Cialis (Tadalafil) 20mg rezeptfrei in Deutschland kaufen tadalafil 20mg |tadalafil kaufen | 100% gnstigsten Preis fr Cialis tadalafil 20mg Cialis (Tadalafil) 20mg rezeptfrei in Deutschland kaufen tadalafil 20mg |tadalafil kaufen | 100% gnstigsten Preis fr Cialis tadalafil kaufen Cialis (Tadalafil) 20mg rezeptfrei in Deutschland kaufen tadalafil 20mg |tadalafil kaufen | 100% gnstigsten Preis fr Cialis cialis 20mg Kamagra kaufen in Deutschland Kamagra bestellen online kamagra kaufen KAMAGRA ORIGINAL Deutsch Online Store: diskrete Lsung fr Erektionsstrungen: Kamagra (Generic Viagra), Apcalis (Cialis) - zuendstoff.at kamagra original Acquisto Kamagra prezzo basso 50/100mg online in Italia, Kamagra Italia kamagra italia Levitra Generico in farmacia Italiana online al migliore prezzo levitra prezzo

Vardenafil Preo,Vardenafil Generico Preo,Vardenafil Levitra Preo levitra generico Vardenafil Preo,Vardenafil Generico Preo,Vardenafil Levitra Preo vardenafil preo Vardenafil Preo,Vardenafil Generico Preo,Vardenafil Levitra Preo levitra preo Levitra Infarmed,Levitra Preo Infarmed,Levitra Preo levitra infarmed Cialis 20 Mg Preo,Cialis 20 Mg Preo Mais Barato,Cialis 20 Mg Preo Ultrafarma cialis 20 mg preo Cialis 20 Mg Preo,Cialis 20 Mg Preo Mais Barato,Cialis 20 Mg Preo Ultrafarma cialis 20 mg Cialis 20 Mg Preo,Cialis 20 Mg Preo Mais Barato,Cialis 20 Mg Preo Ultrafarma Cialis preo Cialis Infarmed,Cialis Infarmed Preo,Cialis Bula Infarmed cialis infarmed

امید - امید - مقالات http://omied.de Sat, 14 Dec 2019 15:16:40 +0000 Joomla! - Open Source Content Management fa-ir "سوسیالیسم راستین روژآوا" یا لولای اتصال چپ به آمریکا؟ مورد حکمتیستها http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1708:2016-09-10-14-03-48&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1708:2016-09-10-14-03-48&Itemid=298

 انتشارترجمه یک مصاحبه از صالح مسلم درسایت امید ، ارگان تدارک کمونیستی، مشکلات نظری و عملی متعددی را برای چپ پروغرب بوجود آورده است. در این مصاحبه که که در 2 سپتامبر 2015 ( یک سال پیش) با انستیتوی کردستان واشینگتن انجام گرفته، صالح مسلم از جمله گفته است:

" آمریکا یک قدرت برترجهانی است که دمکراسی را در سراسر جهان تقویت می کند و سعی در ایجاد و گسترش آن در سراسر جهان دارد، و مردم آمریکا معیارها و اصول خود را برای دمکراسی دارند. پرزیدنت آمریکا، روزولت اصول دمکراسی را زمانی که یک شهروند بود و قبل از این که رئیس جمهور شود، داشت. پیغام من به دولت و مردم آمریکا این است که مردمان کردی در خاورمیانه هستند که سعی در حفظ وجود خودشان و محکم کردن همان حقوق دمکراتیکی دارند که مردم آمریکا به آن معتقدند. این مردم کرد قادر به پیروزی بر نیروهای تروریست و متعصبی شدند که ارزش های انسانی را تهدید میکردند، و آنها مدافعان نیرومندی از ارزشهای دمکراتیکی که مردم آمریکا در سراسر دنیا منتشر می کنند هستند. به همین دلایل ما باید رابطه خودمان را با مردم و دولت آمریکا محکم کنیم. مردم کرد به عنوان پیش گامان دمکراسی برای این امر آماده اند."

سیف خدایاری عضوکمیته مرکزی حکمتیست ها بخش رحمان حسین زاده نیز اخیرا در نوشته ای به نام نقاب دروغین "سوسیالیسم"منتشرشده در اواخر آگوست 2016 با نقل کردن فقط همین یک جواب از ترجمه مصاحبه صالح مسلم بدون هیچ اشاره ای به منبع آن در نقش منتقد ( طلب کار) " اکثریت قریب به اتفاق چپ در ایران" قرار گرفته و می گوید:

" مصاحبه صالح مسلم با يكى از نهادهاى "فرهنگى" ناسيوناليسم كرد در پايتخت "تمدن و دموكراسى" آب پاکی روى دست همه متوهمان به "سوسياليسم روژآوا" ريخته است. در دو- سه سال گذشته اكثريت قريب به اتفاق چپ در ايران - هر يك با فرمولبندى و تحليل خاص، اما نه چندان متمايز- هر چه در توان داشتند در حمايت از اتفاقات كردستان سوريه صرف كردند. نگاهى به پشت سر به منظور درس گرفتن از تجاربى مشابه براى كمونيستها از ضروريات عاجل است. "

پائین خواهیم دید که چرا خدایاری فقط به همین یک جواب صالح مسلم ایراد گرفته است. او به سرزنش احزاب چپ ادامه می دهد و به تفاوتهائی اشاره می کند که قاعدتا باید با مسئولیت حزب او را کمی کمتر کنند. او می نویسد:

" احزاب و جريانات مختلف چپ از اتفاقات منطقه کردنشین سوریه و مشخصا مقاومت کوبانی حمايت كامل نمودند، اما روشن است كه تفاوتهايى در ارزيابى آنها وجود داشت كه جدا از تفاوتهاى سياسى آنها و به بيان بهتر جدا از تعلق طبقاتى آنان نيست، اما آنچه در برخورد بیشتر جريانات چپ مشترك بود، پرهيز از تحليل طبقاتى و واكاوى صفبنديهاى طبقاتى است و برهمين اساس خواسته يا ناخواسته به زائده يك ائتلاف ارتجاعى و بورژوايى تبديل شدند."

در این که چپ ایران از پید (PYD) و روژآوا حمایت کرد شکی نیست. خدایاری نیز همین واقعیت را تکرار می کند اما اظهار میدارد که در ارزیابی نیروهای مختلف چپ تفاوتهائی وجود داشت که نهایتا " جدا از تفاوتهاى سياسى آنها و به بيان بهتر جدا از تعلق طبقاتى " شان نیست. او توضیح نمی دهد که این تعلق طبقاتی متفاوت در کدام موضعگیری های متفاوت منعکس می شد. اما روشن است که با تأکید خدایاری بر " تحليل طبقاتى و واكاوى صفبنديهاى طبقاتى " او انتقاد را متوجه کسانی می داند که از چنین روشی پیروی نکرده اند. اما ببینیم این بخش از حکمتیست های متمایل به ادغام با جریان حمید غلیون جزو آن " اکثریت قریب به اتفاق چپ در ایران "  بودند یا نه.

حکمتیستها ی شاخه رحمان حسین زاده تنها تشکیلات چپی است که از همان اوان تشکیل روژاوا به حمایت فعال و بدونه چون چرا و بدون " تحليل طبقاتى و واكاوى صفبنديهاى طبقاتى " ، و همه جانبه از آن برخاست. مروری بر موضعگیریهای این حزب امروز و بعد از طشت رسوائی حزب پید، لازم است.

در 10 اکتبر 2014 در ویژه نامه کوبانی درکمونیست هفتگی شماره 253حمایت همه جانبه ای را بدون اشاره  به ماهیت پید ( PYD ) از طرف رهبران این جریان می بینیم. آنجا میخوانیم: "حزب کمونیست کارگری حکمتیست با هر آنچه در توان دارد، همچنان برای یاری رساندن به مقاومت توده ای مردم کوبانی و گسترش صف حمایت سیاسی و عملی از آن تلاش می کند و همه مردم آزادیخواه را به همبستگی با آن فرا میخواند."

در همان شماره این نشریه، کمونیست هفتگی از فاتح شیخ سوال می کند که " آیا حملات هوایی آمریکا و متحدانش ( ناتو و کشورهای عربی) به ادامه مقاومت کمکی میکند؟ و فاتح شیخ با صراحت تمام و باز هم بدون هر گونه " تحليل طبقاتى و واكاوى صفبنديهاى طبقاتى " جواب می دهد " واضح است که حملات هوایی علیه مواضع داعش در کوبانی بنفع جنبش مقاومت است. دستکم از جنبه روانی که یک جنبه مهم هر جنگی است حملات هوایی علیه داعش به نفع مقاومت کوبانی است وبه زیان داعشیهاست."( پرانتز ها از ماست) البته جنایت کار بودن داعشیها برای این چپ پروغرب به خاطر حمله به کوبانی است، نه ماهیت خود این ها. زمانی که همین داعشیها مشغول سر بریدن نیروهای دولتی و هر مخالفی در سوریه بودند این چپ با آنها مشکلی نداشتند برای همین هم حملات هوایی روسیه را به داعشها و شرکای میانه روآنها را محکوم میکنند ولی حملات هوایی آمریکا و ناتو برای این چپ خوشایند شان است.

 در24 اکتبر 2014 در کمونیست هفتگی شماره 255 با زهم از فاتح شیخ سوال می شود که :" حزب حکمتیست از ابتدا از مقاومت توده ای کوبانی قاطعانه حمایت کرده است. در هفته های اخیر تغییراتی در سیاست آمریکا و موئتلفینش در قبال کوبانی رخ داده است. حملات هوایی ائتلاف به نیروهای داعش در اطراف کوبانی، فشار آمریکا به دولت ترکیه برای تغییر سیاست اش در مورد کوبانی، ارسال هوایی محموله اسلحه و امکانات داروئی و پزشکی و اظهارات اخیر مقامات دولت آمریکا در مورد توانائی مقاومت نیروهای کوبانی ازاین جمله اند. آیا این تحول در قبال مسئله کوبانی تغییری در سیاست حزب حکمتیست و حمایت از مقاومت توده ای میدهد یا نه؟ چرا؟ "

و فاتح شیخ جواب می دهد :

" به هیچ وجه ! تغییرات بعضی معادلات حول کوبانی هیچ تغییری در سیاست حزب حکمتیست و حمایت ار مقاومت توده ای کوبانی نمیدهد. چرا باید بدهد؟ و در پایان می گوید:

" سیاست حزب حکمتیست در حمایت از این مقاومت توده ای سیاستی قاطعانه و پایدار است، همچنانکه خود مقاومت توده ای کوبانی علیه توحش داعش قاطعانه و پایدار ادامه دارد. "

دقت در این لازم است که موضوع سؤال مربوط به حمایت فعال آمریکا از روژآوا و حزب پید است. در اینجا نیز خبری از " تحليل طبقاتى و واكاوى صفبنديهاى طبقاتى " نیست. فاتح شیخ به بررسی این نمی پردازد که آیا این حمایتها ما به ازائی هم دارند یا نه؟ برعکس او تأکید می کند که تغییرات "بعضی معادلات" تغییری در سیاست حزب حکمتیست و حمایت از "مقاومت توده ای کوبانی" نمی دهد. او کمترین اشاره ای هم به رهبری این مقاومت توده ای، یعنی حزب دمکراتیک پید نمی کند. علت آن هم معلوم است چیست. مدت کمی بعد، در28 نوامبر2014 حکمتیست ها برای بدست گرفتن رهبری حمایت از پید در چپ ایران به دیدار صالح مسلم می روند. حزب حکمتیست میخواهد تا تنور داغ است نان را بچسباند. اینجا دیگر انتقاد از جزئیات بی اهمیتی مثل رابطه با آمریکا و تعهدات متقابل به آن جائی ندارد.

در 30 ژانویه 2015 در کمونیست 269 رحمان حسین زاده در نوشته " پیروزی کوبانی: پیروزی انسانیت بر سیاهی"  ضمن حمایت کامل حمایت آمریکا و ناتو را از "مقاومت مردمی" را جزو " پیروزی انسانیت " میگذارد:

"  مقاومت کوبانی و فشار افکار عمومی باعث شد که دولت اقلیم کردستان عراق نیز از سیاست نظاره گری سقوط کوبانی دست بردارد و از مقطعی و سمبولیک در هماهنگی با آمریکا و ترکیه نیروی محدودی به کوبانی اعزام کند. " حسین زاده تاکتیک ساده رایج در چپ را به کار می گیرد و وانمود میکند که مقاومت کوبانی و فشار افکار عمومی باعث شده است که نیروهائی مثل آمریکا و حتی ترکیه به کوبانی نیرو اعزام کنند. آنها هنوز امیدوارند که بتوانند بند و بستهای پنهانی پید و آمریکا را مخفی نگه دارند.

( تعدادی از نیروهای عملیات مخصوص ارتش آمریکا و انگلیس مشغول تعلیم نیرو های YPG)

این حمایتهای متکی بر " تحليل طبقاتى و واكاوى صفبنديهاى طبقاتى " با قاطعیت تمام ادامه می یابد و در تاریخ 28 فوریه 2015 در کمونیست هفتگی 275 حزب آقای سیف خدایاری به گنگره سوم حزب پید شاخه سوئد پیام می فرستد که:

" عزیزان!

شما در این نبرد تنها نبودید، جهان آزادیخواه در کنارتان بود. در آینده هم تنها نخواهید ماند، عدالت خواهان سراسر جهان در کنارتان خواهند بود. " و مدتی بعد تصاویری از برخی از این عدالتخواهان منتشر شد.

" عدالت خواهان سراسر جهان " !!

بخشی از حمایتهای " جهان آزادی خواه " از روژاوا!!

بنا بر این بر خلاف چیزی که سیف خدایاری القا می کند، حزب حکمتیست نیز مانند سایر نیروهای چپ در حمایت از روژآوا و پید و یپگ هیچ تبصره و مرزی نداشت. در هیچ کدام از انتشارات حکمتیست ها به جز حمایت بی چون و چرا و پنهان کردن نقش حمایتی ناتو از روژاوا دیده نمی شود. اما چرا ناگهان پید "ماهیت ارتجاعی " پیدامی کند؟! این فقط مربوط به انتشار همان مصاحبه صالح مسلم توسط تدارک کمونیستی و جریانات بعد از آن است که آقای سیف خدایاری مجبور به موضعگیری می شود. بعد از انتشار مصاحبه بهرام رحمانی تکذیبیه ای از سوی صالح مسلم منتشر نمود که در مطلب (صالح مسلم و محللش) کذب آن افشا شد. خدایاری نیز مثل بهرام رحمانی فقط در همان یک "پاراگراف " مصاحبه است که ایراد می گیرد. او می گوید:

" اين پاراگراف از اظهارات صالح مسلم و ساير اظهارات مشابه چكيده ماهيت ارتجاعى اين جريان است كه چپ تا جايى كه توانسته است آن را ناديده گرفته است و در جايى هم تلاش كرده است براى آن "تكذيبيه" بگيرد و نيز چپ جهد وسيعى مى كند كه بين شاخه هاى مختلف جريان ارتجاعى پ. ك . ك تمايزى ساختگى قائل شود تا جاييكه پيام سرتاسر ارتجاعى پژاك به مناسبت عيد فطر امسال را كه از مكتب ايدئولوژيك اوجالان بيرون آمده است را صرفا "اشتباه" پژاك بنگرد و صفبندى سياسى - نظامى اين دستگاه را كه با مهارت خاصى چيده شده است ناديده بگيرد. "

ایراد خدایاری فقط به همین یک پاراگراف از گفته های صالح مسلم است اما حزب ایشان با توجه به حمایت های بی دریغ تاکنونی و سکوت در مقایل اظهارات فراوان پید در ستایش و تمجید از دمکراسی غرب (  هافینگتون پست "  آمریکا نباید مردم روژآوا را نادیده بگیرد".  نیویورک تایمز "   دمکراسی در سرما رها شده است".  بنیاد کارنگی "  بر هر دری میزنیم".) باید نشا ن بدهد که "تعلق طبقاتی " و " تحلیل طبقاتی" شان کجا ست. او در نوشته اش کوچکترین اشاره ای به سیاستهای مخرب پید و اقدامات عملی آن در پیوند با آتش بیاران جنگ سوریه نمی کند.

خدایاری به برخوردهای گذشته چپ با روژاوا انتقاد می کند. امروز که خیلی چیزها درباره این جریان روشن شده است خدایاری نیز فرصت را غنیمت می شمرد و به انتقاد از پید دست می زند تا کارنامه حزب خود را هم کمی پاک کند. اما حال ببینیم که این جریان فکری در آخرین "تحلیل طبقاتی اش" از این "جریان ارتجاعی " PYD " چه نظری دارد. در آخرین شماره کمونیست هفتگی 351 رحمان حسین زاده  در " علیه لشگرکشی برکیه به کانتونهای کردستان سوریه " می گوید:

" رهبری کانتونهای کردستان سوريه و هر جريان سياسی و از جمله حزب اتحاد دمکراتيک چنانکه بر اعمال فشار آمريکا و غرب برای سد کردن توطئه گريهای ترکيه سرمايه گذاری کند، مرتکب اشتباه جدی خواهد شد. در همين وقايع اخير ديدار جو بايدن از آنکارا و اعمال فشار بر يگانهای مدافع خلق از جانب آمريکا که به "شرق فرات برگردند"، بارديگر نشان داد آمريکا در راستای منافع آنی و آتی خود، به هر چرخش و مانوور و سياست ارتجاعی دست ميزند. به ويژه با چشم انداز اينکه داعش در سوريه شکست خواهد خورد و جنگ با داعش در قالب امروزی نخواهد ماند، همسويی آمريکا با يگانهای مدافع خلق کمرنگ و يا باقی نخواهد ماند، در چنان موقعيتی آمريکا و غرب حمايت از ترکيه عضو ناتو را بر هر نيروی همسوی مقطعی ترجیح خواهد داد."

آقای حسین زاده به این جریان "ارتجاعی" می گوید روی حمایت آمریکا از خودتان حساب نکنید مگر نمی بینید که جو بایدن   گفته است کرد ها باید به شرق رورد فرات بروند!! ضمنا او می گوید که آمریکا برای منافع خودش ممکن است از سیاست انقلابی اش در حمایت از شما به چرخشی ارتجاعی دست بزند و شما را رها کند. او می گوید جنگ دارد به شکست داعش نزدیک میشود و بعد از آن آمریکا دیگر به شما کمکی نخواهد کرد و ترکیه عضو ناتو را به شما ترجیح خواهد داد. و سرانجام این که این ناپیگیری آمریکا در همسوئی با روژاوا است که مورد انتقاد قرار می گیرد اما کلمه ای در مورد همسوئی روژاوا با آمریکا بر زبان نمی آید.      

رهبران پید به خوبی می دانند چه می کنند و در بیان آن با مصاحبه های متعدد به روشنی و مشتاقانه خواست خود را در  پیوستن به دمکراسی غربی بیان کرده اند و قول قرار هایشان را در واشینگتن  گذاشته اند، اما اگر رفقای چپ شان کمک کنند ممکن است در روژاوا چیزی شبیه کیبوتص های اسرائیل درست  کنند.

آقای حسین زاده ادامه می دهد:

" تجربه پیروزی در منبج نشان داد، که همکاری و همگامی یگانهای مدافع خلق با نیروهای سیاسی ونظامی مترقی ( از جمله 300 تا 400 نفر از نیرو های ویژه آمریکا که نقش بارزی در بمباران داعش داشتند) در بقیه مناطق و سراسری سوریه بسیار حیاتی است. " ( پرانتز ها از ماست)

در پایان پیام آقای حسین زاده به نیرو های چپ این است:

" کانتونهای کردستان سوريه با شرايط جديد و با مخاطرات جديد روبرو هستند. ادامه حمايت از مبارزات و ايستادگی کانتونها و تجربه مثبت مبارزات مردم کردستان سوريه در سطح بين المللی و منطقه ای کماکان يک وظيفه مهم نيروهای چپ و مترقی و آزاديخواه است که لازم است بيش از پيش به آن توجه کرد و عمل کرد. "

به بهانه عشق به کانتون ها سیاست همکاری کردن با یک نیروی " ارتجاعی" آن محملی است که این جریان در پی آن است

در خاتمه توجه خوانندگان را به دیدن ویدئوی زیر جلب می کنم در این ویدئو به روشنی نشان می دهد که چگونه نیروهای ویژه آمریکا به همراه PYD در خط مقدم جبهه راه را با بمباران دقیق برای رزمندگان خلق قهرمان کرد باز می کنند. همین ویدئو به تنهائی یاوه گویی هایی مثل بی اثر بودن حمایت آمریکا و پنهان کردن نقش مؤثر ناتو در باز پس گیری منبج را نشان می دهد.

هواپیمای A-10  آمریکا مخصوص هدف گیری نیروهای زمینی از ارتفاع کم که در این ویدئو زیر می بینید.

 

 

نوید پایور

10 سپتامبر 2016

]]>
مقالات Sat, 10 Sep 2016 13:55:52 +0000
جنگ حلب، رسانه های خودفروخته و چپ مزدور http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1691:2016-07-28-22-04-39&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1691:2016-07-28-22-04-39&Itemid=298

"طبق آخرین خبرها ارتش رژیم بشار اسد راه های ارتباطی به آن قسمت از حلب را که توسط شورشیان اداره می شود، تحت کنترل خود درآورده است. عملیات امدادرسانی به ۴۰۰ هزار سوری عملا قطع شده است."

روزنه، ارگان خبری حزب کمونیست کارگری ایران

بورگ ها در سریال تلویزیونی معروف "انترپرایز استار ترک" خطرناکترین دشمنان فدراسیون را تشکیل می دهند که در این سریال تخیلی-علمی نمادی است از "جهان آزاد" امروز به سرکردگی آمریکا. در میان تمام دشمنان فدراسیون، بورگ ها از این نقطه نظر خطرناکترینند که آنها در نقطۀ مقابل فردیتی قرار دارند که در فدراسیون تجلی می یابد. بورگ ها فرد نیستند، تفکر انفرادی ندارند و همه احساس و عملشان توسط مرکزی واحد شکل میگیرد و هدایت می شود. بورگ نماد توتالیتاریسم مطلقی است که لیبرالیسم ترانس آتلانتیک پرچمدار مبارزه بر علیه آن است.

معنای واقعی این آزادی فردی در تفکر و عمل را تحولات سالهای اخیر در سطح جهانی به طور کلی و تحولات مربوط به بحران اوکراین و جنگ دنباس و بویژه مربوط به جنگ خونین 5 سالۀ سوریه به خوبی نشان داده است. سیاستمداران به جای خود، لشگر انبوه ژورنالیستها و "فعالین مدنی" و ان جی او ها و رسانه ها ی سمعی و بصری "جهان آزاد" به گونه ای حیرت آور راست را دروغ و دروغ را راست جلوه داده و کمترین شرمی هم از دروغ پردازی های غیر قابل تصور خویش به راه نمی دهند. مضامین پروپاگاندیستی نیروهای "جهان آزاد" چنان مشترکند که گوئی از مرکزی غیبی هدایت و کنترل می شوند. از ژورنالیسم حقیقت جوئی که کشتار می لای را بر ملا میکرد کوچکترین اثری باقی نمانده است. وقایع خونین حلب یکی از این تحولات مرکزی است که اوج فریبکاری و بیشرمی و وقاحت "جهان آزاد"ی این لشگر لاشخورها را برملا می سازد.

جنگ در حلب به نقطه ای تعیین کننده نزدیک می شود و به این ترتیب لحظۀ تعیین تکلیف در جنگ 5 سالۀ سوریه نیز نزدیک می شود. تعیین تکلیفی که در آن "جهان آزاد" به همراهی جمیع متحدان و مؤتلفین شریفش، از داعش و النصره و القاعده تا ارتش آزاد سوریه و احرار الشام و دار و دسته جنایتکاران نورالدین زنکی در شمار بازندگان آن خواهند بود.همین نیز برهانی است نیرومند برای آن که جبهۀ متحد شارلاتانیسم یک بار دیگر تمام قدرت توپخانۀ تبلیغاتی اش را به کار بگیرد. رویترز و بلومبرگ و اشپیگل و نیویورک تایمز را لحظه ای کنار بگذاریم و جزئیات بیشتری از روایت وقایع حلب را از زبان مزدوران حزب ضد کمونیست کارگری بشنویم.

"اوضاع شهر حلب بدتر می شود

اوضاع حلب به ویژه برای صدها هزار غیرنظامی که در این شهر سکونت دارند، غیرقابل تحمل شده است.

بنابه گفته گروه های امدادرسانی بین المللی از قبیل “آکسفام”، “صندوق نجات کودک” و موسسه “کمک به گرسنگان جهان” کمک های بشردوستانه برای ساکنین حلب و شهر منبیج واقع در شمال سوریه قطع شده است.

بیش از ۲۴ نهاد و گروه امدادرسانی بین المللی که مشترکا فعالیت می کنند، اطلاع دادند که کمک های بشردوستانه برای ۴۰۰ هزار نفر عملا انجام نمی گیرد.

تحولات کنونی “شرم آور” است

سونیا خوش (Sonya Khush) از موسسه صندوق نجات کودک درباره کمبود ذخایر مواد غذایی هشدار داده است. وی تاکید کرده اگر طرفین مجادله مجبور نشوند راه را برای امدادرسانی باز کنند، مردان، زنان و کودکان بیشتری از گرسنگی رنج خواهند کشید. سونیا خوش با انتقاد از قطع امدادرسانی، تحولات کنونی در سوریه را “شرم آور” توصیف کرده است.
وضعیت شهر منبیج هم بدتر شده است. این شهر یکی از مراکز گروه دولت اسلامی است. یک ائتلاف مسلح عربی- کردی حملات خود را برای بازپس گیری این شهر ادامه می دهد. به گفته سازمان های امدادرسانی تغییر جبهه‌های جنگ داخلی موجب فرار صدها هزار نفر شده است. در شهر منبیج ساکنین غیرنظامی دسترسی به امکانات امدادرسانی ندارند و مجبورند خانه و کاشانه خود را ترک کنند."

البته این گزارشی از فعالین میدانی حزب مزبور نیست. گزارشی است از رادیو آلمان که در کنار بی بی سی و صدای آمریکا و رادیو زمانه و العربیه در شمار منابع مورد وثوق این جریان قرار دارد. گزارش مزبور نیز تنها یکی از صدها و هزاران "گزارش"هائی است که در کلکتیو جهان آزادی از وقایع حلب درج می شود.

بر اساس این گزارشات اول- حلب محاصره شده است. در لابلای گزارش است که به این نیز اشاره می شود که بخشی از حلب در کنترل "رژیم اسد" یا همان دولت سوریه است. دوم- در حلب تحت محاصره 400 هزار نفر در خطر گرسنگی اند. در هیچ گزارشی از این مزدوران کمترین اشاره ای به دو میلیون نفر جمعیت ساکنین بخش غربی حلب که تحت کنترل دولت است نمی شود. در هیچ گزارشی کلمه ای از موشک باران و خمپاره باران این بخش از حلب به میان نمی آید. هر چه هست بمبهای بشکه ای دولتی هاست که بیمارستانهای "حلب" را ویران می کند و غیر نظامیان بیگناه را به قتل میرساند. و سوم- امروز و بعد از بستن حلقه محاصره توسط دولتی ها، صدها هزار مردم حلب در خطر مرگ از گرسنگی قرار دارند.

مارتین چالوو خبرنگار گاردین است. او را نه می توان عامل پوتین قلمداد کرد و نه کارگزار اسد. این را از آخرین گزارشی که او در گاردین نوشته است نیز می توان مشاهده کرد. گزارش وی حاوی نکات کوچکی است که در ساختن تصویری با نمای بزرگ از شرق حلب می توانند مفید واقع شوند. از جمله از زبان یک مبارز سوری به نام ابو صبحی جمیل نقل می کند: "من اینجا در خانۀ ویرانه ای در شرق حلب نشسته ام. من هواپیماهای روسی و نیروی هوائی سوریه را بالای سر خود دارم، داعش را در سمت شرق خود، حزب الله را در شمال خود و القاعده [جبهه النصره] را هم در این وسط دارم. آنها ما را فراموش می کنند و به ما میگویند به خدا توکل کنیم و بعد هم وقتی که مجبور می شویم [از جبهه النصره] کمک درخواست کنیم، ما را محکوم می کنند. بدون آنها ما یک سال قبل مرده بودیم. اینجا موضوع سیاست نیست، موضوع مرگ و زندگی است". اضافات در کروشه از خود چالوو است و نه از ما.

ابوصبحی در نبرد بین مرگ و زندگی ترجیح می دهد دست یاری به جبهه النصره دراز کند اما با دولت سوریه کنار نیاید. این اولین چیزی است که کمی مکث لازم دارد. باید هضمش کرد. اما دومین چیز این است که بدون النصره غائله یک سال پیش ختم شده بود. این دو را داشته باشیم تا بعد که کمی بیشتر در جزئیات مداقه کنیم. همان جزئیاتی که به قول آلمانی ها شیطان در آنها خوابیده است. اما سومین - و فعلا مهم ترین چیز- این است که چالوو را نمی توان پوتینی و اسدی خواند. همین چالوو در ماه مارس 2015 از شرق حلب بازدید کرد و تخمین زد که در آنجا در حدود 40 هزار نفر زندگی می کنند. چهل هزار و نه چهارصد هزار. در روز 13 ژوئیه، یعنی بعد از تکمیل حلقۀ محاصرۀ شرق حلب و جنجال پروپاگاندیستی مرگ قریب الوقوع 400 هزار غیر نظامی، چالوو یک بار دیگر در تویتر خود نوشت: " این روزها خیلی از ژورنالیستها می نویسند که در شرق حلب چهارصد هزار نفر زندگی می کنند اما بگذارید به شما بگویم که چهل هزار نفر هستند. این عدد را کی به شما داده است؟". حدس بزنید این عدد را چه کسی به بورگ های "جهان آزاد" داده است؟ همانجا کس دیگری نوشته است: "18 ماه پیش هم این معلوم بود. بیشتر بخش شرقی حلب همان موقع هم خالی از سکنه بود. در بخش غربی اما اینطور نبود". حسن ساری خود را ژورنالیست، فیلمساز، شاعر و "کار آفرین" معرفی می کند. او یک فعال اپوزیسیونی ضد رژیمی سوریه است. او در 27 ژوئیه در تویتر خود نوشت: "بیش از 300 هزار نفر در شرق حلب (40 کیلومتر مربع) زیر بمباران هستند و بعد از بستن راه ارتباطی کاستیلو در ظرف دو هفته از گرسنگی خواهند مرد". هم او در همان روز و دقایقی بعد تویت دیگری را بازنشر نمود که در آن نوشته شده است: "از میان 300 هزار نفر جمعیت بخش شرقی حلب بین سی تا چهل هزار نفر در آنجا باقی مانده اند".

چهل هزار و نه چهارصد هزار. آن هم در مارس سال 2015. به راحتی می توان فکر کرد که از آن زمان تاکنون غیرنظامیان دیگری این بخش از حلب را ترک کرده اند و می توان با اطمینان گفت که هیچ شهروند غیر نظامی ای به جمعیت این بخش افزوده نشده است. اگر هم کسی به این بخش رفته باشد، قطعا و بدون تردید از مبارزان و مجاهدان جهادی و مزدوران ارتش آزادی است و نه غیر.با این حساب جمعیت کنونی بخش شرقی حلب باید کمتر از 40 هزار نفر باشد و این تفاوتی فقط در ارقام نیست. چنین تفاوتی پیش از هر چیز تفاوتی در ترکیب جمعیت نیز هست. از میان این سی تا چهل هزار نفر، قطعا چند هزار نفری از خود همان جنگجویان دستجات مختلف جهادی اند. با هیچ یقینی نمی توان از این سخن گفت که چه میزان از مابقی جمعیت این بخش حلب از خانواده های همان جهادی ها و چه میزان حقیقتا شهروندان ساکن در خود همان بخش هستند.

اما این تفاوت جمعیت فقط به همین تفاوت در ترکیب محدود نمی شود. جنبه های دیگری را نیز در بر میگیرد که در جنگ پروپاگاندیستی حائز اهمیتند. با توجه به وسعت بخش تحت کنترل جهادی ها می توان گفت که بخش شرقی حلب بیشتر شهر اشباح است تا شهری با نبض طپنده زندگی روزمره. و در چنین شهر اشباحی که بین سی تا چهل هزار نفر جمعیت دارد، قطعا تعداد بیمارستانها و مدارس به اندازه ای نیست که هر روز بتوان بمباران کرد و برای روز بعد هم چیز باقی بماند. جمعیت بخش شرقی حلب باید 400 هزار نفر اعلام شود تا بتوان بر این دروغ دروغهای دیگری را مبنی بر بمباران بیمارستانها و مدارس هم بنا کرد:

میدل ایست آی، 24 ژوئیه، الجزیره 24 ژوئیه:  "بیمارستانها در حمله به بخش تحت کنترل شورشیان در حلب نابود شدند. بر اساس گزارش گروهی از پزشکان، چهار بیمارستان و یک بانک خون در بخش تحت کنترل شورشیان در حلب مورد اصابت حملات هوائی نیروهای دولتی سوریه و روسیه قرار گرفتند.

ای-ا ورلد نیوز ارگان بنیاد کلینتون دانشگاه دوبلین ایرلند، 18 ژوئیه: بیمارستان در حلب هدف بمباران بشکه ای قرار گرفت. اولین بمب بشکه ای ساعت 12 بر بیمارستان عمر بن عبدالعزیز فرود آمد. پرسنل بیمارستان در صدد تخلیه آن بر آمدند. پزشکان کودکان و متخصصین قلب راهروها را خالی کرده و پرسنل و بیماران را به سمت مناطق مجاور بیمارستان هدایت نمودند. اما هنگامی که دفاع غیر نظامی حوالی بیمارستان به آنجا رسیدند، بمبها با توالی سریعتری فروریختن را ادامه دادند. ابراهیم ابو لیث، یک سخنگوی دفاع غیر نظامی حلب به Syria Direct گفت: اول بمبهای بشکه ای بودند و بعد هم حملات هوائی روسها.... داستان به گونه ای دراماتیک ادامه می یابد. هر چه باشد ویلیام جفرسون کلینتون، رئیس جمهور اسبق آمریکا، استاد نمایش نیز بود و بنیادی که او افتخار بنیانگذاری اش را داشته است نیز نباید از این جهت کم بیاورد.

سیریا دیرکت 26 ژوئیه: پنج بیمارستان و یک بانک خون بمباران شدند. چهار بیمارستان الجزیره و میدل ایست آی تبدیل به 5 بمیارستان شد.

دیلی بیست، 27 ژوئیه: استراتژی بیمارگونه اسد و پوتین در بمباران بیمارستانها.

این فقط لیست کوتاهی از بیمارستانهای بمباران شده در حلب در چند روز اخیر است. از قرار معلوم تعداد بیمارستانهای شرق حلب با تعداد بیمارستانها در پیشرفته ترین شهرهای کشورهای اروپائی نیز شانه می زند. از آنجائی که فقط 6 بیمارستان در همین چند روز اخیر نابود شده اند و به طور قطع در روزهای آینده بیمارستانهای دیگری نیز هدف بمبهای بشکه رژیم اسد و موشکهای رژیم پوتین قرار خواهند گرفت، تنها نتیجه ای که می توان از این "گزارشات" گرفت این است که حلب از یکی از پیشرفته ترین ساختارهای پزشکی در جهان برخوردار بوده است. برای مقایسه: در شهر ویسبادن آلمان با حدود 300 هزار نفر جمعیت تنها 11 بیمارستان و در شهر دارمشتات با 150 هزار نفر جمعیت تنها 7 بیمارستان وجود دارند. اینها شهرهای پیشرفته ایالت ثروتمند هسن در آلمان هستند. وضعیت پزشکی حلب ظاهرا از شهرهای شرق آلمان بهتر نیز بوده است (لایپزیگ و درسدن با بیش از 500 هزار جمعیت 17 و 16 بیمارستان).

برای سنجش صحت و سقم این گزارشات از حملات جنون آمیز اسد و پوتین خونخوار لازم نیست به راه دوری رفت. حتی ساده ترین امکان نه چندان قابل اعتماد در دسترس در خود غرب نیز جعلی بودن این ادعاها را نشان می دهد. در سایت ویکی پدیا صفحه ویژه ای به بمباران حلب بین ماههای آوریل تا ژوئیه 2016 اختصاص دارد. در این صفحه میخوانیم:

"بیمارستان القدس،

در صبحگاه روز 28 آوریل بیمارستان تحت حمایت صلیب سرخ القدس مورد اصابت 4 ضربه هوائی متوالی قرار گرفت که از قرار به نابودی بیمارستان و قتل بین 14 تا بیش از 50 نفر، از جمله دو پزشک - که یکی از آنها پزشک کودکان بود - و سه کودک منجر شد. وزارت خارجه آمریکا اعلام کرد که دولت سوریه مسئول حمله است. به هر رو، وزارت دفاع روسیه تصاویر ماهواره ای از بیمارستان بعد از وقوع حمله را منتشر نمود که از قرار نشان می دهند که خسارتی از حملۀ واقع شده متوجه بیمارستان نگردیده است....

بیمارستان ال دبیت

روز 3 مه شورشیان سوری موشکهائی را به سمت قلمرو تحت کنترل دولت شلیک کردند که منجر به قتل 19 نفر گردید. بر اساس اظهار منابع دولتی موشکها به بیمارستان اصابت نموده و 3 نفر را به قتل رسانیده و 17 نفر را مجروح نمودند."

این تمام چیزی است که در سایت ویکی پدیا درباره حمله به بیمارستانها در حلب وجود دارد. گزارش ویکی پدیا در روز 26 ژوئیه آپدیت شده است. یعنی گزارشات فوق الذکر را نیز باید در بر می گرفت که نگرفته است. چرا؟ این اولین سؤال است. آیا به خاطر این نیست که گزارشات تماما جعلی و پروپاگاندیستی اند؟ حتی در همین دو مورد ذکر شده در ویکی پدیا نیز عوامفریبی کارشناسان و منابع خبری و اطلاعاتی جهان آزاد را می توان به خوبی دید. در حمله نخستینی که ویکی پدیا ذکر میکند، همه چیز "از قرار" واقع شده است. هم حمله و هم تصاویر ماهواره ای وزارت دفاع روسیه که خلاف آن را نشان می دهند. اما نویسندگان محترم جهان آزاد ذره ای به خود زحمت نمی دهند یا به روی مبارک نمی آورند که اگر تصاویر ماهواره ای مزبور حقیقتا بعد از حمله بوده اند و نشان می دهند که به بیمارستان آسیبی وارد نیامده است، تنها و تنها یک نتیجه می توان گرفت و آن هم این که خبر جعلی بوده است. اما نه. اینطور که نمی شود پروپاگاند جنگی را پیش برد. برای هر دو، یعنی هم ادعای حمله و اسناد متقن رد این ادعا یک عبارت "از قرار" اضافه می کنیم تا هم حرفمان را زده باشیم و هم مسئولیتی بر عهده نگرفته باشیم. در گزارش دوم مربوط به حملۀ شورشیان به یک بیمارستان که نویسنده ویکی پدیا می داند واقعی است، دیگر عبارت "از قرار" به چشم نمی خورد. در عوض در پایان گزارش یک "بنا به ادعای مقامات دولتی" اضافه می شود که قرار است همان نتیجه لازم را به دست دهد و تردید در خبری ایجاد کند که خودشان هم از آن یقین دارند. به همین دلیل هم کلمه ای از این حرف نمی زنند که آیا ادعای مقامات دولتی مورد تأئید دیگران نیز قرار گرفته است یا نه. این خاک پاشیدن منبعی است که قرار است وقایع را بیطرفانه هم منعکس کند. بقیه کار را خود ژورنالیستهای خود فروخته و چپهای مزدور امثال حمید غلیون انجام می دهند.

به حلب بازگردیم. شهری که "از قرار" چهار صد هزار نفر جمعیت آن در شرف مرگ قریب الوقوع از بمباران و گرسنگی هستند. دروغ چهارصد هزار نفر را دیدیم که چیست. گرسنگی قریب الوقوع چه؟ آیا این 400 هزار نفر به زودی از گرسنگی خواهند مرد؟ تازه اگر شانس بیاورند و در این فاصله از بمباران روسی و سوری به قتل نرسند؟

خبرگزاری رویترز در روز 11 ژوئیه گزارشی را منتشر نمود تحت عنوان "شورشیان حلب برای نبردی طولانی آماده می شوند". در این گزارش از جمله آمده است:

" یک مقام رسمی اپوزیسیون اظهار داشت که علیرغم بسته شدن بخشی از راهها در هفته گذشته و نایاب شدن تعدادی از کالاها، مناطق شورشیان حلب به اندازه کافی مایحتاج ضروری برای بقا در شرایط ماهها محاصره توسط نیروهای دولتی سوریه را جمع آوری کرده اند....

بریطه حاجی حسن از مقامات شهر اظهار داشت، شورای شهر آرد، گندم، شکر و برنج ذخیره کرده است و از شهروندان خواسته است که خود را با شرایط جدید وفق دهند. من به مردم در این باره اطمینان داده ام... ما چندین ماه می توانیم بدون هیچ مشکلی سر کنیم. ...

به عنوان بخشی از ضد حمله، شورشیان بخشهای تحت کنترل دولت را بمباران کرده اند که جمعیت آنها کمی بیش از 1 میلیون نفر تخمین زده می شود. حملات هوائی هم مناطق شورشیان را هدف قرار داده اند". [در حاشیه: بیش از یک میلیون جمعیت در بخش تحت کنترل دولت؟ با این همه تمام این رسانه ها از "محاصره حلب" توسط دولتی ها حرف میزنند. به گونه ای که گویا این شهر در محاصره یک نیروی اشغالگر بیگانه قرار گرفته است.]

همزمان، یعنی در روز 11 ژوئیه، هم لس آنجلس تایمز و هم  ا بی سی نیوز گزارشی از سفر پزشکان قهرمان آمریکائی به شرق حلب منتشر نمودند. دکتر عطار، یکی از این پزشکان اظهار میدارد که او از 7 بیمارستان بازدید کرده است که به دفعات مورد بمباران قرار گرفته اند. برخی از این بیمارستانها عملا فعالیت خود را به طبقات زیر زمینی منتقل نموده اند. این که چگونه بیمارستانهائی "به دفعات" مورد حمله هوائی قرار می گیرند و نابود نمی شوند معمائی است که پزشکان مزبور و کارشناسان رسانه ای آنان باید بدان پاسخ دهند. توضیح قابل فهم ماجرا اما می تواند همان باشد که در گزارش ویکی پدیا نیز آمده است. احتمالا آن بیمارستانها تماما "از قرار" مورد حمله هوائی قرار گرفته اند و نه حقیقتا. اما نکته قابل توجه در گزارش پزشکان مزبور این است که آنها نیز تأکید می کنند که آذوقه به اندازه کافی در حلب موجود است: "دکتر زحلول اظهار داشت که در تدارک محاصره، مقامات محلی برای سه ماه غذا و برای سه تا شش ماه دارو ذخیره کرده اند".

دو روز بعد لحن عوض شده است. دیگر خبری از ذخیره غذا و دارو برای سه تا شش ماه نیست. اکنون خبر از مرگ قریب الوقوع ظرف دو هفته است. وال استریت ژورنال در روز 13 ژوئیه نوشت: "بعد از پیشروی نیروهای رژیم سوریه و قطع عملی تنها راه به مناطق شورشیان در شهر تقسیم شده حلب، روز چهارشنبه ساکنین شهر و اپوزیسیون اظهار داشتند که غذا و دارو در شهر حلب کمیاب شده اند". ارکستر بزرگ بورگ های جهان آزاد ساز جدید را کوک کرده است. تصویر مدیائی صدها هزار غیر نظامی در حال مرگ از گرسنگی در حلب قرار است که اگر هم نتواند مانع شکست کامل دسته های جهادی متحد "جهان آزاد" شود، لااقل در اذهان عمومی جنایتی بر علیه بشریت را به اسد و پوتین خونخوار نسبت دهد. رویترز در گزارش خود به صراحت از قول سامانتا پاور، سفیر آمریکا در سازمان ملل می نویسد: "روسیه به عنوان شریک در مساعی جلوگیری از خصومتها باید از نفوذ خود برای متوقف کردن حملات به حلب استفاده کند". اگر نه، روسیه نیز به عنوان شریک در یک جنایت بر علیه بشریت معرفی خواهد شد.

اما آن "مقامات محلی" کیانند؟ آن "اپوزیسیون" کیست که قرار است حمله به آن متوقف شود؟

گزارش مارتین چالوو به صراحت عنوان می کند که بدون النصره غائله شرق حلب یک سال پیش تمام شده بود. با این حال رویترز مدعی می شود که "اما شورشیان ناسیونالیست مورد حمایت غرب که در ائتلاف بازی زیر پرچم ارتش آزاد سوریه دور هم جمع شده اند می گویند که آنها قسمت شورشی شهر را کنترل می کنند".  و بلافاصله پس از آن ادامه می دهد که "جبهه النصره اعلام کرده است که در روز سه شنبه همراه با گروه شورشی نورالدین زنکی در محوطه ای نزدیک راه کاستلو نبردهائی همراه با پیشروی و عقب نشینی را انجام داده اند. در این باره تاکنون تفسیری از سوی گروه زنکی ارائه نشده است". روشن است که معنای این عبارات چیست.

در گزارش لس آنجلس تایمز از عملیات قهرمانانه پزشکان در سفر به بخش شرقی حلب قطعه ای کوتاه آمده است که فاحشگی ژورنالیسم معاصر را به بهترین وجهی عیان می کند. آنها می نویسند:

 

"بازدید گزارشگران خارجی از حلب پدیده ای نادر است هم به دلیل ترس از آدم ربائی توسط گروههای اسلامیست و هم به دلیل این که ترکیه اجازه عبور نمی دهد. جبهه النصره، شاخۀ القاعده، که در گذشته خبرنگاران را ربوده است، بازیگر کوچکی در حلب است اما رسانه های شورشیان گزارش می دهند که با انجام سه حملۀ انتحاری بر علیه مواضع دولتی ها نقشی کلیدی در ضد حمله روز شنبه داشته است". موضوع بر سر همین "بازیگر کوچک" است. بازیگری که نه تنها در حملات مورد نظر رویترز نقشی کلیدی داشته است، بلکه به اندازه ای نیرومند هست که همین ژورنالیستهای خود فروخته نیز از ترس آن جرأت ورود به "حلب شورشی" را به خود راه نمی دهند و به اذعان فرمانده مزبور اپوزیسیون در مقالۀ گاردین، بدون آن بازیگر غائله حلب یک سال پیش به پایان رسیده بود. وقتی موضوع بر سر دفاع از "جهان آزاد" در مقابل رقبای جهانی باشد، می توان نه تنها النصره، بلکه حتی داعش را نیز تحمل کرد و نقش آن را ناچیز جلوه داد. همچنان که می شد بر علیه شوروی مجاهدین افغان را ساخت و به یاری چپ نیز امیدوار بود که بر علیه "سوسیال امپریالیسم روسیه" در کنار همان مجاهدین قرار بگیرد. این وجه مشترک چپ و راست جهان آزاد است. از وال استریت ژورنال دست راستی تا ستون چپ سرمایه در هیأت سندرزها و واروفاکیس ها تا روایتهای وطنی آن، شالگونی ها و تقوائی ها و شرکای ریز و درشت کمتر و بیشتر "رادیکال" شان. 

بهمن شفیق

7 مرداد 95

 

28 ژوئیه 2016

]]>
مقالات Thu, 28 Jul 2016 22:02:55 +0000
اعتصاب غذائی که مانع مبارزه طبقاتی است http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1677:2016-06-30-22-30-50&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1677:2016-06-30-22-30-50&Itemid=298

آندره‌آ : بدبخت ملتی که قهرمان ندارد.

گالیله : نه بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

( زندگی گالیله : برتولد برشت)

جمهوری اسلامی سرمایه، بر خلاف ادعای چپ پروغرب که از روز اول منتظر سرنگونی اش بود و از آن زمان هر روز برای شکست " اسلام سیاسی "  اش خمیازه میکشد، از بدو سرکار آمدنش تنها در دو مورد مجبور به کوتاه آمدن شده است یکی بالاجبار برای پایان دادن جنگ ایران و عراق و دیگری هم تاکتیکی در توافق برجام، که هردو بطورکلی مربوط به سیاست خارجی رژیم بوده است. در مورد اول بعد ازنوشیدن جام زهر توسط رژیم سرمایه، برای قدرت نمایی داخلی دست به کشتار وسیع زندانیان بی دفاع سیاسی در سال 67 زد که سالها طول کشید تا همین حقوق بشر غربی که اکنون چپ پرو غرب به او مشاوره میدهد نه از همدردی و دفاع از کشته شده گان بلکه از دشمنی با جمهوری اسلامی به اعتراض آن نشست. اما در عقب نشینی دوم که رژیم تاکتیکی تن به آن داد، حدود 28 سال میگذرد که به همراه کل تغییرات سیاسی در دنیا رژیم هم تغییر کرده و جا افتاده تربا گذار از دو دوره اصلاحات بخش وسیعی از اقشار متوسط  جامعه را به رای و اصلاح طلبی کشانده است و در منطقه حداقل به یکی از مدعیان قدرت تبدیل شده و بعنوان یکی از مهره ها در معادلات تغییرات منطقه توسط قدرت های بزرگ به حساب میآید وهمین طور با سرانجام توافق هسته ای در های اصلی ورود به بازی در صحنه سیاسی اقتصادی دنیا برایش باز شده است. و کوتاه این که اکنون در این شرایط رژیم نیازی به تکرار واکنش های سالهای قبل از اصلاحات در برخورد به کنش های مخالفان خود نمی بیند، اکنون چند سالی است که با سیاست چند سال زندان و وثیقه و مرخصی با فعالین سیاسی بطورکلی برخورد داشته است.

در چنین شرایطی جعفر عظیم زاده دست به اعتصاب غذائی زده است که اکنون بیش از دو ماه از آن می گذرد. قبل از این که به علل و عواقب و نتایج این اعتصاب غذا بپردازیم لازم است به این نکته اشاره کنیم که کل چپ ایران چنان جو تبلیغاتی راه انداخته که کسی جرئت نقد به این اعتصاب را نکند. این چپ با توسل به مرثیه های شبه عاشورای حسینی سعی در حفه کردن هر صدایی در مخالفت با این اعتصاب غذا را دارد. اگر کسی در دهه 50 جرئت نقد مبارزه مسلحانه چریکی جدا از توده را میکرد با انگ ها و برچسب های رنگارنگ باید گزاف می پرداخت، امروز هم نقد جعفر عظیم زاده باید دچار چنین سرنوشتی شود. این اما مانعی در بیان حقیقت نیست.

اعتصاب غذای عظیم زاده میدان مناسبی شد برای تاخت و تاز همۀ فرصت طلبان. گذشته از امثال حسین اکبری که به زمان خود اعتصاب سندیکای واحد را محکوم می کرد و حالا مدافع اعتصاب غذای عظیم زاده شده است، این اتفاق میدان مناسبی شده است برای فرصت طلبی و ذوق زده گی خرده بورژواهایی که انقلاب شان در تب رهبر و قهرمان می سوزد. از جمله استاد قرگوزلو طی مقاله ای در سایت اخبار روز به تقدس این اعتصاب پرداخته و به فعالین جنبش رهنمود می دهد که چنین و چنان کنند. اما سوال ساده این است که استاد معظم فقط برای دیگران لالائی میخواند و لازم نمی بیند برای اثبات هر آنچه که می گوید خود یک بار هم که شده چند قدم رنجه فرموده و در جمع مدافعان جعفر در آکسیونی شرکت کند و عده ای از حواریون خود را هم با خودش ببرد تا لااقل توپخانه تبلیغاتی چپ بتواند مدعی شود که تعداد کثیری در آکسیون شرکت کرده اند. استاد شعارش را می دهد اما حاضر نیست هزینه اش را بدهد و این را به دیگران واگذار می کند. دیگری حسن مرتضوی است که در صفحه فیس بوکش آه ناله های سوزناکی برای جعفر سر داده و ایشان هم احتمالا از ترس از دست دادن حق چاپ ترجمه هایش است که پایش را از گلیم فیس بوکی اش درازتر نمی کند تا مبادا روی دم قدرتمندان پا بگذارد و نانش آجر شود. اما اگر حقیقتا اعتصاب غذای عظیم زاده چنین نقشی را ایفا می کند آیا بهتر نیست یک جلسه درس کاپیتال را تعطیل کند و سری به ایشان در بیمارستان بزند، آیا جان عظیم زاده از برگزاری یک جلسه درس کاپیتال کمترارزش دارد؟ یا این که خود آقای مرتضوی می داند که از این اعتصاب آبی گرم نمی شود و به همین خاطر هم هست که اعلام همبستگی و همدردی اش را به همان صفحۀ بی بو و خاصیت فیس بوکی محدود کرده است؟

و کسانی که با تهمت و فحاشی ناراحتی خود را از تبدیل نشدن اعتراضات 88 به انقلاب اکتبر نشان میدهند، و این بارهم دل به برپایی انقلاب دیگری توسط عظیم زاده چشم دوخته اند، بهتر نیست برای صحت ادعایش از هم اکنون به اتحادیه آزاد به پیوندد ودر راه تعویض رژیم به همراه حمایت های رادیو فردا، بی بی سی، دویچه وله و رادیو زمانه با توفان توییتری شان حداقل قدمی بردارد. وبا بقیه مشتاقان "رهبری قهرمان" درصورت زنده ماندن جعفر و به خارج آمدنش توسط پشت صحنه گردانی مهدی کوهستانی برای شرکت در کنگره ILOبه دیدارش بروند. چنین افرادی را نباید جدی گرفت.

