Cialis (Tadalafil) 20mg rezeptfrei in Deutschland kaufen tadalafil 20mg |tadalafil kaufen | 100% gnstigsten Preis fr Cialis tadalafil 20mg Cialis (Tadalafil) 20mg rezeptfrei in Deutschland kaufen tadalafil 20mg |tadalafil kaufen | 100% gnstigsten Preis fr Cialis tadalafil kaufen Cialis (Tadalafil) 20mg rezeptfrei in Deutschland kaufen tadalafil 20mg |tadalafil kaufen | 100% gnstigsten Preis fr Cialis cialis 20mg Kamagra kaufen in Deutschland Kamagra bestellen online kamagra kaufen KAMAGRA ORIGINAL Deutsch Online Store: diskrete Lsung fr Erektionsstrungen: Kamagra (Generic Viagra), Apcalis (Cialis) - zuendstoff.at kamagra original Acquisto Kamagra prezzo basso 50/100mg online in Italia, Kamagra Italia kamagra italia Levitra Generico in farmacia Italiana online al migliore prezzo levitra prezzo

امید - امید - هنر و ادبیات http://omied.de Mon, 16 Sep 2019 08:44:31 +0000 Joomla! - Open Source Content Management fa-ir هستۀ تلخ http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1706:2016-09-06-04-05-42&Itemid=349 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1706:2016-09-06-04-05-42&Itemid=349 هستۀ تلخ
کورمال کورمال توی تاریکی به دنبال در اطاق میگشتم که فریده دست دراز کرد و مرا از درز در به داخل اطاق کشاند. زیر نور شیری رنگ مهتاب، که از طریق پنجره به درون اطاق می‌تابید، فریده سینه به سینهام ایستاد و گذاشت که چادر گل گلیاش، همانی که همیشه به‌ سر داشت، از روی سر و شانه بلغزد و…

 

کورمال کورمال توی تاریکی به دنبال در اطاق میگشتم که فریده دست دراز کرد و مرا از درز در به داخل اطاق کشاند. زیر نور شیری رنگ مهتاب، که از طریق پنجره به درون اطاق می‌تابید، فریده سینه به سینهام ایستاد و گذاشت که چادر گل گلیاش، همانی که همیشه به‌ سر داشت، از روی سر و شانه بلغزد و پائین بیفتد. نگاهم لغزش چادر را از روی گودیها و برجستگیهای تنش تعقیب کرد تا جائی که دور پاهاش روی فرش بُته سرکج دستباف چمبره زد. دستها را دراز کرد و دستانم را گرفت و با چشمان درشت فریبنده توی صورتم خیره شد و گفت :

ـ چرا منو آموزش نمیدی رفیق علی.

همه چیز در هالهای از ابهام و گنگی محسوسی اتفاق میافتاد. اینکه آنوقت شب آنجا چه میکردم؟ اینکه چرا فریده مرا به داخل اطاق کشیده و اینکه چرا حسن، شوهر فریده، خانه نبود؟ اما داغی و لطافت دستان فریده را حس میکردم. از لحن ظریف و طنین عشوهآلود صداش  وناز و کرشمۀ حرکات او یک حال خاصی به من دست میداد، یک حالتی که فقط میتوانستم آن را حس کنم اما بازگو کردنش برایم ساده نیست. آهسته، طوری که فقط خودش بشنود پاسخ دادم :

ـ من تو را به بخش محلات سازمان معرفی میکنم. اونها.....

دستهایم را محکمتر فشرد و خودش را به من چسباند. طوری که میتوانستم نوک پستانهای گرد و کوچکش را روی قفسۀ سینه حس کنم. تنم داشت مور مور میشد. یک پا عقب کشیدم. گفت :

ـ من قسمت خانمها و محلهها را نمیخوام ... من تو را میخوام.

میدانستم که منظورش چیست  اما نمی خواستم رک و بی پرده باشم.  توضیح دادم :

ـ ببین رفیق فریده ... تو که کار نمیکنی .... خانه داری .

 

ـ اَه .... تو چرا اینقدر بیقی. من تو را میخوام. میخوام آموزش را از زبان تو بشنوم. میخوام صدای تو توی گوشم باشه.

.....

