکست معنای انقلاب اکتبر را. لیکن این وظیفه ماست که با متد دیالکتیک و با تحلیل موشکافانه،دال شوروی را در زنجیره دال‌ها معطوف به سرمایه‌داری دولتی کنیم، تا فروپاشی آن نه شکست معنای انقلاب جلوه کند، بل‌که بالعکس شکست سرمایه‌داری دولتی را دلالت نماید. این‌گونه است که نیرویِ دال انقلاب اکتبر آزاد خواهد شد و به همراه نیرویی که از تضاد درون‌ماندگار کارمزدی‌ـ سرمایه آزاد می‌شود، به ویژه از زمان بحرانِ کنونی جهانی سرمایه‌داری، سوژه پرولتاریا را به سوی رهایی‌بخشی خود و جامعه رهنمون خواهد کرد.

10

دولت همیشه دولت یک طبقه است و دولت در فرم‌های گوناگون آن، در ماهیتش هماره دیکتاتوری طبقاتی است. لیکن از نظرگاه بورژوازی، دولت فراسوی تمامی جامعه و بر فراز طبقات قرار دارد و منافع عام را پی‌می‌گیرد. بورژوازی هماره خود را با تمام جامعه یکی می‌انگارد. دولت بورژوایی بر فراز جامعه نیست، بر فراز خود طبقه‌ی بورژوازی با تمامی اقشارش است. این دولت از یک سو محصول و برآیند منافع لایه‌های مختلف طبقه سرمایه‌دار و از سوی دیگر حاصل مبارزه طبقاتی کلان در جامعه و در عین حال از ابزارهای اساسی طبقات حاکمه برای دخالت در این مبارزه است.

این‌گونه است که بورژوازی‌ای که خود را تمامیت جامعه می‌داند، دولتش را نیز که بر فراز خودش است، بر فراز جامعه می‌بیند و این‌گونه است که به قول لوکاچ (سوژه، طبقه است) محدودیت‌های معرفت‌شناختی سوژه‌ی طبقاتی بورژوازی، کرانه‌های دولتش را برمی‌سازد و دقیقاً همین محدودیت‌ها که برآمده از جایگاه تاریخی‌ـ طبقاتی بورژوازی است، اجازه عبور از این کرانه‌ها را بدان نمی‌دهد.

قدرت دولت کیفیتاً تقسیم‌ناپذیر است، لیکن این نظریه‌ی دولت و این نگرش به دولت، ماهیتاً قدرت دولت را به مثابه امری کمّی درک می‌کند و آن را تقسیم‌پذیر می‌داند که می‌شود در بین طبقات مختلف پخش گردد. این نگرش، در نزد چپ رفرمیست و بورژوایی در سطح استراتژی می‌تواند به انواع و اقسام گذارهای دموکراتیک به سوسیالیسم، سوسیال دموکراسی پارلمانتاریستی، نفی دیکتاتوری پرولتاریا و ... منجر شود.

دموکراسی بورژوایی با میانجی جامعه طبقاتی، عین دیکتاتوری اقلیتِ صاحب سرمایه و مالک ابزار تولید است و دیکتاتوری پرولتاریا با میانجی اقتصاد سوسیالیستی و شورایی طبقه کارگر، عین دموکراسی اکثریت است و این آموزه‌ای است که دیالکتیک مارکس و هگل به ما می‌آموزند.