اما اعتصاب عظیم زاده محصول چه شرایطی است؟ آیا دلیل این اعتصاب را می توان در خواسته های آن دید؟ اگر چنین است، چرا این خواسته ها قبل از این باعث چنین اعتصابی نشده بودند؟ عظیم زاده اولین بار نیست که دستگیر می شود و قبلا نیز همین اتهامات "امنیتی" همیشه طرح بود. چرا آن زمان وی دست به چنین اعتصاب غذائی نزد؟ برای جواب دادن به این موضوع باید به تحولات سیاسی نگاه کرد.

 بعد از توافق غرب با جمهوری اسلامی برسر برجام و بسته شدن روزنه های امید چپ پرو غرب از پروژه رژیم چنجی  غرب و بعد از ناکام ماندن و شکست غرب در به پیش بردن نقشه هایش در سوریه و شروع شکست داعش، همه شرایطی که این چپ  به امید تعویض رژیم برروی آن سرمایه گذاری کرده بود به باد فنا رفت، با ورود شرکت های اروپایی و آمریکایی به بازار ایران قبل از این که ولایت فقیهی افسار بورژوازی ایران را بدست سکولار ها بسپارد بر بیمایگی تحلیل های "اسلام سیاسی توان متعارف شدن را ندارد" را برای چند مین بار، نشان داد. تصویب حد اقل دستمزد به 800 هزار تومان و هجوم سازمان یافته دولت به سطح معیشت همان باقی مانده در سفره کارگران و ناتوانی طبقه کارگر در مقابله با این هجوم، هرچند که در شکل مقاومت های پراکنده اعتصاب و اعتراض بروزاتی نشان داد را نتوانست بگیرد. عزم بورژوازی ایران در به اجرا در آوردن شراط مناسب ورود سرمایه های سود آور، هرچند که لازمه  آن شیوه قرون وسطایی استاد و شاگردی به شلاق بستن کارگران معترض در مجامع عمومی بود.

در چنین شرایطی که طبقه کارگرایران به این پراکندگی و سازمان نیافتگی نبوده و زیر فشار بی حقوقی و بیکاری و سازمان نیافته گی توان مقابله و با این بر بریت را ندارد مدعیان "فعالین کارگری" بدون کوچکترین توان تاثیر گذاری در درون طبقه هیچ قدرتی ندارند،لحظۀ رویاروئی با حقیقت فرا رسیده است. امید به آن "دوستان" در جنبش سبز هم دیگر فایده ای ندارد. خود آن دوستان سالهاست که در حصر خانگی اند. "دوستان" دیگر در ایلنا هم مدتهاست که خیلی هایشان اخراج شده اند. برای کسی که در تمام این مدت امر او نه سازمانیابی طبقه کارگر بلکه نجات آن از طریق "دوستان" بوده، تنها یک راه می ماند آن هم مبارزه فردی.

خروج از این بن بست بوسیله اعتصاب غذا راهی است که جعفر عظیم زاده برگزیده است. مطرح کردن یک خواست عمومی " رفع اتهام امنیتی از فعالیت های صنفی" بوسیله مباره انفرادی صرف نظر از امکان پذیر بودنش، گامی در جهت ارتقاء و پیشرفت مبارزه کارگران نخواهد بود. عظیم زاده با مبارزه فردی، خود را در بن بستی گرفتار کرده که هر راه خروجی از آن نتیجه مضری برای مبارات عمومی کارگران خواهد داشت. اگر کوتاه نیاید با مرگ خود هرچند که "چپ" به شهید ارجمندی برای تبلیغات دست خواهد یافت اما از این واقعه چیزی به جز ناامیدی و سر خوردگی نصیب کارگران نخواهد شد. اگر کوتاه بیاید نتیجه چیزی بیشتر از اولی دربر نخواهد داشت. را سومی هم ممکن است اتفاق بیفتد که رژیم یا با و یا بدون فشار خارجی اورا با وثیقه سنگین او را موقتا رها کند و بنا به حرکت های بعدی او وارد عمل شود و تکرار همان سناریوی اول.

"چپ" آگاهانه عظیم زاده را از یک "فعال کارگری" به " رهبرکارگران "، و با تلاش اورا یکی از نماینده کارگران ایران به ILO قبولانده است. این یک فاجعه برای جنبش کارگری نیست که را ه رهبر کارگران شدن را از اعتصاب غذا در زندان و نامه نگاری به ارگانهای ساخته بورژوازی در خارج نشان را می دهد؟ ما امید واریم که نظر خود عظیم زاده چنین نباشد و او بعد ختم به خیر اعتصابش با پوزش از کارگران ایران و نامه به ILO این عنوان نادرست را اصلاح کند. 

همان طور که بار ها گفته ایم اتحادیه آزاد از بدو فعالیتش بشدت بدنبال منع و جلوگیری از شکل گیری اتحادیه و سندیکای کارگران و بجای آن ایجاد "مجامع عمومی"، تز ضد تشکل کارگری بوده است همین یکی دوتا سندیکای کارگرهم که تشکیل شده است را بدنبال فرصتی است که بر هم بریزد و نگذارد که پا بگیرند. اما سوالی که کل چپ و خود اتحادیه آزاد از پرداختن به آن فرار می کند این است که اگر اتحادیه آزاد سازمان ده 40 هزار امضاء است و جعفر عظیم زاده " نماینده " کارگران است، اگر  از هر 1000 نفر آنها تنها 10 نفرشان به دیدارش رفته بودند اکنون باید حد اقل 400 نفر به دیدار او رفته باشند . واقع این است که این چپ  همان دهکده پوتمکین را صحنه سازی کرده است. با فشار و صخنه سازی هم قادر به بسیج همان کارگرانی که ادعای نمایندگی شان را میکند نیست. برای همین هم هست که اسم تقریبا هر اتحادیه زردی را در خارج به پشتیبانی او می بینید بجز کارگران ایران، خلاصه این که در بهترین حالت غیر از 20 الی 25 نفر از دوستان و معلمان جای طبق کارگر در حمایت از مدعیان نمایندگی شان خالی است.

اعتصاب غذای عظیم زاده مانعی است بر سر راه مبارزه طبقاتی کارگران و نه در خدمت تقویت آن. از این اعتصاب غذا نباید حمایت نمود. شاید این راه نجاتی برای خود عظیم زاده نیز باشد که از این خودفریبی بیرون آمده و عملیات انتحاری خود را خاتمه دهد.

 

نوید پایور

10 تیر 1395

30 جون 2016

 

بعدالتحریر: مطلب حاضر پیش از اعلام خبر "آزادی" عظیم زاده نوشته شد. آزادی عظیم زاده با وثیقه حدس ما را تأئید کرد. 

]]>
مقالات Thu, 30 Jun 2016 22:27:30 +0000
کاپیتال کسب و کار من است: مارکس فیلسوف، مارکس التقاطی، مارکس وولگار (قسمت دوم) http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1676:2016-06-26-22-56-26&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1676:2016-06-26-22-56-26&Itemid=298

 

توضیحی بر قسمت دوم:

هنگامی که نوشتن مقاله حاضر را آغاز کردم، تصورم بر این بود که نوشتۀ حاضر ارزشگذاری ای بر کار سیاوش فراهانی در نقد ترجمۀ جلد دوم کاپیتال از سوی حسن مرتضوی باشد و در عین حال با ورود به یک ملاحظۀ فراهانی در نسبت دادن اشتباهات مرتضوی به فریدریش انگلس نادرستی این ایراد را نشان داده و به علل واقعی "اشتباهات" مرتضوی بپردازیم که خود فراهانی هم در مواردی به طور گذرا به آن اشاره کرده بود.

در جریان نگارش قسمت دوم – که باید قسمت پایانی نوشته می بود – به این پی بردم که ورود به بحث بدون پرداختن به زمینه های اجتماعی شکلگیری ترجمۀ حسن مرتضوی از کاپیتال کافی نیست. نمی شد به مرتضوی پرداخت و مثلا به ترجمۀ گروندریسه مارکس از باقر پرهام و احمد تدین نپرداخت که هم از قدمت زمانی بیشتری برخوردار است و هم به نوعی مترجمان آن را باید پیشگامان موج جدیدی از ترجمۀ آثار مارکس پس از سال سیاه شصت به شمار آورد. به همان ترتیب نمی شد به ترجمه های متأخر از مارکس از سوی کسانی مثل علیرضا ثقفی نپرداخت. کار را با اشاراتی کلی نیز نمی شد فیصله داد. کمی مداقه در ترجمه های مختلف نشان می دهد که هر کدام از مترجمین روایتهای خود را از مارکس ارائه می دهند. روایتهائی که مهر زمان و جنبشهای معینی بر آنها خورده است و بدون روشن کردن این موضوعات، کل مباحثه مباحثه ای ناقص می ماند. باید این مباحثه را در همین فرصت ادامه می دادیم چرا که اگر این کار اکنون ناتمام می ماند، معلوم نبود که هیچ وقت دیگری را بتوان به آن اختصاص داد. مضاف بر این که ما بر خلاف مترجمین محترم از این راه نان نمی خوریم و یا لااقل وقتی که برای این کار باید بگذاریم وقتی است که از کار درآوردن نان باید بزنیم. به همین دلیل نیز اگر این کار الآن صورت نگیرد، معلوم نیست که فرصتی دوباره نصیب شود. حالا که کار شروع شده است، لازم است که توان بیشتری گذاشت و آن را آنطور که شایسته موضوع است تمام کرد.

بر همین اساس نوشته به جای دو بخش، در سه بخش منتشر خواهد شد. در این بخش دوم به دو اثر دیگر مارکس که در دو مقطع مختلف زمانی و توسط دو جریان مختلف فکری ترجمه شده و یا در دست ترجمه اند خواهیم پرداخت. یکی ترجمۀ گروندریسه توسط پرهام و تدین و دیگری ترجمۀ هنوز ناتمام نظریه های ارزش اضافه توسط علیرضا ثقفی. علاوه بر این در فاصلۀ بین نگارش قسمت اول و دوم، امکان دسترسی به ترجمۀ جلد اول کاپیتال از سوی مرتضوی نیز فراهم شد و لازم بود که بخشهائی از آن نیز مورد بررسی قرار بگیرد. اگر جلد 2 کاپیتال چنان ایراداتی را داشت، تکلیف جلد 1 چه می شود؟ می شود آن را به حال خود رها کرد؟ این موضوعی بود که ارزش بررسی را داشت و تا حدی که وقت و توان محدود اجازه می داد، این نیز در کنار دو اثر دیگر – که به آنها نیز تنها بخشا پرداخته شده است – مورد کنکاش قرار گرفته است.

پرداختن به آن موضوع مربوط به انگلس و تأثیر جهتگیری سیاسی حسن مرتضوی بر ترجمۀ وی از کاپیتال می ماند برای قسمت سوم و پایانی مقاله.

مشکل زبان یا مشکل دید طبقاتی؟

تا اینجا معلوم شده است که اشتباهات مرتضوی در ترجمۀ جلد 2 کاپیتال و مانیفست به هیچ وجه اشتباهاتی معدود و جزئی نیستند. در موارد متعددی نتیجۀ این اشتباهات فقط ایجاد اغتشاشی است نسبت به نظریه مارکس. مفاهیمی که مارکس به دقت در صدد تبیین آنهاست و با هر گام از تحلیل به سمت تدقیق بیشتر آنها حرکت می کند تا از این طریق درک شفاف و روشنی از عملکرد نظام سرمایه داری به دست دهد، نزد مرتضوی چنان خلط می شوند که خواننده در پایان کار مطالعۀ کاپیتال ترجمۀ وی (و همچنین مانیفست) حتی نمی تواند مطمئن باشد که تصویری عمومی از نظریه مارکس به دست آورده است. اگر خواننده به همان متن اکتفا کند، آنچه در ذهن وی بر جا می ماند این تصویر است که مارکس البته نظریه پرداز بزرگی بوده است اما خود دچار تناقضات متعددی نیز شده است و یا در مواردی حتی پرت و پلای بی معنی نیز گفته است. فراهانی به برخی از مهم ترین این موارد پرداخته است.

بالاتر اشاره کردیم که فراهانی در جستجوی علت این اشتباهات برآمده و آن را یا از عدم تسلط به زبان مبدأ و یا ناشی از عدم تسلط به کتاب و همچنین بی دقتی قلمداد نموده است. وی البته در خود متن جائی هم گوشزد می کند که اشتباه مرتضوی در ترجمه همان اشتباهی است که اقتصاددانان بورژوا مرتکب می شوند. با این حال این موردی است که وی به طور گذرائی از آن رد می شود. وی البته به عامل دیگری نیز اشاره دارد که پای انگلس در آنجا به میان می آید. به این موضوع ما پائین تر و به طور مفصل تر خواهیم پرداخت. اما در مورد سه عامل اشتباهی که فراهانی قید می کند، یعنی بیتوجهی و عدم تسلط به زبان و عدم تسلط به موضوع کتاب لازم است کمی مکث کنیم.

ما در نقل مواردی از انتقاد شهاب برهان به ترجمۀ مانیفست دیدیم که اشتباهات مرتضوی به کاپیتال محدود نیست. حتی در رسالۀ نسبتا کوچک مانیفست نیز انبوهی از این اشتباهات متراکم اند. تفاوت موضوع در این است که بر خلاف جلد 2 کاپیتال، متن مانیفست در حوزۀ فارسی زبان متن وسیعا شناخته شده ای است و نه تنها ترجمه های متعددی از آن در دست است، بلکه همچنین در متون سازمانها و احزاب چپ، مانیفست بکرات نقل شده است و در بسیاری از این موارد ترجمه های چنین قطعاتی توسط خود کسانی صورت گرفته است که در مجادلۀ نظری با دیگران به قطعاتی از مانیفست مراجعه کرده اند. بنا بر این اشتباهات مرتضوی را در این مورد دیگر به هیچ وجه نمی توان به سه عامل مورد اشاره فراهانی تقلیل داد. به ویژه "اشتباه" بسیار مهم وی در حذف واژۀ "حزب" از عنوان "مانیفست حزب کمونیست" را با صد من سریش هم نمی توان به یکی از عوامل سه گانه مورد اشاره فراهانی چسباند. اینجا آشکارا تعمدی در کار است. تعمدی که تلاشی است برای قرار دادن مارکس در نقطۀ معینی از مبارزۀ طبقاتی. اشتباه فراهانی در این است که وی دلایل اشتباهات مرتضوی را فقط در خود او جستجو می کند و به زمینه اجتماعی فعالیت مرتضوی کمترین توجهی ندارد. او نمی پرسد که مترجم خود متعلق به کدام جریان اجتماعی است و از ترجمۀ کتاب چه هدفی را دنبال می کند. و این دقیقا پرسشی است که باید بدان پرداخت. به ویژه این که کار عظیم مارکس رمانی از نویسنده ای گمنام نیست که مترجمی به آن علاقمند شده و دست به ترجمه آن زده باشد.

کار مارکس – و انگلس – واقعه ای بزرگ در تاریخ دوران مدرن بشریت است و برخورد به آن هم مثل هر واقعه بزرگ دیگری برخوردی یک باره نیست. هر نسلی روایت ویژۀ خود را از وقایع بزرگ تاریخ ارائه میدهد. روایتی که با روایت نسل پیشین متفاوت است. این فقط در عرصۀ تاریخ و سیاست و اقتصاد نیست. حتی در عرصۀ هنر نیز، چه هنر و ادبیات کلاسیک و چه هنر تجاری، نسلهای جدید به روایت پیشینیان اکتفا نمی کنند. از هملت و اتللوی وینسنت پرایس تا هملت و اتللوی ارسن ولز و کنت براناف و مل گیبسون، همه و همه روایتهای متفاوتی از اثری واحدند. جنگ و صلح تولستوی را نیز هم باندارچوک روایت کرد و هم بی بی سی هر سی سال یکبار روایت تازه ای از آن ارائه می دهد. سرنوشت فیلمهای بزرگ هالیوود هم همین است. کینگ کنگ و تارزان و بتمن هم نسل به نسل باز آفرینی می شوند. کار سترگ مارکس و انگلس هم دستخوش همین تحول است. آن هم در ابعادی به مراتب وسیع تر. دلیل آن نیز روشن است. اینجا فقط ذوق هنری و منفعت مادی این یا آن راوی نیست که عمل می کند، این بخشی از مبارزه روشنفکران طبقۀ حاکم برای دفاع از و صیانت سلطۀ طبقۀ خویش است.

تا زمانی که جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر آموزه های مارکس را به عنوان راهنمای عمل خویش به دست نگرفته بود، روش بورژوازی در قبال کار مارکس به طور کلی و کاپیتال به طور مشخص، سکوت در مقابل آن بود. سکوتی که قرار بود این کار را برای همیشه دفن کند. اما از زمانی که بورژوازی در پرتو جنبش رو به رشد سوسیالیستی طبقۀ کارگر به این پی برد که بی اعتنائی به کار مارکس دیگر امکانپذیر نیست، لشگر انبوهی از نظریه پردازان این طبقه ظاهر شدند که هر یک به نوعی به تفسیر و روایت از این یا آن گوشۀ کار مارکس دست زدند تا مسخ شده ترین تبیینها از کار مارکس را به تلقی حاکم بدل نموده و در خدمت تحکیم سلطۀ طبقاتی خویش به کار گیرند. کار عظیم مارکس و انگلس تبدیل به سنگر مستحکمی برای پرولتاریا شده بود که نابود کردن آن از بیرون دیگر امکانپذیر نبود. لازم بود که حتما به درون آن نفوذ کرد و آن را از درون به تباهی کشاند. این نبردی است که تا به امروز نیز ادامه دارد.

مثل همۀ اندیشمندان بزرگ اجتماعی، کار مارکس – و انگلس – هنگامی که از سوی کسی مورد استناد قرار می گیرد در خدمت دستیابی به اهدافی معین قرار دارد که الزاما همان اهداف مورد نظر مارکس و انگس نبودند. آنجا که نیازی به ترجمۀ مجدد نیست، مثل آلمان و فرانسه، قرائتهای مختلف مارکس ارائه می شوند و آنجا که هنوز کار مارکس اشاعه نیافته است، این با ترجمه های مختلف نیز صورت میگیرد که در واقع همان روایتهای مختلف در پوشش ترجمه اند. نخستین ترجمۀ کاپیتال به زبان روسی توسط دانیلسون انجام گرفت که خود حلقه ای از تکوین لیبرالیسم روسی بود که برای تحکیم مشروعیت ایدئولوژیک خویش در روسیه و در برابر نارودیسم و سوسیال دمکراسی انقلابی رو به عروج، اعتبار نظری مارکس را ابزاری مناسب برای خویش تشخیص می داد. به همین ترتیب نیز است ترجمۀ گروندریسه توسط باقر پرهام و احمد تدین که ذره ای از علاقمندی به گسترش آراء و نظرات مارکس در آن نبود. برعکس این تلاشی بود برای آکادمیزه کردن مارکس در خدمت جنبش رو به عروج اصلاحات. و طبیعی است که وسواس و دقت مترجمینی مثل پرهام و تدین تا آنجا کارآئی دارد که دید طبقاتی حاکم بر کارشان به آنها اجازه دهد و نه بیش از آن. و نه تنها این، بلکه به طور قطع چنین مترجمینی در موارد ابهام با عینک دیدگاه طبقاتی خویش به رفع ابهامات می پردازند و هیچ صحبتی از ارزیابی عینی نمی تواند در میان باشد. کارمان را با بررسی قطعاتی از این ترجمه آغاز میکنیم. شاید نیاز به ذکر نباشد که مواردی که در نوشتۀ حاضر مورد بحث قرار می گیرند به هیچ وجه در برگیرندۀ یک بررسی کامل از ترجمه های مورد بحث نیستند. ما فقط میتوانستیم بخشهای معینی را در اینجا مورد بحث قرار دهیم. با این همه در همان قطعات هم به روشنی خط و خطوط حاکم بر کار را می توان مشاهده نمود. به عبارتی دیگر، در اینجا واقعا می توان بر حکم "مشت نمونۀ خروار است" متکی بود.

مارکس فیلسوف: گروندریسۀ پرهام و تدین

ترجمۀ جلد نخست گروندریسه از سوی باقر پرهام و احمد تدین در سال 1363 برای اولین بار انتشار یافت. کاری که در سالهای بعدی و با ترجمۀ جلد دوم آن به تجدید چاپهائی هم رسید. پرهام در سالهای بعد آثار دیگری از مارکس قبیل "مبارزات طبقاتی در فرانسه" (عنوان ترجمۀ پرهام: نبردهای طبقاتی در فرانسه) را نیز به فارسی ترجمه نمود. در مقطع انتشار کتاب، برای کمونیستی که در حال فرار در داخل کشور به سر می برد و یا به خارج کشور رسیده بود، خبر انتشار کتاب مارکس هم حیرت انگیز بود و هم نمی توانست مایۀ خوشحالی نباشد. کمتر کسی اما متوجه این شد که در اینجا تحولی عمیقتر در جمهوری اسلامی در جریان بود. تحولی که میرفت تا با انتشار آثار مارکس روندی از ادغام گرایشات اجتماعی سوسیالیستی را در جمهوری اسلامی آغاز کند. آثاری که تا 2 یا 3 سال پیش از انتشار ترجمۀ گروندریسه و حتی در همان زمان انتشار آن، کشف آنها در خانۀ یک دانشجو یا کارگر کمونیست می توانست به اعدام وی منجر شود اکنون در کانتکستی دیگر به بازار عرضه می شدند. کانتکستی که وظیفه داشت گوشه های تیز و بُرای کار مارکس و انگلس را صیقل داده و تیغ تیز انتقاد را به ابزاری برای اصلاح امور بدل کنند. کار ترجمۀ پرهام و تدین تنها اقدام در این زمینه نبود، اما در شمار شاخص ترین آنان قرار داشت. محصول کار پرهام و تدین مارکسی بود با رنگ و بوی فلسفی و به ویژه از نظر ادبی خیره کننده. همین رد پا را در بخشهائی از گروندریسه دنبال می کنیم. به طور مثال در برخورد مارکس به پرودون.

پرهام و تدین از مارکس نقل می کنند که  "پرودون حتی به خیال خود خواسته است از یک پدیده اقتصادی که وی از سرچشمۀ تاریخی آن بی اطلاع است تحلیلی تاریخی فلسفی ارائه دهد، و برای این کار به اساطیر روی آورده است؛ به عقیدۀ او فکر پیش از آن که در جهان واقعی پدیدار شود، به صورت ساخته و پرداخته اش به ذهن آدم یا پرومته خطور می کند".

انصافا باید گفت که این ترجمه ای سلیس است. مثل بیشترین بخشهای کتاب. اما آیا دقیق نیز هست؟ آیا همان چیزی است که مارکس آلمانی زبان میخواست بیان کند؟ مارکس این قطعه را چنین نوشته بود:

Für Proudhon u. a. ist es natürlich angenehm, den Ursprung eines ökonomischen Verhältnisses, dessen geschichtliche Entstehung er nicht kennt, dadurch geschichtsphilosophisch zu entwickeln, daß er mythologisiert, Adam oder Prometheus sei auf die Idee fix und fertig gefallen, dann sei sie eingeführt worden etc.

عبارات تنها کمی با آنچه پرهام و تدین ترجمه کرده اند متفاوتند. اما همین تفاوت اندک تفاوتی است بسیار مهم. مارکس میگوید:

به طور مثال این برای پرودون مطبوع است که منشأ یک رابطۀ اقتصادی را که وی از تکوین تاریخی اش بی اطلاع است، از طریق اسطوره ای کردن آن از زاویۀ فلسفۀ تاریخی به این ترتیب تحلیل کند که آدم یا پرومته به این فکر ساخته و پرداخته افتادند و پس از آن [این فکر] جاری شد.

موضوع کلیدی نزد مارکس انتقاد به اصل دست زدن به تحلیل بر اساس فلسفۀ تاریخ است که در ترجمۀ پرهام-تدین به کلی مفقود است و تحلیل تاریخی-فلسفی به جای آن نشسته است. این فقط یک جابجائی سادۀ کلمات نیست. برعکس، پرهام و تدین به اندازه کافی دقیق بوده اند که به انسجام کارشان توجه داشته باشند و از این نظر آنها را باید از کلیه مترجمین دیگر – از جمله مرتضوی – متمایز نمود. ترجمۀ پرهام و تدین پیش از رسیدن به آن مفهوم مرکزی در این انتقاد، مقدماتی را که برای رسیدن به مفهومی متفاوت لازم است نیز رعایت می کنند. نخست این که مارکس از منشأ یا سرچشمۀ یک رابطۀ اقتصادی حرف می زند که پرودون از تکوین آن بی اطلاع است. پرهام این را تبدیل به یک پدیده اقتصادی کرده است که پرودون از منشأ آن بی اطلاع است. با ترجمۀ پرهام موضوع از این قرار می شود که پرودون که از سرچشمۀ تاریخی یک پدیده اقتصادی بی اطلاع است قصد آن را کرده که تحلیلی تاریخی-فلسفی از آن پدیده به دست بدهد و برای این کار هم به اساطیر روی آورده. در اینجا بی اطلاعی پرودون از منشأ تاریخی ماجراست که موضوع نقد است. نزد مارکس اما برعکس است. نزد او ماجرا از این قرار است که پرودون از تکوین تاریخی یک رابطۀ اقتصادی (و نه منشأ آن) بی اطلاع است و علیرغم آن درصدد آن بر می آید که با تحلیلی بر اساس فلسفۀ تاریخ به سراغ موضوع برود و آن هم از طریق به کارگیری اساطیر. اینجا اختلاف بر سر چیزی کمتر از اختلاف بین فلسفه بافی "علما" و دیالکتیک مردمان عادی نزد مارکس نیست که صاف و ساده سراغ مطالعۀ موضوع می روند و نه با فلسفۀ تاریخ و یا هر فلسفۀ دیگری. این نزد مارکس تنها یک مرزبندی با پرودون نیست. مرزبندی با فلسفۀ تاریخ به طور کلی و در عین حال و به طور ویژه با فلسفۀ تاریخ هگل نیز هست. دقیقا همین نیز در ترجمۀ پرهام-تدین کاملا غایب است.

کمی توضیح به روشن شدن بیشتر موضوع یاری میرساند. دیدیم که نزد مارکس پرودون از منشأ یا سرچشمۀ تاریخی رابطۀ اقتصادی بی اطلاع نیست یا لااقل مارکس این را عنوان نمی کند. او اظهار میدارد که وی از تکوین آن رابطه بی اطلاع است. مثالی می تواند موضوع را به خوبی روشن کند. هر آدمی می داند که منشأ تجدید حیات و انعقاد نطفه چیست. اما کمتر کسی از روند تکوین نطفه به انسان مطلع است. حال کسی را تصور کنیم که بدون مطالعۀ ارگانیسم حیاتی انسان و بر اساس مثلا فلسفۀ حیات به توضیح روند تکوین نطفه به انسان بپردازد. روشن است که با چنین رویکردی هیچکدام از مراحل تکوین نطفه به جنین را نمی توان توضیح داد. روش درست اما دقیقا همان دیالکتیک مردمان عادی است که صاف و ساده سراغ مطالعۀ موضوع می روند و در اینجا نیز همین کاری است که باید صورت بگیرد و توسط علم پزشکی حقیقتا نیز صورت گرفت. پرودون هم دقیقا از همین کار اجتناب میکند. او که از تحول اقتصادی بی اطلاع است، تلاش می کند که تکوین سیستم مقولات اقتصادی را از طریق فلسفۀ تاریخ توضیح دهد. بر اساس این فلسفۀ تاریخ است که وی ایدۀ تام و تمام شکل گرفته را به جهان واقعی وارد می کند و این در عین حال ضعیفترین حلقۀ فلسفۀ هگل نیز هست. مارکس در جای دیگری نیز میگوید که پرودون علیرغم بی اطلاعی اش از مقولات اقتصادی تلاش می کند آنها را به طریق دیالکتیکی تبیین کند و تضاد هگلی را به عنوان ابزار انکشاف تحلیل به کار بگیرد. در اینجا نیز مارکس نیز دقیقا همین را هدف قرار میدهد و دقیقا همین نیز از ترجمۀ پرهام –تدین حذف شده است و تحلیل تاریخی – فلسفی به جای آن نشسته است که هر چه باشد "فلسفۀ تاریخ" نیست و حتی برعکس، می تواند کاملا امپریستی هم باشد. (نامه مارکس به شوایتزر حاوی توضیحات دقیق تری در زمینه رابطۀ پرودون و هگل است).

پرهام-تدین نه فقط در اینجا، بلکه در ادامه متن و در جاهای دیگری نیز به همین روش برخورد ادامه می دهند. آنها نخست ردپای هگل را از نثر مارکس پاک می کنند، اظهارات مارکس با فرمولبندی های هگلی یا معطوف به هگل را بوسیلۀ عبارات فلسفۀ اسلامی جایگزین می کنند و در این اسلامی-ایرانی کردن زبان مارکس گاه حتی یکسره کانتکست مورد نظر مارکس را کنار می نهند.

در فصل رابطۀ کلی تولید با توزیع، مبادله و مصرف آنها به نقل از مارکس می نویسند:

به این ترتیب تولید، توزیع، مبادله و مصرف [از لحاظ اقتصاددانها] یک قیاس اقترانی را تشکیل می دهند که در آن تولید مقدمۀ کبری، توزیع و مبادله مقدمۀ صغری و مصرف نتیجه ای است که از ارتباط آنها به دست می آید. این البته نوعی استدلال قیاسی است منتها استدلالی سست و بی پایه که [در آن] تولید از قوانین عام طبیعی تبعیت می کند و توزیع تابع تصادف اجتماعی است؛ و از همین رو ممکن است کم یا بیش بر تولید مؤثر باشد؛ مبادله به منزلۀ یک حرکت اجتماعی صوری بین این دو قرار می گیرد و ...

ادبیات فلسفی اسلامی در این عبارت روشن تر از آن است که نیازی به تأکید داشته باشد. متن آلمانی قطعۀ مزبور چنین است:

Produktion, Distribution, Austausch, Konsumtion bilden so einen regelrechten Schluß; Produktion die Allgemeinheit, Distribution und Austausch die Besonderheit, Konsumtion die Einzelnheit, worin sich das Ganze zusammenschließt. Dies ist allerdings ein Zusammenhang, aber ein flacher. Die Produktion ist durch allgemeine Naturgesetze bestimmt; die Distribution durch gesellschaftlichen Zufall, und sie kann daher mehr oder weniger befördernd auf die Produktion wirken; der Austausch liegt zwischen beiden als formalgesellschaftliche Bewegung, und der schließende Akt der Konsumtion, der nicht nur als Endziel, sondern auch als Endzweck gefaßt wird, liegt eigentlich außerhalb der Ökonomie, außer so weit er wieder zurückwirkt auf den Ausgangspunkt und den ganzen Vorgang von neuem einleitet.

متنی که میتوان آن را به گونۀ زیر ترجمه نمود:

به این ترتیب تولید، توزیع، مبادله و مصرف یک سیر استنتاج را تشکیل می دهند؛ تولید عام، توزیع و مبادله ویژگی [یا خاص] و مصرف انفرادی [یا فرد] را تشکیل می دهد که در آن کلیت به هم مرتبط می شود. این البته یک ارتباط است، اما ارتباطی سطحی. تولید توسط قوانین عام طبیعت متعین می شود؛ توزیع توسط تصادف اجتماعی و از همین رو می تواند کم یا بیش بر تقویت تولید مؤثر واقع شود؛ مبادله به مثابۀ یک حرکت اجتماعی صوری در حد فاصل این دو قرار دارد و ...

این شاید روانترین ترجمه از متن نباشد اما باید به قدر کافی نشان بدهد که مفاهیم به کار رفته از سوی مارکس با مفاهیمی که از منطق ارسطوئی برگرفته و سپس به زبان فلسفۀ اسلامی درآمده اند تا چه حد تفاوت دارند. مارکس از "قیاس استقرانی" حرف نمی زند، از "سیر استنتاج" سخن می گوید. اولی مقوله ای است در فلسفۀ اسلامی، دومی از منطق هگل. به همین ترتیب است "مقدمۀ کبری" که به جای "عام" نشسته است و "مقدمۀ صغری" به جای "خاص" یا ویژگی، و "نتیجه" که به جای "فرد" قرار گرفته اند. بین این دو جهان واژگان، تفاوت فقط در ترکیب مأنوس یا نامأنوس واژگان نیست. تفاوت در این نیز هست – و این بزرگترین نقطۀ قوت هگل و منطق اوست – که نزد هگل خود مفاهیم منطق معطوف به واقعیت عینی اند و حتی در قلمرو منطق صوری نیز بسیار از آنچه نزد این منطق رایج بود، یعنی اندیشیدن در باره اندیشیدن، فراتر رفته و موضوع مورد بررسی را در مرکز توجه خود قرار داده اند.

وقتی هگل میگوید "عام، بر ویژگی و فرد محیط است همچنانکه ویژگی فرد را ذیل خود در بر می گیرد؛ برعکس فرد ویژگی و عام، و ویژگی [فقط] عام را در دل خود دارد"، به اندازه کافی روشن است که در اینجا مقولات گرچه مقولاتی ناظر بر جهان فکری اند، در عین حال بازتاب علمی جهان واقعی نیز هستند. جای عام و ویژگی و فرد را با مقدمه های کبری و صغری و نتیجه عوض کنید، تنها پوسته ای بیش باقی نمی ماند. با این تغییر، هستۀ خردگرایانۀ منطق هگل که مارکس نه تنها بر آن تأکید کرده بلکه حقیقتا نیز از آن بکرات استفاده نموده است، یکسره از دید پنهان می شود و منطق صوری اسلامی به جای آن می نشیند. در همین "منطق" است که هگل تا مرز در هم شکستن بنیانهای فلسفه به طور کلی پیش میرود و به مطالعه و بررسی علمی واقعیت آنگونه که هست میرسد و از جمله نقد کوبندۀ خویش را از کانت فرموله می کند: "خواستن این که قبل از [ورود به] علم دربارۀ شناخت روشن شویم، مثل خواستن این است که خارج از علم تبیین را صورت دهیم و خارج از علم هم حداقلش این است که این کار به گونه ای علمی صورت نمی گیرد". پرهام-تدین با حذف واژگانی که مارکس از هگل بر گرفته است و به گونه ای انتقادی به کار میگیرد، کل این فضای فکری را حذف می کنند.

حذف این فضای فکری فقط در حذف رابطۀ مارکس با نقطۀ قوت هگل نیست که واقع میشود. علاوه بر آن هم در رابطه با دیالکتیک و هم در رابطه با مرزبندی های مارکس با ضعیفترین نقاط هگل نیز همین صورت میگیرد. آین تا جائی پیش می رود که پرهام-تدین گاه آنجا که لازم است، حتی از به کار بردن واژۀ "دیالک تیک" پرهیز میکنند.

پرهام مارکس را ترجمه می کند "آری جدائی عناصر از یکدیگر چیزی نیست که از کتابهای درسی به واقعیت راه یافته باشد بل انعکاس جدائی عناصر واقعی در کتابهای درسی است. [وانگهی وظیفۀ علم اقتصاد] بیشتر درک مناسبات واقعی است و نه برقراری موازنۀ جدلی مفاهیم". مارکس اما نوشته بود

Als wenn das Auseinanderreißennicht aus der Wirklichkeit in die Lehrbücher, sondern umgekehrt aus den Lehrbüchern in die Wirklichkeit gedrungen sei, und es sich hier um eine dialektische Ausgleichung von Begriffen handele und nicht um die Auffassung realer Verhältnisse!

که میشود: "تو گوئی این جدائی نه از واقعیت به درون کتابهای درسی، بلکه برعکس از کتابهای درسی به واقعیت راه یافته و موضوع در اینجا بر سر برقراری یک موازنۀ دیالکتیکی بین مفاهیم و نه درک مناسبات واقعی است".

پرهام-تدین در ترجمۀ این عبارت کوتاه دو خطای مهم مرتکب می شوند. از یک سو آنها به جای واژۀ "دیالکتیکی" از مفهوم "جدلی" استفاده می کنند که البته غلط نیست، اما تمام بار مربوط به مجادله بر سر خود "دیالک تیک" را حذف می کند. عبارت مارکس به اندازه کافی مرزبندی وی را نه فقط با دیالکتیسینهای مبتذل دوران خود وی، بلکه با تمام متأخرینی روشن می کند که خود را به وی منتسب دانسته و کشف جهان بر اساس قوانین دیالکتیک را جایگزین مطالعۀ جهان واقعی می کنند. این نخستین خطای پرهام-تدین است. دومین خطای آنان در این است که آنان نخست در کروشه عبارت تکمیلی [وظیفۀ علم اقتصاد] را به متن اضافه می کنند تا به خیال خود متن را روانتر کرده باشند در حالی که مارکس در اینجا فقط از اقتصاد حرف نمی زند. گرچه موضوع مورد مجادله در اقتصاد است، اما حکمی که مارکس می دهد فراتر از اقتصاد است. او از "مناسبات واقعی" سخن میگوید و نه "مناسبات اقتصادی واقعی". سخن مارکس این است که اقتصاددان بورژوا قادر به درک مناسبات واقعی نیست و نه این که درک چنین مناسباتی وظیفۀ علم اقتصاد است. به ویژه این که مارکس اصولا اقتصاد بورژوائی را علم نمی دانست و همه جا از اقتصاد سیاسی و "نقد اقتصاد سیاسی" حرف می زند. نزد مارکس اقتصاد بورژوائی از ریکاردو به بعد نه تنها اصلا به دنبال حقیقت نبود، بلکه به دنبال فوت فنون متعددی برای پنهان کردن حقیقت بود. این شارلاتانیسم تا به امروز رایج را به هیچ وجه نمی توان "علم اقتصاد" نامید و درافزودۀ مترجمین در کروشه در جهتی کاملا مخالف با سیر استدلال مارکس قرار دارد.

اما از این گذشته و مهم تر از آن، پرهام-تدین آن "درک مناسبات واقعی" را در رابطه ای نسبی با "برقراری موازنۀ جدلی مفاهیم" به گونه ای در کنار یکدیگر قرار می دهند که گویی درک این مناسبات مهم ترند اما برقراری آن موازنۀ جدلی هم اهمیت خود را دارد. آنها میگویند وظیفۀ "علم اقتصاد" بیشتر درک مناسبات واقعی است تا برقراری موازنۀ جدلی مفاهیم. به عبارتی دیگر، مارکس آنها برای برقراری موازنۀ جدلی مفاهیم هم ارزشی قائل است. تعجبی هم نیست. مارکسی که قیاس استقرانی را به کار بگیرد لابد هم برای موازنۀ جدلی مفاهیم جایگاه معینی قائل است. مارکس واقعی اما از بیشتر و کمتر حرف نمی زند. او نمیگوید وظیفه، بیشتر درک مناسبات واقعی و کمتر برقراری موازنۀ جدلی مفاهیم است. برعکس صریحا می گوید که موضوع درک مناسبات واقعی است و نه برقراری موازنۀ دیالکتیکی مفاهیم. تفاوت بین این دو تعبیر از زمین تا آسمان است. مضاف بر این که مارکس اینجا حساب خود را با تمام دیالکتیسین هائی نیز روشن کرده است که دیالکتیک را به جای مطالعۀ جهان واقعی و برای توضیح مناسبات واقعی به گونه ای دلبخواهی به کار میگیرند. امری که در آلمان آن زمان وسیعا رایج بود و پس از شکست انقلاب در اروپا با فلسفی شدن مارکس توسط لوکاچ و کرش وسیعا در میان چپ نیز رواج یافت. این اما خود موضوعی است که باید در فرصت دیگری و به طور مفصل بدان پرداخت.

تا همینجا باید روشن شده باشد که مارکس گروندریسۀ پرهام و تدین یک فیلسوف-اقتصاددان است و نه منتقد اقتصاد سیاسی. پس زمینه پرهام و تدین که هر دو دستی در ترجمۀ آثار فلسفی داشتند، باید بتواند علت موضوع را توضیح دهد. اما علت این که چرا این مترجمین به ترجمۀ گروندریسۀ مارکس دست می زنند چیز دیگری است. پیش از پرداختن به آن اما به دو مورد دیگر از ترجمۀ پرهام-تدین از گروندریسه اشاره می کنیم که نشان می دهند کار ترجمۀ آنان فقط فلسفی کردن مارکس نبود. به ویژه در مباحث مربوط به خود اقتصاد سیاسی هم نادرستی های آشکاری در متن به چشم میخورند که نشان از عدم فهم جهتگیری مارکس در نقد اقتصاد سیاسی به طور کلی دارند.

پرهام و تدین عبارت زیر از مارکس را اینگونه ترجمه می کنند:

Darin ist schon zugegeben, daß nur die Arbeit, die Kapital produziert, produktiv ist; daß also die Arbeit, die das nicht tut, wie n ü t z l i c h sie immer sein mag - sie kann ebensogut schädlich sein - für die Kapitalisierung nicht produktive, hence unproduktive Arbeit ist.

در همین استدلال نشان می‌دهد که تنها کار مولد سرمایه (یعنی همان جدیت در امر تولید ارزش اقتصادی بیش‌تر) کار تولیدی ا‌ست و هرگونه کار دیگری اعم از مفید یا زیانمند برای سرمایه‌سازیْ مفید نیست، یعنی مولد نیست.

کسی که با ادبیات مارکس آشنا باشد، حتی بدون ورود به خود متن اصلی هم می تواند حدس بزند که عبارت توضیحی داخل پرانتز از جنس ادبیات مارکس نیست. حقیقت نیز این است که مارکس نه چیزی درباره "جدیت در امر تولید ارزش اقتصادی بیشتر" گفته بود و نه اصولا اشاره ای داشت که بتوان آن را بدینگونه ترجمه نمود. مارکس گفته بود:

در این پذیرفته شده است که تنها کاری مولد است که سرمایه تولید می‌کند؛ پس کاری که این را انجام نمی‌دهد، هرچقدر هم که مفید باشد ـ‌و یا حتی می‌تواند مضر [هم] باشد-، برای سرمایه‌سازی مولد نیست، غیر مولد است.

با این که گروندریسه به لحاظ نگارش از روانی و سادگی کاپیتال برخوردار نیست، با این حال عبارت فوق عبارتی است صریح و ساده و دقیق و جا برای هیچ گونه حدس و گمان و ارزشگذاری اخلاقی به "کار مولد" و غیره باقی نمی گذارد. مارکس به صراحت میگوید در سرمایه داری کاری که سرمایه تولید می کند مولد است و در غیر این صورت نه. حتی اگر این کار مفید باشد یا مضر. جمله ای است ساده که همه چیز را روشن می کند. اما مترجمین با آوردن عبارت داخل پرانتز در حال تداعی آنند که گویا منظور مارکس از "کار مولد سرمایه" "همان جدیت در امر تولید ارزش اقتصادی بیشتر" است. عبارتی که به روشنی باری مثبت را به "ارزش تولید اقتصادی بیشتر" انتقال می دهد. ممکن است مترجمین هنگام اضافه کردن عبارت توضیحی فوق به هیچ قصد و منظور خاصی نیندیشیده باشند. اما این دقیقا کاری است که نظریه پردازان چپ بورژوازی با ستایش از اهمیت تولید و جدیت در تولید و امثالهم در مقابل نکوهش پرداختن به تجارت و واسطگی بدان مشغولند.

عین همین اغتشاش را در عبارت زیر نیز می توان دید:

این کارگران "از آن‌جا که سرمایه‌های ارباب‌شان را که از نقطه‌نظر ماهیت تولیداتش غیرمولد است، زیاد می‌کنند" واقعاً هم مولدند.

که ترجمه ای است از این عبارت مارکس:

Das fact ist, daß diese Arbeiter indeed, produktiv sind, as far as they increase the capital of their master; unproductive as to the material result of their labour.

عبارتی که باز هم در شمار جملات ساده و روشن گروندریسه قرار دارد: این کارگران تا آن‌جا که سرمایه‌های ارباب‌شان را زیاد می‌کنند مولدند؛ و تا آن‌جا که به‌نتایج مادی کارشان برمی‌گردد غیرمولد. هیچ صحبتی از "ماهیت غیر مولد تولیدات" یک سرمایه در آن نیست. موضوع بحث مارکس در بخش حاضر بررسی این است که کارگرانی که به تولید کالاهای لوکس مشغولند از نظر صاحب سرمایه به کار مولد اشتغال دارند در حالی که آن چیزی که تولید می کنند "گند و کثافت" Scheißdreck است. صحبت بر سر نتایج کار آنان است که هر بنی بشری هم می فهمد منظور از آن چیست و نه "ماهیت تولیداتشان" که فقط دادن بیانی فلسفی به متن است.

بررسی ترجمۀ پرهام تدین را با یکی از مشهور ترین قطعات مارکس به پایان می بریم. مارکس در قطعۀ مشهور "دربارۀ روش اقتصاد سیاسی" از این آغاز می کند که هنگام بررسی سیاسی-اقتصادی کشوری معین معمولا از جمعیت، تقسیم آن به طبقات، شهر، ده، دریا و شاخه های مختلف تولیدی و صادرات و واردات و غیره آغاز می کنند و این عزیمت از پیش داده های واقعی مثل جمعیت و غیره روش درستی به نظر میرسد. او بلافاصله تأکید می کند که اما با نگاه دقیقتر این روش غلط است. در این روش همواره از واقعیت مشخص به مقولاتی ساده تر از قبیل مبادله و کار و سرمایه و تقسیم کار می رسیم. هنگامی که این مقولات ساده تر تکوین یافته اند، آنگاه حرکتی در جهت معکوس لازم است. مسألۀ اساسی این است که نزد مارکس این دو روش متفاوتند و مارکس یکی را رد و دیگری را پیشنهاد می کند. نزد پرهام-تدین این دو روش به یک روش واحد تقلیل می یابند. گوئی که در آن روش درست تحلیل به ادامه ای از روش نادرست تحلیل بدل می شود. مارکس می نویسد:

...Finge ich also mit der Bevölkerung an, so wäre das eine chaotische Vorstellung des Ganzen, und durch nähere Bestimmung würde ich analytisch immer mehr auf einfachere Begriffe kommen; von dem vorgestellten Konkreten auf immer dünnere Abstrakta, bis ich bei den einfachsten Bestimmungen angelangt wäre. Von da, wäre nun die Reise wieder rückwärts anzutreten, bis ich endlich wieder bei der Bevölkerung anlangte, diesmal aber nicht als bei einer chaotischen Vorstellung eines Ganzen, sondern als einer reichen Totalität von vielen Bestimmungen und Beziehungen. Der erste Weg ist der, den die Ökonomie in ihrer Entstehung geschichtlich genommen hat. Die Ökonomen des 17. Jahrhunderts z.B. fangen immer mit dem lebendigen Ganzen, der Bevölkerung, der Nation, Staat, mehren Staaten etc., an; sie enden aber immer damit, daß sie durch Analyse einige bestimmende abstrakte, allgemeine Beziehungen, wie Teilung der Arbeit, Geld, Wert etc., herausfinden. Sobald diese einzelnen Momente mehr oder weniger fixiert und abstrahiert waren, begannen die ökonomischen Systeme, die von dem Einfachen, wie Arbeit, Teilung der Arbeit, Bedürfnis, Tauschwert, auf stiegen bis zum Staat, Austausch der Nationen und Weltmarkt. Das letztre ist offenbar die wissenschaftlich richtige Methode. Das Konkrete ist konkret, weil es die Zusammenfassung vieler Bestimmungen ist, also Einheit des Mannigfaltigen. Im Denken erscheint es daher als Prozeß der Zusammenfassung, als Resultat, nicht als Ausgangspunkt, obgleich es der wirkliche Ausgangspunkt und daher auch der Ausgangspunkt der Anschauung und der Vorstellung ist. Im ersten Weg wurde die volle Vorstellung zu abstrakter Bestimmung verflüchtigt; im zweiten führen die abstrakten Bestimmungen zur Reproduktion des Konkreten im Weg des Denkens. Hegel geriet daher auf die Illusion, das Reale als Resultat des sich in sich zusammenfassenden, in sich vertiefenden und aus sich selbst sich bewegenden Denkens zu fassen, während die Methode, vom Abstrakten zum Konkreten aufzusteigen, nur die Art für das Denken ist, sich das Konkrete anzueignen, es als ein geistig Konkretes zu reproduzieren. Keineswegs aber der Entstehungsprozeß des Konkreten selbst. z.B. die einfachste ökonomische Kategorie, sage z.B. Tauschwert, unterstellt Bevölkerung, ‚Bevölkerung produzierend in bestimmten Verhältnissen; auch gewisse Sorte von Familien- oder Gemeinde- oder Staatswesen etc. Er kann nie existieren außer als abstrakte, einseitige Beziehung eines schon gegebnen konkreten, lebendigen Ganzen. Als Kategorie führt dagegen der Tauschwert ein antediluvianisches1 Dasein. Für das Bewußtsein daher – und das philosophische Bewußtsein ist so bestimmt –, dem das begreifende Denken, der wirkliche Mensch und die begriffne Welt als solche erst die wirkliche ist – erscheint daher die Bewegung der Kategorien als der wirkliche Produktionsakt – der leider nur einen Anstoß von außen erhält –, dessen Resultat die Welt ist; und dies ist- dies ist aber wieder eine Tautologie – soweit richtig, als die konkrete Totalität als Gedankentotalität, als ein Gedankenkonkretum, in fact ein Produkt des Denkens, des Begreifens ist; keineswegs aber des außer oder über der Anschauung und Vorstellung denkenden und sich selbst gebärenden Begriffs, sondern der Verarbeitung von Anschauung und Vorstellung in Begriffe. Das Ganze, wie es im Kopfe als Gedankenganzes erscheint, ist ein Produkt des denkenden Kopfes, der sich die Welt in der ihm einzig möglichen Weise aneignet, einer Weise, die verschieden ist von der künstlerisch-, religiös-, praktisch-geistigen Aneignung dieser Welt. Das reale Subjekt bleibt nach wie vor außerhalb des Kopfes in seiner Selbständigkeit bestehn; solange sich der Kopf nämlich nur spekulativ verhält, nur theoretisch. Auch bei der theoretischen Methode daher muß das Subjekt, die Gesellschaft, als Voraussetzung stets der Vorstellung vorschweben.