متن کامل در فرمت پی دی اف

 

]]>
هنر و ادبیات Tue, 06 Sep 2016 03:58:07 +0000
کارگر، کبک، کمونیست! http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1696:2016-08-06-19-06-20&Itemid=349 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1696:2016-08-06-19-06-20&Itemid=349 کارگر، کبک، کمونیست!
 سال هزار و سیصد و شصت و یک چندین زمستان از شکارچی گری او می گذشت و دیگر در اینکار حسابی حرفه ای عمل می کرد. سورتمه و کیسه و بند و بساطی برای خود تهیه کرده بود که راحت تر شکارهایش را حمل کند. وضع بهم ریختۀ اقتصادی هم به شکوفا شدن قوۀ ابتکارات او کمک می کرد. با…

 سید تقی عاشق شکار کبک شده بود. نه اینکه او شکارچیِ قهاری باشد... نه! برعکس اصلاً نه قد و بالای ظاهری اش، نه شغل و حرفه، نه سوابق فامیلی ونه اصل و نسب اش ....هیچکدام ابداً به شکار و شکارچی گری منتهی نمیشد. سید تقی مردی بود با قامتی کوتاه، چشمانی بغایت ریز، صورتی استخوانی و رنگ باخته و بالاخره اندامی بسیار نحیف و لاغر، اما تا دلت بخواهد و جا داشت پشمالو بود. او از اینکه توانسته بود حرفه ای یاد بگیرد و بعنوان آهنگر استخدام یکی از کارخانه های اتومبیل سازی واقع میان تهران و کرج شود به خود میبالید و این خشنودی چندین برابر شد وقتی که توانست برای خود و زن و دو دخترش آلونکی دست و پا کند.

متن کامل در فرمت پی دی اف 

]]>
هنر و ادبیات Sat, 06 Aug 2016 18:58:25 +0000
شک و یقین http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1693:2016-08-01-02-26-36&Itemid=349 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1693:2016-08-01-02-26-36&Itemid=349 شک و یقین
زنِ جوان روی صندلی عقب پیکان مسافر کش، درست پشت سر راننده کز کرده بود. چادر مشکی به سر داشت و خود را چنان به در ماشین چسبانده بود که گوئی دنبال روزنه ای برای عبور میگردد. 

زنِ جوان روی صندلی عقب پیکان مسافر کش، درست پشت سر راننده کز کرده بود. چادر مشکی به سر داشت و خود را چنان به در ماشین چسبانده بود که گوئی دنبال روزنهای برای عبور میگردد. نگاه سرد و خسته اش هیچ چیز را دنبال نمیکرد، انگار که از همان اول راه گریز را یافته باشد، جائی بیرون از فضای اتومبیل سیر میکرد. چشمان بیرمق و گود نشسته در صورت تکیده و استخوانی او هنوز پژواک جوانی داشت. هر از گاهی آه میکشید. فقط آه، آهی که هیچ کلامی را بدنبال نداشت اما سوز و گداز آن حکایت از زخمی عمیق درون سینه میکرد. 

 

متن کامل در فرمت پی دی اف

 

 

 

]]>
هنر و ادبیات Mon, 01 Aug 2016 02:20:19 +0000
میلیونر شدن سالواتوره http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1689:2016-07-20-19-19-07&Itemid=349 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1689:2016-07-20-19-19-07&Itemid=349 میلیونر شدن سالواتوره
توی این صف طویل و بی انتها دخترکی با موهای بور و چشمان آبی وول میخورد و با شیطنتی آشنا برای سالواتوره سعی میکرد دیگران را پشت سرگذاشته و نوبتش را جلو بیاندازد. دخترک توجه او را جلب کرد، از جا برخاست تا او را دقیق تر ببیند. دخترک وول میخورد، بی قرار می جنبید، هی خودش را لابلای دیگران…

 

 میلیونر شدن سالواتوره

باورش نمیشد. وقتی که راه میرفت صدای جیر جیرکفش تمام چرمی که به پا داشت دلش را غنج میداد. به هر ویترین و شیشه و آئینه که میرسید بدون اینکه بایستد زیرچشمی قد و قامت خود را ورانداز میکرد. توی کت و شلوار سرمه ای رنگ، پیراهن آبی و کراواتی که با ایندو هماهنگ بود نه تنها هیکل خِپله و قد کوتاه و شکم  ورقلمبیدش ناهنجار به نظر نمیرسید بلکه خیلی موزون و باوقار و خیره کننده بود و سرِ تاس و تخم مرغیش و صورت فربهِ مزین به سبیل پرپشت خرمائی رنگ حالا نه تنها نمیتوانست دستمایۀ شوخیهای نیشدار همکاران باشد بلکه اتفاقاً او را بسیار هوشمند و متفکر نشان میداد. جیب پر پول داشتن همین است دیگر! آدم اعتماد به نفس پیدا میکند و حس میکند که قدرت فتح همۀ دنیا را دارد. مثلاً همین کفشهایی که به پاداشت، کفشهایی که برای پای او ساخته شده بود، کفشهایی که آدم باهاشون راه نمیرفت بلکه پرواز میکرد. اینها را مگر میشد با حقوق کارگری خرید. اگر چند ماه کار میکرد و کرایه خانه نمیداد و هیچ خرج دیگری هم نداشت و خلاصه باد میخورد و کف پس میداد...شاید...تازه شاید میتوانست....اما نه...! آنوقت هم نمیتوانست چرا که کفاش تحویلش نمیگرفت. راه یافتن به کفاشیهایی که برای برلوسکونی و غیره کفش میدوزند کار ساده ای نیست. اصلاً او خیلی دوست داشت حالا که پولدار شده است یک مقدار توی پوست برلوسکونی برود. چرا که نه؟ همقد و قواره که بودند هردو ایتالیائی هم بودند، البته با قدری تخفیف، چرا که سالواتوره اهل سیسیل بود و سیسیلیها خودشان را ایتالیائی محسوب نمیکردند. حالا دیگر هر دو میلیونر هم هستند. همه چیز برلوسکونی به کنار، این براه انداختن پارتیهای موسوم به بونگا بونگا بدجوری نظر سالواتوره را به خود جلب کرده بود. خیلی آرزو داشت که به یکی از این پارتیها راه پیدا کند و او نیز میان دخترکان خوش بر و رو چرخکی بزند.....