11

ما معمولاً این‌گونه به حزب بلشویک نظر می‌افکنیم که لنینی بوده و همه‌ی کارها را سازمان می‌داده، با خطوط غیر کارگری و نامارکسیستی درون و برون حزبی مبارزه می‌کرده و سیاست حزب را تبیین می‌کرده است. این حقیقتی است که لنین به مثابه استراتژیست، تاکتیسین، سازمانده، اندیش‌مند، فیلسوف و... در این حزب نقش برجسته‌ای داشته است.لیکن نفوذ این حزب و سازمان پرقدرت آن و دوام آن در تمامی شرایط سخت مبارزه و سازماندهی کارگری آن بدون وجود کادرهای باایمان و بسیار منظمی چون اسوردولف، شاهومیان، دزرژینسکی، رادک و... که قادر بودند تئوری و عمل را در وضعیت واقعی و در پیوند با هم پیش ببرند و بدون وجود کمیته‌های کارگری فعال و آشنا به شرایط انواع سبک کار علنی و مخفی در حوزه‌های فعالیت خویش در کارخانه و محلات کارگری و...و به طور اولی با ایمانی راسخ به افق‌شان، امکان‌پذیر نبود. اگر نبودند این کادرها و کمیته‌ها، نه نشریه‌ای چاپ و پخش می‌شد، نه چاپ‌خانه‌ی مخفی‌ای پایدار می‌ماند که کار کند، نه تبلیغ و ترویجی بود، نه اعتصاب‌های محکم و اعتلایابنده‌ای صورت می‌پذیرفت و نه خط صحیح آژیته و هژمونیک می‌شد. آری اینان بودند که به قول هگل در کنار روح عصر، روح دوران فعلیت انقلاب یعنی لنین، به حزب بلشویک معنا می‌دادند و پراتیک حزب را در مجاری صحیح جاری می‌ساختند.

بگذار عناصر ضد حزبی و متفکرین ناقد حزب، آب در هاون بکوبند، لیکن همانا این ایده‌ی حزب است که چون ضرورت برخاسته از پایه‌های مادی مبارزه انقلابی در جامعه طبقاتی، خود را بر ما می‌افکند و به منزله نقطه‌ی فرازین آگاهی طبقاتی، به منزله‌ی چکاد مبارزه طبقاتی، به منزله تنِ وِقاد کنش انقلابی، بر ما نمایان می‌شود.

12

لنین نباید تنها به مثابه یک سیاست‌مدار و دبیر حزب و سازمانده، بلکه در ارتباط ناگسستنی با این وجوه، می‌بایست در قامتِ یک اندیشمند و نظریه‌پرداز و فیلسوف درک شود و اشاعه یابد و جایگاه راستین خود را هر چه بیشتر بازیابد.

 لوکاچ در کتابِ «تأملی در وحدت اندیشه لنین»، سیاستِ لنین را بر پایه‌ی مواضع نظری و متدلوژیک وی و گسست‌ها و درک تئوریک وی، بسط می‌دهد. هر چند که این کتاب لوکاچ، که در واقع تلاشی‌ست برای ارائه‌ی نظام‌مند و خلاصه از لنینیسم، کم‌حجم است، لیکن نوع نگرش نویسنده به لنین و اندیشه و سیاست لنین و متد تحلیل‌اش و عنوان‌بندی مطالب و چگونگی مفصل‌بندی موضوعات و ارایه‌ی نتایج، چنان استوار است که بی‌شک می‌توان این کتاب را از درخشان‌ترین متون تقریری تاکنونی تاریخ مارکسیسم دانست که خواندن آن برای درک لنین، برای هر انقلابی راستین واجب است. لنین نه یک شخصیت کاریزماتیک بود و نه حقانیت موضعش به فراسَت و ذکاوتش در سطح تاکتیکی و ائتلاف و جدایی برمی‌گشت که این‌همه، در ریشه، به متد دیالکتیکیِ تحلیل وی و فهمش از کلیت سرمایه‌داری و عصرِ امپریالیسم و چگونگی کارگزاریِ رهایی‌بخش پرولتاریا و فراشد مسیر انقلاب و تئوری حزب در این میان برمی‌گشت.

پاسخ لنین به شروع جنگ جهانی اول و دفاع سوسیال دموکراسی از ناسیونالیسم و جنگ، نه کوشش‌های بیهوده و تقلاهای بی‌ربط، بل‌که رفتن به سراغ کاپیتال و منطق هگل و متون اقتصادی، تبیین واقعیات جنگ امپریالیستی و دفاع شووینیستی سوسیال دموکراسی از جنگ با سلاح‌های تئوریک مناسب، ارائه خط سیاسی برآمده از این تبیین و سازمان‌دهی کمونیست‌هایی با نگرش صحیح و عزم راسخ، هر چند کم عده، بود.