این بخشی از یکی از مهم ترین قطعاتی است که از مارکس به جا مانده است. پیش از پرداختن به ترجمۀ آن این توضیح مجدد لازم است که اهتمام ما در ترجمه بر بازگوئی دقیق متن بوده است و نه بر روانی. این ممکن است خواندن متن را کمی مشکل کند. اما بهتر است کمی مشکل تر باشد تا این که از دقت کمتری برخوردار باشد. ترجمه قطعۀ فوق را می توان چنین در نظر گرفت:

...پس من اگر با جمعیت آغاز می کردم، این [نخست] تصوری مغشوش از کلیت می بود و همراه با تعین دقیقتر، هر چه بیشتر به گونه ای تحلیلی به به مفاهیم ساده تری می رسیدم؛ از مشخص پیش رو به تجریدهائی هر چه محدودتر تا این که به ساده ترین تعینات می رسیدم. از آنجا باید سفری در جهت معکوس را آغاز می کردم تا این که بالاخره مجددا به جمعیت برسم. این بار اما نه به تصوری مغشوش از یک کلیت، بلکه چونان کلیتی غنی از تعینات و روابط بسیار.راه نخست راهی است که اقتصاد در دوران پیدایشش تاریخا در پیش گرفت. به طور مثال اقتصاددانان قرن 17 همواره با کل زنده، جمعیت، ملت، دولت، دولتهای متعدد و غیره آغاز می کنند. آنها اما با آن به پایان میرسند که توسط تحلیلشان به درک برخی از روابط انتزاعی و عام تعیین کننده می رسند از قبیل تقسیم کار، پول، ارزش و غیره. به محض این که این لحظه های منفرد کم با بیش معلوم و منتزع شدند، سیستمهای اقتصادی آغاز کردند که از ساده، مثل کار، تقسیم کار، نیاز، ارزش مبادله [آغاز و] به دولت، مبادلۀ بین ملل و بازار جهانی ارتقاء یابند. این روش دوم آشکارا روش علمی صحیح است.

مشخص مشخص است زیرا که ترکیب تعینات متعدد، یعنی وحدت تنوعات است. از همین رو در تفکر به مثابه روند جمعبندی، به مثابه نتیجه و نه نقطۀ عزیمت به نظر میرسد، گرچه نقطۀ عزیمت واقعی و از همین رو نیز نقطۀ عزیمت مشاهده و تصور است. در راه اول تصورِ کامل در تعیناتی انتزاعی حل شد، در راه دوم تعینات انتزاعی به بازتولید مشخص از طریق تفکر منجر می شوند. از همین رو هگل دچار این توهم شد که [امر] واقعی را به مثابه نتیجۀ فکرِ در خود مجتمع، در خود تعمیق یابنده و در حال حرکت از خویش درک کند در حالی که روش عروج از انتزاعی به مشخص فقط روشی از تفکر است برای دست یافتن به مشخص و بازتولید آن به مثابه مشخص اندیشیده. [این] اما به هیچ وجه روند تکوین خود مشخص نیست. به طور مثال ساده ترین مقولۀ اقتصادی، مثلا ارزش مبادله، جمعیت را پیش دادۀ خود دارد، جمعیتی در حال تولید در مناسباتی معین و همچنین نوعی از خانواده – یا جماعت – و یا دولت و غیره را. [این مقوله] هیچگاه جز [به مثابۀ] رابطه ای انتزاعی و یکجانبه از کلیت داده شدۀ زنده و مشخصی وجود نخواهد داشت. اما به مثابه مقوله، ارزش مبادله عمری به قدمت طوفان نوح دارد. از همین رو برای آگاهی – و آگاهی فلسفی این چنین تعین می یابد – که برای آن تفکر قادر به فهم، انسان واقعی است و جهان حقیقتا واقعی همان جهان مفهومی در خود است، حرکت مقولات – که فقط متإسفانه نیازمند محرکی از خارج است – چونان عمل واقعی تولید آشکار می شود که جهان محصول آن است. و این – که خود یک این همانگوئی است – تا جائی درست است که کلیت مشخص به مثابه یک کلیت اندیشگی، یک مشخص اندیشگی، حقیقتا محصول تفکر، محصول ادراک است اما به هیچ وجه [محصول] مفهوم خود ساز خارج از، و یا ماوراء مشاهده و تصور نیست بلکه [محصول] ارتقاء مشاهده و تصور به مفهوم است. کلیت آنچنان که در سر به مثابه کلیت اندیشیده ظاهر می شود محصول سر اندیشمندی است که از تنها راه ممکن برایش به جهان دست می یابد. راهی که از راه دستیابی هنری، مذهبی و عملی-معنوی به جهان متمایز است. مادام که سر منحصرا به فعالیت کلامی، نظری اشتغال دارد، موضوع واقعی کماکان خارج از سر وجود مستقل خود را دارد. از همین رو در روش نظری نیز موضوع، جامعه، همواره باید به مثابه پیش داده تصور حضور داشته باشد.

پیش از بررسی ترجمۀ پرهام-تدین یک بار دیگر این تأکید لازم است که توجه ما نه الزاما بر روانی ترجمه، بلکه در بازتاب دقیق مباحثی است که ارائه شده اند. از این نقطه نظر، البته ترجمۀ پرهام و تدین از روانی به مراتب بیشتری برخوردارند. با این حال، تشخیص این که روانی متن الزاما به معنای قابل فهم بودن آن نیست، پس از بررسی ترجمۀ قطعۀ فوق چندان دشوار نخواهد بود. پرهام-تدین این قطعه را چنین ترجمه می کنند:

با این حساب اگر بنا بود با مفهوم کلی جمعیت شروع کنیم، ناگزیر به دریافتی [Vorstellung] آشفته می رسیدیم. در حالیکه می توان با تحلیلی گام به گام به مفاهیم بیش از پیش بسیط تر رسید، یعنی از واقعیت ملموس و مشخص اندک اندک به مجردات لطیف تر و سرانجام به بسیط ترین مفاهیم و مقولات دست یافت. اینجا حرکتی معکوس لازم است، یعنی باید از مفاهیم مجرد شروع کرد و بار دیگر به عناصر واقعی مشخص، مثلا به جمعیت رسید. با این روش به خلاف روش اول، به جای دریافتی آشفته از یک امر کلی به مجموعه ای سرشار از تعینات و روابط پیچیده خواهیم رسید. این روش از لحاظ تاریخی روش علم اقتصاد بود. اقتصاددانان سدۀ 17 همواره با کل زنده، با جمعیت، ملت، دولت، دولتها و غیره آغاز می کنند و همیشه هم به کشف معدودی از مناسبات عام، مجرد و تعیین کننده نظیر تقسیم کار، پول، ارزش و غیره می رسند و همینکه این مقولات کم و بیش پرورده و منتزع شد، شروع می کنند به ساختن دستگاه های اقتصادی که از مفاهیم بسیط نظیر کار، تقسیم کار، نیاز و ارزش مبادله ای شروع و به دولت، و مبادله بین ملت ها و بازار جهانی ختم می شود. بدیهی است این روش از نظر علمی روش درستی است.

مشخص مشخص است زیرا در حکم ترکیب به هم برنهادۀ تعینات بسیار و بیانگر وحدت در گوناگونی است. [ولی] از دید اندیشه نوعی همنهاد، نوعی نتیجه است و نه نقطۀ عزیمت، حتی اگر در عمل به صورت نقطۀ عزیمت و بنا بر این نقطۀ عزیمت مشاهده و ادراک ما باشد. در صورت نخست [یعنی در نظر گرفتن واقعیت مشخص به عنوان نقطۀ عزیمت و نه نتیجۀ تحول تاریخی] درک درست ما [از واقعیت] در مفاهیمی انتزاعی حل می شود، در حالیکه، در صورت دوم [یعنی از دید اندیشه ای که واقعیت را نوعی همنهاد یا نتیجۀ تحول تاریخی می بیند] بر اساس تعینات مجرد می توان به بازتولید واقعیت مشخص از راه اندیشه رسید. هگل دچار این توهم شد که واقعیت را نتیجۀ اندیشه ای متمرکز بر خویش که سرگرم تعمق در اندیشگی خویش است و حرکت خویش را از خود دارد، بداند. در حالیکه منظور از رسیدن به مشخص از طریق اندیشه همانا دست یافتن به واقعیت مشخص و بازتولید اندیشیدۀ آن است. اما این به هیچ روی به معنای تعیین روند تکوین خود واقعیت مشخص نیست. مثلا ساده ترین مقولۀ اقتصادی، یعنی ارزش مبادله ای، [زائیدۀ اندیشۀ ما نیست] بل مبتنی بر وجود [واقعیات مشخصی] چون جمعیت و عمل تولید افراد جمعیت در شرایط معین یا در نوع معینی از خانواده، آبادی یا دولت (یا کشور) و غیره است. این مقوله نمی تواند هستی دیگری جز به صورت یک رابطۀ انتزاعی و یکجانبه در درون یک کل زندۀ مشخص و داده شده داشته باشد. و این در حالی است که ارزش مبادله ای به عنوان یک مقوله عمری به قدمت توفان نوح دارد.

نوعی از آگاهی – به ویژ آگاهی فلسفی – چنان است که موجودیت واقعی انسان را در تفکر مفهومی می داند و بنا بر این جهان مفاهیم از نظر او یگانه واقعیت [معتبر] محسوب می شود؛ این نوع آگاهی، حرکت مقولات را که فقط متأسفانه سرش به خارج بند است به جای عمل واقعی تولید می گیرد و می پندارد که جهان محصول آنهاست. این البته درست است زیرا کلیت مشخص [واقعیات]، به عنوان کلیت اندیشیده و تصور ادراکی واقعیت، تا حدودی محصول اندیشه است. اما در این قضیه چیز تازه ای نیست و این در واقع نوعی تکرار گوئی است. [رابطۀ کلیت مشخص واقعی با اندیشه و ادراک به هیچوجه به این معنا نیست که کلیت واقعی] فرآوردۀ مفهومی خود اندیش و خودساز در ورای مشاهده و ادراک باشد، بل حاصل ارتقاء مشاهده و ادراک به سطح مفاهیم است. کلیت که در ذهن به صورت کل اندیشیده نمودار می شود، فرآوردۀ مغز اندیشمندی است که برای دستیابی به جهان یک راه ممکن بیشتر نمی شناسد، راهی که با راه دستیابی عملی و عقلی به جهان در هنر و دین بکلی متفاوت است. مادام که فعالیت صرفا کلامی و نظری به جای خود باقی است، موضوع اندیشه هم وجود مستقل خود را بیرون از ذهن حفظ می کند. از این در روش نظری هم باید همیشه به موضوع واقعی یعنی به جامعه توجه کرد و واقعیت داده شده و مقدم بر اندیشۀ آن را هرگز از نظر دور نداشت.

مشکل از همان پاراگراف اول آغاز می شود. مارکس پس از طرح کلی دو راه تحلیل از این صحبت می کند که "راه نخست" راهی بود که اقتصاد تاریخا در پیش گرفت و به طور نمونه اقتصاددانان قرن 17 را مثال می زند که چگونه با مقولات کنکرت شروع می کردند و در ادامه به برخی مفاهیم انتزاعی دست می یافتند. پرهام و تدین در مقابل "از این روش" صحبت می کنند که به لحاظ تاریخی روش علم اقتصاد بود. اما از کدام روش؟ روش اول، یعنی از مشخص به مقولات انتزاعی یا روش دوم یعنی از مقولات انتزاعی به مشخص؟ نزد پرهام – تدین این دو روش هر دو در شیوۀ حرکت اقتصاددانان در هم آمیخته اند. مارکس اما به دقت توضیح می دهد که اقتصاددانان قرن 17 روش اول را بر می گزیدند و آنها به برخی مقولات انتزاعی رسیدند. اما از این نقطه به بعد "سیستمهای اقتصادی آغاز کردند که از ساده، مثل کار، تقسیم کار، نیاز، ارزش مبادله [آغاز و] به دولت، مبادلۀ بین ملل و بازار جهانی ارتقاء یابند" و این سیستمهای اقتصادی، دیگر آن اقتصاددانان قرن 17 نبودند. این همان اقتصاد سیاسی کلاسیک است که در اینجا مد نظر مارکس است و به روش دوم عمل کرده است. همان اقتصاد سیاسی ای که مارکس تا زمان ریکاردو به عنوان علمی در جستجوی حقیقت خصلت نمائی می کرد. نزد پرهام-تدین این گسست تبدیل به تداومی از روش اول به روش دوم شده است. از دو روش متفاوت مد نظر مارکس عملا چیزی باقی نمی ماند. آنها در آغاز پاراگراف "روش نخست" را تبدیل به "این روش" کردند و در پایان پاراگراف باز هم به جای "روش دوم" از "این روش" صحبت می کنند. ترجمۀ روان آنها ابهام ها را برطرف نمی کند، بر آنها می افزاید.

ادامه دهیم. نخست به نادرستی های ظاهرا جزئی پاراگراف بسیار مهم دوم که در زمرۀ کلیدی ترین اظهارات مارکس قرار دارد بپردازیم و سپس بار مفهومی آن را بررسی کنیم. پرهام و تدین پس از عبارت نخستین مبنی بر این که " مشخص مشخص است زیرا در حکم ترکیب به هم برنهادۀ تعینات بسیار و بیانگر وحدت در گوناگونی است"، پاراگراف را با این ادامه می دهند که "[ولی] از دید اندیشه نوعی همنهاد، نوعی نتیجه است و نه نقطۀ عزیمت". معنای این دو عبارت چیزی جز این نیست که گزارۀ دوم ربطی به گزارۀ اول ندارد. در گزارۀ اول این بیان می شود که مشخص به دلیل این که ترکیب تعینات متعدد است مشخص است، اما در گزارۀ دوم به دلیلی نامعلوم، مشخص از دید اندیشه نوعی همنهاد و نتیجه است. نزد مارکس اما چنین نیست. مارکس پس از بیان این که "مشخص مشخص است زیرا که ترکیب تعینات متعدد است"،  دقیقا همین را علت آن می داند که مشخص در ذهن به مثابه روند تجمع [یا همنهاد] و به عنوان نتیجه جلوه گر می شود. نه "ولی" در اندیشه، بلکه "از همین رو" در تفکر چنین به نظر میرسد. با این بیان دلیل این خطای تفکر نیز عنوان شده است و جای ابهامی باقی نمی ماند. گسست بین دو گزاره اول و دوم که در ترجمۀ پرهام-تدین وارد شده است، در متن مارکس وجود ندارد.

همین گسست در ادامه پاراگراف و در اشارۀ مارکس به هگل نیز به چشم میخورد. پرهام-تدین پس از توضیح این که " بر اساس تعینات مجرد می توان به بازتولید واقعیت مشخص از راه اندیشه رسید"، باز عبارتی را ذکر می کنند که ربطی به عبارت پیشین ندارد. آنها می نویسند " هگل دچار این توهم شد که واقعیت را نتیجۀ اندیشه ای متمرکز بر خویش که سرگرم تعمق در اندیشگی خویش است و حرکت خویش را از خود دارد، بداند". خواننده نمی تواند بداند که چرا هگل دچار این توهم شد و چرا مارکس در اینجا به این موضوع می پردازد؟ او باید خود حدس بزند. نزد مارکس موضوع اما به گونه ای متفاوت است. خطای هگل نزد او ادامۀ منطقی گزارۀ نخستین است و بیان خود وی به اندازه کافی این را روشن می کند. او می نویسد: "... در راه دوم تعینات انتزاعی به بازتولید مشخص از طریق تفکر منجر می شوند. از همین رو هگل دچار این توهم شد که [امر] واقعی را به مثابه نتیجۀ فکر در خود مجتمع، در خود تعمیق یابنده و در حال حرکت از خویش درک کند ... ". در اینجا نیز دقیقا همان گسست مورد اشاره پیشین واقع می شود. نزد مارکس قضیه روشن است. دقیقا به این دلیل که بر اساس تعینات مجرد می توان به بازتولید واقعیت مشخص از راه تفکر رسید، است که هگل دچار توهم آن شد که امر واقعی را به مثابه نتیجۀ تفکر قلمداد کند. تمام دشواری موضوع در همین است و ارزش کار مارکس نیز در این است که به همین تناقض پی برده است. در اینجا هگل نیز مرتکب همان اشتباهی می شود که پیش از این مارکس به طور کلی آن را به تفکر نسبت داده بود. بالاتر دیدیم که پرهام-تدین اشتباه تفکر را با خود موضوع مورد بحث مارکس، یعنی ترکیب مشخص از تعینات متعدد، توضیح نمی دهند. حالا نیز آنها اشتباه هگل را بی مقدمه به میان می کشند و باز هم ربطی بین آن و توضیحات پیشین مارکس نمی بینند. در هر دو مورد، آنها حکمی را که بر زمینه های مادی معینی استوار است و به همین دلیل نیز از اعتباری عمومی برخوردار است به احکامی محدودتر بدل می کنند و زمینه های مادی آنها را حذف می کنند.

این همان خطائی نیز هست که آنها در توضیح روش اقتصاددانان مرتکب شده اند. آنها متوجه نیستند که اقتصاددانان قرن 17 دقیقا به این دلیل دچار آن اشتباه در روش شدند که هنوز زمینه های مادی دستیابی به تجریدهای مد نظر مارکس فراهم نبود. تا رسیدن به مفاهیمی انتزاعی از قبیل تقسیم کار و ارزش مبادله و مقولات دیگری که نخست نقطۀ عزیمت اقتصاد سیاسی - و سپس در کاملترین نحوه اش مارکس- را تشکیل می دادند، خود موضوع بررسی، یعنی جامعۀ سرمایه داری، باید مراحل معینی از توسعه را طی می کرد و به درجه ای از تکامل می رسید که در آن امکان دستیابی به این تجرید ها نیز به وجود می آمد. به همین دلیل نیز نزد آنها مرز بین روش اول و روش دوم محو می شود و چنین به نظر میرسد که اقتصاددانان قرن 17 نخست از مشخص شروع کردند و بعد از دستیابی به برخی از تجریدها به سادگی به روش دوم گذر کردند. در حالی که بین این دو روش فاصله ای تاریخی بین سرمایه داری در حال تکوین و سرمایه داری تکامل یافته قرار داشت.

نزد هگل نیز ماجرا همین است. در کوتاهترین کلام، هگل در شرایط سرمایه داری تکامل نیافته قادر نبود از کانت فراتر رود. امکان این فراتر رفتن برای هگل از آن رو فراهم شده بود که سرمایه داری به چنان درجه ای از تکامل خویش رسیده بود که امکان تکوین مقولات پایه ای اقتصاد سیاسی را فراهم کرده بود و در سطح نظری از فیزیوکراتها و مرکانتیلیستها عبور کرده و با اسمیت و ریکاردو به نقطه اوج اقتصاد سیاسی کلاسیک رسیده بود و احاطه بر همین اقتصاد سیاسی کلاسیک بود که امکان تدوین منطق هگل را برای او فراهم نمود به همانگونه که عقب ماندگی آلمان وی را در پوستۀ ایده آلیسم محبوس نمود. نزد پرهام تدین اثری از این زمینه های مادی نیست. هر چه هست در حیطۀ تفکر است و خطای تفکر و نه توضیح چرائی آن که نزد مارکس وجود دارد اما در ترجمۀ آنها محو میشود. این در ادامه نیز تکرار می شود.

پرهام-تدین به نقل از مارکس میگویند که " نوعی از آگاهی – به ویژه آگاهی فلسفی – چنان است که موجودیت واقعی انسان را در تفکر مفهومی می داند و بنا بر این جهان مفاهیم از نظر او یگانه واقعیت [معتبر] محسوب می شود. این نوع آگاهی، حرکت مقولات را که فقط متأسفانه سرش به خارج بند است به جای عمل واقعی تولید می گیرد و می پندارد که جهان محصول آنهاست ". عبارت کاملا قابل فهم است و روان. بر این اساس نوعی از آگاهی موجودیت واقعی انسان را در تفکر مفهومی می داند و در میان این نوع از آگاهی، آگاهی فلسفی هم ویژگی معینی دارد که تأکید بر آن را لازم میکند. پس بنا بر این نوع دیگری از آگاهی هم می تواند باشد که جهان را طور دیگری ببیند. تا اینجا مشکلی در کار نیست. اما آیا این واقعا همان چیزی است که مارکس آن را بیان کرده است؟ ترجمۀ درست عبارت مارکس این است: "از همین رو برای آگاهی – و آگاهی فلسفی این چنین تعین می یابد – که برای آن تفکر مفهوم ساز، انسان واقعی است و جهان حقیقتا واقعی همان جهان مفهومی در خود است، حرکت مقولات – که فقط متإسفانه نیازمند محرکی از خارج است – چونان عمل واقعی تولید آشکار می شود که جهان محصول آن است". آیا صحبتی از "نوعی از آگاهی" در آن می بینید؟ نه. برعکس. مارکس از "آگاهی" حرف میزند، بدون آن که آن را به نوع خاصی محدود کند. مارکس در صدد محکومیت اخلاقی یا ایدئولوژیک نوعی از آگاهی نیست. او در حال توضیح این مسأله است که چگونه جهان در آگاهی وارونه جلوه گر می شود. در بیان مارکس توضیح پدیده ای را مشاهده می کنیم، در مارکس پرهام-تدین ردیه ای بر نوعی از آگاهی را بدون آن که توضیحی برای آن داشته باشیم. و این عین کار مارکس بود که نزد وی نقد از تبیین جدا نبود. در اینجا نیز مارکس پدیده ای را تبیین و در همین تبیین نیز نقد می کند. موضوع به سادگی همانند انعکاس وارونه جهان بیرونی در عدسی چشم است. امری که نمی توان آن را محکوم کرد، بلکه باید آن را شناخت. با این تفاوت که مغز، تصویر واقعی جهان بیرونی را خود بازسازی می کند و در مورد آگاهی، این قوۀ تحلیل است که باید جای کارکرد خودبخودی مغز را بگیرد. در مورد هگل نیز مارکس دقیقا همین را بیان داشته بود. آنجا نیز دقیقا به این دلیل که "تعینات انتزاعی به بازتولید مشخص از طریق تفکر منجر می شوند" بود که هگل دچار آن توهم شد که امر واقعی را نتیجۀ فکر در خود مجتمع بداند. بیان مارکس درباره آگاهی نیز تداوم مستقیم همان بیان وی در باره علت اشتباه هگل است.

با این حال این تمام ماجرا نیست. درست بعد از همین عبارت پرهام-تدین از مارکس نقل می کنند که "... و بنا بر این جهان مفاهیم از نظر او یگانه واقعیت [معتبر] محسوب می شود. این البته درست است زیرا کلیت مشخص [واقعیات]، به عنوان کلیت اندیشیده و تصور ادراکی واقعیت، تا حدودی محصول اندیشه است". حقیقتا نمی توان فهمید که چرا مارکس نخست میگوید "این البته درست است" تا بعد خود وی بلافاصله آن را با این عبارت رد کند که "تصور ادراکی واقعیت، تا حدودی محصول اندیشه است". اگر این تصور فقط تا حدودی محصول اندیشه است، پس حکم اولیه عبارت که "این البته درست است" حکمی است بی معنی و به جای آن باید گفته می شد "این البته تا حدودی درست است". موضوع اما این است که مارکس به صراحت میگوید که این درست است اما حوزۀ درستی آن را نیز به گونه ای کاملا شفاف بیان می کند: " و این ...تا جائی درست است که کلیت مشخص به مثابه یک کلیت اندیشگی، یک مشخص اندیشگی، حقیقتا محصول تفکر، محصول ادراک است". بیانی است روشن و بدون اما و اگر و "تا حدودی" و غیره. مارکس صراحتا میگوید که کلیت مشخص به مثابه یک کلیت اندیشگی حقیقتا محصول تفکر و محصول ادراک است و حقیقتا نیز تا اینجا این که جهان مفاهیم چونان عمل واقعی تولید آشکار می شود نیز درست است. دقیقا به همانگونه که تصویر جهان بیرونی در عدسی چشم وارونه ظاهر می شود. اما مسأله مارکس این است که این فقط همینجا معتبر است و نه بیشتر. از آن بیشتر، این مفاهیمند که خود محصول مشاهده جهان خارجند: "و این ...تا جائی درست است که کلیت مشخص به مثابه یک کلیت اندیشگی، یک مشخص اندیشگی، حقیقتا محصول تفکر، محصول ادراک است اما به هیچ وجه [محصول] مفهوم خود ساز خارج از، و یا ماوراء مشاهده و تصور نیست بلکه [محصول] ارتقاء مشاهده و تصور به مفهوم است". پس بنا بر این کلیت مشخص "تا حدودی" محصول تفکر نیست، "حقیقتا" محصول تفکر است و همین نیز هست که متفکر برجسته ای مثل هگل را هم دچار آن توهم می کند و همین هم هست که مارکس را از پوزیتویسم صرفا مشاهده گر متمایز می کند.

پرهام-تدین متوجه نیستند که مارکس در اینجا به تبیین فعالیت علمی پرداخته است و نزد وی این فعالیت علمی به مشاهده محدود نیست، بلکه دقیقا روند تفکر منطقی را نیز به همان سان در بر میگیرد. آنها این عدم توجه را در عبارت بعدی متن نیز به مشاهده می گذارند: " کلیت که در ذهن به صورت کل اندیشیده نمودار می شود، فرآوردۀ مغز اندیشمندی است که برای دستیابی به جهان یک راه ممکن بیشتر نمی شناسد، راهی که با راه دستیابی عملی و عقلی به جهان در هنر و دین بکلی متفاوت است". تمام قطعۀ معروف "دربارۀ روش اقتصاد سیاسی" مارکس در مورد چگونگی دستیابی عقلی به جهان است و اکنون در پایان قطعه خواننده ناگهان متوجه می شود که امکان این دستیابی عقلی در هنر و دین هم وجود دارد اما متفاوت است. آیا این حقیقتا چیزی بود که مارکس بیان کرد؟ به هیچ وجه. او نوشته بود " راهی که از راه دستیابی هنری، مذهبی و عملی-معنوی praktisch-geistigen به جهان متمایز است". او عملی-معنوی را همراه با هنری و مذهبی به عنوان راهی ذکر می کند که از راه دستیابی عقلی به جهان متفاوت است. مارکس وارونۀ پرهام-تدین در پایان تمام مباحثش درباره روش دستیابی به واقعیت به این نتیجه می رسد که البته در هنر و دین هم راهی برای دستیابی عملی-عقلی به جهان وجود دارد. دریچه ای که پرهام-تدین باز هم به روی فلسفه باز می کنند. مارکسی که البته به فلسفه انتقاد هم دارد، اما فلسفه ای دیگر را هم می پذیرد. مارکسی که خود فیلسوف هم هست. و البته فیلسوفی متفاوت.  

این را می توان در قطعات دیگر گروندریسه پرهام-تدین نیز نشان داد. اما تصور میکنم بیش از این نیازی به ادامه بررسی متن ترجمۀ فارسی گروندریسه نباشد. وقت آن است به روایت دیگری از مارکس، روایت مارکسیسم وولگار نیز بپردازیم.

مارکس وولگار: علیرضا ثقفی و نظریه های ارزش اضافه

از دهه شصت تا دهه نود حدود سی سال فاصله است. سی سال فاصله بین زمانی که بورژوازی ایران با تدارک مقدمات نظری جنبش اصلاحات تجدید سازمان خویش را آغاز کرد و چپ انقلابی ایران زیر بار خونین سرکوب روندی از چرخشی تاریخی به سمت ابتذال و کرنش به بورژوازی را. از سی سال پیش تاکنون، بورژوازی ایران به بازیگری قدر قدرت، نه فقط در عرصۀ سیاست، بلکه در کلیه عرصه های حیات اجتماعی، از ایدئولوژی تا فرهنگ و هنر بدل شده است و چپ انقلابی از بدیلی معطوف به جمهوری دمکراتیک خلق و به چشم اندازهای پرولتاریا، به زائده ای جنبشهای اجتماعی بورژوازی. در عرصۀ نظری، به همان اندازه که لیبرالیسم در این دوران در ایران ریشه دواند، به همان اندازه نیز مارکسیسم از ریشه کنده شد و به جای حرکتی در جهت عمق یابی، هر چه بیشتر به سطح پدیده ها تمایل پیدا کرد. تمام نشاط و طراوت تئوریک چپ انقلابی دهه پنجاه و آغاز دهه شصت، یکسره جای خود را به شعار پردازیهای توخالی و بی محتوا داده و از هر گونه محتوا تهی گردید. آنجا که چپ به مباحث "جدی" روی می آورد، از انقلاب و پرولتاریا دور می شد و رسما به جناح چپ لیبرالیسم بدل می گردید و آنجا که هنوز جلوه هایی از انقلابیگری و رادیکالیسم و پرولتاریا را به نمایش می گذاشت، به همان اندازه از مباحث عمیق ناظر بر شناخت مناسبات طبقاتی فاصله می گرفت و به شبه مارکسیسم وولگاری می گرائید که در شکل انقلابی است، در محتوا اما بخشی از همان لیبرالیسمی است که خود داعیه مبارزه با آن را دارد. اگر کارنامه چپی که رسما انقلابیگری را کنار گذاشت و به مکتب انتقادی و پسامارکسیسم و پست مدرنیسم دریدائی و بادیوئی گروید در همین سی سال لااقل همراه با دستاوردهای نظری معینی است که از حرکت این چپ به سمت بلوغ بورژوائی حکایت می کنند، در مقابل کارنامۀ چپ مدعی انقلاب پرولتاریائی تنها از فقر بیکران این چپ حکایت می کند که حتی یک اثر قابل توجه در این سی سال از خود پدید نیاورد.

علیرضا ثقفی بخشی از این چپ است و به عنوان بخشی از این چپ در صدد آن برآمده است که با ترجمۀ نظریه های ارزش اضافه مارکس بخشی از کمبود خویش در این زمینه را جبران کند. فاجعه ای ادبی که به ناحق نام مارکس بر آن رقم خورده است. نگاهی به این فاجعه لازم است. نه به این دلیل که مترجمی به نام ثقفی را به اصلاح کار خویش وادارد، بلکه به این دلیل که از ادامۀ این فاجعه باید جلوگیری نمود. نمی توان در مقابل تحریف و مسخ بیکران مارکس سکوت کرد و نباید اجازه داد که این میراث بزرگ بشریت، این سنگر مبارزه پرولتاریا، اینچنین دستخوش ملعبه شود. کار علیرضا ثقفی دقیقا چنین ملعبه ای است که ما در اینجا به قسمتهائی از بخش چهارم آن می پردازیم.

او در بحث کار مولد به نقل از مارکس می نویسد:

کار مولد، در مفهوم خود برای تولید سرمایه‌داری، عبارت است از کار مزدی که در برابر بخش‌ها‌ی مختلف سرمایه مبادله شده است (بخشی از سرمایه که صرف دستمزد شده)، تولیداتی که نه فقط این بخش از سرمایه را (یا ارزش نیروی کار را)، بلکه علاوه بر آن ارزش اضافی را برای سرمایه‌دار تولید می‌کند. بدین ترتیب این تنها کالا یا پول است که تبدیل به سرمایه می‌شود، و به عنوان سرمایه تولید شده است. تنها آن که دستمزد ی مولد است که سرمایه تولید کند. ...

آیا حقیقتا نیازی به مراجعه به متن اریجینال مارکس هست تا معلوم شود که این خزعبلات ربطی به مارکس ندارند؟ این مصداق بارز روایتی است که تقریبا معادل است با "خسن و خسین هر سه دختران معاویه اند". همۀ گزاره های اصلی عبارت وارونه اند و هیچ چیز بر سر جای خود قرار ندارد. عباراتی که فقط در سطحی ترین نگاه ممکن است متعلق به مارکس به نظر برسند اما آشفتگی و شلختگی نویسندۀ آن با کمترین دقت – حقیقتا کمترین دقت – در مطالعه نیز بر خواننده روشن می شود. مجموعه ای از کلمات بی معنی که حتی ارزش التقاطی خطاب کردن را نیز ندارند. پیش از مراجعه به متن مارکس کمی این عبارات را موشکافی کنیم.

ثقفی در دهان مارکس می گذارد که "کار مزدی در برابر بخش های مختلف سرمایه" مبادله می شود. آخر چطور می شود چنین چرندی را به مارکس نسبت داد؟ حقیقتا مترجم بیخیال فکر این را نمی کرد که بالاخره روزی بندۀ خدائی پیدا می شود و یقۀ مبارکش را میگیرد که بابا جان کار مزدی با سرمایه ثابت و استوار مبادله نمی شود و از کل سرمایه ای که وارد روند گردش می شود فقط و فقط بخش سرمایۀ متغیر است که با کار مزدی مبادله می شود و نه "بخشهای مختلف سرمایه". حتی عبارت توضیحی مارکس در پرانتز که گویا برای دیر فهم ها گذاشته نیز نتوانست مترجم وولگار را متوجه موضوع کند که از کل سرمایه فقط بخشی از آن صرف دستمزد می شود که آن هم سرمایۀ متغیر است.

اما کار به همینجا خاتمه نمی یابد. ثقفی از قول مارکس ادامه می دهد که "این تنها کالا یا پول است که تبدیل به سرمایه می شود، و به عنوان سرمایه تولید شده است". جل الخالق. تنها کالا و تنها پولی که در سرمایه داری به سرمایه بدل می شود کار مزدی است؟ یعنی هیچ کالا و پول دیگری به سرمایه بدل نمی شود؟ ماشین آلاتی که سرمایه دار برای تولید به کار می اندازد، زمینی که برای ساختمان کارخانه می خرد، خود ساختمان کارخانه و محصول تولید شده و وسایل حمل و نقل و غیره و غیره و غیره هیچکدام به سرمایه بدل نمی شوند؟ فقط کار مزدی است که به سرمایه بدل می شود؟ گویی مترجم اصلا نفهمیده است که ماجرا چیست. برای روشن شدن ماجرا یک سر آشپز را در نظر بگیریم که میگوید تنها با وجود مقدار معینی حرارت است که گوشت و شنبلیلیه و لوبیا و لیموعمانی به قرمه سبزی تبدیل می شوند. شاگرد زرنگ او اما به این نتیجه میرسد که تنها حرارت است که می تواند تبدیل به قرمه سبزی شود. تصور کنید رستورانی را که این شاگرد به مقام آشپزی آن ارتقا یافته باشد. و تصور کنید جنبشی را که این مترجم یک نظریه پرداز آن باشد.

و ببینیم خود مارکس چه میگوید:

Produktive Arbeit im Sinn der kapitalistischen Produktion ist die Lohnarbeit, die im Austausch gegen den variablen Teil des Kapitals (den in Salair ausgelegten Teil des Kapitals) nicht nur diesen Teil des Kapitals reproduziert (oder den Wert ihres eignen Arbeitsvermögens), sondern außerdem Mehrwert für den Kapitalisten produziert. Nur dadurch wird Ware oder Geld in Kapital verwandelt, als Kapital produziert. Nur die Lohnarbeit ist produktiv, die Kapital produziert.

که میشود:

کار مولد در قاموس تولید سرمایه داری کار مزدی ای است که در مبادله با بخش متغیر سرمایه (بخشی از سرمایه که صرف حقوق شده)، نه فقط این بخش از سرمایه را بازتولید می کند (یا ارزش توانائی کار خویش را)، بلکه علاوه بر آن برای سرمایه دار ارزش اضافه نیز تولید می کند. تنها از این طریق است که کالا یا پول به سرمایه بدل می شوند، به مثابه سرمایه تولید می شوند. تنها آن کار مزدی که سرمایه تولید می کند مولد است.

آقای ثقفی variablen Teil des Kapitals ( در متن انگلیسی: variable part of capital) را که همان بخش متغیر سرمایه است به بخشهای مختلف سرمایه ترجمه کرده است و بعد هم Nur dadurch wird  (انگلیسی: It is only thereby) که "تنها ازین طریق است" را به "تنها این کالا" ترجمه فرموده است. اشتباهات مترجم چنان فاحش اند که در واقع نیازی هم به مراجعه به مقایسۀ متن انگلیسی با اریجینال آلمانی نبود. به این دلیل خیلی ساده که غیر ممکن است متن انگلیسی در چنین موارد ساده ای به گونه ای دیگر ترجمه شده باشد و حتی اگر چنین نیز باشد، بلافاصله باید آن متن را به دور انداخت. همانطور که متن آقای ثقفی را باید به دور انداخت. همین یک عبارت البته باید برای این کار کافی باشد. با این همه کمی ادامه دهیم. شاید مترجم هنگام ترجمۀ این یک عبارت در حال چرت زدن بوده و این ترجمه از دستش در رفته باشد.

موضوع این بخش از نوشته مسأله نظریه های مختلف مربوط به کار مولد است و مارکس در ادامه در بررسی نظریات اقتصاددانان مختلف با تأسی به مرکانتیلیست ها و فیزیوکراتها و اسمیت و غیره به درک معینی از مفهوم "کار مولد" اشاره دارد و در این مورد می نویسد:

Diese Auffassung der produktiven Arbeit folgt von selbst aus A. Smiths Auffassung vom Ursprung des Mehrwerts, also vom Wesen des Kapitals.

آقای ثقفی این عبارت را چنین ترجمه کرده است که "نظریه‌ی کار مولد به طور طبیعی پس از نظریات آدام اسمیت در باره ریشه ارزش اضافی شروع شده است، این مسئله از طبیعت سرمایه بیرون می‌آید".

مارکس از درک معینی از "کار مولد" حرف میزند، ثقفی از "نظریۀ کار مولد" به طور کلی. گوئی فقط یک نظریه در این زمینه هست و نه بیشتر. مارکس از منشأ ارزش اضافه سخن میگوید و ثقفی از ریشۀ آن. اختلافی که ممکن است جزئی به نظر برسد، اما در عبارت بعدی معلوم می شود که چنین نیست. مارکس پس از اشاره به منشأ ارزش اضافه بلافاصله و در توضیح همین اضافه می کند که "یعنی از جوهر سرمایه" و به این وسیله دقیقا معلوم می شود که جوهر سرمایه همان منشأ ارزش اضافه است. اما ثقفی پس از اشاره به ریشه ارزش اضافه عبارت توضیحی مارکس را به معترضه ای مستقل بدل می کند که معطوف به گزاره پیشین نیست. او می نویسد "این مسأله از طبیعت سرمایه بیرون می آید". کدام مسأله؟ نظریۀ کار مولد یا ارزش اضافه؟ و طبیعت سرمایه چیست؟ حتی اگر خوشبینانه نگاه کنیم و بپذیریم که این عبارت معترضه به همان "ریشۀ ارزش اضافه" باز میگردد، باز هم این سؤال پیش می آید که طبیعت سرمایه چیست که از این ریشه در می آید؟ این که از ریشه ای چیزی در می آید هنوز هیچ چیز در باره خود آن نگفته است. از ریشه می تواند هم گیلاس در بیاید و هم سیب. نزد ثقفی این "طبیعت سرمایه" چیزی است موهوم که لااقل در این عبارت نباید به دنبال توضیح آن گشت و خواننده باید حدس بزند که منظور مارکس (ببخشید: ثقفی) چیست.

ترجمه درست عبارت مارکس جا برای هیچ ابهامی باقی نمی گذارد: "این درک از کار مولد به طور خودبخودی متأثر از درک آدام اسمیت از منشأ ارزش اضافه، یعنی از جوهر سرمایه، است". در این عبارت "طبیعت سرمایه" همان "منشأ ارزش اضافه" است. یعنی این که آدام اسمیت درک معینی از منشأ ارزش اضافه که نزد مارکس همان جوهر سرمایه است داشت که دیدگاه وی به کار مولد را نیز شکل می داد و متأخرین وی نیز از آن متأثر بودند. موضوع به همین سادگی است. ریشۀ "اشتباه" ثقفی اما در موضوعاتی از قبیل عدم تسلط به زبان و یا عدم فهم دشواریهای معینی در عبارت نیست. او با موضوع ترجمه اش رابطه ای برقرار نکرده است. حکایت ثقفی و ترجمۀ نظریه های ارزش اضافه مارکس حکایت کسی است که دست به ترجمۀ یک کتاب پزشکی میزند بی آن که خود از پزشکی چیزی بداند. این را در همان اولین عبارت دیدیم و در عبارت بعدی مورد استناد ما هم به همان خوبی می توان دید:

(اما در این جا مجددا فیزیوکرات‌ها‌ تصور غلطی از این مسئله دارند؛ درست به همان اندازه که هست ، برای مثال، گندمی بیش از آن چه که کارگران و مزرعه‌داران، می‌خورند؛ و همچنین در امر لباس، تولید بیش از آنی است که لباس صاحبان مانوفاکتور، کارگر و استاد کار – برای پوشیدن خودشان نیاز دارند) ارزش اضافی خودش به صورت غلطی درج شده است، زیرا آن‌ها‌ تفکر نادرستی از ارزش داشتند و آن را به ارزش مصرف نیروی کار تقلیل می‌دادند و به زمان کار، کار اجتماعی ، کار همانند، توجهی نداشتند . با این وجود آن‌ها‌ تنها در باره‌ی کار مزدی تعین صحیحی داشتند به طوری که آن را خالق ارزش بیشتری از بهای تولیدی‌اش می‌دانستند.

صرفنظر از ناروشنی های بخش اول عبارت مزبور، گزاره های نادرستی در همین عبارت قرار گرفته اند که نمی توان بی اعتنا از کنار آنها رد شد. مضاف بر این که در اینجا در متن انگلیسی نیز اشتباهات جدی ای وجود دارد که وظیفۀ یک مترجم فارسی زبان اتفاقا اعمال دقت بیشتر در ترجمه متن از انگلیسی است. این کاری است که پرهام و تدین و حتی مرتضوی و عبادیان و شهاب برهان لااقل اهتمام به آن را عنوان کرده اند اما ثقفی ظاهرا نیازی به آن نمی بیند. به این دلیل که متوجه این اشتباهات پایه ای نیست و به این دلیل متوجه این اشتباهات نیست که رابطه اجتماعی سرمایه را درک نکرده است.

نخست برخی اشتباهات کوچک عبارات فوق را مورد اشاره قرار میدهیم تا به نکته اصلی برسیم. مارکس از این صحبت می کند که "ارزش اضافی خودش به طور غلطی درک شده است" و این در ترجمه ثقفی تبدیل شده است به "درج شده است" که البته شاید اشتباهی تایپی باشد. اما در ادامه مارکس به فیزیوکراتها نسبت آن را می دهد که آنها ارزش را به "ارزش استفاده کار تقلیل می دادند" در حالی که نزد ثقفی آنها آن را به "ارزش مصرف نیروی کار تقلیل می دادند". این دیگر اشتباهی تایپی نیست، بلکه حاکی از بی اطلاعی مترجم از مباحثات طولانی ای است که پیرامون دو مفهوم "ارزش کار" و "ارزش نیروی کار" در جریان بود و حتی ریکاردو، این پیشرفته ترین اقتصاد دان بورژوازی نیز تصویر درستی از این دو مفهوم نداشت. خود مارکس نیز در سالهای اولیه اشتغال به نقد اقتصاد سیاسی هنوز تصور روشنی از تفاوت این دو مقوله نداشت وبعد از سالهای اولیه اشتغال وی به نقد اقتصاد سیاسی بود که "ارزش نیروی کار" به مفهوم مرکزی نظریۀ ارزش بدل شد و "ارزش کار" به کناری نهاده شد. بر این اساس فیزیو کراتها نمی توانستند ارزش را به "ارزش نیروی کار" تقلیل بدهند به این دلیل که آنها اصلا تصوری از "ارزش نیروی کار" نداشتند و فقط "ارزش کار" را می شناختند. ثقفی درکی را به فیزیوکراتها نسبت می دهد که بسیار بالاتر از درک آنها است و تنها در برهۀ تاریخی متفاوتی و در سطح معینی از توسعۀ سرمایه داری توسط مارکس شکل گرفت. (در حاشیه تأکید بر این نکته نیز بی فایده نیست که ثقفی هنوز که هنوز است از عبارت نادرست "ارزش مصرف" که توسط ایرج اسکندری در حوزۀ فارسی زبان برای Gebrauchswert (انگلیسی: use-value) به کار گرفته شد استفاده می کند و نه از عبارت درست "ارزش استفاده" که نه تنها ما بارها به آن اشاره داشته ایم، بلکه اکنون لااقل در میان بخشی از مترجمین مارکس به زبان فارسی نیز جا افتاده است و جمشید هادیان نیز در ترجمه اش از کاپیتال همین اصطلاح درست را به کار می برد).

اما مهم ترین اشتباه ثقفی که وی آن را به راحتی با تأسی از مترجمین متن انگلیسی مرتکب شده است در توضیح زمان کار اجتماعی است که بلافاصله پس از تأکید مارکس بر اشتباه فیزیوکراتها انجام می گیرد. این قسمت پایانی جمله حاضر است: "ارزش اضافی خودش به صورت غلطی درج شده است، زیرا آن‌ها‌ تفکر نادرستی از ارزش داشتند و آن را به ارزش مصرف نیروی کار تقلیل می‌دادند و به زمان کار، کار اجتماعی ، کار همانند، توجهی نداشتند" و اشتباه در واژگانی واقع شده است که زیر آنها خط تأکید کشیده ام. در کل عبارت مزبور اصلی ترین وجهی غایب است که مارکس همواره هنگام صحبت از کار اجتماعی بر آن تأکید داشته، یعنی کار در انتزاعی ترین وجه آن و بدون هیچ گونه فرم مشخصی. در متن آلمانی مارکس از این کار بدون فرم مشخص با واژه های qualitätslose Arbeit نام می برد. یعنی کار فاقد هر گونه کیفیت، کاری که هیچ کیفیت معینی شاخص آن نیست، کار در انتزاعی ترین شکل خود که همانا به کار گرفتن قوۀ جسمی و فکری است. در اینجا شکل کار، کیفیت کار با انتزاع کاملا کنار گذاشته شده است. دقیقا همین کنار گذاشتن شکل و کیفیت کار است که امکان دستیابی به زمان کار به عنوان مؤلفۀ مشترک در تمام انواع مشخص کار را امکانپذیر می کند. مترجمین انگلیسی به جای این "کارِ بدون کیفیت" عبارت homogeneous labour را به کار گرفته و ثقفی نیز آن را به عنوان "کار هماهنگ" ترجمه کرده است و روشن است که اختلاف بین کار هماهنگ و کار بدون کیفیت تا چه اندازه است. کار هماهنگ هنوز کاری است که شکل معینی از کار را پیش فرض دارد و به همین دلیل نیز "هماهنگ" است. صد یا هزار نفری که همزمان بیل می زنند کار هماهنگ انجام می دهند اما این کاری است که دقیقا شکل معینی را دارد و بدون این شکل معین نمی شد از کار هماهنگ حرف زد. در حالی که تمام مسألۀ مارکس نیز همین است که این شکل معین، کیفیت معین کار، را در انتزاع باید کنار نهاد تا به جوهر مشترک تمام کار اجتماعی یعنی زمان کار دست یافت.

به همان اندازه که پرهام و تدین جامۀ فلسفه به تن مارکس می پوشانند تا وی را به زعم خود فیلسوفی عمیق معرفی کنند، به همان اندازه نیز ثقفی عمق واقعی مباحث مارکس را کنار گذاشته و از او متفکری سطحی می سازد. پراگماتیسم متأثر از فلسفۀ آنالیتیک انگلیسی نیز به یاری وی می شتابد. عین عبارات مارکس که ما از ترجمۀ آن صرفنظر میکنیم از این قرار است:

 (Sie fassen dies wieder falsch; weil mehr Weizen z.B. übrigbleibt, als Arbeiter und Pächter aufessen; aber es bleibt auch mehr Tuch übrig als das, was Tuchmacher (Arbeiter und master) zu ihrer eignen Bekleidung bedürfen.) Die surplus value wird selbst falsch aufgefaßt, weil sie falsche Vorstellung von der value haben und sie auf den Gebrauchswert der Arbeit, nicht auf Arbeitszeit, gesellschaftliche, qualitätslose Arbeit reduzieren. Nichtsdestoweniger bleibt die richtige Bestimmung, daß die Lohnarbeit nur produktiv ist, die mehr Wert schafft, als sie kostet. A. Smith befreit dies von der falschen Vorstellung, die bei den Physiokraten damit verbunden ist.

کارمان را با بررسی یک مورد دیگر از ترجمۀ ثقفی ادامه می دهیم. موردی که روشن می کند ثقفی نه تنها مباحث خود مارکس را درک نکرده و مفاهیم آن را دلبخواهی تغییر می دهد، بلکه همچنین حتی زحمت دستیابی به شناخت بیشتر و دقیق تر مکاتبی را نیز به خود نداده که مارکس در نظریه های ارزش اضافه به نقد آنها نشسته است. این با قطعه ای مشخص می شود که مارکس در ادامۀ بحث فیزیوکراتها به مرکانتیلیستها می پردازد. ثقفی به نقل از مارکس می نویسد:

اگر ما از فیزیوکرات‌ها‌ به مرکانتلیست‌ها‌ برگردیم حوزه دیگری از تئوری را خواهیم یافت که شامل همان نظریات کار مولد است، هر چند آن‌ها‌ از آن آگاه نیستند. پایه تئوری آن‌ها‌ همان ایده‌ای ‌است که کار تنها مولد شاخه‌ها‌ی تولیدی است که تولیدشان، هنگامی که عرضه می‌شود پولی بیش از آن چه که آن‌ها‌ پرداخت کرده‌‌اند، برمی‌گرداند (یا بیش از آن چه که برای آن کالا در مبادله پصادر شده است)‌

ما باز هم به جنبۀ نگارشی ترجمه نمی پردازیم. فقط کافی است که خود متن مارکس را یک بار با هم مرور کنیم تا اشتباه ثقفی به سادگی روشن شود. مارکس می نویسد:

Gehn wir von den Physiokraten auf die Merkantilisten zurück. Auch hier ist eine Seite, die, wenn auch ihnen bewußtlos, dieselbe Ansicht von der produktiven Arbeit enthält. Ihnen lag die Vorstellung zugrunde, daß die Arbeit nur produktiv in den Produktionszweigen, deren Produkte, nach dem Ausland geschickt, mehr Geld zurückbringen, als sie gekostet haben (oder als für sie ausgeführt werden mußte)

حال از فیزیوکراتها به مرکانتیلیست ها برگردیم. در اینجا نیز وجهی وجود دارد که گر چه بر خود آنان روشن نیست، همان دید از کار مولد را در بر دارد. این تصور مبنای نگرش آنها بود که کار فقط هنگامی مولد است که در آن شاخه هائی از تولید باشد که محصولات آنها به خارج فرستاده می شوند و پولی بیشتر از هزینه به کار رفته را بر میگردانند (یا لازم بود که برای آنها صادر شود).

خواننده متوجه می شود که بخشی از عبارت که مورد تأکید قرار گرفته است، یعنی "به خارج فرستاده می شوند"، در ترجمه ثقفی اصلا موجود نیست و این "اشتباه" دیگر به متن انگلیسی مربوط نیست. با خواندن عبارت مارکس کمترین شبهه ای در این نمی ماند که در اینجا تجارت خارجی در مرکز بحث قرار دارد و دقیقا همین نیز شاخص مرکانتیلیسم بود که منشأ افزایش ثروت را در تجارت می دانست و در سطح ملی این تجارت فقط می توانست تجارت خارجی باشد. دقیقا همین تجارت خارجی است که از اصل متن مارکس وولگار ثقفی کاملا غایب است و فقط در اشارۀ پایانی مارکس در پرانتز نام صادرات آمده است که بدون حضور آن در عبارت اصلی بیشتر می تواند به گیجسری خواننده بیانجامد. صرفنظر از توضیحات خود مارکس درباره مرکانتیلیستها، حتی جستجوی ساده ای در اینترنت می توانست نقش مرکزی تجارت خارجی نزد مرکانتیلیستها را به مترجم محترم نشان دهد. اما بیخیال. به قول معروف: کی میره این همه راه رو. ترجمه کن بذار بره.

همۀ این مواردی که از ترجمۀ نظریه های ارزش اضافه توسط آقای ثقفی قید کردیم فقط از چند پاراگراف پشت سر هم برداشت کرده ایم. یعنی در کوتاهترین متن بیشترین اشتباهات. ثقفی حتی کار را به اندازه ای دشوار نکرده است که برای یافتن غلطها و اشتباهات به جستجوی فراوان و دقیقی نیاز باشد. فقط کافی است متن را دقیق تر خواند و از همان جملۀ اول تا آخر متن غلط پشت غلط را کشف کرد.

شبه مارکسیسم وولگار ثقفی حتی ادامۀ پرهام و تدین و مرتضوی هم نیست. این ادامۀ مستقیم ذبیح الله منصوری است که ترجمه هایش زبانزد خاص و عام است. با این تفاوت که ذبیح الله منصوری با افتخار در ترجمۀ کتابهایش عنوان میکرد: ترجمه و اقتباس، ذبیح الله منصوری. بهتر است ثقفی نیز همین سبک را در پیش بگیرد و لااقل در ترجمۀ کارهای مارکس بنویسد: "ترجمه و اقتباس، علیرضا ثقفی".