متن کامل در فرمت پی دی اف

 

]]>
هنر و ادبیات Wed, 20 Jul 2016 19:08:16 +0000
سه شعر از مایاکوفسکی http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1669:2016-06-09-14-29-55&Itemid=349 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1669:2016-06-09-14-29-55&Itemid=349 سه شعر از مایاکوفسکی
 این هیاهو -تکاپوی پیکار نیست، کارناوال است - ضیافتِ بانیِ جشن نام گذاری، -و این عرصه گاه - برای جنگ نیست ، - میدان تیر است - تفرج گاهی برای شلوغی و تفریح، - و آن آقا - بر خاکریز - توپچی نیست، میزبان است که با لباس وزغ ها - از لوله ی دیدگانش شلیک می کند.

شعر اول:

وقتی منجی بیاید

وقتی شما

در طنین انقلاب

بپیوندید به او

من

از تن

جان خواهم کند

من

جان کنده از تن

زیر پا صاف خواهم کرد

من

جان صاف شده

خون چکان 

پرچم شما خواهم کرد

 

تصویری که احتمالا مایاکوفسکی و فریدا کاهلو را در دیه گو ریورا با هم نشان می دهد

شعر دوم:

 شاید ورق بازی کردم

شاید

حنجره خسته از ناله قلبم را

با شراب التیام دادم

قدمم

مسافت را

در کوچه ها

لگد مال می کند ،

جهنم درونم را

اما ...

چاره چیست؟

حالاست

با مهره های پشتم

نی لبک بنوازم ... .

 

شعر سوم:

 این چه حرفی است؟

کدام مرگ؟

فرشته ی مرگ را

با قلعه ی مهجور ما چه کاری است؟

این مهملات را قبول دارید؟

به راستی شرم آور است !

این هیاهو

تکاپوی پیکار نیست، کارناوال است

ضیافتِ بانیِ جشن نام گذاری،

و این عرصه گاه

برای جنگ نیست ،

میدان تیر است

تفرج گاهی برای شلوغی و تفریح،

و آن آقا

بر خاکریز

توپچی نیست،

میزبان است که با لباس وزغ ها

از لوله ی دیدگانش شلیک می کند.

این صدای غرش توپ ها نیست،

صدای درشت و دل انگیز میزبان است

و این صورتک ها

نه ابزاری برای دفاع از گاز،

که تنها بازیچه ای­است

برای خنده و تفریح

نگاه کنید!

موشکی آمده است

بام دنیا را مساحت کند.

آخر مگر مرگ می تواند

این قدر زیبا

برچوب فرشِ مجلای آسمان بازی کند؟

آه تمنا می کنم نگویید :

"خون از زخم ها می چکد "

این حرف وحشیانه است!

این قطره ها خون نیست،

گل میخک است،

نشانی ست برای شجاع ترینِ جنگجویان

آری چنین است،

مغز نمی خواهد، نمی تواند درک کند

آخر به غیر از چند بوسه

از برای چه کار دیگری

دستان خندق، گردن توپ ها را در آغوش گرفته است؟

آن ها را کسی نکشته است ،

ضعیف بودند،

تاب نیاوردند.

اگر هم زمین

از رودِ سن تا خودِ راین سیاه است،

جز به خاطر شکوفه های سحر آمیز نیست ،

شکوفه های زردفام درختان قانقاریا

در باغچه ی اجساد.

آن ها را کسی نکشته است!

نه،

باز هم نه،

آن ها به ناگاه بلند می شوند،

به خانه هاشان می روند

و با لبخندی به همسرانشان می گویند

که صاحب مجلس

چه با نشاط و بذله گو بود.

نه گلوله ای دیدند،

نه مینی

و بی گمان

قلعه ای هم در کار نبوده است!

این ها فقط بازی بود

چند بازی

از دنیای شگفت آور جشن نام گذاری.

 

"ترجمه:بابک شهاب

نویسنده: پیوست - ۱۳٩٥/۱/۱

 

برگرفته از پیوست

]]>
هنر و ادبیات Thu, 09 Jun 2016 14:18:49 +0000