این‌گونه است که بازیابی هگل در نزد لنین، به همراه افرادی چون لوکاچ و گرامشی، نه یک سرخوشیِ روشن‌فکرانه، بل‌که دقیقاً برعکس، کنش فکری ضروری‌ست که این افراد برای درک تحولات زمانه و ارائه‌ی خطوط و مواضع سیاسی راستین، به آن دست یازیدند. این تلاش فکری، برای گسست از سنتِ تکامل‌گرای انترناسیونالِ دو بود که غلبه این نگرش بر آن، یکی از دلایلی بود که انقلاب‌های دهه دوم قرن بیستم در آلمان و ایتالیا و جاهای دیگر را با شکست همراه ساخت. چرا که اگر سوژه چیزی نیست جز فرآیند سوژه شدن و اگر به قول لوکاچ، این طبقه است که سوژه‌ی راستین است، پس طبقه چیزی نیست جز فرآیند طبقه شدن، چیزی نیست جز صیرورت طبقه. پس غلبه‌ی دیدگاه پوزیتیویستی و تکامل‌گرایانه، یعنی مانعی بر سوژه شدنِ سوژه، طبقه شدن طبقه، سوژه شدن طبقه.

دست‌یازی لنین، به دست‌نوشته‌های فلسفی‌اش و به بازیابیِ دقیق‌تر امر کلّی انجامید. این امر روشن می‌سازد که برای این رهبر انقلابی، گزاره‌اش که انقلاب بدون تئوری امکان‌ناپذیر است، چه معنایی داشته است. لنین در نوشته‌هایش، خلوص تئوری مارکسیستی را دوباره برقرار کرد.

لوکاچ می‌نویسد: «لنین... همواره مسأله‌ قرن را در کلیت آن می‌دید: آغاز آخرین مرحله سرمایه‌داری و امکانات تغییرِ مبارزه اجتناب‌ ناپذیر بورژوازی و پرولتاریا به نفع پرولتاریاـ نجات بشریت. ... فعلیت انقلاب، نکته اصلی کل دوران را به دست می‌دهد، پس فعلیت انقلاب به معنای بررسی تک تک مسایل روزانه در پیوند انضمامی با کلیت اجتماعی‌ـ تاریخی، به منزله دقایقی در رهایی پرولتاریاست.... این دقیقاً بدین معناست که هر مسأله روز، در عین حال به مسأله بنیادی انقلاب تبدیل می‌شود.»

13

فاشیسم نه ویژگی عام دولت‌های سرمایه‌داری در عصر امپریالیسم است که در پیوند با شرایط، غلظت و رقت یابد و نه دولتی‌ست متمایز از دولت سرمایه‌داری، که به عکس، در هر دولت فاشیستی با وجود تمام انکارش، این وجوه عام شیوه سرمایه‌دارانه‌ی تولید است که متبلور می‌شود و زاد و رشد آن هم درست در همین زمینه‌ی تولیدی متحقق می‌شود، و فاشیسم نه پدیده‌ی خاصی بوده است که در شرایط استثنائی مستولی شده و دیگر هیچ‌گاه تکرار نخواهد شد که به عکس این قانون‌مندی عام پروسه‌ی مبارزه طبقاتی است که تحقق آن را برای دفاع از منطق سود، ضرورتِ ممکن می‌سازد.

اگر بُناپارتیسم پاسخ خاص بورژوازی به شرایط خاص تعادل ناپایدارِ مبارزه طبقاتیِ ماهیتاً ناآنتاگونیستی بین اقشار مختلفِ طبقات ارتجاعی در عصر پیشاامپریالیسم است، فاشیسم پاسخ خاص بورژوازی به شرایط خاص تعادل ناپایدارِ مبارزه طبقاتیِ ماهیتاً آنتاگونیستی بین طبقات عمده‌ی ارتجاعی و مترقی جامعه، یعنی بورژوازی و پرولتاریا، در عصر امپریالیسم است.

فاشیسم صرفِ دیکتاتوری دولت سرمایه‌داری نیست، چرا که این دیکتاتوری وجه عام هر دولت سرمایه‌داری است و فاشیسم دولت دیکتاتورِ ماورای طبقات هم نیست، چرا که هر دولتی، دیکتاتوری یک طبقه است. دولت خاص فاشیستی و دولت عام دیکتاتوری، نقاط اشتراک فراوانی چون پوپولیسم، سازمان‌دهی پلیسی جامعه و... دارند که آن‌ها را به هم متشابه می‌کند، لیکن نقاط افتراق عمده‌ای نیز چون چگونگی تکوین‌شان، جنبشی بودن یا نبودنشان، پایگاه توده‌ای‌ برآمده از ائتلاف‌های طبقاتی مبین‌شان، دارند که آن‌ها را از هم متمایز می‌کند. این تمایزات، نوع مبارزه با آن‌ها و موضع سیاسی پرولتری تقابل با آن‌ها را از هم متمایز می‌کند، کمااین‌که تشابهاتشان نیز به مبارزه با آن‌ها خصلت‌های مشترکی می‌بخشد.