میان پرده ثقفی را تمام کنیم و بازگردیم به حسن مرتضوی، همان نقطۀ آغاز بررسی نوشتۀ حاضر.

مارکس التقاطی: حسن مرتضوی و جلد 1 کاپیتال

ما در بخش اول مقاله حاضر تمام مضمون نقد سیاوش فراهانی در سایت انسان شناسی و فرهنگ به ترجمۀ جلد 2 کاپیتال را نقل کردیم. آنجا دیدیم که چگونه مرتضوی در مواقعی عباراتی را به مارکس منسوب می کند که نه تنها نادرستند، بلکه گاه حتی کاملا بی معنی اند. یک بار دیگر و فقط برای یادآوری به این عبارت نگاه می کنیم: " همیشه M-C از یک سو و C-M از سوی دیگر وجود دارد، اما هرگز استحاله های سرمایه درهم آمیخته نمی شوند". حقیقتا چگونه میتوان مترجم مارکس بود – تا چه رسد به "مدرس" مارکس – و چنین چیزی را به وی نسبت داد؟ برای یک لحظه حروف لاتین را از جمله حذف کنیم و جمله را به زبان فارسی کاملا بازگو کنیم: همیشه پول-کالا از یک سو و کالا-پول از سوی دیگر وجود دارد، اما هرگز تبدیل پول به کالا و کالا به پول در هم آمیخته نمی شوند. معنای این عبارت چیزی نخواهد بود جز این که عملا امکان دگردیسی کالا به پول و برعکس را نفی کرده باشیم و این دقیقا کاری است که مرتضوی می کند. اما پرسش اصلی این است که اگر پرهام و تدین را باید تلاش بخشی از بورژوازی ایران برای تبدیل مارکس به زیر مجموعه ای از منظومۀ فلسفی بورژوازی در حال عروج ایران قلمداد نمود و علیرضا ثقفی را شاخص شبه مارکسیسم وولگاری که با آویزان شدن به ترجمۀ مارکس در صدد دست یافتن به اعتباری کاذب برای خویش است، کار مرتضوی را چگونه باید دید؟

شاید یکی از مواردی که فراهانی در نقد خویش به آن پرداخته است به موضوع کمک کند: "زمان کار علاوه بر خرید و فروش بالفعل، صرف دفترداری می شود که مستلزم [استفاده از] قلم، مرکب، کاغذ، میز و سایر وسایل اداری و نیز کار شیئیت یافته است". فراهانی به دقت متذکر می شود که این کار شیئیت یافته همان قلم و مرکب و کاغذ است و اگر آنها کار شیئیت یافته نیستند مرتضوی باید توضیح دهد که پس این کار شیئیت یافته ای که در دفترداری صرف می شود در چیست؟ موضوع ظاهرا موضوعی جزئی است. اما در همین موضوع جزئی هم تفاوت مرتضوی با پرهام-تدین را می توان دید و هم با ثقفی را. گر چه در مواردی اینچنینی تمایز چندان بارزی بین محصول کار مرتضوی و ثقفی وجود ندارد، اما با این حال آنچه در مورد مرتضوی به چشم میزند، تزلزل و تذبذب اوست. او مارکس را به دلایلی که در بخش بعدی نوشته توضیح خواهیم داد نمی فهمد و در عین حال مطمئن هم نیست که وی را چگونه باید ترجمه نمود. نه فقط در این مورد، بلکه در موارد دیگری هم به نظر میرسد که وی در حال محکم کاری است. "اما"ئی و "اگر"ی و "نیز"ی را اضافه می کند تا مبادا اشتباهی کرده باشد. محصول کار وی مارکسی است التقاطی که گویا نمی تواند تصمیم روشنی بگیرد.

بالاتر گفتیم که لازم بود بررسی هر چند مختصری هم از ترجمۀ جلد اول کاپیتال توسط مرتضوی صورت بگیرد و روشن شود که آیا اشتباهات وی محدود به همان ترجمۀ جلد دوم اند یا در جلد اول نیز به چشم می خورند. روشن است که بررسی حاضر فقط بخش کوچکی از کار را در بر میگیرد.

ما در اینجا نیز فقط بخشی از کار حسن مرتضوی، فصل 24 جلد اول (در ترجمۀ مرتضوی فصل 22) را به طور نمونه مورد بررسی قرار می دهیم. نخستین موردی که به چشم میخورد بیش از آن که وارونگی معینی را در درک مرتضوی نشان دهد، محدودیتی را به نمایش می گذارد که بیش از همه شاخص "مارکس شناسان" انگلیسی زبانی است که متأثر از فلسفۀ آنالیتیک انگلیسی امکان برقرار رابطه با کانتکست فکری و زبان به کار گرفته از سوی مارکس را ندارند. موضوع بر سر این است که چگونه محصول کار کارگر به خریدار نیروی کار آن انتقال می یابد و در این روند ارزشی که او با کار خود بر سرمایه افزوده است به سرمایه دار تعلق می یابد. مرتضوی می نویسد (فصل 22، ص 629)

علاوه بر این، ارزش محصول جدید شامل هم ارزِ ارزش نیروی کار و یک ارزش اضافی است. زیرا ارزش نیروی کاری که برای مدت معینی از زمان، مثلا یک روز، یک هفته و غیره فروخته می شود، کمتر از ارزشی است که مصرف این نیرو در همین زمان ایجاد می کند. اما کارگر ارزش مبادله ای نیروی کارش را دریافت کرده است و به این طریق از ارزش مصرفی اش جدا می شود – و این در مورد هر خرید و فروش صدق می کند. (تأکید از ماست)

این ترجمه ای است از عبارات زیر که کلیدی ترین واژه های آن را مورد تأکید قرار داده ایم:

Der Wert des neuen Produkts schließt ferner ein: das Äquivalent des Werts der Arbeitskraft und einen Mehrwert. Und zwar deshalb, weil die für einen bestimmten Zeitraum, Tag, Woche etc., verkaufte Arbeitskraft weniger Wert besitzt, als ihr Gebrauch während dieser Zeit schafft. Der Arbeiter aber hat den Tauschwert seiner Arbeitskraft bezahlt erhalten und hat damit ihren Gebrauchswert veräußert - wie das bei jedem Kauf und Verkauf der Fall.

مارکس در اینجا پس از توضیح این که محصول جدید حاوی ارزش نیروی کار بعلاوۀ یک ارزشی است که به آن اضافه شده است، در پایان عبارت بر این تأکید می کند که کارگر ارزش مبادلۀ نیروی کارش را دریافت کرده است و در مقابل آن چیزی را در اختیار خریدار گذاشته است. اجازه بدهید که این ترجمه را با ترجمۀ جمشید هادیان از کاپیتال مقایسه کنیم که به عنوان یک کار هم از نظر کیفیت و هم از نظر نحوۀ پرداختن مترجم به محصول کارش با موارد مورد بحث در اینجا متفاوت است و ما در بخش سوم نوشته حاضر بیشتر بدان خواهیم پرداخت. همین عبارت را  هادیان  (فصل 24) چنین ترجمه کرده است.

ارزش محصول جدید، ثانیا، تشکیل می‌شود از ارزشى معادل ارزش قوه کار بعلاوه مقداری ارزش اضافه. به این دلیل چنین است که ارزش قوه کار (که برای مدت معینى، مثلا یک روز، یک هفته و غیره فروخته مى‌شود) کمتر از ارزشى است که با بکار گرفتن این قوه در آن مدت ایجاد مى‌شود. اما کارگر معادل ارزش مبادله‌ قوه کار خود را دریافت کرده و ارزش استفادۀ آن را به دیگری انتقال داده است؛ چیزی که در هر خرید و فروشى انجام مى‌‌شود.

در این ترجمۀ هادیان تمام نقاط قوت و ضعف کار وی نمودار می گردد. ترجمه ای دقیق که در عین حال از نوآوریهایی اضافی و نالازم رنج می برد. معلوم نیست به چه دلیل هادیان عبارت زیبای "نیروی کار" را که در مباحث فارسی نیز وسیعا رایج است و در عین حال بسیار صریح و روشن نیز هست، به "قوۀ کار" ترجمه کرده است. این در حالی است که خود مارکس در مقابل نیروی کار Arbeitskraft آنجا که به ظرفیت بالقوۀ کاری کارگر یا توانائی و یا قوۀ کارگر اشاره داشته است، همواره از واژۀ Arbeitsvermögen استفاده کرده است. اما از این گذشته هادیان اینجا نیز به درستی به جای مفهوم نادرست "ارزش مصرف" که مرتضوی نیز از آن استفاده می کند اصطلاح دقیق "ارزش استفاده" را به کار میگیرد. با این همه موضوع اصلی دقت هادیان در تحولی است که نسبت به این ارزش استفاده در اینجا مشاهده می شود. هادیان به درستی از انتقال ارزش استفادۀ نیروی کار به خریدار در جریان تولید صحبت می کند. این دقیقا همان تبیین مارکس است: veräußert. این واژه ای است کلیدی که بکرات در کاپیتال و در سایر آثار مارکس به کار گرفته شده است و بسته به مورد باید با دقت به مضمون آن پی برد و ترجمۀ مناسب آن را به کار گرفت. به معنای دقیق کلمه این واژه بیان "بیرونی کردن" امری درونی است و هادیان در اینجا به دقت آن را "به دیگری انتقال داده است" ترجمه کرده است و این دقیقا چیزی است که در روند تولید اتفاق می افتد. کارگر ارزش استفادۀ نیروی کار خود را به خریدار آن که سرمایه دار باشد انتقال می دهد. مرتضوی می گوید کارگر از این "ارزش مصرفی اش جدا می شود". این تمایزی ظریف است. اما همین تمایز ظریف فعل "بیرونی کردن" چیزی درونی را حذف نموده است. در اینجا کارگر از چیزی جدا شده است، در حالی که در بیان مارکس او خود این چیز را به دیگری داده است.

این البته بیانی وارونه نیست، اما بیانی محدود است که حاکی از عدم فهم کانتکست استدلالی مارکس است و همین عدم فهم است که به وارونگی نیز می انجامد و مارکسی التقاطی را به خوانندۀ فارسی زبان کتاب معرفی می کند. به طور مثال مرتضوی توضیحات مارکس درباره چرائی بقای حق مالکیت سرمایه دار بر محصول تولید کننده و این که با هر مقدار بازتولید و انباشت و هر تغییری در شیوۀ تصاحب در جریان مبادله را چنین بیان می کند:

این نتیجه از آن لحظه ای اجتناب ناپذیر می شود که خود کارگر نیروی کار خویش را به عنوان کالا آزادانه می فروشد. اما از زمانی نیز آغاز می شود که تولید کالایی عمومیت می یابد و به شکل نمونه وار تولید تبدیل می شود؛ فقط از این زمان به بعد است که هر محصول از ابتدا برای فروش تولید می شود و تمامی ثروت تولید شده قلمرو گردش را طی می کند. تنها در جایی که کار مزدبگیری پایه ی آن است، تولید کالایی خود را بر سراسر جامعه تحمیل می کند...(ص 632)

اما آیا این توضیحی دقیق است؟ در ترجمه مرتضوی دو لحظه متمایز از هم ظاهر می شوند. نخست "لحظه ای که کارگر نیروی کار خویش را به عنوان کالا آزادانه می فروشد" و بعد "زمانی ... که تولید کالایی عمومیت می یابد...". به این ترتیب این پرسش طرح می شود که از کدام لحظه آن حق مالکیت منطبق بر تولید کالایی به عنوان حق مسلط بدون تغییر می ماند؟ از لحظه ای که "خود کارگر نیروی کار خویش را به عنوان کالا آزادانه می فروشد"؟ یا از "زمانی نیز آغاز می شود که تولید کالایی عمومیت می یابد"؟ آیا حقیقتا این دو لحظه، دو لحظۀ متفاوت تاریخی اند؟ اگر چنینند، آن حق از کدام لحظه اجتناب ناپذیر می شود؟ هم از این لحظه و هم از آن لحظه؟ مارکس مرتضوی نمی داند از کدام یک از این دو لحظه این حق به حقی اجتناب ناپذیر بدل می شود. گویی او نمی تواند انتخاب کند. مارکس اصلی اما می داند. او میگوید:

Dies Resultat wird unvermeidlich, sobald die Arbeitskraft durch den Arbeiter selbst als Ware frei verkauft wird. Aber auch erst von da an verallgemeinert sich die Warenproduktion und wird sie typische Produktionsform; erst von da an wird jedes Produkt von vornherein für den Verkauf produziert und geht aller produzierte Reichtum durch die Zirkulation hindurch. Erst da, wo die Lohnarbeit ihre Basis, zwingt die Warenproduktion sich der gesamten Gesellschaft auf; aber auch erst da entfaltet sie alle ihre verborgnen Potenzen. Sagen, daß die Dazwischenkunft der Lohnarbeit die Warenproduktion fälscht, heißt sagen, daß die Warenproduktion, will sie unverfälscht bleiben, sich nicht entwickeln darf. Im selben Maß, wie sie nach ihren eignen immanenten Gesetzen sich zur kapitalistischen Produktion fortbildet, in demselben Maß schlagen die Eigentumsgesetze der Warenproduktion um in Gesetze der kapitalistischen Aneignung.

به زبان فارسی:

این نتیجه از لحظه ای اجتناب ناپذیر می شود که نیروی کار توسط کارگر به عنوان کالائی آزادانه به فروش میرسد. اما از همان لحظه نیز هست که تولید کالائی عمومیت می یابد و به شکل نمونه وار تولید بدل می گردد؛ از همان لحظه است که هر محصولی پیشاپیش برای فروش تولید می شود و تمام ثروت تولید شده قلمرو گردش را طی می کند. تنها در جایی که کار مزدی پایۀ آن است، تولید کالائی خود را به تمام جامعه تحمیل می کند...

این بیان کاملا روشن مارکس است. نزد او لحظه ای که کارگر نیروی کار خود را آزادانه به فروش میرساند لحظه ای متمایز از عمومیت یافتن تولید کالائی نیست. نزد مرتضوی این دو از هم جدا است. مرتضوی میگوید که اجتناب ناپذیر بودن این حق "از زمانی نیز آغاز می شود که تولید کالائی عمومیت می یابد". اما این زمان چه زمانی است؟ چه هنگام می توان گفت که تولید کالائی عمومیت یافته است؟ نزد مارکس موضوع کاملا روشن است: این زمان همان زمانی است که کارگر نیروی کار خود را آزادانه به فروش میرساند. و از همین لحظه نیز هست که تولید کالائی عمومیت می یابد. لحظۀ دیگری در کار نیست که لازم باشد بر آن نیز تأکید شود. تأکید مارکس بر "هم این و هم نیز آن" نیست. اما نزد مرتضوی "نیز" در جملۀ دوم دو لحظۀ فروش آزادانه نیروی کار و عمومیت یافتن تولید کالائی را از هم متمایز می کند در حالی که نزد مارکس عبارت فوق ناظر بر همان لحظۀ اول است و نه بر لحظه ای متفاوت. او به صراحت تمام تأکید دارد که لحظۀ فروش آزادانۀ نیروی کار است که لحظۀ عمومیت یافتن تولید کالائی است و در ادامه عبارت نیز با تأکید بیشتری همین را بیان می کند که تنها در جایی که کار مزدی پایۀ آن است، تولید کالائی خود را به تمام جامعه تحمیل می کند.

مارکس مرتضوی در ادامه و در بحث مربوط به حرص ثروت اندوزی نزد سرمایه دار می گوید: سرمایه دار به عنوان سرمایه ی تشخص یافته قابل احترام است. او به معنای مطلق کلمه در گرایش مطلق به توانگر شدن با زراندوز شریک است. اما آنچه در زراندوز به عنوان شیدایی فردی نمود می یابد در سرمایه دار اثرات ساز و کاری اجتماعی است که در آن وی صرفا یک چرخ دنده به شمار می آید. علاوه بر این، تکامل تولید سرمایه داری افزایش پیوسته ی مقدار سرمایه ای که در یک فعالیت صنعتی سرمایه گذاری شده است را ضروری، و رقابت هر سرمایه داری منفرد را تابع قانون های درون ماننده ی تولید سرمایه داری چون قانون هایی بیرونی و قهری می کند. او را ناگزیر می کند تا پیوسته سرمایه خود را افزایش دهد تا بتواند آن را نگهدارد؛ و او فقط با انباشت تدریجی می تواند آن را گسترش دهد.

به عبارت روشنتر از نظر مارکس التقاطی مرتضوی رقابت هر سرمایه دار منفردی را تابع قانون های درون ماننده ی تولید سرمایه داری می کند. درست همانطور که قانونهای بیرونی و قهری عمل می کنند. و همین رقابت نیز وی را ناگزیر می کند تا پیوسته سرمایه خودش را افزایش دهد و این افزایش نیز فقط می تواند با انباشت تدریجی صورت بگیرد. پس نخست این که قانونهای درونی سرمایه داری در این عبارت با قانونهای بیرونی و قهری متمایزند و دوم این که سرمایه فقط با انباشت تدریجی می تواند گسترش یابد.

از این بگذریم که مرتضوی به نادرست در کتابش از قوانین درونی immanenten Gesetze سرمایه داری به عنوان قوانین درون ماننده یاد می کند. "درون ماننده" بیش از آن که بر درونی بودن چیزی گواهی بدهد معنای چیزی بیرونی را تداعی می کند که شبیه عاملی درونی است. در حالی که مارکس از واژۀ immanenten دقیقا معنای درونی را مد نظر دارد و اگر قرار باشد پسوندی برای روشن شدن به آن اضافه کرد آن پسوند باید پایه ای تر باشد و نه سطحی تر. شاید بشود گفت "درون زیستی"، اما نمی توان گفت "درون ماننده". از این بگذریم و پیش از بحث در مورد ترجمۀ مرتضوی باز هم به خود مارکس مراجعه کنیم:

Nur als Personifikation des Kapitals ist der Kapitalist respektabel. Als solche teilt er mit dem Schatzbildner den absoluten Bereicherungstrieb. Was aber bei diesem als individuelle Manie erscheint, ist beim Kapitalisten Wirkung des gesellschaftlichen Mechanismus, worin er nur ein Triebrad ist. Außerdem macht die Entwicklung der kapitalistischen Produktion eine fortwährende Steigerung des in einem industriellen Unternehmen angelegten Kapitals zur Notwendigkeit, und die Konkurrenz herrscht jedem individuellen Kapitalisten die immanenten Gesetze der kapitalistischen Produktionsweise als äußere Zwangsgesetze auf. Sie zwingt ihn, sein Kapital fortwährend auszudehnen, um es zu erhalten, und ausdehnen kann er es nur vermittelst progressiver Akkumulation.

دقت در متن مارکس تفاوتهای ظریفی را با ترجمۀ مرتضوی به نمایش می گذارد که باز هم حاکی از آنند که مرتضوی احکام معینی از مارکس را گرد کرده است. مارکس میگوید:

سرمایه دار به عنوان سرمایه ی تشخص یافته در خور توجه است. به عنوان یک سرمایه دار او در حرص مطلق به توانگر شدن با زراندوز شریک است. اما آنچه در زراندوز به عنوان شیدایی فردی نمود می یابد در سرمایه دار اثرات ساز و کاری اجتماعی است که در آن وی صرفا یک چرخ دنده به شمار می آید. علاوه بر این، تکامل تولید سرمایه داری افزایش پیوسته ی مقدار سرمایه ای که در یک فعالیت صنعتی سرمایه گذاری شده است را ضروری می کند و رقابت قوانین درونی سرمایه داری را همچون قوانین قهری بیرونی بر هر سرمایه دار منفردی تحمیل می کند و او را ناگزیر می کند تا پیوسته سرمایه خود را گسترش دهد تا بتواند آن را نگهدارد؛ و او فقط با انباشت تصاعدی است که می تواند آن را گسترش دهد.

تمایزات باید با قرائت متن روشن شده باشد. نخست این که سرمایه دار به معنای مطلق کلمه در گرایش به توانگر شدن با زراندوز شریک نیست. معنای مطلقی نزد مارکس در کار نیست و او از "گرایش" به توانگر شدن حرف نمی زند. مارکس از حرص سرمایه دار صحبت می کند که مانند حرص زراندوز مطلق است.

دوم این که مارکس به صراحت از قوانین درونی سرمایه داری حرف می زند که توسط رقابت بر سرمایه دار منفرد تحمیل می شوند. تفاوت ماجرا نزد مارکس در آن است که رقابت سبب آن میشود که این قوانین به مثابۀ قوانین قهری بیرونی جلوه گر می شوند در حالی که نزد مارکس مرتضوی بیان ابهام آمیز عبارت می تواند به این معنا باشد که گویا دو دسته از قوانین "درون ماننده" و "بیرونی" مستقل از یکدیگر در حال عمل کردنند و رقابت، سرمایه دار منفرد را ناچار می کند که به همانگونه که از قوانین قهری بیرونی تبعیت می کند به همان گونه نیز چیرگی قوانین "درون ماننده" را بپذیرد. این که خود این قوانین قهری بیرونی چه هستند، به هیچ وجه در متن معلوم نمی شود و به حدس و گمان خواننده واگذار می شود. وی در اینجا نیز مرتکب همان خطائی می شود که بالاتر در توضیح لحظۀ عمومیت یافتن تولید کالائی دیدیم. آنجا مرتضوی لحظۀ فروش آزادانۀ نیروی کار را از لحظۀ عمومیت یافتن تولید کالائی جدا نمود و اینجا وی قوانین درونی را از قوانینی بیرونی جدا می کند که در متن مارکس موجود نیستند. یک بار دیگر همین دو گزاره از عبارات فوق را در کنار همدیگر قرار می دهیم.

مارکس مرتضوی: رقابت هر سرمایه داری منفرد را تابع قانون های درون ماننده ی تولید سرمایه داری چون قانون هایی بیرونی و قهری می کند

مارکس واقعی: رقابت قوانین درونی سرمایه داری را همچون قوانین قهری بیرونی بر هر سرمایه دار منفردی تحمیل می کند.

حال باید کاملا روشن شده باشد که مارکس از قوانین درونی سرمایه داری حرف می زند که به واسطۀ رقابت خود را تحمیل می کنند و در نتیجۀ همین وساطت نیز به مثابه قوانینی بیرونی جلوه گر می شوند. این بیانی است روشن و بدون هیچ التقاطی و ابهامی.

و بالاخره سومین تمایز متن مارکس مرتضوی با مارکس واقعی در گزاره پایانی عبارات فوق نمودار می گردد. مارکس از آن سخن میگوید که سرمایه دار فقط با انباشت تصاعدی سرمایه است که میتواند سرمایه خود را حفظ کند. مارکس مرتضوی در مقابل از انباشت تدریجی سخن میگوید که تصویری کاملا متفاوت از دینامیسم سرمایه داری را به دست می دهد. در حالی که در بیان مارکس از انباشت تصاعدی سرمایه، تلاطم و سرعت شتاب یابنده جزء لایتجزائی از تبیین سرمایه داری را تشکیل می دهد، "انباشت تدریجی" مرتضوی روند تکامل و توسعه ای آرام را تداعی می کند که به هیچ وجه بازتاب واقعیت روند انباشت در سرمایه داری نیست. مضاف بر این که با این حکم که "فقط با انباشت تدریجی" می توان سرمایه را گسترش داد همۀ انواع دیگر انباشت، از خلع ید قهرآمیز تا بلعیدن سرمایه های رقیب و همه و هر گونه تشنج و تلاطم در روند انباشت پیشاپیش کنار زده شده اند. با این تلقی از روند انباشت در سرمایه داری شاید بتوان به برنشتین و کائوتسکی رسید، به لنین و رزا لوگزامبورگ اما هرگز نمی توان.

باز هم ادامه دهیم.

مارکس مرتضوی میگوید: انباشت فتح دنیای ثروت اجتماعی است؛ انباشت گسترش حیطه ی مادی انسانی استثمار شده و در همان حال گسترش سلطه ی مستقیم و غیر مستقیم سرمایه دار است.

مارکس میگوید:

Die Akkumulation ist Eroberung der Welt des gesellschaftlichen Reichtums. Sie dehnt mit der Masse des exploitierten Menschenmaterials zugleich die direkte und indirekte Herrschaft des Kapitalisten aus.

انباشت فتح جهان ثروت اجتماعی است. انباشت همراه با گسترش ماتریال تودۀ انسانی استثمار شده همزمان سلطۀ مستقیم و غیر مستقیم سرمایه داری را گسترش می دهد.

به عبارتی دیگر، انباشت گسترش حیطۀ مادی انسانی استثمار شده و در همان حال گسترش سلطه ی مستقیم و غیر مستقیم سرمایه دار نیست. در بیان مرتضوی باز هم گزارۀ اول و دوم جمله به عنوان گزاره هائی مستقل از هم به میان کشیده می شوند که البته همزمان اند اما دو روند مجزا را تصویر می کنند. نزد مارکس روند گزارۀ دوم نتیجۀ روند گزارۀ اول است و نه روندی به موازات اولی.

باز هم ادامه دهیم و بلافاصله با این عبارت از مارکس مرتضوی مواجه می شویم که:

در آغازگاه تاریخی شیوه ی تولید سرمایه داری حرص و آز و انگیزه برای توانگر شدن شهواتی یکسره غالب بودند و هر سرمایه داری نوکیسه ای باید این مرحلۀ تاریخی را به طور فردی طی می کرد. اما پیشرفت تولید سرمایه داری...(ص 639)

این عبارتی است بی معنی. مارکس در اینجا از تغییر در روحیات و منش بورژوازی در دوره های تاریخی متفاوت سخن میگوید. او از این صحبت می کند که بورژوازی در دوره های آغازین حیات خویش جایی برای مصرف شخصی و لذت جوئی ندارد و تمام هم و غم وی ثروتمند شدن است. با گسترش تولید سرمایه داری و افزایش ثروت است که لذت جوئی وارد زندگی بورژوازی می شود. اما در ترجمۀ عبارت بالا این مضمون به این گونه بیان می شود که مثلا در قرن هیجده یک سرمایه دار منفرد باید آن دوره حرص و آز برای توانگر شدن را به طور فردی پشت سر می گذاشت. اما حقیقتا در آغاز گاه تاریخی مورد نظر که حرص و آز و انگیزه برای توانگر شدن شهواتی غالب بودند، چگونه یک سرمایه دار نوکیسه می توانست این مرحله را به طور فردی طی کند؟ تمام مسأله این بود که در آن آغازگاه هنوز پیشرفت تولید سرمایه داری به اندازه ای نبود که لذت جوئی را وارد زندگی سرمایه دار کند. اعم از منفرد و یا کل طبقه. توضیحات بعدی مارکس در این زمینه به اندازه کافی گویای این مراحل هستند. با این حال مارکس مرتضوی به این قائل است که سرمایه دار نوکیسه آن دوران باید آن مرحلۀ تاریخی را به طور فردی پشت سر می گذاشت. صرفنظر از بی معنی بودن این حرف، نتیجه دیگر آن این است که اکنون که از آن آغاز گاه تاریخی گذشته ایم دیگر لازم نیست که هر سرمایه دار نوکیسه ای این مرحلۀ تاریخی را به طور فردی طی کند.

اما مارکس کاپیتال میگوید:

In den historischen Anfängen der kapitalistischen Produktionsweise, und jeder kapitalistische Parvenü macht dies historische Stadium individuell durch - herrschen Bereicherungstrieb und Geiz als absolute Leidenschaften vor.

در آغازگاه تاریخی شیوۀ تولید سرمایه داری – و هر سرمایه دار نوکیسه ای این مرحلۀ تاریخی را به طور فردی طی می کند – حرص ثروتمند شدن و خست، شور و شوق تماما غالب بودند. اما با پیشرفت تولید سرمایه داری...

به عبارت ساده تر این که در دوران اولیه سرمایه داری حرص ثروتمند شدن و خست یکسره غالب بود و امروز نیز هر سرمایه دار نوکیسه ای در آغاز کار خودش ناچار از طی همین مرحله ای است که کل طبقه آن را به مثابه دوران طفولیتش پشت سر گذاشته است. مارکس میگوید هر سرمایه دار نوکیسه ای این مرحلۀ تاریخی را "طی می کند" و نه این که باید طی می کرد. او ان طی کردن را امری مربوط به آن دوران نمی داند، بلکه روندی می داند که هر سرمایه دار منفردی در آغاز کارش ناچار از آن است. درست مثل جنینی که هم امروز و هم ده هزار سال بعد دوران تکامل تاریخی چندین میلیون ساله را به طور فردی و در مدتی کوتاه پشت سر می گذارد. این نه فقط برای دوران مارکس - که آنهم دیگر دوران آغازین سرمایه داری نبود- بلکه امروز و در قرن 21 نیز صدق میکند.

*******************************

بررسی مختصر کار مرتضوی در جلد 1 کاپیتال را همین جا به پایان می بریم. همین بررسی مختصر نقد سیاوش فراهانی بر ترجمۀ جلد 2 کاپیتال را تأئید می کند. در بخش پایانی نوشته به این بحث خواهیم پرداخت که جوانب فنی مربوط به ترجمه نمی توانند ایرادات پایه ای کار حسن مرتضوی را توضیح دهند. این ایرادات را باید در نگرش سیاسی – طبقاتی وی جست. آنجا به موضوع نقش ادعائی انگلس در چنین تحولی که فراهانی نیز بدان اشاره می کند به طور مفصل تری خواهیم پرداخت.

بهمن شفیق

6 تیر 1395

 

26 ژوئن 2016

]]>
مقالات Sun, 26 Jun 2016 22:52:44 +0000
کاپیتال کسب و کار من است: یک ترجمه، یک نقد و ملاحظاتی بر نقد – قسمت اول http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1662:2016-05-27-16-18-27&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1662:2016-05-27-16-18-27&Itemid=298

در میان انبوه رایج ادبیات مدعی مارکسیسم و "مارکسی" و کمونیستی و چپ، کمتر میتوان متونی را یافت که در جستجوی حقیقت بوده و به ویژه لااقل در بازتاباندن دستاوردهای نظری مارکس و مارکسیسم به نظریه پرداز اصلی اش، کارل مارکس، وفادار بوده باشند. گذشته از لوده هائی که تحریف نظرات مارکس را مایه افتخار می دانند، دیگرانی که که در حرف تحریف این نظریات را مذموم می شمارند، در عمل خود به اندازه کافی در مسخ کردن مارکسیسم جد و جهد دارند. ما نمونه های معینی از این مسخ کردن ها را قبلا در نظرات متفاوت برخی مدعیان مارکسیسم به نقد کشیده ایم.

انتشار کار با ارزش سیاوش فراهانی تحت عنوان "نقدی بر ترجمۀ جلد دوم سرمایه" در سایت انسان شناسی و فرهنگ، استثناء غریب و نشاط آوری را در این بازار مکاره تشکیل می داد. فراهانی در این مقاله به نقد ترجمۀ جلد دوم سرمایه توسط حسن مرتضوی پرداخته و در همین مطلب موجز نه تنها ابعاد غیر قابل تصور دستکاری مرتضوی در کاپیتال را برملا کرده است، بلکه همچنین به گونه ای فشرده در فهم درست سرمایه مارکس ادای سهم نموده است. او به پانزده مورد مهم در ترجمۀ مرتضوی برخورده، این پانزده مورد را نقل کرده و با درج متن آلمانی ترجمه پیشنهادی خویش را ارائه کرده و توضیحاتی نیز درباره علت نادرستی ترجمه مرتضوی را نیز ارائه داده است. ترجمه های پیشنهادی فراهانی دقیقند و توضیحات وی حاکی از فهم درست وی از سرمایه مارکس و وارونه فهمی یا نفهمی کامل مرتضوی از این کتابند. او در پایان مقاله اش ترجمه های چهل سال قبل ایرج اسکندری را نیز درج کرده است تا هر خواننده منصفی بتواند خود تشخیص دهد که ترجمۀ مرتضوی نه گامی به جلو، بلکه به عقب بوده است. هر چند خود فراهانی از زحمات مرتضوی قدردانی نیز می کند. مقاله کوتاه فراهانی، نوشته ای است فرحبخش و نشاط آور برای هر کمونیست جویای حقیقت و هر محقق شرافتمند. نشاطی که البته با ملاحظه ای بغایت نادرست از سوی فراهانی تیره می شود که در پایان مطلب به آن خواهیم پرداخت. پیش از آن اما مرور موارد نقد فراهانی بسیار مفید است.

پانزده مورد نقد فراهانی

 

1)      فصل اول، IV.

متن آلمانی (ص 33):

Der Produktionsproceß erscheint, in der Form des Kreislaufsprocesses selbst, formell und ausdrücklich als das, was er in der kapitalistischen Produktionsweise ist, als bloßes Mittel zur Verwerthung des vorgeschoßnen Werths, also die Bereicherung als solche, als Selbstzweck der Produktion.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 165):

«فرآیند تولید در این جا، به طور صوری و آشکار، در خود شکلِ حرکت دورانی ظاهر می شود، زیرا عملاً در شیوه ی تولید سرمایه داری است که ابزار صِرف ارزش افزایی ارزش پرداخت شده و بنابراین توانگرشدن به معنای اخص کلمه، هدف ذاتیِ تولید است

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«فرآیندِ تولید در خودِ این شکلِ فرآیندِ دورپیمایی، به نحوی صوری و صریح همچون همان چیزی ظاهر می شود که در شیوۀ تولیدِ سرمایه داری هست: [یعنی] ابزاری صِرف برایِ افزایشِ ارزشِ پرداخت شده؛ بنابراین، در این‌جا صِرفِ ثروتمندشدن همچون هدفِ اصلی تولید ظاهر می شود

توضیح:

اولاً یعنی چه که «فرآیند تولید در این جا، به طور صوری و آشکار، در خود شکلِ حرکت دورانی ظاهر می شود»؟ فرآیند تولید در خود شکل «حرکت دورانی» ظاهر نمی شود، بلکه فرآیندِ تولید در خودِ این شکلِ فرآیندِ دورپیمایی، همچون همان چیزی ظاهر می شود که در واقع در شیوۀ تولید سرمایه داری هست یعنی همچون ابزاری برای افزایشِ ارزشِ پرداخت شده. ثانیاً یعنی چه که در شیوة تولید سرمایه داری «ابزار صِرف ارزش افزایی ارزش پرداخت‌ شده ... هدف ذاتی تولید است»؟ این نه تنها کاملاً اشتباه است بلکه کاملاً بی معنی است. «ابزار صِرف ارزش افزایی ارزش پرداخت ‌شده» هدف ذاتی تولید در شیوۀ تولید سرمایه داری نیست، بلکه «فرآیندِ تولید در خودِ این شکلِ فرآیندِ دورپیمایی، به نحوی صوری و صریح همچون همان چیزی ظاهر می شود که در شیوۀ تولیدِ سرمایه داری هست: [یعنی] ابزاری صِرف برایِ افزایشِ ارزشِ پرداخت شده؛ بنابراین، در این‌جا صِرفِ ثروتمندشدن همچون هدفِ اصلی تولید ظاهر می شود[3]

2)      فصل چهارم.

متن آلمانی (ص 89):

Es ist immer G-W auf der einen, W-G auf der andren Seite, nicht aber immer Verschlingung von Kapitalmetamorphosen.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 225):

«همیشه M-C از یک سو و C-M از سوی دیگر وجود دارد، اما هرگز استحاله های سرمایه درهم آمیخته نمی شوند

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«همیشه از یک سو M-Cو از سوی دیگر C-M وجود دارد، اما استحاله های سرمایه همیشه در هم آمیخته نمی شوند

توضیح:

در فرآیند گردش همیشه از یک طرف پول به کالا تبدیل می شود و از طرف دیگر کالا به پول، به عبارت دیگر یک طرف با پولش کالا (مثلاً وسایل تولید) می خرد و طرف دیگر کالایش (مثلاً وسایل تولید) را می فروشد و به پول تبدیل می کند. این روند می تواند منعکس کنندۀ استحاله های سرمایه های منفرد گوناگون باشد، مثلاً وقتی که از یک طرف سرمایه دار تولیدکنندۀ نخ با بخشی از سرمایۀ پولی اش زغال می خرد، با این کار سرمایۀ پولی اش از شکل پولی به شکل کالایی تبدیل می شود و از طرف دیگر سرمایه دار تولیدکنندۀ زغال با فروش زغال، سرمایه اش را از شکل کالایی به شکل پولی تبدیل می کند. اما مارکس متذکر می شود که وضع همیشه این‌گونه نیست، زیرا مثلاً ممکن است که وسایل تولیدی که طرف اول می خرد، به معنی دقیق کلمه سرمایۀ کالایی نباشد یعنی کارکرد سرمایۀ صنعتی را نداشته و توسط یک سرمایه دار تولید نشده باشد، در نتیجه در این مورد شاهد درهم آمیختگی استحاله های سرمایه های گوناگون نخواهیم بود. اما مترجم در ترجمۀ خودش تقریباً عکس این مطلب را می گوید.[4]

3)       فصل ششم، I، 2.

متن آلمانی (ص 105):

Neben dem wirklichen Kaufen und Verkaufen wird Arbeitszeit verausgabt in der Buchführung, in die außerdem vergegenständlichte Arbeit eingeht, Feder, Tinte, Papier, Schreibpult, Bureaukosten.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 243):

«زمان کار علاوه بر خرید و فروش بالفعل، صرف دفترداری می شود که مستلزم [استفاده از] قلم، مرکب، کاغذ، میز و سایر وسایل اداری و نیز کار شیئیت یافته است

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«زمانِ کار علاوه بر خرید و فروش بالفعل [یعنی انجام خرید و فروش]، صَرفِ دفترداری می شود که علاوه بر آن [یعنی علاوه بر صَرفِ زمان]، مستلزم [صرفِ] کارِ شیئیت یافته ـ قلم، مُرکّب، کاغذ، میز تحریر و سایر وسایل اداری ـ است

توضیح:

در ترجمۀ مترجم دو اشتباه وجود دارد. اولاً عبارت « außerdem» («علاوه بر آن» [یعنی علاوه بر صرف زمان]) ترجمه نشده است، یا به این دلیل که از قلم افتاده یا به این دلیل که مترجم متوجه معنی آن در جمله نشده و آن را حذف کرده است. اشتباه دوم که به طور غیرقابل مقایسه ای مهم تر از اشتباه اول است، این است که به عقیدۀ مترجم دفترداری مستلزم استفاده از «قلم و مرکب و کاغذ و میز و سایر وسایل اداری و نیز کار شیئیت یافته است». و این یعنی به نظر مترجم قلم و مرکب و کاغذ و میز و سایر وسایل اداری در یک طرف قرار دارند و زیر مقوله یا مقولات خاصی جای می گیرند و کار شیئیت یافته در طرف دیگر قرار دارد و مقولۀ جداگانه ای را می سازد. ولی ابداً این گونه نیست. قلم و مرکب و کاغذ و میز و سایر وسایل اداری همگی زیر مقولۀ کارِ شیئیت یافته جای می گیرند؛ از منظری که مارکس در این‌جا به آن‌ها می نگرد، آن‌ها چیزی نیستند جز کار شیئیت یافته. ای کاش مترجم یک مثال برای این کار شیئیت یافته می زد که در دفترداری صرف می شود و به عقیدۀ ایشان نه قلم است و نه مرکب و نه کاغذ و نه میز و نه سایر وسایل اداری.[5]

4)       فصل ششم، III.

متن آلمانی (ص 121):

Die absolute Werthgröße, welche der Transport den Waaren zusetzt, steht unter sonst gleichbleibenden Umständen im umgekehrten Verhältnis zur Produktivkraft der Transportindustrie, und im direkten Verhältnis zu den zu durchlaufenden Entfernungen.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 258):

«در صورت ثابت ماندن سایر شرایط، مقدار مطلق ارزش افزوده به حمل و نقل کالاها نسبت معکوس با نیروی مولّد صنعت حمل و نقل و نسبت مستقیم با مسافتی که باید بپیماید، دارد

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«در صورت ثابت ماندن سایر شرایط، مقدار مطلق ارزشی که حمل و نقل به کالاها می افزاید نسبت معکوس با نیروی مولّد صنعت حمل و نقل و نسبت مستقیم با مسافت هایی که [کالاها] باید طی کنند، دارد

توضیح:

من واقعاً نمی فهمم که «مقدار مطلق ارزش افزوده به حمل و نقل کالاها» یعنی چه. در این‌جا بحث بر سر این است که مقدار مطلق ارزشی که حمل و نقل به کالاها می افزاید، در صورت ثابت ماندن سایر شرایط، نسبت معکوس با نیروی مولّد صنعت حمل و نقل و نسبت مستقیم با مسافت هایی که کالاها باید طی کنند، دارد؛ یعنی هر چه نیروی مولّد صنعت حمل و نقل افزایش یابد مقدار ارزشی که حمل و نقل به کالاها می افزاید کاهش می یابد و برعکس. اما تأثیر مسافت هایی که کالاها باید طی کنند بر ارزشی که حمل و نقل به کالاها می افزاید، مستقیم است یعنی هر چه مسافت افزایش یابد مقدار ارزشی که حمل و نقل به کالاها می افزاید، افزایش می یابد و هر چه مسافت کاهش یابد مقدار ارزشی که حمل و نقل به کالاها می افزاید، کاهش می یابد.[6]

5)       فصل هشتم، I.

متن آلمانی (ص 137):

Die Elemente des flüssigen Kapitals sind ebenso beständig im Produktionsproceß - soll er kontinuierlich sein - fixiert wie die Elemente des fixen Kapitals.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 278):

«عناصر سرمایه ی سیّال، همان طور که در فرآیند تولید ــ در صورت تداوم این فرآیند ــ تثبیت دائمی شده اند، عناصر سرمایه ی پایا نیز هستند

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«برای این که روند تولید بی وقفه جریان یابد، عناصر سرمایۀ سیّال نیز باید مانند عناصر سرمایۀ پایا، دائماً در روند تولید تثبیت شوند

توضیح:

 طبق ترجمۀ مترجم، عناصر سرمایۀ سیّال چون در فرآیند تولید «تثبیت دائمی شده اند، عناصر سرمایه ی پایا نیز هستند». آخر عناصر سرمایۀ سیّال چطور می توانند به طور هم زمان عناصر سرمایۀ پایا هم باشند؟ اگر عناصر سرمایۀ سیّالند پس عناصر سرمایۀ پایا نیستند اگر عناصر سرمایۀ پایااند پس عناصر سرمایۀ سیّال نیستند، زیرا یک عنصر واحد از سرمایه نمی تواند در آن واحد هم مثل سرمایۀ سیّال برگردد هم مثل سرمایۀ پایا. خیر چنین نیست. در این‌جا گفته می شود که عناصر سرمایۀ سیّال نیز ــ در صورت استمرار روند تولید ــ باید مثل عناصر سرمایۀ پایا در روند تولید «تثبیت دائمی» شوند. منظور از تثبیت شدن عناصر سرمایۀ سیّال در روند تولید، این است که آن‌ها باید پیوسته تجدید شوند، به نحوی که مثل عناصر سرمایۀ پایا همیشه در روند تولید حاضر باشند.[7]

6)       فصل نهم.

متن آلمانی (ص 156):

In einigen andren schlägt ein Theil mehr als einmal im Jahr um, ein andrer Theil nicht so häufig.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 296):

«در پاره ای دیگر، بخشی از سرمایه، بیش از یک سال گردش می کند و بخشی دیگر، کم تر از آن

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«در پاره ای دیگر [از رشته ها یا به قول حسن مرتضوی، «کسب وکارها»] بخشی از سرمایه بیش از یک بار در سال گردش می کند اما بخش دیگر با سرعت کمتری گردش می کند

توضیح:

در مورد این‌که چه چیزی باعث این اشتباه شده است، نمی توان به طور قطعی اظهار نظر نمود، اما می توان با قطعیت گفت که تفاوت «بیش از یک سال» گردش کردن با بیش از یک بار در سال گردش کردن، به قول قُدَما، از ثَرا تا ثُریاست. به هر حال، در این‌جا منظور نویسنده (جورج پولت اسکروپ) این است که بخشی از سرمایه مثلاً پنج بار در سال گردش می کند اما سرعت گردش بخش دیگر به این تندی نیست بلکه به عنوان مثال فقط دو بار در سال گردش می کند.[8]

7)       فصل دهم.

متن آلمانی (ص 168):

Durch die gemeinsame Bezeichnung: cirkulierendes Kapital, wird dieser wesentliche Unterschied aufgehoben.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 309):

«خصوصیت جامع هر دو شکل به عنوان سرمایه ی درگردش، این تمایز بنیادی را لغو می کند

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«نام گذاری واحد تحت عنوان ”سرمایۀ درگردش“، این تفاوت ماهوی را از بین می برد

 توضیح:

 سرمایۀ متغیّر و بخشی از سرمایۀ ثابت که شامل مواد خام و مواد کمکی و غیره می شود، شکل برگشت یکسانی دارند. این مسئله باعث شده که آدام اسمیت هر دو آن ها را سرمایۀ درگردش بنامد. اما این نام و عنوان مشترک موجب می شود که تمایز و تفاوت اساسی موجود میان آن‌ها پوشیده و مستور شود.[9]

8)       فصل دهم.

متن آلمانی (ص 181):

Ja, spätere Schriftsteller sind weiter gegangen, sie haben es nicht nur zur entscheidenden Bestimmung des in Arbeitskraft ausgelegten Kapitalteils gemacht, cirkulierendes - im Gegensatz zu fixem - Kapital zu sein; sie haben es zur wesentlichen Bestimmung des cirkulierenden Kapitals gemacht, in Lebensmitteln für die Arbeiter ausgelegt zu werden.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 324):

«در حقیقت، نویسندگان بعدی حتی فراتر رفتند و نه تنها ویژگی تعیین کننده ی آن بخش از سرمایه ی صرف شده برای نیروی کار را در این دانسته اند که در تقابل با سرمایه ی درگردش است، بلکه خصوصیت بنیادی سرمایه ی درگردش را در این دانسته اند که صرف وسایل معاش کارگر می شود

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«نویسندگان بعدی حتّی از این هم فراتر رفته اند، آنان نه تنها ویژگی تعیین کنندۀ آن بخش از سرمایه را که صرف نیروی کار شده در این دانسته اند که سرمایۀ درگردش ـ در تقابل با سرمایۀ پایا ـ است، بلکه خصوصیت بنیادی سرمایة درگردش را در این دانسته اند که صرف وسایل معاش کارگر می شود

توضیح:

نادرستی ترجمۀ مترجم کاملاً واضح است. مترجم در ابتدا می گوید که ویژگی تعیین کنندۀ آن بخش از سرمایه که صرف خرید نیروی کار شده در این است که در تقابل با سرمایۀ درگردش قرار دارد (!) (پس سرمایۀ متغیّر از لحاظ شکل برگشت خود سرمایۀ پایاست (!))، اما در ادامه می گوید که اساساً سرمایۀ در گردش سرمایه ای است که صرف خرید نیروی کار شده. مترجم اول ادعا می کند که سرمایۀ متغیّر، سرمایۀ پایاست اما بعد می گوید که سرمایۀ درگردش است. این اشتباه آن قدر واضح است که ظاهراً نیازی به توضیح ندارد. ولی ترجیح می دهم مطلب را توضیح بدهم. اقتصاددانان بورژوایی آگاهانه یا غیرآگاهانه سرمایۀ ثابت و سرمایۀ متغیّر را با سرمایۀ پایا و سرمایۀ درگردش خَلط و قاطی می کنند. اقتصاددانان مذکور ابتدا ادعا می کنند که ویژگی اصلی آن بخش از سرمایه که صرف خرید نیروی کار شده (یعنی سرمایۀ متغیّر) این است که سرمایۀ درگردش است و در تقابل با سرمایۀ پایا قرار دارد. در حالی که ویژگی اصلی سرمایۀ متغیّر این است که ارزش اضافی تولید می کند و در تقابل با سرمایۀ ثابت قرار دارد. اقتصاددانان بعدی راه پیشینان خود را ادامه دادند و کار خلط مفاهیم را به جایی رساندند که گفتند اصلاً سرمایۀ درگردش سرمایه ای است که صرف خرید نیروی کار شده است، یعنی سرمایۀ درگردش را اساساً با سرمایۀ متغیّر یکی دانستند.[10]

9)       فصل سیزدهم.

متن آلمانی (ص 203):

Die Arbeitszeit ist immer Produktionszeit, d.h. Zeit, während deren das Kapital in die Produktionssphäre gebannt ist. Aber umgekehrt ist nicht alle Zeit, während deren das Kapital sich im Produktionsproсeß befindet, deswegen notwendig auch Arbeitszeit.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 349):

«زمان کار، همیشه زمان تولید است، یعنی زمانی که طی آن سرمایه، به سپهر تولید محدود و منحصر می شود. اما عکس آن همیشه درست نیست، یعنی زمانی که طی آن سرمایه در فرآیند تولید یافت می شود، ضرورتاً زمان کار است

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«زمان کار همیشه زمان تولید است، یعنی زمانی که طی آن سرمایه به سپهر تولید محدود و منحصر می شود. اما عکس آن همیشه درست نیست، یعنی زمانی که طی آن سرمایه در فرآیند تولید یافت می شود، ضرورتاً زمان کار نیست

 توضیح:

نادرستی ترجمۀ مترجم چون روز روشن است. مترجم در ترجمۀ خودش به اصطلاح نقض غرض می کند. اول می گوید که زمان کار همیشه زمان تولید است اما عکس آن همیشه درست نیست، یعنی این که زمان تولید همیشه زمان کار نیست. اما بعد می گوید که خیر، زمان تولید همیشه زمان کار است. واضح است که زمان کار همیشه زمان تولید است اما زمان تولید همیشه زمان کار نیست. مطلب دیگری که نه تنها در این مورد، بلکه در سراسر کتاب مشاهده می شود و جا دارد به آن اشاره کنیم، استفادۀ بیش از اندازه از ویرگول است. مثلاً در جملۀ اول بعد از «زمان کار» و همچنین بعد از «آن سرمایه» نیازی به گذاشتن ویرگول نیست. این ویرگول های متعدد در برخی موارد معنی جمله را نیز تا حدی تغییر داده اند (مثلاً در سطر 13 صفحۀ 589). به هر حال درست است که استفاده از علائم نگارشی هنوز به طور کامل ضابطه مند نشده است، اما لااقل در مورد ویرگول قواعد معینی وجود دارد و اکثر صاحب نظران نیز از قاعدۀ «حداقل ویرگول» پیروی می کنند.[11]

10)   فصل پانزدهم.

متن آلمانی (ص 224-225):

Die Arbeitsperiode erfordert also ein flüssiges Kapital von 500 £ und die Umlaufszeit ein zuschüssiges Kapital von fernern 500 £.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 372):

«به این ترتیب، دوره ی کاری، مستلزم سرمایه ی سیّالی به مبلغ 500 پوند استرلینگ و برای زمان گردشِ سرمایه ی اضافی، به 500 پوند استرلینگ دیگر نیاز است

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«بنابراین، دورۀ کاری مستلزم سرمایۀ سیّالی به میزان 500 پوند استرلینگ است و برای زمان گردش نیز سرمایۀ اضافی ای به همان میزان 500 پوند استرلینگ لازم است

توضیح:

مسئله آنقدر ساده و اشتباه مترجم آن‌قدر فاحش است که نیازی به توضیح ندارد، فقط کافی است که ترجمۀ پیشنهادی من را با ترجمۀ مترجم به دقت مقایسه کنید.[12]

11)   فصل هفدهم، I.