فاشیسم یک جنبش است، فاشیسم تکوینِ خاصِ بربریتِ عامِ سرمایه در شرایطِ خاصی است که از مبارزه عام طبقاتی زاده می‌شود، یعنی لحظه‌ای از تطوّر این مبارزه است به نفع ضد انقلاب، آن‌گاه که این مبارزه در یک تعادل ناپایدار بین بورژوازی و پرولتاریا، دچار عدم پیش‌روی فاجعه‌باری شده است. بورژوازی نمی‌تواند برای همیشه با فاشیسم حکومت کند، ولیکن بورژوازی از ره‌گذر آن می‌تواند حیاتش را از نابودی‌اش برای همیشه، نجات بخشد.

حال جمهوری اسلامی دقیقاً همان جواب عام بورژوازیِ ضد انقلاب در هیأت دولت دیکتاتوری در برابر شرایط انقلابی است و نه پاسخ خاص فاشیستیِ بورژوازی به شرایط خاصِ تعادلِ ناپایدارِ طبقاتی بین بورژوازی و پرولتاریا در مبارزه طبقاتی.

فاشیسم توش و توان خاص بورژوازی‌ست، آن‌گاه که توش و توان و بدیل‌های معمولش، توانایی خود را از دست داده‌اند، حال آن‌که دیکتاتوریِ از نوع جمهوری اسلامی، توش و توان عام بورژوازی‌‌ست که قدرتش را برای تقابل با وضعیت انقلابی در سطح عام از دست نداده است.

فاشیسم، جنبشی‌ست بورژوایی با پایگاه توده‌ای خرده‌بورژوایی و طبقه متوسطی، در کنار دولت بورژوایی، آن‌گاه که دولت بورژوایی، به تنهایی توش و توان در هم شکستن جنبش پرولتاریایی را ندارد و ممکن است در نهایت نیز قدرتش را برای تقابل با انقلاب، به فاشیسم تفویض ‌کند، اسلام سیاسی، جنبشی‌ست بورژوایی با پایگاه توده‌ای خرده‌بورژوایی و طبقه متوسطی، که راز نوع ایرانی‌اش را حال می‌توان با آن‌چه در مصر و تونس در جریان است، دریافت.

فاشیسم، توش و توان توده پرولتاریای رزمنده را منحرف نمی‌کند، چرا که این پرولتاریا به آگاهی طبقاتی‌اش مجهز شده است، بل‌که فاشیسم پرولتاریای رزمنده و جنبشش را درهم می‌کوبد، نیست و نابود می‌کند. جمهوری اسلامی و جنبش اسلام سیاسی، از همان ابتدا استحاله‌ی بخش اعظم توش و توان پرولتاریای رزمنده در چارچوبی فاجعه‌بار برای امر انقلاب و سیاست پرولتری است.

شکست پرولتاریای ایران در انقلاب ایران از آن‌جا بود که مبارزه طبقاتی در بُعدِ ساحت سیاست که استقلال نسبی از مبارزه طبقاتی در ساحت اجتماعی دارد، پیشاپیش به نفع بورژوازی در قامت اسلام سیاسی رقم خورده بود، چرا که پرولتاریا پیشتاز راستینی در ساحت سیاست از آن خود نداشت. چرا که حزب و خط سیاسی لنینی دقیقاً آن سلاح پرولتری‌ست که این استقلال نسبی دو ساحت و نیز استقلال مطلق پرولتاریا را از بورژوازی در نظر می‌گیرد و پرولتاریا از طریق آن، ساحتٍِ سیاست را به تسخیر درمی‌آورد. این‌گونه بود که رزمندگی پرولتاریای ایران در انقلاب 57 در ساحت اجتماع، بازتابش در بعد سیاسی، نه به نامش، بل‌که به نام دشمنش رقم خورد.