متن آلمانی (ص 290):

Das Produkt in seiner Naturalform ist schon Geld

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 439):

«محصول در شکل طبیعی خود، هنوز پول است»

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«محصول در همان شکل طبیعیِ خود پول است»

توضیح:

یعنی چه «هنوز» پول است؟ یعنی بعد دیگر پول نیست؟ در این‌جا محصول عبارت است از طلا و نقره. طلا و نقره در شکل طبیعی خود پول هستند. منظور از شکل طبیعی، این نیست که طلا و نقره بنا به طبیعت و ماهیت خود پول هستند. منظور این است که به همان شکل کالایی اولیۀ خود پول هستند. کالای طلا و نقره بر خلاف سایر کالاها برای این که از شکل کالایی به شکل پولی درآید نیازی به مبادله (فروش) ندارد، چون در همان شکل طبیعی یا کالایی خود پول است. اصلاً پول یعنی کالایی که معادل تمام کالاهاست، کالایی که با تمام کالاها مبادله می شود. طلا و نقره از همان لحظه ای که تولید می شوند تا وقتی که نیست و نابود نشده اند پول اند، طلا و نقره در اقتصاد کالایی همیشه پولند. پس قید «هنوز» در جملۀ بالا اشتباه است. طلا و نقره هنوز پولند، یعنی این که طلا و نقره الان پولند اما فردا یا پس فردا دیگر پول نخواهند بود (البته در نظام کمونیستی طلا و نقره دیگر پول نخواهند بود، چون در نظام کمونیستی اقتصاد کالایی و در نتیجه پول به طور کلی از بین خواهد رفت. اما در متن در مورد نظام کمونیستی بحث نمی شود). طلا و نقره حتی وقتی که به عنوان مواد خام در برخی صنایع مورد استفاده قرار می گیرند باز هم پولند، البته پول بالقوه نه پول بالفعل، یعنی باز هم ویژگی پول بودن خود را از دست نمی دهند گرچه دیگر نقش پول را بازی نمی کنند.[13]

12)   فصل هجدهم، I.

متن آلمانی (ص 316):

..., so im zweiten Abschnitt, wie innerhalb dieses Flusses und Succession von Formen, ein Kapital von gegebner Größe sich gleichzeitig, wenn auch in wechselndem Umfang in die verschiednen Formen von produktivem Kapital, Geldkapital und Waarenkapital theilt, ...

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 467):

«...، آن چه در پاره ی دوم بررسی شد، اساساً این بود که چگونه در این جریان و توالی شکل ها، سرمایه ای با اندازه ای معین، هم زمان، هرچند به میزان متغیر، به شکل های گوناگون سرمایه ی مولّد، یعنی سرمایه ی پولی و سرمایه ی کالایی تقسیم می شود ...»

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«...، آنچه در پارۀ دوم بررسی شد، اساساً این بود که چگونه در این جریان و توالی شکل ها، سرمایه ای با اندازه ای معین، هم زمان، هرچند به میزان متغیر، به شکل های گوناگون سرمایۀ مولّد، سرمایۀ پولی و سرمایۀ کالایی تقسیم می شود ...»

 توضیح:

از ترجمۀ مترجم برمی آید که سرمایۀ پولی و سرمایۀ کالایی، شکل های گوناگون سرمایۀ مولّد هستند. و این کاملاً اشتباه است. همان طور که می دانیم، سرمایۀ مولّد و سرمایۀ پولی و سرمایۀ کالایی همگی شکل های گوناگون سرمایه هستند، نه این که سرمایۀ پولی و سرمایۀ کالایی شکل های گوناگون سرمایۀ مولّد باشند.[14]

13)   فصل نوزدهم، II، 5.

متن آلمانی (ص 351):

Da dessen Voraussetzung selbst wieder die Waarencirkulation ist, so erheischt seine Darstellung also auch eine davon unabhängige und vorhergehende Analyse der Waare.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 503):

«و بنابر این، چون پیش فرض این فرآیند نیز گردش کالایی است، شرح و ارایه ی آن نیز مستلزم تحلیلی مستقل، و مقدم بر کالاست

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«اما از آن جا که پیش شرطِ خودِ این فرآیند [یعنی فرآیندِ تولید سرمایه دارانه] نیز گردش کالایی است، توصیف آن نیز مستلزم این است که ابتدا کالا را به طور مستقل مورد تجزیه و تحلیل قرار بدهیم

توضیح:

اگر بخواهیم این جمله را به طور کاملاً تحت اللفظی ترجمه کنیم، می توانیم بگوییم: «اما از آن جا که پیش شرطِ خودِ این فرآیند نیز گردش کالایی است، توصیف آن نیز مستلزم تحلیلی مستقل از آن و مقدم بر آن از کالاست.» ولی این ترجمه معنی جمله را به‌خوبی منتقل نمی کند. معنی جمله این است که چون فرآیند تولید کاپیتالیستی خودش مشروط به وجود گردش کالایی است، برای توصیف این فرآیند لازم است که ابتدا به تجزیه و تحلیل کالا بپردازیم. یعنی تحلیل کالا باید مقدم بر تحلیل فرآیند تولید کاپیتالیستی باشد، اما مترجم در ترجمۀ خود درست عکس این مطلب را می گوید.[15]

14)   فصل بیستم، V.

متن آلمانی (ص 380):

Was die Klasse I, in Bezug auf den Bestandtheil v + m ihres Waarenprodukts, angeht, so zieht sie mehr Geld aus der Cirkulation heraus, als sie hineingeworfen hat.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 532):

«در ارتباط با سرمایه دارهای بخش I، با توجه به جزء v+s محصول کالایی شان، آن ها پول بیشتری را از سپهر گردش بیرون می کشند تا در آن به جریان بیندازند

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«در مورد بخش I باید بگوییم که این بخش، نسبت به جزء v+s محصول کالایی اش، پول بیشتری نسبت به آنچه در سپهر گردش ریخته است، از آن بیرون می کشد

توضیح:

بخش I «پول بیش تری را از سپهر گردش بیرون» نمی کشد «تا در آن به جریان» بیندازد (کاری که نمی دانم چه فایده ای می تواند داشته باشد)، بلکه بخش I پول بیشتری نسبت به آنچه در سپهر گردش ریخته، از سپهر گردش بیرون می کشد.[16]

15)   فصل بیستم، VI. 

متن آلمانی (ص 420):

Er verkauft sein Waarenprodukt, er verwandelt es in Geld.

ترجمۀ حسن مرتضوی (ص 384):

«وی ابتدا محصول کالایی اش را فروخت و آن را به کالا تبدیل کرد

ترجمۀ پیشنهادی منتقد:

«او محصول کالایی اش را می فروشد و آن را به پول تبدیل می کند

توضیح:

اشتباه آن‌قدر فاحش است که نیازی به توضیح ندارد.[17]

نکاتی درباره توضیحات فراهانی

بالاتر اشاره کردیم که ترجمه های فراهانی دقیقند. به استثناء یک مورد که به نظر من متن باید به گونه ای دیگر ترجمه شود. آن مورد نیز همان اولین مورد از ترجمه هاست که نزد فراهانی نیز با این که مضمون ترجمه دقیق است، نگارش آن متأثر از نحوۀ نگارش نه چندان مأنوس مارکس در این قطعه به گونه ای مبهم نمودار می شود.

فراهانی قطعه را اینگونه ترجمه کرده است: «فرآیندِ تولید در خودِ این شکلِ فرآیندِ دورپیمایی، به نحوی صوری و صریح همچون همان چیزی ظاهر می شود که در شیوۀ تولیدِ سرمایه داری هست: [یعنی] ابزاری صِرف برایِ افزایشِ ارزشِ پرداخت شده؛ بنابراین، در این‌جا صِرفِ ثروتمندشدن همچون هدفِ اصلی تولید ظاهر می شود.». با این ترجمه عبارت پردازی بی معنی مرتضوی مبنی بر این که "فرآیند تولید در این جا، به طور صوری و آشکار، در خود شکلِ حرکت دورانی ظاهر می شود"، کاملا روشن است. مشکل مرتضوی در این قطعه، مانند تمام قطعات دیگر، در این نیست که او متوجه زبان نوشته نشده است. او نوشته را نفهمیده است. پائین تر به این بیشتر خواهیم پرداخت. اما در اینجا یک قید کوچک تخفیفی برای مرتضوی نیز باید قائل شد و آن هم این که خود عبارت مارکس تنها با دقت کمی بیشتر به گونه ای بسیار واضح تر نمودار می گردد. دقتی که فراهانی نیز از آن غفلت کرده است.

مارکس این قطعه را با عبارت زیر آغاز می کند:

 "Der Produktionsproceß erscheint, in der Form des Kreislaufsprocesses selbst"  

مشکل در واژه ای است که آن را بولد کرده ام و معنای "خود" می دهد. با ترتیب کلمات به گونه ای که در عبارت مزبور آمده اند، ترجمۀ جمله، صرفنظر از اختلاف سلیقه ای، همانی می شود که فراهانی ارائه کرده است: " فرآیندِ تولید در خودِ این شکلِ فرآیندِ دورپیمایی". در توضیح این ترجمه فراهانی پس از نشان دادن بی معنی بودن ترجمه مرتضوی قید می کند که "فرآیند تولید در خود شکل «حرکت دورانی» ظاهر نمی شود، بلکه فرآیندِ تولید در خودِ این شکلِ فرآیندِ دورپیمایی، همچون همان چیزی ظاهر می شود که در واقع در شیوۀ تولید سرمایه داری هست یعنی همچون ابزاری برای افزایشِ ارزشِ پرداخت شده". این عبارت البته دقیق است اما به زعم من کماکان از روشنی کافی برخوردار نیست. دلیل آن نیز قرار گرفتن واژۀ "خود" در محلی است نامناسب که البته معنای جمله را تغییر نمی دهد اما وزن و تأکید عبارت را به اندازه ای جابجا می کند که حکم نهفته در این عبارت کمرنگ تر ظاهر شود.

من عین ترجمه فراهانی را با اصلاح مورد نظر ذکر میکنم تا موضوع روشن تر شود: "«خودِ فرآیندِ تولید در درون شکلِ فرآیندِ دورپیمایی، به نحوی صوری و صریح همچون همان چیزی ظاهر می شود که در شیوۀ تولیدِ سرمایه داری هست: [یعنی] ابزاری صِرف برایِ افزایشِ ارزشِ پرداخت شده؛ بنابراین، در این‌جا صِرفِ ثروتمندشدن همچون هدفِ اصلی تولید ظاهر می شود. تأکید مارکس در واژۀ "خود" نه بر فرآیند دور پیمائی یا روند گردش، بلکه بر فرآیند تولید است. عبارت فراهانی مبنی بر این که " فرآیندِ تولید در خودِ این شکلِ فرآیندِ دورپیمایی" نیز عبارتی گنگ باقی می ماند. می توان آن واژۀ "خود" را از عبارت حذف کرد و تغییری در این جمله، نه در مضمون و نه در تأکیدات آن، واقع نمی شود. اما با گذاشتن آن "خود" در آغاز جمله معنای واقعی عبارت آشکار می شود که حاوی تأکیدی است در خود عبارت مبنی بر این که آن چیزی که اصل است، یعنی خودِ تولید، در این نظام به عنوان لحظه ای از فرآیند دورپیمائی یا روند گردش، به عنوان ابزاری صرف برای افزایش ارزش پرداخت شده، ظاهر می شود.

متأسفانه من متن ترجمۀ مرتضوی را در دسترس ندارم. اما بر اساس آنچه فراهانی از وی آورده است و تطبیق آن عبارات با متن آلمانی، کاملا روشن است که مرتضوی گاه اصلا نفهمیده که موضوع چیست و گاه هم به دلایل کاملا شناخته شده ای به سبک و سیاق یک بورژوا دست به ترجمه مارکس میزند. نموئه ای از آن را فراهانی در مورد شماره 8 به درستی متذکر می شود.

با این حال فراهانی چه در توضیح پایانی مطلب خویش و چه در مقدمه اش اشاراتی دارد که حاکی از خویشتنداری وی در قضاوت نسبت به مترجم محترم اند. او می نویسد"در مورد علّت و منشأ این اشتباهات نمی توان حکم قطعی ای صادر کرد. اما اساساً مهم‌ترین عللی که موجب بروز این قبیل اشتباهات در ترجمۀ کتابی همچون کتاب سرمایه می شود، عبارت‌اند از: 1) عدم تسلط کافی به زبان مبدأ، 2) عدم تسلط کافی به موضوع کتاب. همچنین عدم دقت و تمرکز کافی نیز می تواند موجب بروز برخی اشتباهات بشود، اما در این‌جا نمی توان برای این علّت نقشی تعیین کننده قائل شد".

فراهانی البته درست میگوید که در مورد علت و منشأ اشتباهات مرتضوی نمی توان حکم قطعی صادر کرد. او دو دلیل اصلی را به عنوان احتمال طرح می کند و دلیل دیگری را مورد اشاره قرار نمی دهد. گو این که خود وی لااقل در یک مورد (شمار 8) دلیل بسیار کوبنده تری را به میان کشیده است و آن هم مقایسۀ ترجمۀ مرتضوی با یک "اشتباه" بسیار رایج در میان اقتصاددانان بورژواست. فراهانی در آنجا میگوید "اقتصاددانان بورژوایی آگاهانه یا غیرآگاهانه سرمایۀ ثابت و سرمایۀ متغیّر را با سرمایۀ پایا و سرمایۀ درگردش خَلط و قاطی می کنند" و این کاری است که مرتضوی هم در قطعه مورد بحث انجام داده بود. در این مورد دیگر صحبتی از عدم تسلط به زبان یا عدم تسلط کافی به موضوع کتاب نمی تواند درمیان باشد. هنگامی که یک اقتصاد دان بورژوا حتی "غیر آگاهانه" دست به اختلاط مفاهیم مارکسیستی میزند، این اقدام نه در قلمرو معرفتی، بلکه در قلمرو عمل طبقاتی قرار می گیرد. فرق چنین اقتصاددانی با کارگر کمونیستی که ممکن است دچار همان اشتباه شود در این است که سالها سمینار هم نمی تواند اولی را به اشتباهش متقاعد کند در حالی که دومی با یک توضیح ساده به اشتباه خود پی خواهد برد.

با این همه پرسشی که باید طرح میشد و فراهانی از طرح آن خودداری کرده است، نه علت و منشأ اشتباهات مرتضوی، بلکه پرسش درباره وجدان علمی وی بود. فراهانی به گونه ای در مورد مرتضوی حرف میزند که گویا مترجم جوانی است که جسارت کار بزرگی را از خود نشان داده و در حین کار هم دچار اشتباهاتی شده است. تقدیر فراهانی در پایان مقاله اش از نتایج مثبت کار مرتضوی را هم بر همین منوال می توان فهمید. مرتضوی اما نه مترجمی تازه پا، بلکه کهنه کار است و بویژه در تحریف مارکس سابقه ای دیرینه نیز دارد. پرسش تعیین کننده درباره وی نه موضوع علت اشتباهاتش، بلکه صلاحیت وی و مقاصد او از ترجمه مارکس است. نخست کمی به این سابقه نیز بپردازیم تا موضوع روشن تر نیز شود.

ترجمه مانیفست و نقد شهاب برهان

در دسامبر سال 2014 شهاب برهان، پس از این که خود وی ترجمه ای از مانیفست را منتشر کرده بود، نقدی بر ترجمۀ مانیفست توسط حسن مرتضوی و محمود عبادیان نوشت که پیش از انتشار ترجمۀ برهان منتشر شده بود. برهان اشاره می کند که در نقد خویش فقط به موارد مهم پرداخته است و این موارد مهم در رسالۀ نه چندان حجیم مانیفست به مراتب بیش از 15 موردی هستند که فراهانی در نقد خویش بر ترجمۀ جلد 2 کاپیتال بدانها پرداخته است. از میان موارد مورد اشاره برهان، من تنها برخی از این موارد را بازگوئی می کنم که بیش از هر چیز می توانند بر قصد مترجمین به ارائۀ ترجمه ای از مانیفست دلالت کنند که گوشه ها و تیزی هایش محو شده و متنی "معتدل" تر از آن منتج شود. به موارد معینی نیز اشاره خواهم کرد که هم ترجمۀ برهان و هم ترجمۀ مرتضوی نادرستند و علت این نادرستی را نیز نه در عدم فهم لغوی متن مانیفست، بلکه در عدم درک کانتکست تاریخی مانیفست و جایگاه نقد مارکس باید جست.

برهان از همان عنوان ترجمه آغاز می کند و می نویسد: "ص. 175 – عنوان ترجمه « مانیفست کمونیست» است و در نسخۀ انگلیسی و آلمانی « مانیفست حزب کمونیست»." و همین جا نخستین علامت سؤال پیش می آید. چرا واژۀ "حزب" از عنوان بسیار روشن مانیفست حذف شده است؟ آیا این اتفاقی است؟ عبارتی که کمی پائین تر توسط برهان نقل می شود نشان می دهد که چنین نیست: " همانجا- « کجاست آن حزب مخالف که دشمنان اش در مسند قدرت، [به بهانۀ] کمونیست بودن آن را به باد دشنام نگرفته باشند؟». نه در انگلیسی و نه در آلمانی حرفی از بهانه و از دشنام دادن به خاطر کمونیست بودن نیست بلکه کمونیست خود اش دشنام است: کجاست آن حزب اپوزیسیونی که از طرف مخالفان حکومتی اش دشنام کمونیست نخورده باشد". برهان بر نکته مهمی انگشت گذاشته است. بسیاری از ملیون و دمکراتها و حتی سوسیال دمکراتها و لیبرالهای چپ نیز در جریان تلاطمات و تکانهای اجتماعی در سرمایه داری از سوی عناصر دست راستی طبقۀ حاکم به عنوان کمونیست مورد دشنام قرار گرفته اند و نه به "بهانۀ" کمونیسم. خودِ واژۀ کمونیست دشنام است، از آن رو که نظم مقدس حاکم را به چالش می کشد. ممکن است این تفاوت در نگاه اول تنها تفاوتی ظریف به نظر برسد. اما در این تفاوت ظریف نگاهی به بورژوازی نسبت داده می شود که در آن "کمونیست" دشنام نیست، مخالفی است که باید به باد دشنام گرفت. تفاوت در آن است که بین این نگاه دو نوع مرز متفاوت وجود دارد. کسی که دیگری را به بهانۀ کمونیست بودن مورد دشنام قرار می دهد، می تواند به این متقاعد شود که از دشنام دادن دست بردارد و به استدلال روی بیاورد. مرز خصومت در اینجا قابل عبور است. اما این مرز برای کسی که خود واژۀ "کمونیست" را به عنوان دشنام به کار میگیرد، مرزی غیر قابل عبور است. آیا مرتضوی تنها "متوجه" این تفاوت نبوده است؟ یا این که در صدد القاء تصویری معتدل تر از خصومت بورژوازی با کمونیسم بوده است؟ شواهد فزاینده – از جمله حذف واژۀ "حزب" از تیتر مانیفست- نشان می دهند که این رویکرد دوم رویکرد واقعی اوست. این را در پاراگراف بعدی مورد اشاره برهان نیز به خوبی می توان دید.

برهان می نویسد: "ص.277- « دو اردوگاه بزرگِ در حال پیکار». two hostile camps . اولا اردوگاه نیست و اردو است، مقر نیست، نیروست. ثانیا در حال پیکار نیست، متخاصم است یا آنطور که در متن آلمانی آمده: دشمن. در حال پیکار، کنش را بیان می کند، حال آن که مانیفست به مناسبات و کیفیت رابطه، به دشمنی، به خصومت اشاره دارد." این دقیقا همان تفاوت ظریفی است که بدان اشاره کردیم. نزد مرتضوی اردوی پرولتاریا و اردوی بورژوازی به دو "اردوگاه بزرگ در حال پیکار" تبدیل می شوند و نه دو اردوی دشمن. نیروهای در حال پیکار الزاما نیروهای دشمن یکدیگر نیستند بلکه می توانند نیروهای مخالف همدیگر باشند و تفاوت بین دشمنی و مخالفت در این است که دشمنی را نمی توان از میان برداشت، در حالی که به مخالفت می توان خاتمه داد. نگارش مرتضوی و عبادیان تنها ناشی از لغزش زبانی نیست. این یک دیدگاه است که نزد روشنفکران چپ خرده بورژوا به وفور می توان یافت. می توان به "مارکسیستها" و پسا مارکسیستهای اخبار روز و روشنگری مراجعه کرد و دید که چگونه همۀ آنها در باب "پیکار" بین بورژوازی و پرولتاریا قلمفرسائی می کنند و در عین حال همۀ آنها امکان حل این پیکار را در درون همین نظام مسلط و با رفرم جستجو می کنند. ایرج آذرین هم زمانی نوشته بود که تفاوت کمونیسم مارکس با سوسیالیسمهای پیشین در این بود که کمونیسم مارکس قائل به ستیز طبقاتی است در حالی که سوسیالیسمهای دیگر قائل به چنین چیزی نیستند. نزد او نیز "پیکار" بین دو اردوی پرولتاریا و بورژوازی شاخص رابطه بین این دو نیرو است و نه دشمنی آنان.

همینجا لازم است اشاره اولیه ای هم به خود شهاب برهان داشته باشیم. برهان ضمن این که به دقت متوجه تفاوت متن ترجمه مرتضوی – عبادیان با متن مانیفست شده است، در توضیح خود عنوان می کند که " ثانیا در حال پیکار نیست، متخاصم است یا آنطور که در متن آلمانی آمده: دشمن". معلوم نیست به چه دلیلی برهان دچار این خطای کوچک ولی مهم می شود که متن انگلیسی مانیفست را ملاک قرار می دهد و آن را اصل می گیرد و در اشاره به متن آلمانی فقط آن را به عنوان تأکید وارد می کند. مانیفست به آلمانی نوشته شده است و نه به انگلیسی. اگر در متن آلمانی آمده است که دو اردوی دشمن، پس توضیح برهان هم باید همین می بود. نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر. حقیقتا نیز همین است. مارکس و انگلس می نویسند zwei feindlicher Lager که همان دو اردوی دشمن –یا دقیق تر و البته نه رساتر: دشمنانه – است. برهان همین اشتباه را کمی بعدتر باز هم مرتکب می شود و باز هم ضمن تأکید درست بر ترجمۀ نادرست مرتضوی-عبادیان، خود از ارائۀ دقیق موضوع باز می ماند.

او می نویسد: "ص. 279- « احساسات گرائی نافرهیخته» philistine sentimentalism احساسات گرائی یعنی گرایش به احساسات. نافرهیخته هم یعنی غیر نخبه. ولی فیلیستین نخبه نبودن نیست، به معنی رذالت، دنائت، حقارت، پستی و نظایر آن است. در اینجا: احساساتیگری مبتذل". آنچه برهان در اینجا بدان می پردازد مربوط به بخشی است که مارکس و انگلس در مانیفست به نقش بورژوازی در ویران کردن مناسبات و نهادهای جامعۀ کهن و جایگزین کردن آن با روحی متفاوت سخن می گویند. از این که چگونه ظواهر مقدس را دریده است و دکترها و حقوقدانها را به مزدبگیران خود بدل کرده است و سپس از نقش ویرانگر آن در رابطه با خانواده. عبارت مانیفست این است:

Die Bourgeoisie hat dem Familienverhältnis seinen rührend-sentimentalen Schleier abgerissen und es auf ein reines Geldverhältnis zurückgeführt.

این عبارت را میتوان به این شکل و یا شاید هم کمی روانتر ترجمه کرد: بورژوازی هالۀ احساساتیگری برانگیزاننده رابطۀ خانوادگی درید و آن را به رابطه ای پولی پس راند. نکتۀ کلیدی در انتقاد برهان به "احساسات گرائی نافرهیخته" مربوط است که وی ترجمۀ دقیق آن را "احساساتیگری مبتذل" می داند. انتقاد برهان به مرتضوی-عبادیان باز هم درست اما هم ناکافی است و هم جایگزینی باز هم نامناسب را پیشنهاد می کند. ناکافی بودن انتقاد برهان در این است که وی در سطح تکنیکی ترجمه باقی می ماند و مضمون بسیار مهمی را که ترجمۀ مرتضوی-عبادیان القاء می کند و در جهتی کاملا مخالف منظور مارکس و انگلس است، لاپوشانی می کند. مارکس و انگلس در این عبارت کوبنده نقش مخرب بورژوازی نسبت به رابطۀ خانوادگی را مورد انتقاد قرار می دهند. آنها معتقدند که بورژوازی رابطه ای را درهم کوبیده و آن را به رابطه ای پولی "پس رانده" (یا تقلیل داده) است. اما رابطه اولیه ای که مرتضوی و سپس خود برهان عنوان می کنند، به هیچ وجه رابطه ای نیست که با تبدیل به رابطۀ پولی پس رانده و یا تقلیل یافته باشد. نزد مرتضوی این رابطۀ اولیه خانوادگی مبتنی بر "احساسات گرائی نافرهیخته" است. اما تبدیل "احساساتگرائی نافرهیخته" به رابطه ای پولی به هیچ وجه عمق تغییری را که واقع شده است نشان نمی دهد. "احساساتگرائی نافرهیخته" چیزی نیست که هیچ کس به خاطر از دست دادنش متأثر شود. همچنین است "احساساتیگری مبتذل". در هر دو این حالت یک چیز کاملا مذموم توسط چیزی مذموم تر جایگزین شده است. همین و بس.

نزد مارکس و انگلس اما چنین نیست. آنها از "احساساتیگری برانگیزاننده" حرف می زنند که بورژوازی آن را به رابطه ای پولی بدل کرده است. چهارچوب کاملا متفاوت مد نظر مارکس و انگلس با ترجمه های مرتضوی-عبادیان و برهان هنگامی آشکار می شود که نخست دقت بیشتری در خود واژگان به کار رفته به عمل آید. مارکس و انگلس برای واژه ای که مرتضوی آن را "نافرهیخته" و برهان آن را "مبتذل" ترجمه کرده اند، کلمۀ rührend را به کار برده اند. این لغت در زبان آلمانی به معنای "برانگیزاننده"، "متأثر کننده" یا چیزی شبیه اینهاست. داستان و سرنوشتی که rührend باشد، داستان و سرنوشتی متأثر کننده است. اما هنگامی که همین کلمه در کنار واژۀ سانتی مانتال sentimentalen قرار میگیرد، بار آن متفاوت می شود. سانتی مانتال خود احساساتی بودن یا احساساتیگری سطحی و فاقد عمق است. همین نیز در اینجا خود واژۀ rührend را از باری متفاوت برخوردار می کند که دیگر به معنای سرنوشتی متأثر کننده یا برانگیزاننده نیست. در اینجا تأثر یا برانگیختگی خود نیز سطحی جلوه گر می شود. برای مقایسه بهتر میتوان به مثالهائی از دنیای سینما مراجعه کرد. فیلم جنایت و مکافات یا پیانیست رومن پولانسکی، فیلمهائی متأثر کننده اند و از بار احساسی نیرومندی برخوردارند. در حالی که فیلم هندی رایج که بسیاری از تماشاگران را به گریه نیز می اندازد، در عین متأثر کننده بودن احساساتیگری سطحی نیز هست. بعد از تماشای فیلم و ریختن اشک به راحتی میتوان بستنی خورد و فیلم را هم فراموش کرد. به عبارتی دیگر، مارکس و انگلس نه از احساساتیگری نافرهیخته سخن گفته اند و نه از مبتذل. هیچکدام از این دو واژه واجد آن تأثر یا برانگیختگی نیستند.

به این موضوع که اشتباه مزبور چه دید تاریخی نادرستی را به دست می دهد پائین تر می پردازیم. اما در اینجا نخست پرداختن به علت اشتباه مترجمین مهم است و سپس به این که چرا آنها – حتی برهان – قادر به درک عدم انسجام این عبارت نشدند.

هر سه مترجم در ترجمۀ مانیفست متن انگلیسی را مرجع قرار داده اند. در متن انگلیسی است که واژۀ rührend به اشتباه philistine ترجمه شده است و ترجمۀ همین واژه است که مورد اختلاف است. واژه ای که مترجمین انگلیسی به نادرست آن را به جای rührend به کار گرفته اند. برای rührend ماشین ترجمۀ گوگل هم به راحتی تشخیص می دهد که این واژه به هیچ وجه با philistine متن انگلیسی مربوط نیست. در این ماشین ترجمه به درستی نخستین معنی آن با touching عنوان شده است که همان متأثر کردن یا برانگیختن و یا چیزی معادل اینها را می توان از آن استنباط کرد و نه نافرهیختگی و ابتذال را.

آنچه در اینجا آشکار می شود این است که هیچکدام از مترجمین زحمت انطباق متن انگلیسی با آلمانی را به خود نداده اند. این برای برهان که یک فعال سیاسی است می تواند قابل اغماض باشد، برای مرتضوی که از این راه نان می خورد به هیچ وجه چنین نیست. در مورد برهان فقط می توان تأسف خورد که چرا چنین لغزشهائی به کار وی لطمه می زنند، در مورد مرتضوی وضع فرق می کند که توضیح آن را به پائین تر واگذار می کنیم. اما لازم است اینجا به تفاوتی که بکارگیری نادرست این واژه در ذهن خواننده از نقد مارکس و انگلس به مناسبات سرمایه داری ایجاد می کند بپردازیم تا روشن شود که چرا مکث کردن بر یک واژه گاهی مهم است.

بالاتر اشاره کردیم که مارکس و انگلس درفصل مربوطه در مانیفست به تأثیرات ویرانگر بسط مناسبات سرمایه داری بر ساختارهای اجتماعی پیشا سرمایه داری می پردازند. آنها از این صحبت می کنند که چگونه بورژوازی هاله های تقدیس را می درد، پیوندهای اجتماعی موجود را تخریب می کند و جایگاه انسانها را تغییر می دهد. در امتداد همین بحث است که عبارت مورد اشاره در بالا را در مورد تأثیر مناسبات سرمایه داری بر ساختار خانواده بیان می کنند. نقد مارکس و انگلس در تمام این بخش از مانیفست دقیقا بر آن است که سرمایه داری تتمۀ احساسات انسانی موجود در مناسبات پیشا سرمایه داری را در هم می کوبد. زبانی که آنها در این نقد به کار می گیرند زبانی است که از یک سو بورژوازی را بر میز محاکمه می نشاند، اما از سوی دیگر برای آن مناسبات کهن نیز حقانیتی قائل نمی شود، بی آن که در نقد آن مناسبات با بورژوازی همراه شود و یا به گونه ای این روند را توصیف کند که از دل آن بتوان حقانیتی را برای بورژوازی بیرون کشید و یا لااقل نتوان بورژوازی را محکوم نمود.

به طور مشخص در عبارت مزبور مربوط به خانواده، حرف مارکس و انگلس به سادگی این است که بورژوازی آن جهان رمانتیک ساختگی پیرامون خانواده را در هم می کوبد و مناسبات پولی را به جای آن می نشاند. در آن جهان رمانتیک ساختگی اما هنوز بقایائی از رابطۀ بین انسانها را می توان یافت در حالی که در این جهان مدرن دیگر از این بقایا اثری نیست. این روشی است که مارکس بارها حتی در توصیف برده داری نیز به کار برده است و آن را انسانی تر از سرمایه داری قلمداد کرده است به این دلیل که برده دار لااقل برای جان برده اش ارزشی قائل بود و سرمایه دار حتی این ارزش را نیز قائل نیست. در اینجا نیز مارکس و انگلس از نابودی چیزی سخن می گویند که در مقابل سلطۀ بورژوازی تاب مقاومت نداشت، اما برخلاف این مناسبات جدید هنوز از مؤلفه ای انسانی برخوردار بود: نوعی احساساساتیگری سطحی متأثر کننده یا سانتی مانتالیسم متأثر کننده و برانگیزاننده. روشن است که این اعلام ختم دوران توهمات رمانتیک است. ترجمۀ حسن مرتضوی دقیقا همین وجه را از انتقاد مارکس حذف می کند و ترجمۀ برهان نیز گو این در اینجا کمی دقیق تر است، در حذف دیدگاه مارکس با آن شریک می شود.

کار بررسی برهان را همین جا خاتمه می دهیم. تا همین اندازه باید برای پی بردن به "ارزش" کار مرتضوی کافی باشد. خواننده علاقمند می تواند برای پی بردن به ابعاد خرابکاری مرتضوی در مانیفست به مطلب خوب برهان مراجعه کند.

در بخش دوم نوشته موضوع ترجمۀ آثار مارکس به زبان فارسی در سالهای اخیر را کمی بیشتر مورد بحث قرار خواهیم داد و کار مرتضوی را بر متن این دوران مورد توجه قرار خواهیم داد و به وجه نادرستی که در انتقاد فراهانی در مورد انگلس آمده است خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که ایجاد شائبه در مورد این که "خطاها"ی مرتضوی چه بسا به انگلس ربط داشته باشند، خود از بنیان خطاست. علت این "خطاها" را باید در جای دیگر جست که به آن نیز خواهیم پرداخت.

بهمن شفیق

7 خرداد 95

 

27 مه 2016

]]>
مقالات Fri, 27 May 2016 16:13:52 +0000
اول ماه مه، قطعنامه تشکلهای مستقل کارگری و چند نکته http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1655:2016-05-02-20-56-12&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1655:2016-05-02-20-56-12&Itemid=298

هم متن قطعنامه سندیکاها و تشکل های مستقل کارگری به مناسبت اول ماه مه امسال حاوی نکاتی است که لازم است درباره آن به بحث نشست و هم ترکیب امضا کنندگان این قطعنامه. از این دومی شروع کنیم.

1-

قطعنامه را پنج تشکل "سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه، سندیکای کارگران ساختمانی و نقاش استان البرز، کمیته پیگیری ایجاد تشکل های کارگری وکمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری" امضا کرده اند. در این لیست نامی از اتحادیه آزاد کارگران ایران و کانون مدافعان حقوق کارگران نیست. این نمی تواند اتفاقی باشد. اما دلایل این عدم همراهی هنوز روشن نیست.

برکنار ماندن – یا کنار گذاشتن – اتحادیه آزاد و کانون مدافعان، می تواند ناشی از خرده حسابها و خرده اختلافها باشد. چهار تشکل از تشکلهای مزبور مدت کوتاهی قبل، یعنی 21 بهمن 94، بیانیه مشترکی را تحت عنوان "بیانیه تشکل های کارگری در رابطه با دستمزد سال ۹۵ " با همراهی اتحادیه آزاد و کانون مدافعان متشر کرده بودند. انتشار آن بیانیه حاکی از آن بود که لااقل برای چهار تشکل مانع غیر قابل عبوری برای همکاری با آن دو تشکل وجود نداشت. تنها سندیکای واحد بود که از امضاء بیانیه مشترک 21 بهمن خودداری کرده و جداگانه بیانیه ای را در همان راستا و تقریبا با همان مضمون منتشر نموده بود. امری که نشان می داد امتناع سندیکای واحد از امضاء بیانیه 21 بهمن نه ناشی از مخالفت مضمونی با بحث حداقل دستمزد مندرج در بیانیه 7 تشکل، بلکه احتمالا ناشی از عدم تمایل این سندیکا در همکاری با بخشی از تشکلهای بیانیه "گروه 7" بود. از میان 7 تشکل مزبور، نامهای اتحادیه آزاد و کانون مدافعان و انجمن صنفی برق و فلزکار در قطعنامه مشترک اول ماه مه به چشم نمی خورد. با توجه به وابستگی دیرینه انجمن صنفی برق و فلزکار کرمانشاه به اتحادیه آزاد، عملا این دو تشکل اتحادیه آزاد و کانون مدافعانند که نامشان از لیست مشترک قطعنامه اول ماه مه حذف شده است.

آیا این حذف نشانه ای از تضعیف جنبش کارگری فی الحال ناتوان در ایران است؟ یا این که باید آن را به فال نیک گرفت؟ پاسخ به این سؤال منوط به روشن شدن همان پرسشی است که بالاتر طرح کردیم. اگر این برکناری یا کنار ماندن دو تشکل مزبور ناشی از خرده اختلافها و خرده حسابها باشد، در این صورت تنها می توان نتیجه گرفت که این در بر همان پاشنه می چرخد. در چنین حالتی نه اتحادها و ائتلافهای این جنبش جدی اند و نه اختلافهای آن. به همان ترتیب که سالها پیش و در زمان تشکیل کمیته پیگیری و سپس کمیته هماهنگی چنین بود. اختلافاتی که بیش از آن که بیان اختلافات واقعی درون جنبش کارگری باشند، نشانه هائی از انتقال اختلافات حقیر گروهبندیهای چپ به درون جنبش کارگری اند.

اما اگر مضامین سیاسی معینی به کنار گذاشتن – یا کنار ماندن – دو تشکل مزبور انجامیده باشند، آنگاه موضوع متفاوت می شود. آنگاه هم این پرسش به میان می آید که چرا در 21 بهمن چنین اختلافاتی وجود نداشتند و به فاصله حدود سه ماه در اول ماه مه بروز کرده اند. و هم این پرسش که این مضامین سیاسی کدامند؟

امضا کنندگان قطعنامه مشترک اول ماه مه باید این مضامین را توضیح دهند. در چنین صورتی است که درک روشنی از این اختلافات می تواند به پیشرفت جنبش کارگری یاری رساند. باید روشن شود که آیا عدم همکاری با اتحادیه آزاد کارگران و کانون مدافعان حقیقتا از درک سیاسی معینی ناشی می شود یا نه. اگر آری، این درک سیاسی چیست و کجا اختلاف خویش را با دو تشکل مزبور نشان می دهد. اختلافی که تا آن حد اهمیت دارد که به صدور قطعنامه ها یا بیانیه هائی مجزا انجامیده است.

جنبش کارگری ایران از کنار گذاشتن اتحادیه آزاد و کانون مدافعان نه تنها زیانی نمی کند، بلکه نفع نیز میبرد. اتحادیه آزاد کارگران ایران از مخرب ترین تشکلهائی است که در دور جدید سازمانیابی سیاسی در ایران به نام طبقۀ کارگر شکل گرفته است. این اتحادیه از نا سالم ترین گروهبندیهای سیاسی چپ ایران است که از نامش تا عملش تنها مصادره و تخریب جنبش کارگری را به دنبال داشته است. گروهی که نام خود را "اتحادیه آزاد کارگران ایران" گذاشته است در حالی که نه اتحادیه است و نه "کارگران ایران" را نمایندگی می کند. گروهی که فعالینش از اولین روزهای تشکیل کمتیه پیگیری از مؤثرترین عوامل تشنج آفرینی در درون این کمیته و سپس در بیرون آن بوده اند و با پرووکاسیونهای مداوم خویش به نام سوسیالیسم در بی اعتبار کردن سوسیالیسم و به کجراهه کشاندن جنبش کارگری نقش غیر قابل بخششی ایفا کرده است. گروهی فاقد هر گونه پرنسیپ سیاسی و تعهد طبقاتی که روزی رهبران فاسد جنبش سبز را "دوستان" خطاب می کند و روزی دیگر در کنفرانس لیبراستار با اسپانسورینگ مالی سالیداریتی سنتر شرکت می کند و روز بعد سر از غرفۀ برادران ایلنا در می آورد و با خانۀ کارگر طومار امضا جمع آوری می کند و در همۀ این فرصت طلبی های سیاسی نیز جامۀ رادیکالیسم به تن می کند.

عین همین وضعیت در مورد کانون مدافعان حقوق کارگر نیز صدق می کند. دسته بندی سیاسی مذبذبی که رهبران آن گاه از ناکافی بودن تحریمها سخن می گویند و گاه به سرزنش فعالین کارگری می نشینند که چرا تعهد داده اند و در همۀ موارد هم با وزش باد سبز و بنفش و در پرتو بادگیر "طبقۀ متوسط" به طرح مباحثی در رابطه با جنبش کارگری می پردازد که جز ایجاد تشتت و پراکندگی بیشتر هیچ نتیجۀ دیگری به دنبال نخواهد داشت. مباحثی از قبیل طرح "ایجاد تشکل مستقل زنان کارگر" نه دفاع از طبقه کارگر و "حقوق" آن، بلکه تحمیل چشم اندازهای بورژوائی بر این جنبش است.

تحولات آینده نشان خواهند داد که آیا سندیکای واحد و سندیکای هفت تپه با اشراف به چنین موازینی از امضاء قطعنامه مشترک با این تشکلها خودداری کرده اند یا نه؟ امضاء بیانیه مشترک برای حداقل دستمزد متأسفانه این را نشان نمی دهد. اما همچنین مباحثی در خود قطعنامه اول ماه مه نیز مؤید همین نگرانی اند.

2-

قطعنامه توصیف گیرائی از وضعیت نابسامان طبقه کارگر و تعرض همه جانبه بورژوازی به آن به دست می دهد. اما هم بی دقتی هائی در این توصیفات از قبیل قائل شدن هماهنگی سرمایه داری در ایران « با سرمایه‌ بحران زده جهانی و نهادهای مالی و واسطه ای آن، همچون “سازمان تجارت جهانی”، “صندوق بین المللی پول” و “بانک جهانی”» و هم نتایجی که از این توصیفات گرفته می شود نشان میدهد که نویسندگان قطعنامه از همان فضای شعارپردازیهای پوچی متإثرند که اتحادیه آزاد و تشکلهای مشابه دست ساز چپ بارزترین نمونه های آن هستند. توصیف اجحافات و دست درازیهای خشونت بار و قساوتمندانۀ سرمایه داری در ایران به طبقۀ کارگر با قید "در هماهنگی با سرمایه بحران زده جهانی" و غیره نه تنها بازگو کنندۀ واقعیات سرمایه داری ایران نیست، بلکه در خود قائل شدن به نوعی از سرمایه داری بدون چنین هماهنگی ای را نیز نهفته دارد. واقعیت این است که سرمایه داری ایران در تمام دوران جمهوری اسلامی، گاه در هماهنگی با سرمایه جهانی و در بسیاری مواقع اتفاقا در جدال با همان "سرمایه بحران زده جهانی" به معیشت طبقه کارگر حمله کرده است و میکند. چه با صندوق بین المللی و بانک جهانی و چه بی آنها، تحمیل فقر و فلاکت بر بخشهای وسیعی از طبقه کارگر همواره یک پیش شرط انباشت سرمایه در ایران را تشکیل می داده است و تأکید قطعنامه بر این "هماهنگی با سرمایه داری بحران زده جهانی" توصیفی از واقعیت سرمایه داری ایران نیست، بلکه تنها عبارت پردازی تهی از معنائی است که قرار است ضد سرمایه داری بودن این تشکلها را نشان دهد. چنین توصیفاتی برای یک خرده بورژوا لازم است، برای یک تشکل کارگری زائد و مضر است. از همین منطق است که قطعنامه نتیجه میگیرد که "ما کارگران اجازه نخواهیم داد که همچون گذشته توافق های سرمایه داری جهانی و داخلی برای بهره کشی از نیروی کار ارزان و غارت دسترنج و حاصل ما کارگران، قرین موفقیت گردد و ما را همچنان در فرودستی باقی بگذارد". واقعیت اما این است که به خصوص در گذشته کمتر چنین توافقهائی بین سرمایه داری جهانی و داخلی واقع شده است و سرمایه داری ایران برای تعرض به طبقه کارگر هیچ نیازی به چنین توافقهائی نداشت و امروز هم ندارد. اگر قصد نویسندگان قطعنامه تأکید بر مخالفت با مشی دولت روحانی در نزدیکی به مراکز سرمایه داری غرب بود، همین را می شد به صراحت و بدون اضافات به بهترین وجهی بیان کرد.

تأکید بر همین عبارت پردازی های توخالی است که در ادامه اش به گنده گوئی های پر طمطراق نیز می انجامد. قطعنامه می گوید: "ما کارگران تولید کنندگان اصلی رفاه و ثروت در جامعه هستیم و برخورداری از یک زندگی انسانی، مطابق با بالاترین استانداردهای حیات بشری را حق مسلم خود می دانیم و برای تحقق آن تمامی موانع پیش روی را با برپایی تشکل های مستقل از دولت و کارفرما و با اتکا به قدرت همبستگی و اتحاد کارگری و طبقاتی مان از سر راه بر خواهیم داشت". اگر توصیفات پیشین قطعنامه نادرستند، این بیان قطعنامه فقط کاریکاتوری بی معنی است. کاریکاتوری که در تضاد آشکار با واقعیات قرار دارد. بیان این که ما کارگران برخورداری از یک زندگی انسانی، مطابق با بالاترین استانداردهای حیات بشری را حق مسلم خود می دانیم فقط زیبنده یک خرده بورژوا است که اهداف خویش را نه از دل مبارزه طبقاتی، بلکه از بیان آرزوها و تخیلات شیرین خویش بیرون می کشد. یک کارگر باید بداند که بالاترین استانداردهای حیات بشری عبارتی پوچ است. کدام بشر؟در کدام جامعه؟ و مهم تر از همه کدام استاندارد؟ سطح زندگی بشر را هیچ مؤسسۀ استانداردی طبقه بندی و کلاسه نکرده است. اگر منظور زندگی در تجملات و غرق شدن در لوکس و تزئینات است، این سطح استاندارد بیونسه و بیل گیتس و الیگارشهای روسیه و چین و مهاراجه های هندوستان و بارون های برزیل و مکزیک است. آیا حقیقتا رفقای ما این را حق خود میدانند؟ اگر آری، آیا حقیقتا فکر می کنند که با تشکلهای مستقل خود می توانند به این دست بیابند؟ چنین چیزی فقط میتواند یک کاریکاتور مسخره باشد. کاریکاتوری که قبل از هر چیز جدیت چنین مدعیانی را زیر سؤال می برد. چنین عبارت پردازیهای پوچی را باید به همان طرفداران ماکسیمالیسم سوپر مدرن واگذار کرد.

مضاف بر این که اتفاقا همین بالاترین استانداردهای حیات بشری  امروز است که باید در مرکز نقد به مناسبات سرمایه داری قرار بگیرد. ولادیمیر ایلیچ لنین حرف خوبی زده بود که در جامعۀ کمونیستی از طلا می توان مستراح های خوبی ساخت. حقیقتا این بالاترین استانداردها فقط به بهای محرومیت میلیونها و میلیاردها انسان از ابتدائی ترین امکانات یک زندگی ساده، از آب، از مدرسه، از بیمارستان و بهداشت، از غذای کافی نصیب عده ای قلیل شده اند. هدف طبقه کارگر نمی تواند دستیابی به این استانداردها باشد. برعکس، خود این استانداردها را همراه با این نظام باید به زباله دان تاریخ سپرد.

3-

قطعنامه در بخش مطالبات بر بسیاری از مطالبات واقعی طبقه کارگر به درستی تأکید کرده است. در موضوع "حداقل دستمزدها" قطعنامه به خط فقر سه و نیم میلیون تومانی و حداقل دستمزد 812 هزار تومانی اشاره کرده است و بر خلاف بیانیه 21 بهمن بر مبارزه برای حداقل دستمزدی معادل 3.5 میلیون تومان تأکید نکرده است. توضیح چرائی این امر با تشکلهای امضا کننده است. ما نیز در این باره در فرصتی دیگر صحبت خواهیم کرد. در اینجا تأکید بر این مهم است که هم تأکید قطعنامه بر اهمیت تشکلهای مستقل کارگری و هم بر پشتوانه وسیع تودۀ کارگران برای دستیابی به دستمزدی "عادلانه" امری است که از وقوف نویسندگان قطعنامه بر ملزومات یک مبارزه مؤثر برای افزایش دستمزدها حکایت دارد. علاوه بر این در سایر بندهای قطعنامه نیز مطالبات متعددی به میان کشیده شده اند که تنها می توان بر آنها خط تأکید کشید.

با این حال قطعنامه آنجا که چهره ای سیاسی به خود میگیرد به شدت دچار کمبود است. در بند 15 قطعنامه تشکلهای امضا کننده لازم دانسته اند که مخالفت خویش با جنگ افروزی را اعلام داشته و به عنوان نیروهائی مدافع صلح اعلام موضع کنند. قطعنامه می گوید: "ما به همراه عموم کارگران ایران و جهان سیاست های جنگ افروزانه و تجاوز کارانه علیه کشورها را محکوم کرده و خواهان برقراری صلح و امنیت در منطقه و جهان و دفاع از منافع عمومی و آزادی و رفاه و پیشرفت مردم ایران و منطقه و جهان هستیم". نخست این که  با تأسف فراوان باید گفت که "عموم کارگران ایران و جهان سیاست های جنگ افروزانه" رامحکوم نمی کنند. اگر چنین بود، بورژوازی به این سادگی نمی توانست آتش جنگهای خانمان برانداز را یکی پس از دیگری بیفروزد. طبقه کارگر نیازمند بازگوئی حقیقت است و نه افسانه های زیبا. این افسانه ها به درد خرده بورژوای سانتی مانتال میخورد. اما صرفنظر از این عبارت پردازی بی معنا آیا این موضعگیری کافی است؟ آیا محکوم کردن " سیاست های جنگ افروزانه و تجاوز کارانه علیه کشورها" کافی است؟ نه. این کافی نیست. نه تنها این، بلکه حتی گمراه کننده نیز هست. این بیان به حدی بی ضرر و غیر جانبدار است که حتی جان کری نیز می تواند پای آن را امضا کند.

امضا کنندگان قطعنامه عنوان 5 تشکل مستقل کارگری در کشوری در جغرافیای سیاسی معینی به نام خاورمیانه را با خود حمل می کنند. صرفنظر از این که کدام یک از امضا کنندگان تا چه حد حقیقتا یک تسکل مستقل کارگری اند، خود همین عنوان و موقعیت این تشکلها تعهد معینی را برای آنها ایجاد می کند. نمی شود در منطقه ای که سرتاسر در آتش و خون است و در کشوری که از یک سو خود یک طرف مجادلات منطقه است و از سوی دیگر یک هدف بالقوه و کاندید سوریه ای شدن، به این حد از محکوم کردن جنگ افروزی اکتفا کرد. بغل گوش ما بزرگترین سلاخی جهان معاصر در جریان است و کل تحولات سیاسی منطقه ای و حتی داخلی از این سلاخی متأثر است. ارتجاعی ترین جنبش تاریخ معاصر ایران، جنبش سبز و پس مانده های بنفش دولتی و غیر دولتی و اپوزیسیونی آن، به صراحت در ایجاد چنین وضعیتی نقش داشته اند. آنها پلاتفرم سیاسی معینی را در مقابل جامعۀ ایران گذاشته اند که با شعار "نه غزه، نه لبنان" آغاز شد و اکنون نیز با برجام مراحل بعدی خویش را طی می کند. مضاف بر این بخشهای وسیعی از چپ برای ارتجاعی ترین باندهای قصابی هورا کشیده اند. تبدیل خاورمیانه به کشتارگاه خونین توده های محروم لیبی و سوریه و عراق و یمن و مصر اتفاقی ناخواسته نبوده است. این تداوم خشونت عریان از سوی ارتجاعی ترین بلوک جهان معاصر، بلوک سرمایه داری ترانس آتلانتیک به رهبری آمریکا و اروپا بود که به طور مشخص با جنگ عراق آغاز شد، جان میلیونها انسان را قربانی گرفت و دهها میلیون انسان را بی خانمان و بی آینده کرد و تکامل مبارزه طبقاتی در خاورمیانه را دهها سال به عقب انداخت.

در این منطقه نمی توان به این حد مخالفت با جنگ افروزی اکتفا کرد. به ویژه این که مذبذب ترین بورژواها و خرده بورژواها نیز با همین عبارت پردازی ها به تأئید این سلاخی ها مشغولند. آنها نیز جنگ افروزی را محکوم می کنند. اما آنها صدام حسین و قذافی و بشار اسد و حزب الله لبنان را مسئول این جنگ افروزی قلمداد می کنند. آنها "اسلام سیاسی" را مسئول فجایع خاورمیانه قلمداد می کنند و همزمان کاسۀ گدائی محافل مالی وال استریت را می لیسند. نویسندگان قطعنامه می توانستند و باید با صراحت تمام موضع خویش را بر علیه خطرناکترین این جنگ افروزان بدون هیچ اما و اگری بیان می کردند. قطعنامه باید روشن می کرد که تشکلهائی که در ایران به نام طبقه کارگر حرف میزنند کمترین تزلزلی در محکوم کردن ناتو و متحدان منطقه ای اش به خود راه نمی دهد. قطعنامه باید با صلابت بر فرق هر بورژوای پرو غرب می کوبید که در ماجراجوئی خونینش طبقۀ کارگر را در مقابل خویش می بیند. باید روشن می کرد که هیچ درجه از قساوت و سرکوبگری هیچ کدام از حکام و سلاطین و "رؤسای جمهور" در منطقه به گرد پای جنایات سران دمکراسی نمی رسد. باید با صدای بلند اعلام می کرد که تعیین تکلیف با حکومتهای منطقه امر خود مردم منطقه است و طبقۀ کارگر اجازه نخواهد داد سلاطین سرمایه های مالی نقش قیم را برای ملتهای خاورمیانه بازی کنند. جامعه باید در تشکلهایی که به نام طبقه کارگر سخن می گویند نیروئی را می دید که برای حفاظت از حیات انسانها آمادۀ رزم است. بیان قطعنامه چنین نیست. بیان پاسیفیستهائی بی خاصیت است که از موضعگیری صریح طفره رفته اند. بیان کسی است که می ترسد چاکران چپ و راست بورژوازی غربی به وی اتهام طرفداری از رژیم را بزنند. این جای تأسف دارد.