جمهوری اسلامی برای کسانی فاشیسم معنا می‌دهد که دولت بورژوایی را ایده‌آلیزه می‌کنند و از نوع جمهوری اسلامی‌اش را خاص و تکین جلوه می‌دهند و تقبیح می‌کنند تا دولت بورژوایی عام را تطهیر کنند. قساوت عام بورژوازی در مبارزه طبقاتی و در لحظه انقلاب را، قساوت فاشیستی درک می‌کنند تا با دال ننگین فاشیسم، دال دیکتاتوری را تطهیر کنند ودر پی آن، سیاست کلیت و سیاست پرولتری و استقلالش را در سیاست خاص جبهه متحد خلق، از توش و توان بیندازند.

جمهوری اسلامی دقیقاً آن شکل مشخصی‌ست که بورژوازی می‎توانست پس از انقلاب 57 به حیات خود ادامه دهد و یا از پس پرولتاریا در انقلاب 57 برآید و این امکانی بود که تاریخ و تاریخ مبارزه طبقاتی برای بورژوازی به وجود آورده بود.

14

مارکسیسم دستگاه پیش‌گویی نیست، همان‌طور که گرامشی در نقد تروتسکی ابراز می‌دارد. اکثر مارکسیست‌های ایرانی، علی‌الخصوص بازمانده‌های چپ 57‌ی و متأثرین از آن‌ها، در نوشته‌هایشان دایماً بر آن‌اند که جمهوری اسلامی سرنگون خواهد شد، امروز و یا فردا برخواهد افتاد و... . این شیرهای ژیان در نوشته‌های باسمه‌ای خود، گزاره‌ای را تکرار می‌کنند که عاقبت در آینده‌ای بسیار نزدیک تحقق خواهد یافت و در وقت حدوث آن نیز به قول گرامشی فریاد خواهند زد: دیدید آن‌چه ما می‌گفتیم رخ داد. آن‌ها آرام ندارند، طمأنینه و صبر انقلابی را نمی‌شناسند و متانت و درایت تحلیل مارکسیستی از اوضاع را به سادگی به بوته نسیان سپرده‌اند. با کاربرد یک سری ترم‌ها و مقوله‌های ثابت و به ظاهر رادیکال که دقیقاً رادیکالیسم‌شان در متن ادبیات تولیدی آن‌ها و تحلیل‌شان اخته می‌گردد، حادـخاکستری به سراغ واقعیت سبز و رویان می‌روند و سیالیت این واقعیت را در روش صُلب و ناسیالِ به کارگیری از آن مفاهیم و مقوله‌ها، شمع آجین می‌کنند و دست آخر به نتایج لفاظانه و توخالی و اپوزیسیونی صرف می‌رسند. آن‌ها تحلیل متین و مشخص از شرایط مشخص و تبیین توپُرِ طبقاتی‌ـ دیالکتیکی را که به برنامه سیاسی‌ـ تشکیلاتی و موضع‌گیری سیاسی راستین منجر می‌شود را رها کرده و به تکرار کردن ترم‌های سرنگونی، انقلاب، کمونیسم و.. می‌پردازند. آن‌ها کار صبورانه و در پیوند با شرایط اقتصادی‌ـ سیاسی و موقعیت جنبش کارگری و در برگیرنده‌ی توازن قوا را به کناری می‌نهند و دست‌آخر به دن‌کیشوت‌های (نه تراژیک، بل کمیک) بیانیه صادر کن تقلیل می‌یابند.

هگل در کتاب منطقش می‌گوید: «این جدایی بین ایده و واقعیت که خصوصاً مورد پسند ادراک تحلیلی است، انتزاعات خویش را حقیقی و واقعی انگاشته، به «باید»‌ی لازم‌الاجرا مباهات ورزیده و آن را مشخصاً در عرصه سیاست تجویز می‌کنند.» آن‌ها تحلیل‌شان نه نزدیک شدن به تاریخ و واقعیت و رسیدن به موضع سیاسی راستین و انقلابی و عملِ در پیوند با تئوری انقلابی، بل تحمیل میل و خواهش خود و تئوری برآمده از آن بر واقعیت و رسیدن به مواضع سیاسی اُپوزیسیونی صرف و سرنگونی‌خواهی عوامانه و وُلگار است.

 

 

]]>
امید: نظر Sun, 26 Apr 2015 02:23:14 +0000