4-

و یک نکته در حاشیه. رفقای سندیکای نقاشان البرز در بیانیه ای خواستار شرکت کارگران در تظاهرات خانه کارگر شدند. این رفقا در بیانیه خویش نوشتند: " در آستانه اول ماه مه امسال، در شرایطی که توازن قوا اجاره برگزاری یک مراسم مستقل و تأثیرگذار را از فعالین جنبش کارگری سلب می کند، ما پیشنهاد می کنیم که فعالین کارگری، در میان کارگرانی که «خانه کارگر» به عنوان ابزار تبلیغاتی خود گرد می آورد، حضور پیدا کنند و با طرح شعارها و مطالبات مستقل جنبش کارگری اجازه ندهند این نهاد ارتجاعی برنامه خود را پیش ببرد".

به نظرم این اقدام درستی نبود. لازم نیست درباره ماهیت خانه کارگر چیزی گفته شود. خود رفقا هم در بیانیه اشان به این پرداخته اند. مسأله این است که اعلام علنی این تصمیم اقدامی است نسنجیده. اقدامی که از نظر سیاسی اعتراف علنی به ضعف خویش و قدرت طرف مقابل است. درست است، ما ضعیفیم. اما اعلام این در یک بیانیه همراه با فراخواندن کارگران به تظاهرات یک تشکل ارتجاعی اقدامی است نادرست. یا ما حقیقتا آنقدر نیرومندیم که با فراخوان ما به اندازه کافی کارگرانی در تظاهرات خانه کارگر جمع می شوند که بتوانند شعارهای آن را تغییر دهند و مضامین متفاوتی را بر آن تحمیل کنند. چنین حضوری باید حضوری قابل توجه و بیش از ده نفر و صد نفر باشد. در چنین صورتی دیگر نیازی به حضور در آن تظاهرات نیست. می توان بدون واهمه فراخوان به یک گردهمائی مستقل داد. گردهمائی مستقلی که در آن بیش از یک یا دو هزار کارگر شرکت کنند، بدون تردید اقدامی است که ارزش پرداختن بهای خویش را نیز دارد.

اما اگر صحبت بر سر دهها و حداکثر چند صد نفری است که با تشکلهای مستقل کارگری مرتبطند، می توان به سادگی با پیامرسانی شفاهی همان منظور را تأمین کرد و این افتخار را به مزدوران مرتجع خانه کارگر نداد که رو به کارگران شرکت ما را به عنوان شاهدی بر ضعف ما و قدرت خویش به رخ کارگران بکشند. اگر نمی توانیم نیرومند باشیم، لااقل سکوت کنیم. تظاهرات سالانه مزدوران خانه کارگر تظاهرات کشیش گاپون در مقابل کاخ تزار نیست که در حیات اجتماعی طبقه کارگر به نقطه عطفی بدل شود. مراسمی است حقیر که هر سال تکرار می شود و تنها زمانی اثری از خود بر جا میگذارد که علنا پرچم راسیسم ضد افغانی را به دست می گیرد. در مقابل چنین تظاهرات حقیرانه ای نباید اظهار ضعف کرد. اگر قرار باشد سیاستی در قبال این مضحکه عنوان شود، چنین سیاستی فقط می تواند تحریم این تظاهرات باشد. اگر نیرویش را نداریم، بهتر است سکوت کنیم. مشتی که باز نشود پر ابهت تر است و جنبش طبقه کارگر نیز به این نیاز دارد که دشمن طبقاتی در لحظات معینی قادر به برآورد نیرویش نباشد.

 

بهمن شفیق

13 اریبهشت 95

2 مه 2016

]]>
مقالات Mon, 02 May 2016 20:52:52 +0000
بورژوازی یونیورسال و خرده بورژوای محلی گرا – مشاهداتی از انگلس، تقدیم به کارگران کمونیست به مناسبت روز کارگر http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1653:2016-04-29-17-58-18&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1653:2016-04-29-17-58-18&Itemid=298

نوشتۀ حاضر بخشی از مطلبی است از فریدریش انگلس به نام "وضعیت کنونی در آلمان" که وی آن را در بهار 1847، یک سال قبل از وقوع انقلابات 1848 در آلمان و اروپا به رشته تحریر درآورد. انگلس در نوشته اش خطوطی کلی از آرایش طبقاتی جامعۀ معاصر آلمان را به دست می دهد. تصویری که انگلس به دست می دهد متعلق به دوره تاریخی کاملا متفاوتی است. دوره ای که هنوز در بسیاری از نقاط جهان –از جمله در آلمان- بورژوازی رو به عروج در جدال با اشراف فئودالی حاکم قرار داشت و هنوز می شد در پهنۀ سیاست نیز از "بورژوازی انقلابی" سخن گفت. گو این که نزد انگلس، مانند مارکس، اطلاق صفت "انقلابی" به بورژوازی تنها به مثابۀ برچسبی سیاسی نبود و بیش از آن ناظر به عملکرد انقلابی این طبقۀ نوظهور در دگرگون کردن بلاوقفۀ سازمان تولید و حیات اجتماعی بود و از این منظر بورژوازی امروز نیز به همان اندازه "انقلابی" است که بورژوازی دوران انگلس.

تصویر انگلس از آرایش طبقاتی جامعۀ آلمان متعلق به حدود صد و هفتاد سال پیش است. با این حال خطوط اصلی خصلت نمائی وی از رفتار طبقات اجتماعی به همان اندازه برای دوران معاصر نیز صدق می کنند. به ویژه آنجا که انگلس به توصیف نقش اجتماعی خرده بورژوازی نخست بین دو سنگ آسیاب اشراف و بورژوازی و سپس پرولتاریا و بورژوازی می پردازد. گویی انگلس این سطور را برای خرده بورژوازی دوران پسا جنگ سردی نوشته است که " هر چه نابودی اش قطعی تر می شود، به همان اندازه بیشتر به زیر پرچم بورژوازی ردیف می شود". این همان خرده بورژوازی ای است که  در سه دهه گذشته "زنجیره ای از فرقه های کم یا بیش رادیکال سیاسی و سوسیالیستی" را نیز به وجود آورده است که وجه مشترک تمامی آنها خروش و غرش بی پایان بر علیه سرمایه داری و چرخش ناگهانی در نقاط عطف تعیین کننده به زیر پرچم همان سرمایه داری است. از چرخش چپ ایران به زیر پرچم جنبش سبز تا چرخش جنبش آنتی گلوبالیزاسیون اروپا و آمریکا به زیر پرچم سوسیال دمکراسی. این همان خرده بورژوازی است که مارکس و انگلس تا پایان عمر خویش بارها و بارها ناچار به مقابله با آن شدند و همواره نسبت به نفوذ آن در جنبش طبقۀ کارگر هشدار دادند. تاریخ سی سال اخیر فقط گواه حقانیت این هشدارها است.

از این گذشته اما بازخوانی تعبیر انگلس از "طبقات بیچیز و کارکن" نیز ارزشمند است. چقدر تصویر انگلس انقلابی از روایت انبوه قلم به دستان هرزه گو و بی پرنسیپ چپ امروز متفاوت است که در لابلای دست نوشته های مارکس و انگلس به دنبال بریده هائی برای لفاظی در باب کار مولد و غیر مولد و تکه پاره کردن طبقه واقعی کارگر از یک سو و اثبات تعلق خوانندگان کاباره ها و مهندسان و مدیران "حقوق بگیر" به طبقه کارگر از سوی دیگر می گردند و به همان اندازه نسبت به "ساندیس خورها"ی بی سر و پا ابراز کینه می کنند. نزد انگلس اما از این کینه ورزی نسبت به لمپن پرولتاریائی که "در ازای چند سکه گره های فی مابین بورژوازی، اشراف و پلیس را با مشتهایش باز می کند" خبری نیست. این رویکرد کمونیسم به ضعفهای طبقه ای است که خود به آن تعلق دارد. نه سرزنش طبقه، بلکه نقد مناسباتی که طبقه را به این روز انداخته اند.

این ترجمه را به مناسبت اول ماه مه به کارگران کمونیست تقدیم می کنم. با این امید که بتواند به سهم خود در تقویت قوۀ تشخیص خرده بورژواهای بیشماری مؤثر واقع شود که در لباسهای رنگارنگ متفاوت با داعیه سوسیالیسم به سراغ کارگران می روند.

بهمن شفیق

10 اردیبهشت 95

29 آوریل 2016

****************************************

وضعیت کنونی در آلمان

فریدریش انگلس، مارس/آوریل 1847

... بورژوازی در تمام کشورها با توسعۀ تجارت جهانی و صنعت بزرگ و با رقابت و تمرکز مالکیت همراه با آن از دل خرده بورژواها شکل گرفت. خرده بورژوا نماینده تجارت داخلی و نواحی ساحلی، صنعتگری و کارگاههای متکی بر کار دستی است. رشته هائی از کسب و کار که در عرصه ای محدود حرکت می کنند، نیازمند سرمایه ای اندکند، چرخۀ درازمدت تری از گردش سرمایه را دارند و تنها رقابتی محلی و خواب آلوده را دامن می زنند. بورژوازی تجارت جهانی، مبادلۀ مستقیم تولیدات تمام حوزه ها، تجارت با پول و صنعت بزرگ متکی بر ماشین آلات را نمایندگی می کند. رشته هائی از کسب و کار که نیازمند عرصۀ هر چه بزرگتری از فعالیت، سرمایه هائی هر چه بزرگتر و چرخۀ هر چه سریعتری از سرمایه اند و رقابتی فراگیر و طوفانی را ایجاد می کنند.

خرده بورژوا منافع محلی را نمایندگی می کند، بورژوا منافع جهانی را. خرده بورژوا با نفوذ غیر مستقیم بر قانونگذاری دولتی و به دست آوردن مشارکت مستقیم در سازمان اداری محلی و تبدیل شدن به ارباب امور محلی اش موقعیت خویش را تضمین شده می بیند. بورژوازی بدون کنترل مستقیم و دائمی سازمان مرکزی اداری، سیاست خارجی و قانونگذاری دولتی نمی تواند منافعش را تأمین کند. شهر-دولتهای آلمان دستاورد کلاسیک خرده بورژوا بود و دولت متکی بر نمایندگی در فرانسه محصول کلاسیک بورژوازی. خرده بورژوا به محض آن که طبقۀ مسلط امتیازی به وی می دهد محافظه کار می شود، بورژوا تا زمانی که خود حکومت کند انقلابی می ماند.

... خرده بورژواها حتی در مقابل اشراف نیز ضعیف بودند. در مقابل بورژوازی خیلی هم کمتر می توانند دوام بیاورند. خرده بورژوازی در کنار دهقانان رقت انگیز ترین طبقه ای است که در تمام دوره ها وارد تاریخ شده است. در دوران ظفرمندش در واپسین دوره قرون وسطی، با منافع حقیر محلی اش فقط توانست به سازمانهای محلی، مبارزات محلی و پیشرفتهای محلی، به موجودیتی تحمل شده در کنار اشراف، دست یابد و نه هیچگاه به یک سیادت عمومی سیاسی. با پیدایش بورژوازی او حتی ژست ظاهری یک ابتکار تاریخی را نیز از دست می دهد. گرفتار در منگنۀ بین اشراف و بورژوازی، تحت فشار وزن سنگین سیاسی اولی ها و رقابت سرمایه های سنگین دومی ها، خرده بورژوازی به دو فراکسیون تقسیم می شود. طرف ثروتمندتر خرده بورژوازی در شهرهای بزرگتر با تقلائی کم یا بیش به بورژوازی انقلابی ملحق می شود و طرف دیگر که از شهروندان فقیرتر، بویژه در شهرستانهای کوچک، تشکیل می شود، به وضع موجود می چسبد و با تمام نیروی کند کننده اش به حمایت از اشراف برمیخیزد. هر چه بورژوازی بیشتر تکامل می یابد، به همان نسبت وضعیت خرده بورژوازی وخیم تر می شود.

به مرور این فراکسیون دوم هم متوجه می شود که در صورت حفظ مناسبات موجود، نابودی اش حتمی است در حالی که تحت سیادت بورژوازی در کنار احتمال وقوع همان سرنوشت، لااقل از این امکان برخوردار است که به مقام بورژوا ارتقاء بیابد. هر چه نابودی اش قطعی تر می شود، به همان اندازه بیشتر به زیر پرچم بورژوازی ردیف می شود.

به محض به قدرت رسیدن بورژوازی، خرده بورژواها باز هم دچار انشعاب می شوند. پیاده نظامی را در اختیار هر کدام از فراکسیونهای بورژوازی قرار می دهند و علاوه بر آن بین بورژوازی و پرولتاریائی که اکنون با خواستها و منافعش ظهور می کند زنجیره ای از فرقه های کم یا بیش رادیکال سیاسی و سوسیالیستی را ایجاد می کند که در مجلس نمایندگان و روزنامه های انگلیس و فرانسه می توان از نزدیک مورد مشاهده قرار داد. هر چه حملۀ بورژوازی با سلاح سنگین سرمایه هایش و با صفوف منسجم شرکتهای سهامی اش به این افواج فاقد دیسیپلین و بی مایه خرده بورژواها شدید تر می شود، به همان اندازه وامانده تر می شوند و به همان اندازه فرارشان هم بی نظم تر می گردد تا آنجا که راه نجاتی جز این برایشان باقی نمی ماند که پشت صف طولانی پرولتاریا جمع شوند و به پرچم آن ملحق شوند و یا خود را دربست تسلیم مروت یا غضب بورژوازی کنند. این نمایش مشمئز کننده را در انگلستان در هبر بحران اقتصادی و در فرانسه در لحظۀ حاضر می توان دید. در آلمان ما تازه در فازی قرار گرفته ایم که خرده بورژوازی در لحظه ای از ناامیدی و تنگنای پولی این تصمیم قهرمانانه را گرفته است که صفوف اشراف را ترک کند و به بورژوازی متوسل شود.

خرده بورژواها به همان اندازه اشراف از ارتقاء خویش به طبقۀ حاکم در آلمان ناتوانند. برعکس، آنها نیز روز به روز بیشتر تحت فرمان بورژواها قرار می گیرند.

می ماند دهقانان و طبقات بیچیز.

دهقانان، که ما اینجا تنها صاحبان زمینهای زراعتی کوچک، کشاورزان زمینهای اجاره ای و یا مالکین به استثناء  روزمزدی ها و خدمۀ کشاورزی را مد نظر داریم، مثل خرده بورژواها طبقۀ مفلوکی را تشکیل می دهند که برتری شان در شهامت بیشتر تنها تمایز آنان را تشکیل می دهد. در مقابل اما آنها از ایفای هر گونه نقش تاریخی ناتوانند. حتی آزادی آنها از زنجیرهای ارباب رعیتی شان در پناه بورژوازی به دست می آید. آنجا که غیبت بورژوازی و اشراف امکان دسترسی به سیادت را در اختیار آنها قرار می دهد، مثل کانتونهای کوهستانی سویس و نروژ، همراه آنان تنها بربریت پیشا فئودالی، تنگ نظری محلی، تعصب زمخت و فاناتیک، وفاداری و شرف حکومت می کنند. آنجائی که اشراف نیز در کنار آنان باقی می ماند، مثل آلمان، درست مثل خرده بورژواها در منگنۀ بین اشراف و بورژوازی قرار می گیرند. برای حفظ منافع زراعت در مقابل قدرت رو به افزایش تجارت و صنعت باید به اشراف بپیوندند و برای حفاظت از خویش در مقابل رقابت اشراف و بویژه  زمینداران بزرگ باید به بورژوازی ملحق شوند. این که به طور قطعی به کدام طرف می پیوندند، بسته به میزان مایملکشان است. دهقانان بزرگ شرق آلمان که خودشان به نوعی از سروری فئودال منشانه بر خدمۀ زراعی خویش برخوردارند، در تمام منافعشان بیش از آن با اشراف شریکند که بخواهند زمانی از آنها جدا شوند. زمینداران کوچکتر غرب که از تقسیم املاک اشرافی شکل گرفته اند و آنانی که هنوز در قلمرو حقوقی دادگاههای اشراف و زمینداران هستند و بخشا دهقانان کوچک شرق که هنوز ملزم به بیگاری اند، بیش از آن تحت فشار مستقیم اشراف اند و یا در تضاد با آنان قرار دارند که در صف بورژوازی قرار نگیرند. ...

بنا بر این خوشبختانه اصلا نباید به یک حکومت دهقانان فکر کرد. خود دهقانان هم آنقدر به این موضوع فکر نمی کنند که همین حالا هم خود را در خدمت بورژوازی قرار داده اند.

و طبقات بیچیز و صاف و ساده کارکن؟ ما به زودی بیشتر در این بار حرف خواهیم زد. فعلا همین کافی است که به انشقاق شان اشاره کنیم. این انشقاق به خدمۀ زراعی، کارگران روزمزدی، شاگردان صنعتکاران، کارگران کارخانه و لمپن پرولتاریا همراه با پراکندگی شان در منطقه ای بزرگ و کم جمعیت با تعداد کمی از نقاط مرکزی ضعیف، دستیابی به درکی روشن در مورد اشتراک منافع متقابلشان، رسیدن به تفاهم و تبدیل خویش به یک طبقه را غیر ممکن می کند. این انشقاق و پراکندگی چیز دیگری جز محدود کردن خویش به منافع روزمره شان، به آرزوی مزد خوب در ازای کار خوب، برایشان باقی نمی گذارد. یعنی کارگران را به این محدود می کند که منافع خودشان را در منافع کارفرمایشان ببینند و به این ترتیب هر فراکسیونی از کارگران را به یک ارتش کمکی برای طبقه ای بدل می کند که آنها را به کار گمارده است. خدمۀ زراعتی و روزمزدی کار از منافع اشراف و دهقانانی دفاع می کند که بر املاکشان کار می کند. شاگرد در انقیاد فکری و سیاسی استادکارش است، کارگر کارخانه اجازه آن را می دهد که کارخانه دار در تبلیغات حمایت گمرکی از او استفاده کند و لمپن هم در ازای چند سکه گره های فی مابین بورژوازی، اشراف و پلیس را با مشتهایش باز می کند. و آنجا که دو طبقه از کارفرمایان دنبال تأمین منافع متضادی هستند، همان مبارزه بین طبقات کارگر تحت اشتغال آنها هم در جریان است.

کارگر آلمانی به این اندازه فاقد آمادگی به دست گرفتن هدایت امور عمومی جامعه است.

 

http://www.mlwerke.de/me/me04/me04_040.htm

]]>
مقالات Fri, 29 Apr 2016 17:51:38 +0000
ندامت نامه ای که مورد قبول "چپ سبز" واقع نشد! http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1630:2016-01-29-19-59-15&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1630:2016-01-29-19-59-15&Itemid=298

انتشار ندامتنامه عباس فرد تحت عنوان "انتقادی بر خویشتن" و اطلاعیه تدارک کمونیستی درباره این ندامتنامه، امیر پیام را به نوشتن یادداشتی پیرامون این مجادله ترغیب نمود. او در یادداشتی با عنوان "حال که یدالله قهرمان بود شما حداقل درستکار باشید" به خوبی پی برده است که انتقاد عباس فرد بر خویشتن خویش در واقع ندامتنامه ای است در محضر چپی که امیر پیام اکنون به نیابت از آن به اظهار نظر پرداخته و اظهارات عباس فرد در مورد زنده یاد یدالله خسروشاهی را صادقانه نمی داند. او می گوید: "اما«انتقاد از خویشتن» عباس فرد صادقانه نیست، دست به ریشه نمی برد، دلایل واقعی را نمی گوید، برای خود  شریک جرم می تراشد، آنرا خطایی جمعی می نمایاند، و خود را به عنوان کسی که دچار «مالیخولیا شده بود و یا در حالتی از مصرف مواد شدید مخدر(مثلا مرفین) قرار داشت» معرفی می کند."

او با استناد به سخنرانی عباس فرد در "کنفرانس مؤسس جنبش تجدید سازمان کمونیسم معاصر" چنین می گوید: " در این کنفرانس عباس فرد طی سخنرانی «با آرزوی اهتزاز پرچم سرخ پرولتاریا برفراز جهان»(۱) زنده یاد یدالله خسروشاهی، .......... را به خیانت به طبقه کارگر متهم نمود."

اما امیر پیام این اتهام به یدالله خسرو شاهی را از سخنرانی عباس فرد در کنفرانس که هنوز در سایت امید قابل دسترس است و توسط خود عباس فرد هم باز انتشار شده، استخراج نکرده است. بلکه آن را از صغری و کبرای ندامت نامه عباس فرد و "انتقاد از خویشتن" او بیرون کشیده. او نیز با پررنگ کردن این اتهام و انتساب آن به متن سخنرانی عباس فرد، مثل خود وی، در صدد دفاع از حیثیت زنده یاد یدالله نیست. هدف او تخریب تدارک کمونیستی و جمع  شرکت کننده در کنفرانس است.

امیر پیام این ترفند را به کار گرفته تا نتیجه بگیرد که: "بهمن شفیق نیز فورا طی اطلاعیه ای از این شراکت تبری جست و عباس فرد را به «پذیرش مسئولیت درقبال گفته هایش» فراخواند"

قبل از هر چیز باید به ایشان یادآوری شود که بهمن شفیق شخصا هیچ گونه موضع گیری درباره ندامت نامه عباس فرد نداشته است و اطلاعیه ی صادر شده نه اطلاعیه بهمن شفیق، بلکه اطلاعیه تدارک کمونیستی است. امیر پیام نیز به همان روش عباس فرد و سایر مخالفین تدارک کمونیستی متوسل می شود و با قلمداد کردن اطلاعیه رسمی تدارک به عنوان مطلبی شخصی، خصومت خویش را با جریانی که خار گلوی چپ سبز و بنفش است، در قالب به رسمیت نشناختن تدارک کمونیستی به نمایش میگذارد. علاوه بر این مضمون اطلاعیه به اندازه کافی روشن است و کسی که ریگی در کفشش نباشد می تواند به صراحت ببیند که کسی از شراکت در چیزی تبری نجسته است. امیر پیام به این  روش متوسل می شود و اطلاعیه تدارک کمونیستی را اطلاعیه بهمن جا می زند تا نتیجه بگیرد که "می گوید اتهام عباس به یدالله مصوبه کنفرانس نبود و این مستمسک حقوقی قرار است که دست بهمن را بشوید."

برخلاف ادعای امیر پیام این اطلاعیه امضای تدارک کمونیستی را زیر خود دارد و اظهار می دارد که "نه سخنرانی عباس فرد و نه سخنرانی های سایر مؤسسین تدارک کمونیستی – بهمن شفیق و وحید صمدی – هیچکدام در کنفرانس برای تصویب به بحث گذاشته نشدند..... به ویژه در مورد گزارش عباس فرد و وقایع مربوط به جمع "امید"، کنفرانس مؤسس تدارک کمونیستی اصولا نمی توانست این گزارش را برای تصویب در دستور کار خود قرار دهد. در میان شرکت کنندگان کنفرانس فقط یک نفر – بهمن شفیق – از نزدیک در جریان تجارب مستقیم همکاری مشترک با زنده یاد خسروشاهی قرار داشت و سایر شرکت کنندگان اصولا قادر به هیچ گونه اظهار نظری در زمینه مفاد این گزارش نبودند."

هدف این اطلاعیه همان طور که از محتوای آن پیداست، فقط تکذیب ادعای عباس فرد مبنی بر تصویب یا مورد تایید قرار گرفتن سخنرانی اش در کنفرانس است. اهمیت این تکذیب نیز در آن است که در صورت سکوت ما، این اطلاعیه به عنوان سندی رسمی شناخته می شد که ما نیز در قبال آن مسئول بودیم. ما مسئول مفاد آن گزارش نبودیم و نیستیم. با این وجود این اطلاعیه نه از چیزی تبری جسته، و نه اساسا چیزی برای تبری جستن وجود داشته است.

هدف امیر پیام از انتساب اطلاعیه به بهمن شفیق این است که محتوای آن را از اطلاعیه ای در تکذیب ادعای عباس فرد مبنی بر مورد تایید واقع شدن سخنرانی اش در جمع، به اطلاعیه ای در مورد اعلام برائت از شراکت در اتهام وارد شده به زنده یاد یدالله خسروشاهی -که امیر پیام خود از ندامت نامه عباس فرد استنتاج کرده- تبدیل کند.

گزارش عباس فرد که در واقع باید روند سیاسی منتهی به تشکیل تدارک کمونیستی را توضیح میداد، عملا در حقیقت معرفی سابقه فعالیت دو نفر از فراخوان دهندگان کنفرانس مؤسس تدارک کمونیستی بود و البته به حاضرین کمک می کرد تا با گذشته و گرایشات سیاسی این دو نفر و مجادلات درون جمع امید پیش از جنبش سبز آشنا شوند. نه آن کنفرانس برای قضاوت در مورد این گذشته برگزار شده بود و نه حاضرین تعهدی داشتند تا قضاوت خودشان را در باره ی موضوعی که نسبت به هدف کنفرانس کاملا فرعی بود ابراز دارند. این احمقانه است که جمعی گذشته سیاسی فراخوان دهندگان را تایید یا تصویب کند یا به اعتراض در برابر آن دست بزند تا بتواند وارد دستور یا تصمیم گیری های بعدی شود.

در این کنفرانس حتی سخنرانی بهمن شفیق که حاوی نکات و تزهای بدیعی هم بود و با استقبال جمع مواجه شد سند مصوب کنفرانس یا سند مورد تایید جمع حاضر در کنفرانس محسوب نمی شود. این سخنرانی نیز شامل مواردی است که باید تدقیق و یا تصحیح شوند.

در مورد سخنرانی عباس فرد هم همان طور که در اطلاعیه گفته شده است، این سخنرانی نمی توانست مورد تایید جمع قرار گیرد، زیرا از میان اعضای شرکت کننده در آن جمع فقط بهمن شفیق و عباس فرد در جمع امید با زنده یاد یدالله خسروشاهی کار مشترک کرده اند و طبیعی است که بقیه ممکن است به موارد ذکر شده در سخنرانی عباس فرد طور دیگری نگاه کنند و در ارتباط با زنده یاد یدالله خسروشاهی به گونه ای دیگر بیاندیشند. از آن میان نگارنده این یادداشت در مباحثه کوتاهش با زنده یاد یدالله در مورد بحث کنفدراسیون در جمع کمیته های همبستگی با جنبش کارگری در خارج از کشور، نظر و تجربه ی متفاوتی نسبت به دو فراخوان دهنده دیگر داشت و دارد.

سومین نکته خلاف حقیقت در یادداشت امیر پیام این است که برخلاف ادعای او نه بهمن شفیق و نه جمع تدارک کمونیستی در این اطلاعیه از چیزی تبری نجسته اند. زیرا برخلاف نظر امیر پیام، از نظر حاضرین در آن جمع انتقاد از مواضع سیاسی زنده یاد یدالله مکروه نبود. متنی که از سخنرانی عباس فرد در سایت امید منتشر شد حاوی انتقاداتی سیاسی به یدالله خسروشاهی بود که علیرغم نارسائی آنان و علیرغم نادرستی آن در این زمینه که هنوز از نظر سیاسی واقعیت سمپاتی زنده یاد یدالله خسروشاهی به جنبش سبز را بیان نمی کرد، در چهارچوب کلی موازین سیاسی تدارک کمونیستی قرار داشت. در واقع اگر قرار بود کنفرانس به ارزیابی انتقادی از فعالیت سیاسی زنده یاد یدالله خسروشاهی بپردازد، امیر پیام می تواند مطمئن باشد که شاهد انتقاداتی جدی تر و کاملا سیاسی می بود و نه شرح خاطرات و تألمات عباس فرد درباره وقایع درون جمع امید که نسبت به تحولات بزرگ سالهای گذشته حوادثی کوچک به حساب می آیند.

نکته دیگری هم هست که امیر پیام لابلای عدم پذیرش ندامت نامه عباس فرد نادیده می گیرد. او می گوید:"این انتقاد نه برای توضیح حقیقت چرایی اتهام به یدالله که برای هموار نمودن راه جدال آتی عباس با بهمن است..... برای تسهیل جدال عباس با بهمن است و در هر حالت یدالله وسیله ای در خدمت اهداف عباس است."

امیر پیام راست می گوید و این حقیقت دارد که عباس فرد برای انتقام گرفتن از بهمن شفیق در جلد نوجوانی ساده و احساساتی فرو رفته و به خاطر فریب خوردنش از او به دلیل ساده لوحی، به خاطر از دست دادن حداقل بخشی از ده سال خوب زندگی اش، به خاطر عذاب وجدانش و به خاطر فشاری که در طی این مدت به او وارد شده، حاضر است دست به هر کاری حتی خراب کردن خودش هم بزند.

این راست است؛ عباس فرد نادمی معمولی نیست. او از آن دسته نادمان است که رفقای دیروزش را به خاطر مواضع پیشین خودش مقصر می داند و بدین وسیله تلاش می کند که در هنگام اعتراف از بار گناهان خود بکاهد. او هر جا که لازم است خود را احساساتی، ضعیف النفس و فریب خورده جا می زند تا شاید در دل کسانی مثل امیر پیام رحمی افتد و بخششی صورت گیرد. در چنین مواردی نادمین به فرافکنی اکتفا نمی کنند. آن ها در صدد انتقام  و تصفیه حساب برمی آیند. این که عباس فرد انتقام چه چیزی را می خواهد از بهمن شفیق و در واقع از تدارک کمونیستی بگیرد. پائین تر خواهیم دید.اما آن چه تا این جا آمده تازه جنبه فرعی مسئله است. امیر پیام بر این جنبه تاکید می کند و آن را پر رنگ می نماید تا به عباس فرد بفهماند که این سیگنال ها هنوز کافی نیست. او به عباس فرد خاطر نشان می کند که تاوان جنایت همکاری با بهمن شفیق در جریان انتقاد از جنبش سبز را باید با اظهار ندامت های بیشتری جبران کند.

اما در این نکته ی امیر پیام تنها بخشی از حقیقت نهفته است. امیر پیام به بخش دیگر آن نیز به خوبی آگاه است. او می داند که هم در انتقاد عباس فرد از خویشتن و هم در نوشته بعدی او "بهمن شفیق و چند نکته درباره‌ی دو مسئله‌ی مربوط به‌ هم" دردی نهفته است که از بهمن شفیق ناشی نمی شود. این درد، درد بازگشت به خویشتن است. او می داند روندی را که عباس فرد آغاز کرده، روندی مثبت است:

"اعادۀ حیثیت" از یدالله مانوری است برای پوشاندن چهرۀ واقعی این بازگشت به خویشتن خویش در عباس فرد. بی دلیل نبود که او پاسخ به انتقادات صریح، قاطع و کوبندۀ شفیق در تحریف مارکس را در یادداشتی همراه با پاسخگوئی به اطلاعیه تدارک کمونیستی درباره زنده یاد یدالله خسروشاهی به میان کشید و دو نکته ای را که به هیچ وجه به هم مربوط نبودند، به هم مرتبط نمود. عباس فرد ظاهرا مطلبی توضیحی نوشته است و به طور همزمان به دو موضوع پرداخته است. مطلب توضیحی عباس فرد پس از صدور اطلاعیه ما منتشر شده است در حالی که نوشته بهمن شفیق تحت عنوان "لطفا نخست پاسخ تحریفاتتان از مارکس را بدهید" مدتی قبل از آن منتشر شده بود. عباس فرد به همان دلیلی که دو سال از پاسخ به نامه انتقادی بهمن شفیق و شواهد غیر قابل انکار ضدیت موضوعات مطرح شده توسط عباس فرد با نظریات مارکس خودداری کرده بود، این بار نیز نخست از پاسخ خودداری کرد تا پس از بر پا کردن جنجال در موضوع یدالله خسروشاهی و گل آلود کردن آب، پاسخ واقعی اش را که دو سال از آن طفره رفته بود، لابلای جزئیات بی اهمیت و خسته کننده دیگرش به میان بکشد و اعلام کند که: "اما نه مارکس چرند می‌گوید و نه عباس فرد. برای درک حقیقت (یعنی: درک هم‌سویی حرف‌های عباسِ ناچیز در مقایسه با مارکسِ همه‌چیز) بهتر است که نگاهی به‌ تقویم روی دیوار منزلتان بیندازید تا اگر درک تغییر و زمانِ واقعی قدری مشکل است، لااقل متوجه‌ی حدود 170 سال تفاوت در زمان قراردادی بشوید."

این اصل حرف عباس فرد است. حرفی که وی جرأت بیان آن را به شکلی مستقل نداشت و تنها در قالب جنجال بر سر یدالله خسروشاهی و به طور قاچاقی آن را بیان نمود. او در ارتباط با اختلاف نظراتش با نظرات مارکس در مورد کار مولد و منتسب نمودن تعریف کارگر به کار مولد، بعد از کمی پایین بالا و دنبال مقصر و توطئه گشتن، نهایتا به استدلالی متوسل می شود که پیش از این مورد استفاده بسیاری از مدافعین بورژوازی، نئومارکسیست ها و خیلی از یاران امیر پیام قرار گرفته است: مارکس در 170 سال پیش زندگی می کرد. چه حرف آشنائی. سخن مشترک همۀ نادمین چپی که امروز در استودیوهای رادیو تلویزیونهای بورژوازی روز و شب سر می کنند، دیکتاتوری پرولتاریا را از دور خارج شده و قدیمی می دانند و برای حکومت انسانی و سکولار و برای حقوق بشر مبارزه می کنند. با این تفاوت که اگر آنان به صراحت این ادعای نخ نمای ضدکمونیستی را به میان می کشند، عباس فرد با جبونی تمام آن را در جدالی ساختگی پیرامون یدالله خسروشاهی طرح می کند. آن "اعادۀ حیثیت" از یدالله برای این اعلام برائت از مارکس بود.

این آن چیزی است که امیر پیام می فهمد و درباره آن سکوت می کند. عباس فرد به فراروی علنی از مارکسیسم می رسد. این سیگنال دوم را امیر پیام می گیرد ولی به روی خود نمی آورد. اختلاف عباس فرد با تدارک کمونیستی گرچه چند سال بعد از اختلاف امیر پیام با بهمن شفیق واقع شده است، اما از نوع همان اختلاف است. این همان روندی است که در سالیان گذشته در جمع امید به واگرائی تدریجی انجامید و از سوی دیگر بین گرایش مارکسیستی این جمع و گرایش مشابه آن در میان کمیته های دفاع از جنبش کارگری در آلمان به همگرائی هر چه بیشتر و سرانجام به تشکیل تدارک کمونیستی منجر شد. موضوع این جدال نیز چیزی غیر از پافشاری بر تحزب کمونیستی طبقه کارگر با تکیه بر مبانی محکم مارکسیسم از یک سو و انحلال طلبی سازمانی و آمیزش مارکسیسم با خرافات بورژوائی از سوی دیگر؛ تأکید بر چشم انداز تخطی ناپذیر دیکتاتوری پرولتاریا از یک سو و محو یا مسخ این دیکتاتوری طبقاتی کارگران از سوی دیگر؛ مبارزۀ پیگیر و قاطع برای استقلال سیاسی طبقه کارگر و حفظ صفوف طبقاتی کارگران کمونیست در مقابل تعرض بی وقفه بورژوازی و عمال چپ آن از یک سو و مماشات با چپ و کشاندن کارگران به نام سوسیالیسم به زیر پرچم بورژوازی از سوی دیگر نبود و نیست. امیر پیام پس از جدائی از جمع امید به امواج چپی پیوست که راه انحطاط می پیمود. او البته برای جدایی اش دلایل سیاسی جستجو نمود و در برخوردهایش به انتقام گیری شخصی نیافتاد. او سرانجام با حمایت بیکران خود از جنبش سبز و مقایسه آن با انقلاب فوریه و پیش زمینه انقلاب اکتبر این اختلافات را مدون کرد و نشان داد که در کجای مبارزه طبقاتی قرار گرفته است. عباس فرد نیز در همین مسیر طی طریق می کند. هر چند به شیوۀ فیلسوفانه و مزورانه خویش.

 

وحید صمدی

 

نهم بهمن ماه 1394

 

29 ژانویه 2016

]]>
مقالات Fri, 29 Jan 2016 19:54:47 +0000
آقای شالگونی و وظیفۀ قدیمی حمایت از بورژوازی در لباسی جدید http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1629:2016-01-27-04-41-39&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1629:2016-01-27-04-41-39&Itemid=298

محمد رضا شالگونی معمولا هر جمعه با رادیو سپهر در ارتباط با مسائل روز مصاحبه می کند. صرف نظر از این که مجری برنامه چه سؤالی مطرح نموده است، آقای شالگونی مسائل مورد علاقه خود را ابراز می دارد که گاه ربطی به پرسش مجری برنامه ندارد. به عنوان نمونه در برنامه هجدهم دسامبر ایشان در پاسخ به سؤالی درباره موافقتنامه برجام سر از جنگ های ایران و روس و غصب خاک کشور توسط روس ها در زمان فتحعلی شاه قاجار درآورد. ایشان در گفتاری دیگر درباره مناقشات منطقه ای و اوضاع سوریه اظهار می دارد که روسیه باید برود و ماستش را بخورد. گذشته از این ها برای هر شنونده منصفی خیلی حیرت انگیز است که چرا دُز روسیه ستیزی در ایشان نیز همچون دیگر چپ ها این روزها آنقدر بالا رفته و به یاد جنگ های روسیه تزاری روسیه با ایران افتاده است.

با وجود این ها آن چه به مصاحبه های آقای شالگونی با رادیو سپهر که بیشتر به قصه برای بزرگسالان شبیه است اهمیت می بخشد این است که از مواضع ایشان که به سختی از لابلای داستان هایشان قابل استخراج است می توان برای رصد و تشخیص مواضع سیاسی اکثریت عظیمی از نیروهای سیاسی در قبال تغییر و تحولات استفاده کرد. مواضع ایشان معمولا معدلی از مواضع گرایشات گوناگون درون چپ است. آقای شالگونی در قریب به اتفاق موارد آن چنان خط میانه در درون چپ را مراعات میکند که به آگاهی از مواضع ایشان و با کمی مسامحه و بالا و پایین می توان مواضع دیگر نیروهای چپ را نیز تخمین زد.

باری یکی از این گفتارهای رادیویی که به تاریخ ششم نوامبر 2015 پخش شده قابل تأمل است و از اهمیت بیشتری برخوردار است ، چرا که پرسشی کلیدی از جانب مجری برنامه مطرح میگردد، بدین گونه که « چپ امروز چگونه چپی باید باشد؟ » در اینجا بد نیست به این نکته اشاره کنم که این نوع از طرح سؤال خود القایی است. بدین معنا که این امر را از پیش پذیرفته است که چپ امروز باید با چپ دیروز متفاوت باشد.

تا آن جا که به چپ امروز برمی گردد، این چپ همچون آقای شالگونی شیفته دموکراسی است. از نظر این چپ چه آن را بیان کند چه پوشیده ،گسترش دموکراسی و حق برابر شهروندی است. با این تفاصیل هر بورژوایی بدون آنکه خود بداند، بالقوه یک سوسیالیست است. زیرا فلسفه لیبرالیسم اساسا بر حق برابر شهروندی بنا شده است و هیچ سیاستمدار لیبرالی پیدا نمی شود که علی رغم معضلاتی که ممکن است در واقعیت برای گسترش دموکراسی پیش می آیند، مخالف بسط دموکراسی باشد. حتی وقایع امروز اکراین یا سوریه هم نه به بهانه دموکراسی بلکه واقعا برای گسترش دموکراسی به خاورمیانه صورت می گیرند. هم موضع شدن چپ در کنار سیاستمداران لیبرال، نئولیبرال و سوسیال دموکرات غرب هم به همین دلیل است که در تصور کلی این چپ، تهاجم لیبرال دموکراسی غرب به خاورمیانه نمودی از گسترش دموکراسی است. البته چه میان خود چپ ها و چه میان آن ها با سیاستمداران فوق و چه در بین این سیاستمداران اختلافاتی در مورد نحوه پیشبرد و گسترش این دموکراسی وجود دارد. اما وجود این اختلافات وجود آن اشتراکات بنیادین را نفی نمی کنند. این ها خلاصه آن چیزی است که شالگونی می گوید. اینک اما پاسخ خود آقای شالگونی:

  « تعریف من از چپ سوسیالیسم است وتنوع آرا در این عرصه بسیار است ولی باید توجه کنید که اخیرأ در امریکا یک سناتور آمده وخودش را طرفدار سوسیالیسم میداند،سوسیالیسم دمکراتیک و حرفهای خیلی قشنگی هم میزنه ویا در انگلیس در حزب کارگر یک خیزشی از پایین صورت گرفته وجوانان ومردم ریختند در داخل این حزب و از جرمی کوربین که از سوسیال دمکراتهای قدیمی حزب کارگر بوده و آدم خیلی شریف ومبارزی است حمایت کردند که با اکثریت عظیمی انتخاب شده، در نظر بگیرید که در دو کشور انگلیس و امریکا که اصلأ کسی فکرش را نمیکرد حالا حالاها صحبتی از سوسیالیسم بشه اینک سوسیالیسم در دستور قرار گرفته، نه اینکه سوسیالیستی میشه بلکه سوسیالیسم در سیاست رسمی وارد شده، و یا اینکه گویا در یک مناظره انتخاباتی در امریکا خانم هیلاری کلینتون را بجایی بردن که ایشان مجبور شده اعتراف کند که نظام سرمایه داری اشکالاتی دارد همچین بی اشکال هم نیست،همچنین کلوپی از مولتی میلیاردرها گفتند که باید مالیاتها اضافه بشه و بالاخره اینکه توماس پیکتی که بنا به گفته خودش مارکسیست هم نیست و طرفدار سرمایه داریه در کتابش بنام سرمایه در قرن 21 میگه که برای حل نابرابری در جامعه وجلوگیری از بحران سرمایه داری فقط گرفتن مالیات از سرمایه داران کافی نیست بلکه باید از ثروتشان هم گرفت. و اینها همه مطرح شدن سوسیالیسم در کشورهای مرکزی سرمایه داریست که خیلی خوبه تا بالاخره معلوم بشه سوسیالیسم چیه وحتمأ نظرات مختلفی پیدا میشه که خیلی خوبه وبه قول مانیفست کمونیست اینک شبحی از سوسیالیسم در کل جهان در حرکت است.»

آقای شالگونی که شیفته دموکراسی است گامی جلوتر می آید. او فاکتها و علامت های مثبتی از جهت و راستای فکری دولتمردان و دانشمندان جوامع مرکزی سرمایه داری به دست میدهد و خوشحال است از این که با این اوصاف و با نفوذی که ایده گسترش دموکراسی در میان این دولتمردان و دانشمندان پیدا کرده، راه برای سوسیالیسم هموارتر می شود. این طور که پیش می رود و با کمی گسترش بیشتر دموکراسی در اندیشه ی سرمایه داران مورد نظر آقای شالگونی، دیگر حتی به خود کهنه کاران چپ ما هم نیازی نخواهد بود. آن ها خود وظایف ایشان را در زمینه انتقال متمدنانه به سوسیالیسم از طریق گسترش حق شهروندی، دموکراسی و حقوق بشر به انجام می رسانند. و از قرار خود این دولتمردان و میلیاردرها با رهنمودهای قشنگ تئوریسین های اقتصاد، جامعه را به طرف سوسیالیسم میبرند واز آنجا که هم پول دارند و هم زور خیلی بهتر اینکار را به سرانجام خواهند رساند، هم نابرابری را حل وهم بحران را جلوگیری خواهند کرد ، دیگر چه میخواهید؟

این در ظاهر نوعی بی وظیفگی است. حالا که ساندرز و کوربین دارند کار را تمام می کنند، نیازی به انجام وظیفه ای ویژه توسط چپ نیست. اما همین بی وظیفگی ظاهری تکرار وظیفه ای است قدیمی و آن هم پیدا کردن نیروهائی در درون بورژوازی و حمایت از آنها. قبلا این وظیفه بیشتر در رابطه با ایران و اصلاحات و سبز معنی میشد، حالا معنائی جهانی هم پیدا می کند.

آقای شالگونی به جای آن که از اعتراف خانم کلینتون به نقایص سرمایه داری و یا اعتقاد یک سناتور آمریکایی به سوسیالیسم دموکراتیک، وضعیت انفجار آمیز در آمریکا و جهان امروز را نتیجه بگیرد، ابراز خوشحالی می کند که سوسیالیسم در سیاست رسمی وارد شده است. ایشان از آماده شدن سرمایه داران برای مقابله با این وضع و پیشنهاد اعمال سیاست های کینزی به سر شوق می آید و آن را نشانه ورود سوسیالیسم در سیاست رسمی می داند. ایشان توضیح نمی دهد که ورود سوسیالیسم به سیاست رسمی سرمایه داری چه تفاوتی با سوسیال دموکراسی دارد. آقای شالگونی به خود اجازه می دهد که این امر را شبح سوسیالیسم قلمداد کند. و این اوج تحریف این جمله مانیفست کمونیست است که: "شبحی بر فراز اروپا به حرکت در آمده است، ....شبح کمونیسم".

آقای شالگونی بهتر است عنایت بفرمایند که مانیفست کمونیست به پشتوانه احزاب کمونیست وجنبشهای موجود حکم حرکت شبح کمونیست بر گرد اروپا را صادر کرد، نه بر مبنای مبارزات نمایندگان کنسرنها در پارلمان وسوسیالیست شدن مولتی میلیاردرها.

محض اطلاع آقای شالگونی و تمام چپ های طرفدار دموکراسی باید گفت که موضوع ظهور ساندرز و کوربین جدی تر از آن چیزی است که آقای شالگونی تبیین می کند. ساندرز در عرصۀ بین المللی تداوم همان جنگ طلبی مسلط بر آمریکاست. کوربین هم با آزاد گذاشتن رأی گیری در مورد حمله به سوریه نشان داد که به گذشته پیشین ضد جنگش وفادار نیست و نخواهد ماند. سیاست خارجی از این نقطه نظر مهم است که در پیوند تنگاتنگ با سیاست داخلی قرار دارد. اگر قرار باشد وضعیت انفجار آمیز در انگلیس و آمریکا کنترل شود، باید نوعی کینزیانیسم جدید در آنجاها به وجود بیاید. اما این کینزیانیسم جدید برای تأمین هزینه های برنامه های اجتماعی اش، یا باید سرریز شدن مافوق سود امپریالیستی به این کشورها را تضمین کند و یا باید به طور رادیکال در توزیع ثروت در جامعه دست ببرد. این دومی به همین سادگی امکان پذیر نیست. می ماند اولی که هم ساندرز و هم کوربین دارند در این راه گام بر میدارند.

اینک بپردازیم به مواد و ملاتی که آقای شالگونی با استناد به آنها حکم حرکت شبح سوسیالیسم در کل جهان را صادر میکند. اولیش دررابطه با امریکا و سناتوری  که خود را طرفدار سوسیالیسم میداند و بقول ایشان حرفهای قشنگی هم میزند و یا خانم کلینتون، نامزد مورد علاقه وال استریت و گلدمن زاکس، که فرمودند سرمایه داری اشکالاتی هم دارد. اینجا باید به عرض ایشان برسانم که حرف قشنگ نه شکم سیر میکند و نه بحران حل میکند فقط میتواند دستمایه تحلیلهای جنابانی چون ایشان که مرعوب همان دمکراسی گشته اند قرار بگیرد، واژه مرعوب گشته را بدین سبب برازنده میدانم چرا که در ادامه همین گفتار چنان از سیستم دمکراسی درامریکا با داشتن اولین قانون اساسی سکولار درجهان و وجود و اجرای تفکیک قوا تعریف و تمجید میکنند. ایشان تا آنجا پیش میروند که بعضی از چپها را به عدم فهم سیستم دمکراسی در امریکا متهم میکنند. با عرض پوزش از ایشان من خیلی مختصر سیستم دمکراسی در امریکا را تشریح میکنم و آن عبارت است از میدان مسابقه اسب دوانی. هیچ سیستم انتخاباتی در دنیا به اندازه سیستم انتخابات در امریکا به میدان مسابقه اسب دوانی شبیه نیست. در این سیستم سرمایه داران وکنسرنها در عرصه انتخابات روی افراد شرط بندی میکنند که نام دیگر آن ساپورت مالی در انتخابات است. فردای انتخابات اسب برنده در مقابل ساپورت کننده های مالی باید به انجام تعهدات از پیش توافق شده بپردازد و این یک امر پذیرفته شده در بین همان مولتی میلیاردرها است. و بازنده ها  باید منتظر بمانند برای انتخابات ومیدان و شرط بندی دیگر. در حقیقت سیستم سرمایه داران و کنسرنها در آمریکا همان کاری را می کند که شورای نگهبان در ایران به ضرب و زور سیاسی انجام میدهد.       

مورد دیگری که مورد توجه آقای شالگونی است انتخاب آقای جرمی کوربین به رهبری حزب کارگر انگلیس است که به گفته ایشان "از افراد قدیمی حزب کارگر و آدم خیلی شریف ومبارزی است و به واسطه خیزش از پایین جوانان ومردم به این پست رسیده است". نکته ای که جلب توجه می کند این است که آقای شالگونی در تحلیل هایش از واژه مردم بسیار استفاده میکند واین برای مارکسیستها بار خودش را دارد ، چرا که تحول احزاب کمونیست طبقاتی به احزاب سوسیال دمکرات هم همین روند را طی کردند یعنی از حزب طبقه کارگر به حزب تمام خلقی یا مردم (کلاس پارتای به فولکس پارتای) که پیش برنده سازش طبقاتی بجای مبارزه طبقاتی که جوهر اصلی مارکسیسم است.

و اما در رابطه با جرمی کوربین، او رهبری جنبش ضد جنگ را به عهده داشته، اما اینک در رهبری حزبی قرار دارد که حمله بریتانیا به سوریه را آزاد اعلام کرد. و این چرخش سیاسی هم نشان می دهد که چگونه رهبران چپ خود را با نیازهای سرمایه وفق می دهد. این ها تنگناهایی است که شالگونی را برای خروج از آن ها به مخمصه می اندازد. ایشان در برخورد با این مسئله در مصاحبه 4 دسامبر خود این کار کوربین را دو دوزه بازی خواند. کسی از ایشان انتظار ارائه تحلیلی طبقاتی از مسئله نداشت. ولی ایشان حتی به تصحیح آن چه که در مصاحبه قبل درباره کوربین گفته بودند دست نزد و به روی مبارک هم نیاورد.

او حاضر به نقد و تصحیح گفتارهای قبلی خود نیست، در حالی که بارها به خاطر طرفداری کردن از استالین در گذشته های دور که امروز به تاریخ پیوسته است نه تنها اعلام برائت کرده بلکه با تآسی از مارکس که شرم را یک احساس انقلابی می داند، اعلام شرمندگی نموده است. ولی انگار در موارد متعدد دیگری که کاملا به روز هستند ایشان نیازی به تاسی از مارکس در خود احساس نمی کنند. یکی از این موارد حمایت ایشان و سازمانش از جنبش میدان در اوکرایین و همسویی با بورژوازی غرب در به قدرت رسیدن فاشیستها وقتل عام وسوزاندن کارگران وجوانان به شیوه جنگهای غیر متعارف درخانه اتحادیه های اودساست. این ها برای ایشان مایه شرمساری نیست و نیازی به نقادی از خود ندارند.

مسئله ایشان نقد استالین و جنایت های انجام شده نیست. ایشان سرسپردگی خود به دموکراسی را، به لیبرال ها اعلام می کنند. حمله دمادم ایشان به استالین هم روی دیگر سکه حمایت از ارتجاعی ترین جنبش های رنگین دموکراسی طلب است. این ها سیگنال هایی است که باید مدام ارسال شوند تا تعلق ایشان به اردوی لیبرال دموکراسی را اثبات کنند.

متأسفانه قصه گوی ما بقدری شیفته دمکراسی شده اند که گاهی داستان هایش بیشتر به هذیان شباهت پیدا می کند مثلأ در رابطه با وضعیت فعلی عراق، ایران را مقصر میداند. او در گفتار رادیویی 4 دسامبر می گوید: « مصیبت عراق بعد از صدام تقصیر ایران است وایران این وضعیت را در عراق بوجود آورده ، این به معنای تبرئه امریکا در به آتش کشیدن منطقه خاورمیانه و شمال افریقا است.

آقای شالگونی وقتی هدف بلاواسطه مبارزه خود را دستیابی به سیستم لیبرالیستی تعیین میکند چاره ای ندارد جز دفاع از امریکا و همپیمانانش وبه تبع آن حمایت از هر جنایتی که آنها مرتکب شوند، و برای توجیح  اعمال آنها دنبال مجرم میگردد وچه کسی بهتر از قذافی واسد واخیرأ پوتین و روسیه، تا هنگام دخالت روسیه در جنگ داخلی سوریه نه آقای شالگونی ونه همفکران پروغرب ایشان درخارج از ایران ویا مارکسیستها وسوسیالیستهای پرو سبز متحول گشته داخل ایران هیچگاه نه نامی از جنگ امپریالیستی بردند ونه خواهان قطع بمباران کشورهای غربی در سوریه شدند وبرای پیروزی بهارعربی وسقوط  اسد روز شماری میکردند واگر اینجا و آنجا لب به شکوه وشکایت از امریکا و غرب میگشودند نه برای بمباران مردم غیر نظامی بلکه به جهت تعلل وکوتاهی آنها درشدت بخشیدن به حملات بود چرا که اسد را خط مقدم و خاکریز اول جمهوری اسلامی میپنداشتند و احتمالأ آنرا در نوبت بعدی،آقای شالگونی در همان گفتار ششم نوامبرش قبل از ورود به عرصه دفاع عریان از لیبرالیسم طبق عادت همیشگی اش وجهت هرگونه سوء برداشت مخاطب، مارکسیست بودن خود را یادآوری میکند منتهی جهت جلوگیری از سوءتفاهم دیگران تبصره هایی بر آن میافزاید بدین صورت که من مارکسیست هستم همانطور که مگر میشود طرفدار نیوتن نبود،واینکه مگر میشود تبصره های بعدی کپلر را بر نیوتن نپذیرفت، ، البته ایشان فعلأ نمی فرمایند که تبصره چه کسی را به مارکس باید پذیرفت ولی دریافت آن از فحوای کلامش آنچنان که در ادامه به آن می رسیم نیاز به هوش وذکاوت زیادی ندارد، ایشان در ادامه در توضیح معنی ومفهوم دمکراسی می فرمایند :« دمکراسی یعنی حکومت مردم وما باید این دمکراسی را پاس بداریم و در تعریف وتمجید از دمکراسی به مقایسه بین ایران و سوئد می پردازد و با تشر یادآوری می کند که دمکراسی لیبرالی توهم نیست منتهی ما دمکراسی بیشتر می خواهیم، دمکراسی لیبرالی لازم است ولی کافی نیست.» در اینجا آقای شالگونی نه تنها خودش از دمکراسی دفاع می کند بلکه وقتی می فرمایند ما باید این دمکراسی را پاس بداریم دیگران را نیز به حمایت از آن فرا می خوانند ، گویا ایشان فراموش کرده اند که در یک جامعه طبقاتی دمکراسی عمومی معنا ندارد ودمکراسی هم مانند هر مقوله سیاسی دیگر طبقاتی است، اینکار ایشان جز خاک پاشیدن به چشم کارگران و زحمتکشان و به نوعی عوامفریبی معنی دیگری ندارد، چرا که در این شرایط دولت هر اندازه که دمکراتیک، سکولار و لائیک هم که باشد باز هم سازمان اداری وآلت و ابزار اعمال حاکمیت طبقاتی است، و اما در رابطه با مقایسه سوئد با ایران واینکه  دمکراسی لیبرالی توهم نیست.

ایشان در حمایت از سیستم دمکراسی بورژوایی و در آنجا که به انتخابات می رسد واقعأ سنگ تمام می گذارد وشاهدش را انتخابات آلمان می آورد بدین گونه که با توجه به پیروزی حزب دمکرات مسیحی در بیشتر انتخابات های پس جنگ دوم مگر می شود گفت که صندوق ها را عوض کرده اند یا دزدیده اند ، بلکه باید پذیرفت که کارگران هم به آنها رأی داده اند، در اینجا ایشان با ظرافت خاصی دو مسئله اساسی را به مخاطب حقنه میکند، یکی صندوق رأی به عنوان داور اجتماعی ودیگری غالب کردن حزب سوسیال دمکرات به مثابه حزبی سوسیالیستی که کارگران از آن فاصله گرفته اند. و همه این ادعاها زمانی صورت می گیرد که سرمایه داری، لیبرالیسم و دموکراسی در گندیده ترین دوران تاریخی خود و در حال ویران کردن جهان و به بربریت کشاندن انسان است. حتی در دوران انقلابی بودن بورژوازی در نیمه های قرن نوزده نیز که دموکراسی رویکردی مترقی محسوب می شد، کارل مارکس کارگران را از این توهم پرهیز می داد که از طریق توسعه و گسترش دموکراسی می توان به سوسیالیسم رسید. این ادعاهای چپ دموکراسی طلب و گذاشتن آن ها در برابر طبقه کارگر که فرق سوسیالیست ها با لیبرال ها در این است که سوسیالیست ها دموکراسی بیشتری می خواهند، چیزی نیست جز تسخیر ذهن کارگران با ایدئولوژی بورژوایی و  استفاده از آنان در جهت اهداف لیبرال دموکراسی. هیچ آدم عاقلی نقد را رها نمی کند که به نسیه بچسبد. برای دموکراسی بیشتر آقایان باید ابتدا به میزان ممکن و قابل دسترس همان طور که راه قدس از کربلا می گذرد، راه دموکراسی بیشتر هم از دموکراسی معقولی که در کشورهای نامبرده وجود دارد می گذرد. نتیجه این حکم آقای شالگونی ائتلاف با لیبرال دموکرات ها برای میزان ممکنی از دموکراسی است. این چیزی نیست جز فریب دادن کارگران.

 بد نیست در این جا کل بحث را برای آقای شالگونی خلاصه کنم، دموکراسی مقوله ای بر فراز سرمایه داری و دیکتاتوری طبقاتی حاکم نیست بلکه جزیی از آن و مفهوم و ابزاری برای اعمال آن دیکتاتوری به شیوه ای معین است. بنابر این گسترش دموکراسی نه به سوسیالیسم وکمونیسم، بلکه به تشدید و گسترش دیکتاتوری سرمایه می انجامد. دموکراسی مورد علاقه ایشان در سوئد هم از این قاعده مستثنی نیست. هرگاه سرمایه داری دیگر نتواند با دموکراسی نظم طبقاتی موجود را محافظت کند، فاشیسم برقرار می گردد. البته این به معنای آن نیست که برای کارگران و کمونیست ها فاشیسم با دموکراسی یکسان است، بلکه بدین معناست که از گسترش دموکراسی نمی توان انتظار برآمد سوسیالیسم را داشت. بدین معنی است که نباید وجه مشترک این دو را که اعمال دیکتاتوری حاکم است نادیده گرفت. از این سخن نمی گوییم که در اوج دموکراسی ورود یک کارگر کمونیست به پارلمان سوئد یا آلمان امری غیر ممکن است. اما فرض کنیم و البته فرضی محال، که فرد یا افرادی که قبلا با آراء انتخاباتی به مجلس آلمان راه یافته اند به یکباره خواب نما شوند و تصمیم بگیرند دست بورژوازی آلمان را از نهادهای قدرت سیاسی کوتاه کنند و ابزارهای آنها از قبضه قدرت را از دستشان بگیرند. بد نیست که آقای شالگونی پاسخ دهند که چه اتفاقی خواهد افتاد؟  برطبق قانون اساسی دموکراسی پارلمانی آلمان، همین نمایندگانی که با رای وارد مجلس شده اند مجرم شناخته شده و به جرم نقض دموکراسی پارلمانی تحت پیگرد و دستگیری قرار خواهند گرفت.

البته مطمئنا کار به این جا ها نخواهد کشید و با پدیدار شدن اولین موارد مشکوکی که نماینده ای یا سناتوری و یا حتی رئیس جمهوری حرف محافل بورژوازی بزرگ را نمی خواند حکم کله پا شدن آن هم صادر خواهد شد. اما حتی اگر باز هم بر همان فرض محال، این افراد، اکثریت نمایندگان پارلمان آلمان را هم تشکیل دهند، بورژوازی آلمان، ارتش و نیروهای امنیتی، انتظامی و قضایی خود را به پارلمان گسیل خواهد کرد تا برای محافظت از دموکراسی پارلمانی، افراد مزبور را دستگیر و محاکمه کنند. و این یعنی فاشیسم. این یعنی روی دیگر سکه دموکراسی.

از این فرض های محال دست برداریم و به مورد آقای کوربین بپردازیم. چندی پیش یک ژنرال ارتش بریتانیا تهدید کرد که در صورتی که آقای کوربین به نخست وزیری انگلستان انتخاب شود، ارتش با دخالت خود مانع خواهد شد؛ یعنی کودتا خواهد کرد. و البته این نشانه نقض دموکراسی نیست. این نشانه حدود کارکرد دموکراسی و محدود بودن آن به دیکتاتوری طبقه حاکم است. جرمی کوربین که چند دهه است در جناح چپ احزاب بورژوایی بریتانیا فعالیت کرده، سال ها با رای آحاد ملت به نمایندگی در پارلمان انتخاب شده، و رهبری حزبی را در دست دارد که اخیرا در جهت منافع و در هماهنگی با بزرگترین محافل بورژوازی بین الملل رای به حمله به خاورمیانه داده است و هدفش تثبیت سرمایه داری احیانا با سیاست های کینزی است با چنین تهدیدی مواجه می شود، وای به حال آن نمایندگان فلک زده ی فرضیات محال ما.

با این وجود آقای شالگونی و چپ های دموکراسی طلب همچون بقیه احزاب بورژوایی، تلاش دارند دموکراسی و دولتی برآمده از انتخاباتی دموکراتیک را فرای منافع طبقات بنشانند. می خواهند قدرت طبقه حاکم را در پشت نقاب دموکراسی پنهان کنند. آن ها می خواهند هزاران شبکه پنهان طبقه حاکم را که در درون و پشت پرده دموکراسی قرار دارد از معرض دید خارج کنند. و  توجه کارگران را به تماشای تصاویر زیبای روی پرده جلب نمایند. آن ها فرصتی را که دموکراسی در اختیار جناح های مختلف طبقه حاکم می گذارد تا قدرت را -براساس قواعد بازی معینی که رقابت انتخاباتی نام دارد- بین خود تقسیم کنند، به منزله فرصتی برای عموم و حتی کارگران جا می زنند.

در سوئد مورد نظر آقای شالگونی نیز همچون هرجای دیگری دموکراسی علاوه بر آن که مکانیسمی برای تقسیم قدرت بین وسیع ترین اجزاء بورژوازی در اختیار آن ها می گذارد، ابزاری است برای ممانعت از انقلاب اجتماعی. در آن جا هم نمی توان با گسترش دموکراسی به سوسیالیسم رسید. در آن جا هم برای سوسیالیسم باید به انقلاب اجتماعی دست زد. عمق و گستردگی دموکراسی در سوئد نه تنها به منزله نزدیک تر بودن چشم انداز چنین انقلابی نیست، بلکه به معنای قدرت و استحکام بورژوازی این کشور و دسترسی ناپذیرتر بودن سوسیالیسم است.

دموکراسی در اساس باید همان وظیفه ای را برای طبقه حاکم انجام دهد که در موقع لزوم فاشیسم انجام می دهد و به عکس. فاشیسم و اعمال قهر آشکار زمانی باید جای دموکراسی را برای بورژوازی بگیرد که بورژوازی یا در جریان مبارزات طبقاتی و یا به علت بحران های ناشی از تناقضات درونی شکننده شده باشد.

ولی دعوت از کارگران وزحمتکشان در جهت حمایت وپاسداشت دمکراسی لیبرالی که همان سیستم بورژوایی است اوج فریبکاریست،آقای شالگونی همچنین میفرمایند دمکراسی لیبرالی لازم است ولی کافی نیست، ما دمکراسی بیشتر می خواهیم، او ما را به یک دمکراسی موهوم احاله می دهد که با گسترش آن می توان به سوسیالیسم رسید.

با گسترش دموکراسی امکان تولد هیچ سوسیالیسمی در هیچ جایی از کره زمین جز در تخیل آقای شالگونی و چپ های همفکرش وجود ندارد. برای سوسیالیسم باید انقلاب کرد. و برای انقلاب باید بساط سرمایه داری، دموکراسی، لیبرالیسم و فاشیسم را برچید. سوسیالیسم بدون دیکتاتوری پرولتاریا ممکن نیست.

آقای شالگونی؛ دموکراسی دژ مستحکم بورژوازی و زندان پرولتاریاست. همچنان که فاشیسم هم قلعه نظامی بورژوازی و سیاه چال پرولتاریاست. لطفا کارگران را به گسترش و ساختن برج و باروهای این زندان با دست های خودشان فرانخوانید. با گسترش دموکراسی ممکن است به سوسیال دموکراسی رسید ولی به سوسیالیسم هرگز!

آقای شالگونی؛ شما هرجا لازم باشد چشم خود را بر خون و جنایتی می بندید که توسط همین دموکراسی های مورد علاقه تان در جهان صورت می گیرد. شما پشت تحول صلح آمیز از طریق صندوق های رای در این کشورها، انحصارات جنگ طلب و جنگ افروز را نمی بیند. این امر به آستان بوسی بورژوازی ختم خواهد شد. آقای شالگونی لطفأ بس کنید!

علی شمس

26.1.2016

]]>
مقالات Wed, 27 Jan 2016 04:35:57 +0000
و چنین گفت حکمت: تاریخ زیر پا، طبقه در هبوط، قدرت در صعود و کمی هم نیچه در لباس دروغین مارکسیسم! http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1626:2016-01-24-20-43-58&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1626:2016-01-24-20-43-58&Itemid=298

مقدمه بر انتشار مجدد

بخشهای اصلی نوشته حاضر برای نخستین بار در اوت سال 1999 و مدت کمی پس از خروج از حزب کمونیست کارگری به رشته تحریر درآمده و در سطحی محدود در میان اعضا و کادرهای مستعفی از آن حزب پخش شده بودند. از نظر تاریخی، نوشته حاضر بخشی از روند گسست از بنیادهای کمونیسم کارگری را تشکیل می دهد که با مباحثات درونی در حزب کمونیست کارگری از اواخر سال 1998 آغاز شده و با خروج از آن حزب ادامه یافته و. تنها در سالهای بعد به فرجام خویش رسید. نوشته حاضر در همان مقطع یکی از نکات گرهی این روند را تشکیل میداد. در این نوشته بود که برای اولین بار، نگارنده دیدگاه پیشین خویش در نقد نظریه قدرت منصور حکمت به عنوان نظریه ای بلانکیستی را پشت سر گذاشته و به این نتیجه رسیده بود که این نظریه حاوی عناصری از "فلسفۀ قدرت" است که می تواند در خدمت شکلگیری جریانی باند سیاهی به کار آید. تأکید بر این نکته از آن رو لازم است که بدون درک دیدگاه منصور حکمت در زمینه مسألۀ قدرت سیاسی، درک تحول بعدی جریانات متعدد کمونیسم کارگری اگر نه غیر ممکن، لااقل دشوار خواهد بود.

دیدگاه حکمت درباره مسألۀ قدرت در کنار نقش کلیدی موضوعاتی از قبیل سکولاریسم و آزادی جنسی در تعیین هویت "کمونیسم کارگری"، از جمله اشتراکات بنیادی کلیه جریاناتی است که در خانوادۀ مقدس کمونیسم کارگری جای می گیرند. همین دیدگاهها نیز هست که به زعم من حزب کمونیست کارگری را تبدیل به حزبی غیر متعارف می کند که اطلاق آن به عنوان "سوسیالیسم بورژوائی" بیانی نارساست. احزاب متعارف بورژوائی یا خرده بورژوائی را با برنامه هایشان و سیاستهائی می توان تشخیص داد که منطبق بر نیازهای بخشهای معینی از طبقات میانی جامعه اند و به نوعی بازتابی از کنشهای اجتماعی این طبقات را در عرصۀ سیاست به نمایش می گذارند. احزاب کمونیست کارگری چنین نیستند. آنها، به درجاتی متفاوت، گروهبندیهای فرقه ای معینی را تشکیل می دهند که مضامین بورژوائی را با عبارت پردازیهای شدیدا رادیکال و با رنگ وبوی سوسیالیستی در هم می آمیزند تا از این ملغمه نوعی رادیکالیسم آکسیونیستی بیرون بکشند. هر چه این رادیکالیسم پر طنین تر جلوه کند، به همان اندازه حزب یا جریان مربوطه خود را بیشتر وارث برحق منصور حکمت قلمداد نموده و منکر چنین حق وراثتی برای دیگران می شود. و روشن است که این رادیکالیسم در تعیین رابطه با قدرت سیاسی است که به بهترین وجهی می تواند خود را به نمایش بگذارد.

بنیان این تفکر در نگرش منصور حکمت به قدرت سیاسی نهفته است که در نوشته حاضر به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است. نگرشی که در آن ستایش قدرت و کیش قدرت جایگزین تبیین استراتژی برای تسخیر قدرت می شود. قدرت سیاسی از مضمون طبقاتی تهی شده و در خدمت هیچ برنامه اجتماعی ای قرار ندارد. برعکس خود این قدرت است که در مرکز توجه قرار دارد. به عنوان ارزشی بر فراز ارزشهای دیگر و نه به عنوان گامی در استراتژی مبارزه طبقات اجتماعی. خواه کارگری، خواه بورژوائی. همین نیز موقعیت ویژه خانواده کمونیسم کارگری را به عنوان جریانی خطرناک، مشابه سازمان مجاهدین خلق، رقم می زند. عملکرد احزاب مختلف خانوادۀ کمونیسم کارگری در سالهای پس از مرگ منصور حکمت، نشانه های بارزی از چنین رویکردی را به نمایش می گذارند. رهبران گرایشات مختلف این خانواده تأکید بر این را در فرصتهای مختلف لازم می دیدند که آنها به اتکاء اقلیتی کوچک نیز به سوی قدرت خیز برخواهند داشت و شمار این اقلیت نیز در هر اظهار نظر نسبت به اظهار نظر قبلی کمتر و کمتر شد تا مانع از ایجاد هر گونه تردیدی در ارادۀ قدرت گروه و دستۀ مربوطه شود. در عرصۀ عملی نیز از ماجرای هخا و همراهی با پرواز وی تا ماجرای تشکیل گارد آزادی و تاکتیک کشاندن دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب به میدان نبرد نهائی با جمهوری اسلامی، جلوه های بروز این رویکرد به قدرت را به نمایش گذاشتند. ظرفیت عمیقا ارتجاعی چنین رویکردی به ویژه در فاجعۀ سوریه بیش از همه نمایان گردید که حزب کمونیست کارگری را به جزئی از مجموعۀ سیاهترین نیروهای ارتجاعی این صحنه بدل نمود. اساس این دیدگاه بر بینش پست مدرنی نسبت به مسألۀ قدرت در جامعه قرار گرفته است که در آن جامعه بر اساس جدال مراکز قدرت شکل می گیرد و هر چه سهم این مراکز قدرت در جامعه بیشتر، به همان نسبت نیز امکان شکل دهی به روندهای اجتماعی جریان مزبور بیشتر خواهد بود. این که جامعه مزبور در کدام شرایط تاریخی به سر می برد و امکانات واقعی طبقات مختلف اجتماعی - و به طور مشخص طبقه کارگر که خانوادۀ مقدس خود را نایب تولیت آن معرفی می کند – و میزان سازماندهی شان در چه سطحی قرار دارد، در این دیدگاه نقشی ایفا نمی کند.

این نقدی متفاوت از استراتژی تسخیر قدرت منصور حکمت بود که پیش از آن و در جریان مجادلات درونی حکک از آن به عنوان استراتژی بلانکیستی نام برده بودم و ایرج آذرین نیز متعاقب آن بر همان اساس به نقد دیدگاه حکمت پرداخته بود. عناصر این نقد متفاوت در همان زمان هنگام نگارش مطلب حاضر برای من روشن شده بود. نه تنها بخش مربوط به تاریخ، بلکه کل بخشهای مربوط به قدرت سیاسی با عطف به نگرش نیچه به نقد کشیده شده اند و نه با مقایسۀ تجربۀ بلانکیستها. این مقایسه تا آنجا پیش رفته بود که در پانویسی به هشداری در این زمینه نیز منجر شده بود که بر همخوانی چنین رویکردی با جنبشهای شبه فاشیستی اشاره داشت. در ان پانویس نوشته بودم "اين تا جايى است كه پاى جنبش كارگرى در ميان باشد. در جوامعى كه ساختار دولت از هم پاشيده است و قدرت در سطح جامعه پخش شده است، از قبيل شرايط جنگى، جنگ داخلی و يا سلطه دستجات غير رسمى بر جامعه، كل قضيه متفاوت است. اين وضعيتى است كه در آن اعمال قدرت به يك پيش شرط اساسى تضمين كننده هر نوع فعاليت سياسى تبديل ميشود. علاوه بر اين دست بردن به قدرت براى دفاع از خود و خنثى كردن تعرضات باندهاى سياه و دستجات تروريستى نيز مقوله اى است متفاوت. اما در جوامع داراى دولت و در خارج از جنبش كارگرى، اين جنبشهاى فاشيستى و شبه فاشيستى و جنبشهاى ارتجاعى نژادپرستانه از قبيل جنبش صهيونيستى هستند كه مبارزه روزمره شان را به عنوان جدال بر سر قدرت مى بينند و با نفى انحصار قدرت دولتى به اعمال مستقيم قدرت دست ميزنند. منصور حكمت بايد بداند كه بر لبه پرتگاهى گام بر ميدارد". با همۀ این احوالات، گوئی گاهی نتیجۀ نقد خود انسان را نیز به هراس می اندازد. در این مورد نیز چنین بود. باور به این که رفقای تا دیروز اکنون در چنین جهتی گام بر میدارند، امری ساده نبود. پیشتر و در فرصتهای مختلف گفته ام که مخاطرات این جریان را دست کم گرفته بودم. حقیقتا نیز با وجود همۀ شواهد انکار ناپذیر تبدیل جریان کمونیسم کارگری به یک فرقۀ باند سیاهی و با وجود تشخیص این واقعیت که قانونمندیهای حرکت این جریان را باید نشأت گرفته از فلسفۀ قدرت دانست، این امر بر نگارنده پوشیده ماند که خود این جابجائی از مبانی مارکسیستی به چهارچوبهای فلسفۀ قدرت نیچه ای، بازتاب تحولی بود که در سطح جهانی جریان داشت و در دهه نود قرن بیستم با اوجگیری رویکرد به فوکو و دلوز و بادیو خود را نشان می داد. هاردت و نگری نیز بر همین بستر بود که با هگل زدائی از مارکس و اسپینوزائی کردن وی، به همین رگه فکری میرسیدند که در امتداد بحث قدرت فوکو و بحث ریزوم دلوز به عناصر نومادهای حامل قدرت دوران امپایر منجر می شد. این رنسانسی بود از نیچه گرائی که زمینه های مادی آن را در خود تحولات سرمایه داری باید یافت.  به همانگونه که فلسفۀ نیچه از ایده آلیسم آلمانی به فلسفه ای فاشیستی متحول گردید، به همانگونه نیز نگری آنتی گلوبالیزاسیون به طرفدار اروپای متحد امپریالیستی استحاله یافت. سیر حرکت حکمت نیز تحولی مشابه را نشان می دهد. تشابه این دوران با سالهای پایانی قرن نوزدهم، سالهای پس از شکست کمون، سالهای رونق اقتصادی و انحطاط فرهنگی و اجتماعی بورژوازی، غیر قابل انکار است. دورانی که در امتداد خویش به جنگ جهانی اول انجامید و از این نظر نیز پارالل هائی با دوران ما را به نمایش می گذارد که در امتداد همان تحول پسا فروپاشی دیوار، اکنون به سرعت به سمت خونین ترین جدالهای جهانی پیش می رود.

به ویژه از این نقطه نظر، بازنشر این بحث در آستانۀ کنفرانس اول تدارک کمونیستی معنائی ویژه نیز می یابد. یک رکن اساسی کار بازسازی کمونیسم معاصر در تبیین مفاهیم کلیدی کمونیسم نهفته است و مسألۀ دولت و قدرت سیاسی بدون تردید یکی از این کلیدی ترین – اگر نه کلیدی ترین – مسائل است. بدون تبیینی مارکسیستی از مسألۀ دولت و قدرت سیاسی، تعیین استراتژی کمونیستی و ورود به مباحثه پیرامون سازمانیابی جنبش کارگری فقط به بیراهه منجر می شود.

این که منصور حکمت با مباحث فوق الذکر آشنا بود یا نه، چندان فرقی در موضوع ایجاد نمی کند. حتی اگر وی مباحث خویش را مستقیما با الهام از چنین متفکرینی طرح می نمود، منش وی بر آن بود که چنین منابعی را بیان نکند. همچنان که در بحث ملت و ناسونالیسم نیز هیچگاه از منشأ اصلی بحث، اریک هابزباوم، نامی به میان نیاورد.

در رابطه با خود مطلب نیز توضیحاتی را لازم میدانم.

نخست این که به جز بخش تاریخ، سایر بخشهای نوشته تقریبا همانی هستند که در مطلب اصلی آمده بودند. گاه در برخی تعابیر اصلاحاتی به عمل آورده ام و آنها را دقیق تر کرده ام. اما در اصل بحث تغییر چندانی صورت نگرفته است. بخش تاریخ تنها بخشی از نوشته است که نسبت به متن اصلی در آن تغییرات بیشتری وارد کرده ام. علت انجام این تغییرات در تفاوت دید امروز با دید زمان نگارش مطلب بود. در زمان نگارش مطلب هنوز ارزیابی مثبت تری از دوران اولیه فعالیت حزب کمونیست کارگری داشتم و آن دوران را به عنوان "دهه از دست رفته" تلقی نمی کردم. طبیعتا این دیدگاه در روایت تاریخ چپ دوران انقلاب نیز تأثیر خود را بر جا میگذاشت و نیازمند تصحیحات بیشتری بود. با این حال این تصحیحات تا آنجائی صورت گرفته اند که ساختار نوشته حفظ بماند. همین نیز ممکن است سبب شده باشد که اینجا و آنجا رد پائی از دیدگاه پیشین نیز در نوشته یافت شوند. بازنویسی کل آن وقت بیشتری می برد و علاوه بر این کار را به نوشتۀ دیگری تبدیل می کرد. بر همین اساس ترجیح دادم نوشته را با تغییر و اصلاح موارد منتشر کنم. ضرورت طرح انتقاد مارکسیستی نظریات حکمت درباره جامعه و طبقه و دولت مبرم تر از آنی بود که با عطف به نارسائیهای احتمالی نوشته از انتشار آن خودداری شود.

دوم این که در قسمتی از نوشته به تببین دلبخواهی حکمت از مارکسیسم و جامعه پرداخته ام. هنگام مرور مجدد مطلب به یاد تشابه غریب لاابالی گری منصور حکمت در نسبت دادن احکام دلخواه خویش به مارکس با روش ایرج آذرین افتادم. تحریف مارکس البته روشی رایج در میان چپ است. اما میزان بیقیدی و لاابالی گری جریان کمونیسم کارگری و حواشی آن حیرت انگیز است. این لاابالی گری نزد این جریان با تکبری همراه است که خود را در قیاس با چپ دوران انقلاب شارح منحصر به فرد و کلید دار مارکسیسم در ایران معرفی نمود و هنوز هم در بیسوادترین فعال این جریانات هنگام سخن گفتن از مارکسیسم به برآمدگی غبغب منجر می شود. قسمتی از بخش سوم نوشتۀ "بازگشت به ناکجا آباد" تحت عنوان "درخششهای تیره" را که پیشتر در نقد آذرین نوشته بودم، به عنوان حاشیه ای در پایان بحث حاضر اضافه کرده ام. تشابه حیرت انگیزی است بین حکمت و آذرین و روش برخوردشان به مارکس و مارکسیسم.

سوم این که این آخرین کاری نیست که در رابطه با منصور حکمت منتشر میکنم. انتشار کار حاضر در واقع مقدمه ای است برای کار بعدی که به دوران آغازین فعالیت منصور حکمت خواهد پرداخت. در آن کار به دستگاه نظری حکمت در دوران سهند و اتحاد مبارزان کمونیست خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که چگونه تمام عناصر تحول بعدی جریان موسوم به مارکسیسم انقلابی به جریان منحط امروزی در همان مباحث اولیه این جریان نیز حضور داشتند و تنها در تحولات اجتماعی تخمیر لازم را یافتند. حکمت در رابطه با تحول چپ انقلابی پسا 57 و تجزیه آن به جریانات منحط بورژوائی همان نقشی را ایفا نمود که فرخ نگهدار برای چپ انقلابی پیشا 57. اگر در نوشته حاضر بیش از هر چیز گسستهای متعدد سیاسی منصور حکمت در گذار از مراحل مختلف فعالیت سیاسی بدون پس دادن حساب و بدون هیچ گونه ارزیابی و جمع بندی ای از ناکامی های پیشین مورد بحث قرار گرفته است، در نوشتۀ آتی منطق پایه ای حاکم بر این گسستها را بررسی خواهیم کرد. منطقی که در تمام دوران فعالیت حکمت استمراری معین را در خود آن چرخشها و گسستها نیز دنبال می کرد و در نوشته حاضر تنها به گونه ای حاشیه ای بدان اشاره شده است. بدون پرداختن به این نقش و شناخت گرهگاههای نظری این تحول، صحبتی از پیشگیری از تکرار این مسیر نمی تواند در میان باشد.

چهارم این که لحن نوشته جدلی است. این مطلبی است که در گرماگرم جدالی حاد نوشته شده بود. به ویژه تأکید بر روش حکمت در طرح مباحث خویش در نوشته جائی نسبتا برجسته به خود اختصاص داده است. روشن است که اگر امروز میخواستم این مطلب را بنویسم، لحن آن متفاوت می بود. علاوه بر این در نقاط مختلف نوشته ارزیابی هائی از توازن نیروهای درون و حاشیه آن حزب به عمل آمده اند که متعلق به آن دورانند. امروز قضایا به گونه ای متفاوت دیده میشوند.

و بالاخره این که از عزیزی باید سپاسگزاری کنم که زمانی با سایت امید همکاری می کرد و کل نوشته را مجددا تایپ نمود. بدون این همکاری، کار نشر آن فعلا مقدور نبود.

بهمن شفیق

4 بهمن 94

24  ژانویه 2016

 

مقدمه:

سرانجام و بعد از گذشت شش ماه از پلنوم نوامبر 98 و بیش از یک سال از کنگره دو حزب کمونیست کارگری و بعد از استعفای پنج عضو کمیته مرکزی و دهها کادر و عضو حزب، منصور حکمت مباحث سه گانه "حزب و جامعه"، "حزب و قدرت سیاسی" و "حزب شخصیتها" را در قالب بحثی واحد در شماره 29 نشریه انترناسیونال به چاپ رساند. کسی که مباحث درونی کمیته مرکزی ح.ک.ک را دنبال کرده باشد، میداند که این مباحث به عنوان تبلور تئوریک موقعیت و خط و مشی جدید این حزب مورد انتقاد گرایش چپ، کمونیستی و کارگری در درون حزب قرار گرفته و از موضوعات اصلی جدالی را تشکیل میدادند که تا کنون به کناره گیری دهها عضو حزب انجامیده است. در جریان آن مباحث ما ناچار بودیم در مقابل این مباحث غیر مارکسیستی به یادداشتها و حافظه خود اتکا کنیم. متن کتبی این بحثها در دسترس نبود و منصور حکمت تا آن تاریخ از مکتوب و مدون کردن بحثها خودداری میکرد.

حال این مباحث به طور مکتوب در مقابل ما هستند. ما نیر نشان خواهیم داد که آنها سند پشت کردن و روی گرداندن منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری به مارکسیسم و از جنبش کارگری هستند. دندان زدن به این سیب ترش به دو دلیل لازم است. اول این که رهبری این حزب جنگی صلیبی بر علیه کارگران کمونیست را به راه انداخته است و در این میدان ضعف دانش مارکسیستی بسیاری از اعضا و کادرهای حزب به آن رهبری امکان این را داده است با وانمود جلوه دادن خود به عنوان جریانی مارکسیستی به بسیج عقب مانده ترین گرایشات فرقه ای در بین اعضای حزب دست بزند. بسیاری از این اعضا با خیال دفاع از مارکسیسم و جنبش کارگری در خدمت این سیاستهای عقب مانده فرقه ای قرار گرفته اند. نقد حاضر قصد دارد با بر ملا کردن مضمون غیر مارکسیستی این مباحث و نشان دادن خصلت فرقه ای و راست آنان، امکان باز نگری در موقعیت خود را برای این دسته از اعضا و کادرها فراهم آورد. دلیل دوم و مهم تر که به لحاظ تاریخی از اهمیتی بیشتر برخوردار است، لزوم نقد این نظرات برای فراتر رفتن از آنان است. جنبش کارگری ایران باید بتواند این نظرات را از موضع نقد مارکسیستی به مصاف بطلبد و به این ترتیب جریانی را که امروزه دو دهه مبارزه و تلاش کمونیستها را به خود نسبت داده و به اتکای آن مانعی بر سر راه تحزب یابی کمونیستی کارگران ایجاد کرده است، پشت سر بگذارد. نقد این نظرات که پوشش تئوریک و قالب ایدئولوژیک جریانی را تشکیل میدهند که تا مدتی قبل جریان اصلی چپ در ایران را تشکیل میداد، برای تدوین سیاست کمونیستی کارگران حائز اهمیت است. تاریخ جنبش کارگری ایران و حزب کمونیست کارگری دو تاریخ جدا از هم است. از نقطه نظر عملی این حزب از افت و خیزهای جنبش کارگری متاثر نیست و جنبش کارگری نیز از تحولات حزب کمونیست کارگری تاثیر نمیپذیرد. اما نفی عملی نمیتواند جای انتقاد را بگیرد. این وظیفه انتقاد است که نفی عملی را به تجربه ای برای تبدیل تئوری به نیروی مادی تبدیل کند. امیدوارم نوشته حاضر بتواند به سهم خود راه را برای تشکل یابی حزبی و سوسیالیستی جنبش کارگری ایران هموار کند.

حزب و جامعه: جایگاه تئوریک و روش بحث

نوشته حزب و جامعه از ارزشی تئوریک برخوردار نیست. نه هیچ حکم تئوریک قابل توجهی در ان وجود دارد و نه بر هیچ بررسی آمپریک و تجربی ای سوار است. خواهیم دید که نوشته بیش از آن که بر مبانی تئوریک استوار باشد، بر رتوریک و تکنیک سخنوری قرار گرفته است. علت این امر را نه در بی بضاعتی تئوریک نویسنده، بلکه مقدمتا در روش وی در ارائه مباحث باید جستجو کرد. از این رو نخست ذکر نکاتی را درباره روش وی در ارائه مباحث و برای روشن شدن سبک وی در نوشته حزب و جامعه لازم میدانیم.

قبل از پرداختن به خود نوشته باید بگویم که متن کتبی مطلب "حزب و جامعه"، به ویژه در بخش مربوط به قدرت سیاسی، دارای تفاوتهای فاحش با مضامین سخنرانی های منصور حکمت در کنگره و پلنوم است. بسیاری از اظهارات وی، به ویژه در کنگره، مبنی بر کفر گویی و یا اظهاراتش درباره عدم لزوم تشکیل شوراهای کارگری قبل از تسخیر قدرت سیاسی در نوشته نیامده اند. این جرح و تعدیلها را نمیتوان به حساب تنظیم مطلب گذاشت. این دستکاری ها بیش از آن نشان دهنده این هستند که منصور حکمت دیگر با اطمینانی که در کنگره حرف میزد سخن نمیگوید. او دیگر نمیتواند با صراحت اعلام کند که نظراتش کفر گویی هستند. در فاصله بین سخنرانی کنگره و انتشار کتبی بحث موج وسیع و نیرومندی در دفاع از کمونیسم ومارکسیسم در مقابل منصور حکمت قرار گرفت که در زمان کنگره برای او قابل پیش بینی نبود. هنگام ایراد آن سخنرانی منصور حکمت نیازی به ان نمی دید که ازپیش بحثش را در مواجهه با انتقاد مارکسیستی چفت و بست کند. او بی محابا میتاخت و ابایی از این نداشت که بحثش خارج از سنت مارکسیسم قرار بگیرد. امروزوضع عوض شده است. او تلاش میکند بحثش را به هر نحوی که هست بر بستر مارکسیسم قرار دهد و حد اکثر این که بگوید این بحث خیلی کلاسیک نیست. با این حال، جدا از تفاوتهای بین متن کتبی و سخنرانی های شفاهی، متن منتشر شده نیز به اندازه کافی با مارکسیسم و کمونیسم غرابت دارد که نیازی به نوارهای سخنرانی وی نباشد.

سبک نوشته، مثل بسیاری از نوشته های دیگر منصور حکمت، در اساس به منظور سخنرانی در جمع کادرهای حزب تهیه شده است. این امر ویژگیهایی به خود نوشته میدهد.

اول این که تعاریف دلبخواهی در تمام نوشته به وفور یافت میشود. اینها تعاریفی کوتاه، چند خطی و یا حتی چند کلمه ای هستند که از هیچگونه ارزش علمی برخوردار نیستند. در نگاه اول بسیاری از این تعاریف درست به نظر میرسند. کمی دقت اما معلوم میکند که هیچ کدام از آنها با مفاهیم مارکسیستی خوانایی ندارند و بسته به موردی که عنوان میشوند و برای رسیدن به نتیجه مطلوب ارائه شده اند. خاصیت این تعاریف دلبخواهی آن است که بین سخنران و شنونده و یا خواننده زبان مشترکی ایجاد کند. این زبان مشترک است که باید جای خالی استدلال را پر کند. کافی است با تعریفی که در ابتدا و یا در جریان هر بخش عنوان میشود موافق نباشید، آنگاه خواهید دید که کل استدلال بی پایه است. پرداختن به این تعاریف لازم است و به بخشی از آنها در نوشته حاضر پرداخته شده است.

دوم اینکه مطلب سرشار از رتوریک و استفاده از فنون سخنوری است. به عنوان یک فعال سیاسی کهنه کار، منصور حکمت میداند که هر حرفی را نباید به همان شکلی بیان کرد که واقعا منظور نظر است. از این گذشته او نه به عنوان یک تئوریسین به سراغ مسائل میرود، بلکه به عنوان یک سخنور قابل. مخاطبش تشکیلاتش است که قرار است در دیدار رو در رو به صحت گفته هایش متقاعد شود. این نیز ویژگی خاصی به نوشتجات وی میدهد و بررسی آن را با دشواری مواجه میکند. از لابلای انبوهی از کلمات و تصاویر به هم بافته شده است که باید به کنه حرف او رسید. انبوهی از الفاظ که شاید در بیان آشکارش با یک یا دو جمله بتوان بیانش کرد. این امر دشواری های معینی را در برخورد به آن ایجاد میکند. در مواردی منتقد نوشته باید اول رتوریک حاکم بر جملات را کنار بزند تا معنای واقعی آنها روشن شود. استفاده ار چرخشهای ناگهانی، چیدن مقولاتی به ظاهر مربوط به هم، به واقع اما بی ربط با یکدیگر، به کار گیری مقایسه هایی غیر واقعی، به کار گیری طنز، تمسخر، شعار پردازی و امثالهم تکنیکهایی هستند که در سرتاسر نوشته به چشم میخورند. در لابلای این پیچ و خمها است که باید به مضمون واقعی احکام نویسنده پی برد.

نوشته "حزب و جامعه" را میتوان بیانیه هویتی حزب کمونیست کارگری "جدید" قلمداد کرد. این نوشته بیان فشرده پراتیک دو سه سال اخیر حزب و سنگ بنای جهتگیریهای آتی آن است. تلاش من نشان دادن این است که منصور حکمت در نوشته حزب و جامعه:

با نگرشی ایده آلیستی به تاریخ و سیاست میپردازد،

در مفاهیم مارکسیستی تحریف به عمل می آورد،

طبقه کارگر را به عنوان سوژه تاریخ کنار میگذارد،

و سرانجام بر خلاف عنوان نوشته، زمینه های نظری تبدیل حزب کمونیست کارگری "جدید" از یک حزب سیاسی به یک گروه فشار را فراهم میکند.

خواهیم دید که حزب و جامعه تخیلات شیرین نسل شکست خورده ای است که برای اجتناب از رودررویی با شکست فرار به جلو و پناه بردن به رویا را برگزیده است.

 در بخشهایی از نوشته حاضر ناچار بودم به تفصیل پیرامون برخی از موضوعات به بحث بپردازم. بسیاری از توضیحات نوشته حاضر برای فعالین قدیمی تر جنبش کمونیستی جزو بدیهیات به شمار میرفتند. امروز اما بیرون آوردن این حقایق بدیهی از زیر آوار تحریفات، بخشی از مبارزه در جهت بنای حزب سوسیالیستی کارگری آینده و تدارکات انقلاب کارگری است.

به نوشته حزب و جامعه بپردازیم.

 بهمن شفیق اوت 99

 

1. تاریخ

"اهمیت اساسی دارد که دنیای راستین محو گردد. این دنیا تردید بسیار در دل می افکند و ارزش دنیایی را که ماییم پائین میاورد"

فریدریش نیچه،اراده قدرت

"(مکتب) انتقاد، که خود بسنده است، در خود به کمال رسیده و پایان یافته است، البته مجاز است تاریخ را آن چنان که واقع شده است به رسمیت نشناسد، زیرا که این به معنای به رسمیت شناختن توده عوام در عوامیت آنان خواهد بود در حالی که موضوع بر سر خلاص کردن این توده عوام از عوامیتشان است. تاریخ بنا بر این از عوامیتش آزاد میشود و انتقاد که خود را در مقابل موضوع خود آزاد می بیند، خطاب به تاریخ بانگ بر می آورد: تو باید چنین و چنان واقع شده باشی! تمام قوانین انتقاد عطف به ماسبق میشوند. قبل از صدور آنها تاریخ تماما متفاوت با دوره بعد از صدورشان جریان داشت. به همین دلیل نیز تاریخ عوام، (همان تاریخ) به اصطلاح واقعی اساسا با تاریخ انتقادی تفاوت دارد."

کارل مارکس، خانوده مقدس

 تولد مارکسیسم

نگرش منصور حکمت به تاریخ، سیاست، مبارزه طبقاتی و جامعه نگرشی ایده آلیستی است. انعکاس محدودی از جهان خارج در ذهنیت او جایگزین کلیت واقع میشود و دنیای مستقلی از انگاره ها را تشکیل میدهد که نه با قانونمندیهای جهان خارج از ذهن، بلکه با قانونمندیهای بی قانون درونی خودش به سیر حرکت زنجیره ای خود ادامه میدهد. آغاز نوشته حزب و جامعه و تصویر تاریخی منصور حکمت به خوبی این جهان وارونه را به نمایش میگذارد.

پایین تر خواهیم دید که بحث منصور حکمت در باز نگری مسیر بیست ساله 1- از نقطه نظر فلسفی ایده آلیستی است 2- از نقطه نظر واقعه نگاری تحریف آشکار حقایق تاریخی است 3- تماما اگوسنتریستی است 4- چرخشی آشکار در جهتگیری سیاسی کمونیسم کارگری است و 5- علیرغم تلاشش برای ابژکتیو نشان دادن بحث، به شدت نازل و در خدمت منافع لحظه ای سیاسی و جهت گیری امروز او است.

در تاریخی که منصور حکمت عنوان میکند، این روندهای عینی تکامل و تحول کمونیسم در ایران نیستند که مورد بررسی قرار میگیرند. بر عکس از دل این روند، حرکت خود او است که در معرض دید خواننده و شنونده سخنرانی قرار میگیرد. کل روند بیست ساله ای که توصیف میکند را در چند عبارت میتوان خلاصه کرد: منصور حکمت و حمید تقوایی بیست سال قبل مارکسیسم را به دست گرفتند و در مراحلی متعدد از کورانهای مبارزه نظری و سیاسی گذراندند و به امروز رساندند. در این فاصله حزب کمونیست را تشکیل دادند، مارکسیسم را تعمیق کردند و امروز هم برای تسخیر قدرت سیاسی خیز برداشته اند.

من اینجا تنها در حاشیه به جعلیات وی در توصیف این تاریخ میپردازم. آنچه مهمتر است تلقی وی از این تاریخ و موضعی است که منصور حکمت امروز در رابطه با آن گذشته اتخاذ میکند و سرانجام منفعت سیاسی امروزی ای که پشت این بحث به ظاهر تاریخی خوابیده است.

حکمت بحث خود را با تمجید از حمید تقوایی به مناسبت بیستمین سال اتحاد مبارزان کمونیست شروع میکند. این اصلاحیه کوچک وی به تاریخ معنای بزرگتر دارد که در ادامه روشن خواهم کرد. اصلاحیه منصور حکمت این است که هنگام ایراد سخنرانی و به فاصله چند ماه قبل و بعد از آن هنوز بیستمین سالگرد تشکیل اتحاد مبارزان فرا نرسیده بود. آنچه در اظهارات منصور حکمت چه در این نوشته و چه اصولا در دوران اخیر فعالیتش بلافاصله به چشم میخورد، تاکید وی بر استمرار در بیست سال فعالیت سیاسی است.

"در این بیست سال از دیدگاه من مسیری طی شده است که مشخصات و نقطه عطفهای آن از نظر سیاسی، تئوریک ومتدولوژیک قابل توضیح است. این مسیری است که به نظر من آگاهانه باید دنبال کرد، به آن واقف بود و بخصوص فکر میکنم باید همیشه مراحل بعدی آن را پیدا کرد." در توصیف این مسیر توضیح میدهد:" در دوره بلافاصله قبل از انقلاب 57، مسئله گرهی روبروی ما، منظورم محفلی است که حمید تقوایی و من و رفقای دیگری در خارج از کشور داشتیم، مسئله کمونیسم و مارکس بود. برای ما این سوال قدیمی مطرح بود که مارکسیسم واقعا چه میگوید و قطبهای به اصطلاح کمونیستی واقعا موجود آن زمان تا چه حد به مارکسیسم ربط دارند. از نظر ما کمونیسم چین، شوروی، آلبانی، کمونیسم تروتسکیستها، کمونیسم مارکس نبود. اولین پروسه ای که ما طی کردیم و بعدا خود را در کاراکتر اتحاد مبارزان کمونیست نشان داد، تامل و تاکید ما بر مارکسیسم واقعی و انقلابی بود. خصلت ممیزه اتحاد مبارزان کمونیست، مارکسیست بودن آن بود. مارکسیست بودن تشکیل دهندگانش بود." (حزب و جامعه، انترناسیونال 29)

من محفل خارج کشور منصور حکمت و حمید تقوایی را نمیشناسم. اتحاد مبارزان را اما از همان آغاز تشکیلش و پیش از آن، از هنگامی که تحت عنوان سهند، هسته هوادار اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر فعالیت میکرد میشناسم. اولین سوالی که پیش می اید این است که چرا سهند از بررسی منصور حکمت حذف شده است؟ سهند از همان اوان تشکیلش در بعد از قیام 57 نامی شناخته شده در جنبش کمونیستی ایران بود. بسیاری از سازمانهای چپ حتی از اتحاد مبارزان تحت عنوان سهند یاد میکردند.

اگر محفلی که منصور حکمت و حمید تقوایی قبل از آن داشتند در بررسی این تاریخ بیست ساله قابل ذکر است و اینچنین هم برجسته میشود، پس چرا نامی از سهند به میان نمی اید؟ سهند هسته هوادار "اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر" (انشعابی از مجاهدین م.ل.) بود. آیا برای منصور حکمت اعتراف به این که برای دوره ای هوادار یک سازمان دیگر بوده است چندان خوشایند نیست؟ تصمیم به فعالیت مستقل و کنار گذاشتن چهار چوب هواداری از یک سازمان دیگر نقطه عطفی کم اهمیت تر از ایجاد محفل در خارج کشور نبود. با این حال سهند از بحث حذف، و محفل خارج از کشور یکسره به اتحاد مبارزان وصل میشود.

این حذف اتفاقی نیست. روشی است که حکمت با آن شکلگیری اتحاد مبارزان را از بستر تاریخی خویش جدا می کند و در بستری قرار می دهد که تنها و تنها نشانگر استمرار فعالیت خود او هستند. در اتحاد مبارزان کمونیست نه تنها منصور حکمت و حمید تقوائی، بلکه همچنین طیف قابل توجهی از مارکسیستهای آن دوران نیز حضور داشتند که مستقل از نقش و جایگاه هر یک از آنان، منشأ تاریخی شان به محفل خارج از کشور حکمت و تقوائی متصل نمی شد. اگر برای منصور حکمت نگرش متفاوت به مارکسیسم در محفل حمید تقوایی در خارج از کشور مطرح شده بود، برای بسیاری دیگر این امر در شرایط کاملا متفاوت، از جمله در زندان شاه و در نقد مشی چریکی، مدتها پیش از آنکه منصور حکمت کار خود را در سهند آغاز کند، اتفاق افتاده بود. خود تشکیل اتحاد مبارزان نه صرفا تکامل محفل مورد اشاره خارج کشور، بلکه از جمله محصول جمع شدن محافل و گروههای مارکسیستی دیگری، از قبیل گروه آزادی کار و محافلی از درون جنبش فدایی نیز بود که مستقل از سهند به نتایجی مشابه آن رسیده بودند.

با این حال این تشکیل سهند بود که توجه بسیاری از فعالین چپ آن دوران – و از جمله نگارنده این سطور – را به این گروه جلب کرد. نه از این رو که خود سهند نامی شناخته شده بود. بلکه دقیقا از این رو که نام جریان شناخته شده ای را با خود حمل میکرد که در آن دوران رادیکالترین جریان درون چپ بود: اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر [از این پس: آرمان]. با اعلام هواداری از این گروه، سهند خود را به اعتباری موجود در درون چپ ایران وصل میکرد. کاری که در آن زمان برای به رسمیت شناخته شدن توسط چپ داخل کشور اهمیتی اساسی داشت.

دوران پیش از انقلاب 57 شاهد ورود مجموعه گسترده ای از گروهها و جریانات خارج از کشوری به ایران بود که بسیاری از آنان با داعیه های تئوریک رهبری جنبش چپ فعالیت خویش را آغاز کرده و تقریبا هیچکدام از آنان قادر به جلب سمپاتی قابل توجهی در میان بدنۀ گسترده فعالین چپ در داخل کشور نشدند. سهند با اعلام هواداری از "آرمان" دقیقا همین خصلت خارج از کشوری خویش را پنهان میکرد. سهند به چوبدستی "آرمان" تکیه داد تا در اولین فرصت آن را بدون هیچ توضیحی کنار بگذارد.

اکنون حکمت در تاریخ نگاری اش این دوره را کاملا حذف نموده است. این حذف برای پنهان کردن این واقعیت صورت میگیرد که عروج مارکسیسم در سالهای منتهی به انقلاب 57 واقعیتی به مراتب فراتر از سهند بود و اتفاقا "آرمان" از بارز ترین نشانه های آن به شمار می آمد. چهره مارکسیستی اتحاد مبارزان قبل از هر چیز محصول دوران تاریخی معین و تحولی در نسلی از فعالین چپ و کمونیست بود که پایین تر به آن خواهم پرداخت. این چهار چوب فکری حرکت مادی ای بود که کل چپ ایران را تحت تاثیر قرار داده بود. کسی که این کاراکتر را در ادامه تامل و تاکید محفل خارج کشور خود بر مارکسیسم معرفی میکند خصلت تاریخی آن را از آن گرفته است و آن را به پدیده ای تصادفی تقلیل داده است. منصور حکمت با خارج کردن اتحاد مبارزان از جایگاه تاریخی اش، در واقع به قدردانی و ارج گذاری از فعالیت خویش پرداخته است.

حکمت ادعا کرده بود که مشخصات و نقطه عطفهای این مسیر بیست ساله از نقطه نظر سیاسی، تئوریک و متدولوژیک قابل توضیح اند. در این ادعا البته کلمه تاریخی جا افتاده بود. تا همین جا تنها توضیحی که خواننده میتواند از اظهارات وی بگیرد این است که چون آن محفل مورد اشاره بر مارکسیسم انقلابی تاکید داشت، اتحاد مبارزان نیز از کاراکتری مارکسیستی برخوردار بود و این وجه تمایز اتحاد مبارزان بود. همین. حتی خوشبین ترین اشخاص هم هیچ توضیح دیگری از مطلب فوق برداشت نمیکنند. حکمت وقتی میگفت این مسیر را باید آگاهانه دنبال کرد، لازم است که شخص از نقطه نظر متدولوژی نیز آن را بشناسد، چرا که متدولوژی مارکسیستی مد نظر او نیست، متدولوژی ویژه خودش را در نظر دارد و در این متدولوژی هم این خود اوست که معیار حقیقت به شمار میرود. کسی که این را بفهمد، متدولوژی منصور حکمت را فهمیده است. او به قدر دانی از فعالیت خود مشغول است. "تبیین سیاسی و تئوریک و متدولوژیک" مد نظر قرار است یک محور را در مقابل شنونده و خواننده مطلب قرار دهد و این محور که قرار است کل این مسیر بیست ساله حول آن شکل بگیرد خود منصور حکمت است. اولین پیام آن هم این است:"ما" بنیانگذار مارکسیسم در ایران هستیم.

مروری در مسیر بیست ساله با همان سوژه ای شروع میشود که بحث امروز حزب و جامعه نیز قرار است به آن ختم شود. "ما" در مرکز این تحلیل قرار دارد و جهان خارج تنها در رابطه با این "ما" مورد اشاره قرار میگیرد. "مسئله گرهی روبروی ما" ، "برای ما" ، "از نظر ما" ، "تامل و تاکید ما"  نقاط برجسته همین پاراگراف کوتاه هستند که تا پایان این مسیر بیست ساله خواننده را همراهی میکنند. پیدایش "مارکسیسم انقلابی" در ایران نه پدیده ای تاریخی، نه محصول بحران بلوک شرق، شکاف در اردوگاه سوسیالیستی و انشعاب بین چین و شوروی و آلبانی، نه محصول بن بست تروتسکیسم، نه محصول رشد سرمایه داری در ایران و پیدایش طبقه کارگری نیرومند بر متن آن، نه محصول شکست خط و مشی چریکی در سطحی جهانی، بلکه محصول این بود که برای محفل منصور حکمت و حمید تقوایی چه سوالی مطرح بود. او البته به غیر مارکسیستی بودن تروتسکیسم و مائوئیسم اشاره میکند. اما خود این اشاره نیز صرفا برای برجسته کردن نقش خود وی به میان کشیده می شود و نه به عنوان واقعیتی که وسیعا در میان چپ انقلابی آن دوران مورد مباحثه و مجادله قرار داشت. منصور حکمت و حمید تقوایی در این تصویر روشنفکران محصول تاریخی معین نیستند، بر ورای تاریخ قرار دارند. در هیچ کجای مبارزه طبقاتی قرار نگرفته اند، بیان هیچ جنبشی نیستند، تیزبینان روشن اندیشی اند که به حقایق پی برده اند.

اما گرایش به مارکسیسم در ایران با منصور حکمت متولد نشد. حتی اگر به همان دوره پیدایش اتحاد مبارزان نگاه کنیم، تنوع گرایشات مختلف مارکسیستی در ایران غیر قابل چشم پوشی است. جدا از بستر مارکسیسم علنی، طیف متنوعی از گرایشات مختلف مارکسیستی در ایران آن سالها شکل میگرفت که پاسخهای تا کنونی طیفهای سنتی تروتسکیست، مائوئیست و یا پرو روس را کافی ندانسته و در جستجوی پاسخهایی دیگر به مسائل انقلاب و مبارزه طبقاتی بود. این طیف گسترده در بخش بزرگی از چپ مارکسیست آن دوران پراکنده بود و در همه سازمانهای چپ، از سازمان فدایی تا پیکار تا رزمندگان و سایر جریانات حضور داشت. خود سازمانهای چپ آن دوران را نیز به هیچ وجه نمیتوان صرفا با تعابیر طرفدار شوروی و آلبانی و چین و یا تروتسکیست تبیین کرد. آن جریاناتی که صرفا تعلق ایدئولوژیکشان به این ترندهای جهانی مشخصه و خصلت نمای آنان بود- جریاناتی از قبیل توفان، حزب رنجبران و یا حزب سوسیالیستهای بابک زهرایی- در درون چپ آن دوران در حاشیه قرار داشتند و از کمترین نفوذ برخوردار بودند. تا جایی که به جریانات چپ مطرح در جامعه بر می گشت، علیرغم تعلق عمومی هر یک از آن جریانات به یک ترند جهانی، روند تجدید نظر در مبانی خود آن ترندها و بازنگری مفاهیم مارکسیستی یک روند عمومی در کل مارکسیستهای دوران انقلاب 57 را تشکیل میداد.

بارزترین نمونه این چرخش، که تنها به دلیل مصون ماندن از سرکوب مستقیم و ضربات نابود کننده ای که بر سازمانهای دیگر چپ وارد شد توانست این روند را به طور آشکاری به نمایش بگذارد کنار گذاشتن رسمی مائوئیسم از سوی سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران- کومه له در مدتی کوتاه بود. در میان سازمانهای دیگر نیز روند تعمیق مارکسیسم و شکل گیری کمونیسمی متمایز از سنتهای تا آن زمان موجود یک روند عینی بود که منجر به ایجاد چنین فراکسیونهایی در دل این سازمانها شد. رزمندگان کمونیست که بعدها بخش وسیعی از آنان به اتحاد مبارزان پیوستند از جمله این گرایشات بود. این پدیده ای بود که از مدتها قبل در درون چپ، از سازمانهای چریکی تا سازمانهای طیف موسوم به خط 3، قابل مشاهده بود. طیف چریکها از صفایی فراهانی ناسیونالیست تا احمدزاده و پویان مارکسیست و خط 3، نیز از حسین روحانی تا تقی شهرام کمونیست را در بر میگرفت. همین روند تجزیه و انشقاق بود که در جریان انقلاب با شدت و حدت بیشتری ادامه یافت و کیفیتی نوین به خود گرفت.

علت مادی ناظر بر تمام این تحولات حضور قدرتمند طبقه کارگر در جریان انقلاب و ظاهر شدنش به عنوان یک طبقه صاحب ادعا بود که تمام معادلات تا آن زمان چپ خلقی و رفرمیست را به هم می ریخت و به طور مداومی بطلان تئوریها و نظرات تا آن زمان این چپ را به معرض نمایش میگذاشت.

نقش تاریخی اتحاد مبارزان را باید در فرصت دیگری و به طور مفصل تری مورد بحث قرار داد. اما آنچه کمونیسم در ایران را در دوره ای کوتاه به اندازه دهها سال جلو برد، آنچه باعث شد که نه تنها اتحاد مبارزان، بلکه حتی پیش از آن و بیش از آن "آرمان" به دفاع از کمونیسم و مارکسیسم برخیزد، آنچه نسلی از روشنفکران جوان و کارگران را به سمت ایده های سوسیالیستی سوق داد، تیز هوشی و درایت منصور حکمت و حمید تقوایی نبود. تقویت گرایش به مارکسیسم در ایران قبل از هر چیز مدیون آخرین انقلاب چپگرای قرن بیستم بود که برای اولین بار عناصر یک انقلاب سوسیالیستی را در چهره طبقه کارگری جوان و پر انرژی و جنبش رادیکال کارگری به میدان آورد. مشغله های ذهنی و جهتگیری های محفل خارج کشور منصور حکمت و حمید تقوایی در غیاب این پدیده امروز حتی برای خود منصور حکمت هم بیش از خاطره ای خوش از ایام پر شور جوانی نبود. تاریخ جنبش کمونیستی در قرن حاضر نمونه های فراوانی از عطف توجه مارکسیستها به مسائل عینی جهان خود را نشان میدهد که علیرغم جهتگیری های درست سرانجام از تاثیر گذاری بر دامنه ای محدود فراتر نرفتند.

تاریخ نگاری منصور حکمت بیش از آنکه بیان یک تاریخ واقعی باشد، بیان مطالبه ای از تاریخ است، ادعای توهم آلود یک ایده آلیست خود محور است که خود را محصول تاریخ نمیبیند، تاریخ را مدیون خود میداند.این ادعا را با اظهار مارکس در مانیفست مقایسه کنید که علیرغم نگارش سند دورانسازی که هنوز هم ادعا نامه طبقه کارگر جهانی علیه سرمایه داری است، آن را نه محصول نبوغ خود، بلکه بیانیه جنبشی واقعی در درون طبقه کارگر میداند. نقطه عزیمت مارکس جنبش کمونیستی کارگران است، نقطه عزیمت منصور حکمت "ما".

مسیر بیست ساله را تعقیب کنیم.

حکمت میگوید: "با انقلاب سوال رابطه کمونیستها و انقلاب مطرح شد. یا بعبارتی کمونیستهای ایران و انقلاب ایران. توجه ما به مسائل این عرصه متوجه شد ، طبقات اجتماعی در این انقلاب چه میکنند، ما باید چه کنیم، نیروی انقلاب کجاست، ماهیت انقلاب چیست، دولت چیست، اصول شیوه برخورد به احزاب بوژوایی چیست، مساله ارضی چه جایگاهی دارد، شیوه برخورد به دولت موقت، به جریان اسلامی و جناحهای آن چیست و در یک کلمه این سوال که بعنوان یک کمونیست در این انقلاب چه باید کرد. اینها مسائلی بود که به آن پرداختیم." تمام این عبارات طولانی البته به مسائلی واقعی اشاره دارد، اما از دریچه کوچک و از منظر کسی که بیست سال بعد از آن اتفاقات نه در تلاش بازبینی ضعفها و نقاط قوت جنبش کارگری آن دوران، بلکه به دنبال ساختن تاریخی ویژه خود در درون تاریخ واقعی است. حتی آنجایی که جهان خارج با قدرت تمام خود را بر ذهنیت ایده آلیست تحمیل میکند، حد اکثر در وجه مفعولی "مطرح شد" به میان می آید. " با انقلاب سوال رابطه کمونیستها و انقلاب مطرح شد". بسیار خوب، چه کسی و کدام شرایط این سوال را مطرح کرد؟ آیا این سوال فقط برای منصور حکمت و حمید تقوایی مطرح بود یا برای دیگران نیز مطرح بود؟ آیا تنها توجه حکمت و تقوائی به مسائل این عرصه معطوف شد یا دیگران نیز معطوف به این مسائل بودند؟

اینها در تاریخ سازی منصور حکمت جایی ندارند، چرا که هم بستر واقعی طرح این سوالات و نیرویی را که با قدرت تمام به طرح این سوالات در ذهن کمونیستها پرداخته بود به میان میکشند و هم مباحثه در زمینه تفاوت بین پاسخهای جریانات مختلف را الزامی می کند. با اشاره کلی  به "مطرح شد" و غیره، حکمت چنین وانمود میکند که این سؤالات فقط برای آنها طرح شده بودند و به این ترتیب به خواننده و شنونده این القا می شود که دیگران به کلی از مرحله پرت بودند و جائی برای بحث درباره آنان نیست. حکمت در تعقیب امر دیگری است، میخواهد بگوید که "ما" به این چیزها پرداختیم. این "ما" است که به عنوان سوژه تاریخ در مقابل طبقه، جامعه، دولت، جریان اسلامی و جناحهای آن، احزاب بورژوایی و خلاصه کل جهان خارج قرار دارد. مسائلی هم که طرح شدند نه مسائل جنبش کارگری و گرایش سوسیالیستی درون این جنبش، بلکه مسائل این "ما" قلمداد میشوند. در بازسازی تاریخ نیز منصور حکمت به همان نقطه ای رسیده است که در سیاست. "ما"ی او جنبش کارگری نیست، گرایش رادیکال سوسیالیستی درون این جنبش نیست و سوالاتی هم که طرح میکند به وظایف طبقه کارگر در خلال 57 نمی پردازد، بلکه قرار است وظایف "ما" را روشن کند.

فقدان دو کلمه "طبقه کارگر" در تمام عبارات بالا ناشی از سهل انگاری نیست. آن دو کلمه را به آن عبارات اضافه کنید، دنیای دیگری، دنیای وسیع، جهان خارج در مقابل شما مطرح میشود با تمام وسعتش و با تمام سنگینی وظایفش. آن دو کلمه را بردارید، بر محفلی کوچک فوکوس کرده اید که گوشه ای از این تاریخ پر فرازو نشیب بود و ماند.

یک بار دیگر همان عبارات بالا را با ذکر این دو کلمه تکرار کنیم. فقط همین تکرار ساده تفاوت را به روشنی نشان میدهد: "..اصول شیوه برخورد طبقه کارگر به احزاب بورژوایی چیست، مساله ارضی در مبارزه طبقه کارگر چه جایگاهی دارد، شیوه برخورد طبقه کارگر به دولت موقت، به جریان اسلامی و جناحهای آن چیست و در یک کلمه این سوال که طبقه کارگر در این انقلاب چه باید بکند؟" اینها اما نقطه عزیمت منصور حکمت امروز را تشکیل نمیدهد. شیوه برخورد به احزاب بورژوایی و دولت موقت و جناحهای اسلامی، مساله ارضی، ماهیت انقلاب، دولت و غیره و غیره در ذهنیت امروز او مسائل عامی هستند که قرار است پاسخگوی موقعیت خود او و بخشی از تعریف هویت "ما"ی او را تشکیل بدهند. به همین خاطر نیز امروز و هنگام بازگویی این تاریخ منصور حکمت فراموش میکند به طرح سوالاتی اساسی بپردازد که در زمان خود کل طبقه کارگر و جنبش کارگری را با دشواریهای عظیم مواجه کرده بودند.

او نمی پرسد رابطه بین مبارزه اقتصادی و مبارزه سیاسی طبقه کارگر چه بودند، کدام اشکال سازمانی برای جنبش کارگری مناسبتر بودند، رابطه بین رفرم و انقلاب برای جنبش کارگری چه معنایی داشت، طبقه کارگر باید کدام تاکتیک را در مقابل تعرض ایدئولوژیک جنبش اسلامی اتخاذ میکرد؟ طبقه کارگر چه باید میکرد تا مانع موج سرکوب دهه شصت و تثبیت دو دهه اختناق سیاه بر ایران شود؟ او معیار موفقیت تمام آن مباحث را در این نمیداند که آیا نقشی در متحد کردن جنبش کارگری و پیش بردن آن ایفا کردند یا نه. برای او این امر موضوعیت ندارد که جنبش کارگری از خلال پاسخگویی به این سوالات نیرومندتر بیرون آمد یا نه. اینها برای او که از دید تکامل "من" به تاریخ نگاه میکند سوالاتی نیستند که انقلاب طرح میکرد، در عوض اما موضوع بی اهمیت مساله ارضی که در مبارزه طبقه کارگر در بیست سال اخیر هیچگاه نقش در خور توجهی بازی نکرد و حداکثر به عنوان جدلی با عقب مانده ترین گرایشات مائوئیستی میتوانست معنا داشته باشد، به میان می آید. مسأله ارضی که سالهای سال قبل و با "انقلاب سفید شاه و مردم" حل شده بود و در مقطع انقلاب 57 حداکثر در برخی مناطق روستائی در نقاطی از کردستان به عنوان معضلی در مبارزات اجتماعی به ایفای نقش می پرداخت، اکنون به عنوان یکی از معضلات کمونیسم ایران به میان کشیده می شود که حکمت افتخار حل آن را به خود نسبت می دهد. در تحولات واقعی ایران دوران مورد نظر، خودِ انقلاب حل مسأله را با تشکیل شوراهای دهقانان و ادارۀ شورائی زمینها با وضوح تمام در ترکمن صحرا به نمایش گذاشته بود.

قبلا نیز گفتم که یک مشکل برخورد نوشتجات منصور حکمت در این است که اول باید رتوریک حاکم بر آن را کنار زد تا کنه واقعی آن آشکار شود. اجتناب از برجسته کردن واقعیتهای جهان خارج و این که این واقعیتها نه تنها منصور حکمت و حمید تقوایی، بلکه تمام جنبش کارگری و نسل کاملی از سوسیالیستها را به خود مشغول کرده بودند، برای القای این نتیجه به شنونده و خواننده است که "ما" همه اینها را انجام دادیم و نه هیچکس دیگری. فرمولبندی "با انقلاب سوال..مطرح شد" بیان غیر مستقیم این است که "ما" این سوال را مطرح کردیم، همچنان که در ادامه اش با عباراتی از قبیل "ما باید چه بکنیم" و "در یک کلمه به عنوان کمونیست در این انقلاب چه باید کرد" به این نقطه اوج خود میرسد که " اینها مسائلی بود که به آن پرداختیم". ممکن است کسی پشت این کلمات تکبر و فخر فروشی گوینده آن را ببیند، مهم تر از آن اما بینش ایده آلیستی او و نتایج سیاسی روز اوست.

کسانی که چپ روزهای انقلاب 57 را تجربه کرده باشند میدادند که اینها و سوالاتی از این دست سوالات کلیدی تمام چپ آن زمان بودند و نه فقط اتحاد مبارزان کمونیست. کل سوسیالیسم ایران، و از جمله صدها هزار کارگر سوسیالیست، این سوالات را در مقابل خود میدیدند و کل گرایش رادیکال سوسیالیستی پاسخهای تا آن زمان موجود را ناکافی میدانست و به دنبال تبیین مارکسیستی اوضاع بود. ادبیات سوسیالیستی آن دوره تماما به بحث حول همین موضوعات اختصاص داشت. بخشی از همین گرایش وسیعا موجود و تنها بخشی از آن بود که به اتحاد مبارزان و سپس حزب کمونیست ایران پیوست.

تا جایی که به فعالین جنبش کارگری مربوط میشود، اتفاقا این آن جنبشی بود که با همه جوان بودنش، بیش و پیش از همه احزاب و سازمانها، از جمله اتحاد مبارزان کمونیست، در طرح سوالاتی از این دست نقش داشت و پاسخگویی به آن را بر کل سوسیالیسم ایران تحمیل میکرد. امروز و با یک نگاه تاریخی به حوادث بیست سال قبل به سادگی میتوان تشخیص داد که هیچ سند تئوریکی به اندازه طرح مطالبه شرکت کارگران در شورای انقلاب به روند آگاهی طبقه کارگر یاری نرساند و هیچ برنامه ای با سطح انتقاد عملی جنبش شورایی و کنترل کارگری بر کارخانجات یارای برابری نداشت و ندارد. بر عکس، این انعکاس به میدان آمدن این رادیکالیسم سوسیالیستی در جنبش کارگری بود که کل چپ را نیز در مقابل وضعیتی کاملا نوین قرار داد. تاریخ بیست سال قبل مبارزه طبقاتی در ایران را بدون اتحاد مبارزان کمونیست میتوان نوشت، بدون اعتصابات وسیع کارگران، جنبش کنترل کارگری و شوراهای کارخانجات نمیتوان. انقلاب کارگری آتی لازم نیست که به تجربه برنامه اتحاد مبارزان هیچ توجهی بکند، از تجربه شوراهای کارگری در خلال انقلاب 57 اما نمیتواند بگذرد. امروز اگر کسی به باز سازی تاریخ بیست ساله جنبش کارگری و کمونیستی در ایران می پردازد، قبل از هر چیز باید پاسخی روشن به این سوال بدهد که کمونیسم آن دوران تا چه حد پدیده ای کارگری بود و جنبش کارگری آن زمان تا چه حد خود را با کمونیسم تعریف می کرد.

در ادامه خواهیم دید که این گونه جعل تاریخ در خدمت صیقل ایدئولوژیک دادن به دیدگاههای کنونی منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری است و تنها به تاریخ خود وی محدود نمانده است، بلکه کل تاریخ انقلاب 57 را نیز شامل می شود. فعلا اما مسیر رشد او را از دوران بلوغ تا دوران کمال تعقیب کنیم.

گسست یا تداوم؟

مرحله بعدی رشد، ادامه آن مباحثات تا تشکیل حزب کمونیست ایران است: "در ادامه این مباحثات و از دل مبحث انقلاب و بر مبنای شرایط  و امکاناتی که انقلاب به وجود آورد، مقوله حزب کمونیست مطرح شد.

به عبارت دیگر مساله کمونیسم و حزب مطرح شد. تز ما این بود که نتیجه این پروسه، یعنی حاصل تلاشهای سازمانی مارکسیستی مانند ما در دل انقلاب، تشکیل حزبی باشد که به معنای واقعی کلمه به عنوان حزب طبقۀ کارگر، حزب کمونیست، به انقلاب بپردازد. اینکه باید دوره پیشا حزبی را پشت سر گذاشت. اگر یادتان باشد این دوره ای بود که در آن بحث روی سوالاتی از این قبیل متمرکز شد که حزب چیست، پیش شرطهایش چیست و غیره. با تشکیل حزب کمونیست ایران این مباحثات پشت سر گذاشته شد." این اتفاق مدت کوتاهی بعد از شروع دوره خونین بعد از سی خرداد 60 و سرکوب تمام جنبشهای برابری طلبانه و آزادیخواهانه و قتل عام فعالین کمونیست واقع شد. تاثیرات آن شرایط خود ویژه در روند آتی کمونیسم در ایران را در قسمت دیگری دنبال خواهم کرد. فعلا به همین اظهارات بپردازیم.

نخست این که روایت منصور حکمت از تشکیل حزب کمونیست ایران یکجانبه است و تنها وجهی از تحولات را که مربوط به اتحاد مبارزان کمونیست است در بر می گیرد. او یک نکته کوچک را در کنار تمام نکات کوچک دیگر ناگفته می گذارد و آن این که تمام آن تزهای "ما" بدون انجام چرخشی تاریخی در سوسیالیزم ملی در کردستان و کنار گذاشتن مائوئیسم چه بسا امروز هم تزهای فراموش شده یک گروه کوچک سوسیالیستی باقی مانده بودند. "تلاشهای سازمانی مارکسیستی مثل ما " بدون انجام این تحولدر درون کومه له نه تنها به تشکیل حزب کمونیست ایران منجر نمیشد، بلکه حداکثر حاشیه ای انتقادی به فعالیت چپ آن دوران میماند. یاد آوری این نکته  به ویژه از آن رو اهمیت دارد که بعدها و در جریان مباحثات منجر به جدایی از حزب کمونیست ایران، خود این حزب از جانب منصور حکمت به درستی به عنوان ائتلافی از جنبشهای متفاوت ارزیابی میشد (جنبش ملی و جنبش روشنفکری مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری – این هم فقط ار منصور حکمت بر می آید که حزبی را محصول ائتلاف سه جنبش معرفی کند که از میان آنان یک "جنبش" سالها بعد شکل گرفته بود. معلوم نیست که این "کمونیسم کارگری" که چندین سال بعد شکل گرفت چگونه در همان آغاز کار و پیش از شکل گرفتنش یک پای این ائتلاف هم بود).

منصور حکمت امروز و بعد از هشت سال در توضیح این دوره پر اهمیت برای کمونیسم معاصر در ایران ترجیح میدهد در متن این تحول تنها "ما" را برجسته کند تا بتواند کل این تاریخ را که پر از گسستهای تعیین کننده و پر از چرخشهای رادیکال در همین "ما" است به عنوان تاریخی ممتد و یکپارچه جلوه گر کند. او میخواهد کسی به صرافت طرح این سوال نیفتد که ارزیابی امروزش از تشکیل حزب کمونیست آیا همان ارزیابی اش در مقطع جدایی از آن حزب است یا نه. آیا او هنوز هم حزب کمونیست را ائتلافی بین آن سه جنبش اجتماعی میداند یا نه؟ مسئله این نیست که تز "ما" این بود که " تلاشهای سازمانی مارکسیستی مثل ما" باید " تشکیل حزبی باشد که به معنای واقعی کلمه بعنوان حزب طبقه کارگر، حزب کمونیست، به انقلاب بپردازد". حکمت به نیتی که موسسین و بنیانگزاران حزب کمونیست داشتند اشاره میکند و فقط یک ایده آلیست میتواند بر اساس نیات انسانها در مورد آنان قضاوت کند. سوال این نیست که نیات بنیانگذاران حزب کمونیست چه بودند. سوال این است که آیا حزبی که تشکیل شد به معنی واقعی کلمه حزب طبقه کارگر بود؟ حکمت میداند که این نبود و خود نیز همین را بارها اعلام کرده بود و به همین خاطر با آوردن پیاپی دو کلمه "حزب کمونیست" و "حزب طبقه کارگر" توجه شنونده اش را از تمرکز روی سوال منحرف میکند. این یک روش سخنوری است که برای کمرنگ کردن یک گزاره، گزاره ای دیگر را که بدیهی به نظر میرسد به آن میچسبانند. هر کسی میداند که حزب کمونیست تشکیل شد. اما آیا با تشکیل این حزب، "حزب طبقه کارگر" هم تشکیل شده بود؟ نه. هر کسی هم میداند که آن حزب کمونیست حزب طبقه کارگر نبود و خود منصور حکمت هم با همین ادعا زمانی آن را ترک کرد تا "حزب واقعی طبقه کارگر" را بسازد.

این که او امروز با یک جمله درباره ضرورت تشکیل حزب واقعی طبقه کارگر تاریخ این دوره را پشت سر میگذارد، تنها نشان دهنده آمادگی اش برای جعل هر تاریخی است. تاریخ واقعی این دوره اما چیز دیگری است. انقلاب 57 وضعیتی پیچیده در چپ مارکسیست و در جنبش کارگری به وجود آورد. گرایشات سوسیالیستی درون جنبش کارگری، ناتوان از تشکیل حزبی مستقل و متشکل کننده کمونیسم، برای ابراز وجود و اقدام در صحنه اجتماعی به همان قالبهایی روی آوردند که جنبش چپ آن زمان در اختیارشان میگذاشت. گرایش کمونیستی در ایران بعد از انقلاب نه در قالب حزبی مستقل، بلکه به شکل فراکسیونهای متعددی در تمام سازمانهای چپ آن زمان، از فدایی تا پیکار و رزمندگان و اتحاد مبارزان پراکنده بود. فعل و انفعالات این سوسیالیسم متأثر از طبقه کارگر و بخشا واقعا کارگری متاثر از فعل و انفعالات چپی بود که ظرف متشکل کردن آن شده بود. سوسیالیسم کارگری در دل این سوسیالیسم خلقی و روشنفکری و تحت هژمونی آن قرار داشت.

این اما یک طرف قضیه است. طرف دیگر آن این است که همین سوسیالیسم کارگری به عنوان نیروی محرکی در جهت تبدیل همان چپ موجود به ابزار مناسب و ظرف اعتراض کارگری به طور مداوم تلاش میکرد. تغییر و تحولات نظری و عملی سوسیالیسم روشنفکری این دوره از جمله زیر فشار واقعیت حضور کارگران سوسیالیست چه در جامعه و چه در درون خود این چپ قرار داشت. حتی در خلقی ترین سازمانها نیز متاثر از همین واقعیت گرایشات نیرومندی در تاکید بر ضرورت انقلاب سوسیالیستی شکل میگرفت و خود را از جمله در مباحثی از قبیل نظریه "مرحلۀ انقلاب سوسیالیستی" نشان میداد که نه فقط در رزمندگان، بلکه حتی در "گرایش سوسیالیستی" فدائیان اقلیت نیز بازتاب خود را یافته بود و در سازمانهای دیگر خط 3 نیز در نظریه "انقلاب دمکراتیک خلقی با مضمون سوسیالیستی" متبلور میشد. این روندی بود که از سالهای پیش از انقلاب در همان سازمانهای چپ خود را به عنوان مشی توده ای فرموله میکرد و به کار سازمانی در درون طبقه کارگر رو آورده بود. نظریه معروف به "تئوری پیوند" بازتاب همین جهتگیری طبقاتی به سوی طبقه کارگر در میان چپ انقلابی بود. وجود چنین گرایشاتی در تمام این سازمانها اما ذره ای در تعلق عمومی این سازمانها به همان بستر اصلی سوسیالیسم غیر کارگری تغییر ایجاد نمیکرد. تفاوت در درجه تعلق به مارکسیسم و یا دلبستگی به پوپولیسم نافی این وجه مشترک کل سوسیالیسم خلقی و روشنفکری آن دوره نبود. نه فدایی و پیکار و رزمندگان و کومه له تجسم اجتماعی و متشکل سوسیالیسم طبقاتی کارگران را به نمایش میگذاشتند و نه اتحاد مبارزان کمونیست. در عین حال همه اینها از جمله تحت تاثیر سوسیالیسم طبقاتی کارگران دستخوش تحول بودند.

مهم تر از همۀ این تحولات در سطح ادبیات سوسیالیستی و وارد شدن مباحث تازه در ادبیات سازمانهای چپ انقلابی، موج وسیعی از رویکرد به مارکسیسم بود که از اواخر سال 1356 آغاز شده و در تمام دوران تا سرکوب سال شصت نیز ادامه داشت. برای کسانی که شاهد آن سالها نبودند و تنها دوران انحطاط سازندگی و اصلاحات را تجربه کرده اند، ابعاد این روی آوری به مارکسیسم به هیچ وجه قابل تصور نیست. سالهای پیرامون انقلاب 57 سالهای چاپ و نشر انبوه بیشماری از کتابهای "جلد سفید" مارکسیستی بود که نخست "زیر میزی" به فروش میرسیدند و با تضعیف قدرت سرکوب دولتی علنا و وسیعا پخش می شدند. گفته میشد که منتخب آثار لنین با تیراژی بالغ بر یک میلیون نسخه به چاپ رسیده بود. بخشهای قابل توجی از چپ انقلابی تشنه ادبیات مارکسیستی با ولع تمام در حال بلع تجارب نظری جنبش کمونیستی جهانی بود. رجوع به آثار مارکس در این سالها به اندازه ای بود که می توان از آن به عنوان نهضتی نوپا نام برد. تشکیل محافل کاپیتال خوانی در بخشهای وسیعی از جریانات انتقادی درون چپ انقلابی، از پیکار سوسیالیستی تا گرایش سوسیالیسم انقلابی درون طیف فدائی تا رزمندگان کمونیست و رزم انقلابی و البته خود سهند و سپس اتحاد مبارزان کمونیست، یکی از شاخصهای این دوران بود. این سالها سالهای بیشترین شکوفائی و نشاط نظری در چپ انقلابی ایران بود. سالهائی بود که در آنها پیش داوریها و دگمهای کهنه مائوئیستی و چریکی به سرعت فرو میریختند و رویکردهای نوین جوانه میزدند. رویکردهای نوینی که در انبوه بیشماری از محافل کارگری و روشنفکری انقلابی تجلی می یافتند. این رویکردها هنوز به اندازه ای نیرومند نبودند که پوستۀ باقی مانده از عملگرائی سوسیالیسم خلقی دوران پیش از انقلاب 57 را که با فقر تئوریک شدید همراه بود، درهم شکسته و آن را به شاخص برجسته چپ انقلابی این دوران بدل کنند. انکار این روند اما تحریف این تاریخ است. روند شکوفائی امید بخشی که تنها سرکوب سبعانه دهۀ شصت پایان خونبار آن را رقم زد. پایانی که هنوز هم کمونیسم در ایران از آن التیام نیافته است.

منصور حکمت وقتی تمایز اتحاد مبارزان کمونیست را در مارکسیست بودن آن قلمداد میکند، نه فقط به ناروا منکر تعلق دیگران به مارکسیسم می شود، بلکه این واقعیت را پنهان میکند که اتحاد مبارزان به عنوان جریانی مدعی مارکسیسم انقلابی بخشی در درون جناح رادیکال همان سوسیالیسم غیر کارگری را تشکیل میداد. این حربه ای است برای زدودن و پاک کردن خاطرۀ تاریخی چپ انقلابی سالهای دهه پنجاه و آغاز دهه شصت. تصویری که از این نگرش به دست می آید تصویر بیابان برهوتی است که گویا حکمت و تقوائی در آن تنها رهروان طریق حقیقت بودند. این تصویر کاملا در تقابل با تلقی آن زمان اتحاد مبارزان از جایگاه خویش در چپ نیز قرار دارد.  تلاش اتحاد مبارزان برای تحزب کمونیستی و در تاکید بر ارائه برنامه نه در تقابل با بخشهای دیگر آن سوسیالیسم، بلکه از جمله در جذب آن بخشها بود. پیش نویس برنامه حزب کمونیست ایران و طرح آن برای تشکیل حزب از جمله در اختیار همان سازمانهای چپ آن دوران، از اقلیت فدایی تا پیکار و رزمندگان نیز قرار گرفت. تمایز اتحاد مبارزان با آن احزاب دیگر تمایزی نظری و نه طبقاتی بود.

حزب کمونیست ایران نیز بر همین بستر عمومی شکل گرفت. تشکیل این حزب نه به منزله انجام گسست لازم در سوسیالیسم غیر کارگری، بلکه به معنای رادیکال کردن همان سوسیالیسم موجود به نفع طبقه کارگر بود. این البته در دل سرکوب خونین آغاز دهه شصت، پیشرفتی در جنبش سوسیالیستی به حساب می آمد، اما هنوز با شکل گیری یک سوسیالیسم کارگری به اندازه شکاف بین طبقات فاصله داشت. بر خلاف آنچه منصور حکمت امروز عنوان میکند، تشکیل حزب کمونیست ایران به منزله تشکیل یک حزب واقعی طبقه کارگر نبود. اگر چنین بود خود او هیچ دلیلی برای ترک آن حزب نداشت. امروز اگر او تبیین متفاوتی ارائه میدهد، تنها برای نشان دادن استمرار و تداومی در فعالیت خطا ناپذیر خود است. استمراری که در جهان واقعی وجود نداشت. او به "تز ما" اشاره میکند که تلاش سازمانی مارکسیستی باید به تشکیل حرب واقعی طبقه کارگر منجر میشد. فراموش میکند اضافه کند که چنین نشد. همین امر انجام نشده بود که حزب را در مقابل سوالاتی میگذاشت که برای یک حزب واقعی طبقه کارگر به عنوان پیش فرضهای حل شده تلقی میشوند. از زبان خود او بشنویم:

"بعد از تشکیل حزب، مساله ای که مطرح شد رابطه کمونیسم و طبقه یا "حزب و طبقه" بود. طبیعی بود که با تشکیل حزب مساله رابطه حزب با موضوع سازماندهی اش در جامعه، یعنی طبقه کارگر به میان بیاید و بحث ما بر سر رابطه حزب و طبقه متمرکز شود. این بحثها از بحث سبک کار در کنگره اول اتحاد مبارزان کمونیست در کردستان بطور جدی و مکتوب شروع میشود و تا بحث کمونیسم کارگری ادامه پیدا میکند."

دلیلی بهتر از این؟ این یک بحث تکنیکی نبود. بحث بر سر اساس رابطه "کمونیسم و طبقه" یا "حزب و طبقه" بود که به میان کشیده میشد. نفس طرح همین سوالات دقیقا ار آن رو بود که حزب کمونیست ایران حزب واقعی طبقه کارگر نبود. بدیهی است که چنین سوالاتی تنها در مقابل یک حزب غیر کارگری می تواند مطرح شود. بعد از تشکیل یک حزب واقعی طبقه کارگر اما چنین سوالاتی بیموردند، همچنان که بعد از تشکیل سازمان زنان بحث رابطه با زنان در آن بیمورد است، همچنان که بعد از تشکیل یک حزب لیبرال بحث رابطه با طبقه سرمایه دار و بعد از تشکیل یک سازمان دانشجویی بحث ایجاد ربطه با دانشجویان موردی ندارد. چنین اموری در زمره روتین کار این جریانات خواهد بود و بحثی خواهد بود تکنیکی. تشکیل چنین احزابی از پیش با تعین رابطه طبقه و جنبشی که دست به تشکیل حزب زده است صورت میپذیرد و نه بر عکس. آنچه منصور حکمت میخواهد با اشاره تلویحی و با ایجاد ابهام و دوپهلو گویی از کنارش بگذرد این است که حزب کمونیست ایران حزب واقعی طبقه کارگر نبود و تمام تلاشهای تا آن زمان کل گرایش سوسیالیسم کارگری در ایران در دل همان بستر عمومی سوسیالیسم غیر کارگری صورت میگرفت.

اعتراف صریح به این امر به منزله پذیرش این است که بحث کمونیسم کارگری با خود داعیه ضرورت انجام گسستی تاریخی طبقاتی را طرح میکرد. گسستی که وظیفه داشت یک بار برای همیشه سوسیالیسم کارگری ایران را در قالب حزبی مستقل از سوسیالیسم غیر کارگری موجود متشکل کند. آن وقت او باید نشان دهد که این گسست چگونه صورت پذیرفت. باید نشان دهد که سوسیالیسم کارگری امروز در قالب حزب کمونیست کارگری متشکل شده است، باید نشان دهد که به همین نسبت نیز در هدایت جنبش کارگری نقش ایفا میکند.

حکمت میداند که قادر به نشان دادن اینها نیست. خود او تا دو سال قبل به صراحت عنوان میکرد که حزب کمونیست کارگری در زمینه ارتباط با طبقه کارگر حتی از سازمانهای چند نفره باقی مانده از سنت فدایی نیز عقب تر است. بیربطی این حزب به جنبش کارگری عیان تر از آن است که اجازه چنین ادعایی را بدهد. وی امروز جرات اعلام آشکار غیر کارگری بودن حزب کمونیست ایران در آغاز دهه نود را نیز ندارد، چرا که آن وقت باید خود نشان دهد که حزب کنونی اش پس از ده سال جدائی از آن حزب غیر کارگری و در پایان این دهه یک حزب کارگری است و او نمیتواند چنین ادعایی بکند. اعلام غیر کارگری بودن حزب کمونیست، اعلام این که تلاشهای ایشان و "تزهای ما" عملا به ایجاد حزب طبقه کارگر منجر نشد، او را درگیر تناقضاتی لاینحل خواهد کرد. هم ناچار خواهد شد اعلام کند که تلاش وی برای تشکیل حزب طبقه کارگر قرین به موفقیت نبوده است - و این برای ابرمردی خطاناپذیر غیر ممکن است – و هم باید بتواند نشان دهد که حزب امروز وی کارگری تر از حزب کمونیست دوران آغازین خویش است. امری که حقیقت ندارد.

اما مشکل اینجاست که بیان صریح نقطه نظر مقابل آن نیز مشکل آفرین است. اعلام صریح کارگری بودن حزب کمونیست نیز منصور حکمت را در مقابل این پرسش واقعی قرار خواهد داد که اگر آن حزب کارگری بود پس چرا خود وی که رهبری آن حزب را نیز بر عهده داشت، آن حزب را ترک کرد. چاره کار در ایجاد ابهام و مه آلود کردن فضا است. باید هم آن حزب را به نوعی حزب واقعی طبقه کارگر اعلام کرد و هم نارساییهایی برایش برشمرد که توجیه گر استمرار آن مسیر بیست ساله، ترک حزب کمونیست و برداشتن گام بعدی باشد. هم تصویری از گسست ارائه داد و هم مدعی استمرار شد. تلاش وی در این زمینه دو رو دارد. بعد از این که حزب کمونیست ایران را تلویحا حزب واقعی طبقه کارگر معرفی کرد، گام بعدی و نتیجه اجتناب ناپذیر آن تنزل دادن ادعاهای اولیه کمونیسم کارگری تا حد یک ارتقای کیفی مباحثات نسبت به دوره قبل است. میگوید:

"با مبحث کمونیسم کارگری بحث از رابطه سازمانی- عملی با طبقه فراتر رفت. این مقارن شروع پایان جنگ سرد و آغاز دورانی است که بورژواها "پایان کمونیسم" نام نهادند. در جستجوی بنیادهای جنبش خودمان و تمایزش از آن کمونیسمی که داشتند پایانش را اعلام میکردند، رابطه کمونیسم و طبقه کارگر در سطحی بنیادی تر مورد توجه ما قرار گرفت. رابطه تئوری با طبقه، رابطه تحزب با طبقه، مساله شوروی با طبقه، رابطه  شکستهای قبلی با جدایی کمونیسم از طبقه. رابطه حزب و طبقه این بار به معنی اتحادی که حزب باید با طبقه ایجاد کند، وحدت طبقه با حزب، جایگاه کارگر در حزب، خصلت کارگری خود سوسیالیسم و حتی خصلت کارگری تئوری مارکسیسم. نگاه به تاریخ کمونیسم و سوسیالیسم معاصر از دریچه جدال طبقاتی و تعلق طبقاتی گرایشات مدعی کمونیسم. اینها اجزای بحث کمونیسم کارگری بودند."

حکمت در آغاز شکلگیری کمونیسم کارگری از حزب کمونیست ایران به عنوان حزبی متشکل از سه جنبش اجتماعی نام برده بود و این که حزب طبقه کارگر فقط می تواند حزبی تک بنی باشد. اکنون دیگر از این تصویر دیگر سخنی به میان نمی آید. برعکس، تصویر ارائه شده میتواند تنها تصویر مباحثاتی در درون حزبی کارگری باشد که در مواجهه با بحران شروع پایان جنگ سرد و پایان کمونیسم به تلاشی دوباره برای تجدید تعریف خود دست میزند. در تمام این تصویر از "فراتر" رفتن و "بنیادی" تر دیدن و غیره سخن به میان می آید. گوئی جهت حرکت کاملا درست بوده و زمان تعمیق آن فرا رسیده بود. دیگر هیچ صحبتی از الزام به پایان دادن به ائتلاف با جنبش ملی و حزبی که در آن جنبش ملی کردستان دست بالا را گرفته بود و یا مانع فعالیت سوسیالیستی می شد، نیست. به عبارتی دیگر، اگر در مقطع شکلگیری فراکسیون و سپس حزب کمونیسم کارگری، این اقدام به عنوان گسستی با حزب جنبشها معرفی می شد، اکنون به عنوان استمراری در فعالیت گذشته طرح می شود.

آنچه در حزب کمونیست ایران اتفاق افتاد چنین روندی از "فراتر" رفتن و "بنیادی" دیدن نبود، بلکه آن اتفاق با ادعای گسستی صورت میگرفت بین گرایشی که خود را متکی به کمونیسم درون جنبش کارگری میدانست و ظاهرا دیگر حاضر نبود در بستر عمومی سوسیالیسم غیر کارگری و به عنوان رگه ای در درون آن به مبارزه ادامه دهد. بحث بر سر فراتر رفتن از رابطه سازمانی-عملی با طبقه نبود. این تقلیل بحث و تحریف واقعیتهای تاریخی است. اساس ادعای کمونیسم کارگری در اجزای مختلف رابطه تئوری با طبقه و تحزب با طبقه و غیره تبیین نمی شد. اینها مولفه های نظری معینی در آن بحث بودند. اما همه این مباحث هنوز چیزی درباره ادعای گسست بیان نمی کنند. عناصر متعددی از این مباحث در دوره پیش از مباحث کمونیسم کارگری نیز طرح شده بودند و منصور حکمت نیز کمی بالاتر به آنها اشاره میکند. میشد همه این مباحث را می شد از موضع سوسیالیسم کارگری و گرایش کمونیستی درون جنبش کارگری انجام داد و در همان حزب کمونیست هم ماند.

اساس ادعای کمونیسم کارگری در تاکید بر همان گسست از سوسیالیسم غیر کارگری تا به آن زمان مسلط بود و این قابل مقایسه با بحث رابطه سازمانی-عملی با طبقه کارگر و فرا تر رفتن از آن نیست. صورت ظاهری مساله رها ساختن کمونیسم کارگری، کمونیسم کارگران، از قید و بندها، ملزومات، سوالات، موانع، ضرورتها و سنتهایی بود که بسترهای دیگر سوسیالیسم در مقابل آن قرار میدادند. این بود که از قرار سوسیالیسم کارگری نمیتوانست در شرایطی که تمام دنیا به باز نگری و تجدید آرایش صفوف خود دست زده بود، در شرایطی که اساسی ترین و بنیادی ترین مولفه های مبارزه طبقاتی دستخوش تکانهای شدید شد بود، خود را به این راضی کند که فی المثل پاسخی سوسیالیستی به روش مبارزه پارتیزانی نیروی پیشمرگه ارائه دهد. این ادعا بود که این یک شیفت اساسی درسوسیالیسم است و تشکیل حزب کمونیست کارگری نیز با ادعای فریبنده تحقق بخشیدن به همین شیفت و آغازی نو دربنای تحزب کمونیستی کارگران صورت گرفته بود.

اگر منصور حکمت مساله را امروز به نحو متفاوتی طرح می کند برای این است که چنین شیفتی انجام نگرفت و سوسیالیسمی که امروز حزب کمونیست کارگری مدعی پرچمداری آن است، هر چیزی هست به غیر از سوسیالیسم کارگری. امروز منصور حکمت وقوف بر خصلت کارگری مارکسیسم و سوسیالیسم را به عنوان مولفه "کمونیسم کارگری" مطرح میکند. اما هر کسی میداند که هیچ درجه ای از وقوف بر خصلت کارگری سوسیالیسم و مارکسیسم تضمینی بر تعلق داشتن واقعی به جنبش کارگری نیست. خود بورژوازی بر این خصلتهای مارکسیسم و سوسیالیسم بیش از هر کس واقف است و دقیقا به همین دلیل لحظه ای نیز در مبارزه با آن کوتاهی نمیکند. تمام احزاب سوسیالیستی غیر کارگری نیز با همین استدلال کارگری بودن مارکسیسم و سوسیالیسم و تحت همین پوشش است که به پیش بردن سیاستهای طبقات و جنبشهای دیگر اجتماعی مشغولند. همه آنها نیز مدعی اند که از نگاه طبقه کارگر و جدال طبقاتی سوسیالیسم کارگری به تاریخ کمونیسم نگاه میکنند و به همین اعتبار خود را حزب طراز نوین و غیره میخوانند. قضاوت کردن درباره این احزاب از روی ادعاهایشان تنها میتواند نشانه ساده لوحی باشد. همچنان که منصور حکمت را نیز بر اساس ادعاهایش، بلکه بر اساس جایگاه واقعی اش باید مورد قضاوت قرار داد.

منصور حکمت اگر واقعا میخواست به ارزیابی تاریخی طبقاتی از اتحاد مبارزان و حزب کمونیست و سپس هم حزب کمونیست کارگری دست بزند، باید اعتراف میکرد که تمام مراحلی که مورد اشاره قرار میدهد مراحل مختلف تحول در یک سازمان مارکسیستی چپ بود که داعیه تبدیل شدن به سازمان اعتراض کارگران را داشت اما در هیچ دوره ای به این تبدیل نشد. او باید به دلایل این عدم موفقیت می پرداخت که مقدمتا نه در تمایلات اعضا و کادرها و رهبری این جریان، بلکه در خاستگاه اجتماعی آن و در ساختارهای نظری اش باید به جستجو پرداخت. نه اتحاد مبارزان و نه حزب کمونیست، آنطور که منصور حکمت در تصویر خود القا میکند، حزب طبقه کارگر نبودند. مراحل مورد اشاره منصور حکمت مراحل رشد کمی و بی وقفه ادعایی خود او هستند، مراحل واقعی جنبش کمونیستی در ایران در همان دوره مورد اشاره اما، مراحل تلاشهای کمونیستی ناموفقی برای گسست از سنتها و افقهای غیر کارگری حاکم بر سوسیالیسم و ایستادن روی پای خود بود. تلاشی که تا به امروز نیز ادامه دارد.

این امر در رابطه با احزاب سوسیالیستی موجود برای دوره ای طولانی به منزله تلاش در تبدیل همان احزاب به احزاب کمونیستی کارگری بود و به همین خاطر هم معیار موفقیت و یا عدم موفقیت همه این تلاشها از نقطه نظر کمونیستی نه در رشد کمی و تبدیل شدن به یک حزب سیاسی، بلکه در تحقق بخشیدن به همین امر و تبدیل کمونیسم به پدیده ای کارگری قلمداد میشد. بیهوده نبود که خود منصور حکمت زمانی که حزب کمونیست از نقطه نظر سیاسی و سازمانی در اوج قدرت خود بود، با همین معیار آن را مورد قضاوت قرار میداد و میگفت که حتی اگر حوادث کردستان عراق هم پیش نمی آمدند، کمونیسم کارگری باید حزبی متمایز، حزب خود کمونیسم درون کارگران، را می ساخت.(نقل به معنی از تفاوتهای ما) نه اتحاد مبارزان و نه سپس حزب کمونیست هیچگاه تجسم سازمانی کمونیسم متعلق به جنبش کارگری نبودند و با همین ادعا نیز گرایش "کمونیسم کارگری" درون آنها و خود منصور حکمت تصمیم به ایجاد حزبی دیگر، حزب کمونیست کارگری گرفتند.

امروز اما منصور حکمت این تاریخ را طور دیگری تفسیر میکند. نخست این شبهه را ایجاد میکند که حزب کمونیست  حزب واقعی طبقه کارگر بود، بعد از آن کمونیسم کارگری را به یک پروسه مباحثه و رشد کیفی و تعمیق نظری تقلیل میدهد و روشن است که در گام بعدی باید به تجدید تعریف در تبیین اهداف تشکیل حزب کمونیست کارگری بپردازد تا مدار تاریخ نویسی امروزش بسته شود. از نظر امروز منصور حکمت مساله پیش روی کمونیسم کارگری نه تشکیل حزب خود گرایش کمونیستی درون جنبش کارگری، بلکه ایجاد یک حزب سیاسی و دخالتگر بر مبنای این نگرش بود. امروز او در بحث هشت سال قبل خود تجدید نظر کرده است. با هم بخوانیم:

"نمیدانم چند نفر از شما در آن سمینار اول کمونیسم کارگری بودید. آنجا یک بحث اصلی من این بود که مقوله کارگر نه به عنوان یک موضوع کار، بلکه موجودیت کارگر بعنوان یک پدیده اجتماعی در بطن تئوری استثمار وارد اساس مارکسیسم میشود. مارکس ابتدا اجتماع را بدون طبقات توضیح نداده است تا بعد طبقات را به عنوان جنگ آورانی که روبروی هم هستند وارد بحث کند. طبقه در خود تئوری استثمار مارکس هست. طبقه در خود تئوری تغییر مارکس هست. طبقه در خود تئوری شناخت مارکس هست. این دوره ای است که ما کمونیسم خود را به روشنی به شیوه مانیفست، کمونیسم پرولتاریایی، یا کمونیسم کارگری تعریف کردیم. به یک معنا سیر جدایی نظری ما از میراث و تاریخ سوسیالیسم بورژوایی، در تئوری، در افق اجتماعی، در برنامه، در نگرش به تاریخ کمونیسم و در تبیین ما از وظایف پراتیکی یک حزب کمونیستی، با مباحث کمونیسم کارگری تکمیل میشود و ما تازه در نقطه آغاز ساختن یک حزب سیاسی دخالتگر بر مبنای نگرش کمونیسم کا رگری قرار میگیریم. کاری که با تشکیل حزب کمونیست کارگری دست بکار آن شدیم."

"گسست از سوسیالیسم غیر کارگری"، آن چه که حکمت زمانی با آن جدائی خویش را از حزب کمونیست تبیین می نمود، اکنون تبدیل به "ایجاد یک حزب سیاسی دخالتگر بر مبنای نگرش کمونیسم کارگری" شده است. در روایت تاریخ بیست ساله منصور حکمت نیز همین به فراموشی سپردن "گسست از سوسیالیسم غیر کارگری" است که تعقیب میشود. این اظهارات را دقیق تر بررسی کنیم و ببینیم که او چگونه امروز به تحریف تمام فلسفه وجودی ای دست میزند که حزب کمونیست کارگری بر مبنای آن تشکیل شده بود. کمونیسم کارگری از نقطه نظر امروز منصور حکمت مبحثی است در ادامه سیر جدایی نظریه "ما" از میراث و تاریخ سوسیالیسم بورژوایی در عرصه های مختلف تئوری و برنامه ای و اجتماعی و تکمیل کننده این سیر.

تمام مسئله این است که ادعای کمونیسم کارگری ادامه سیر جدایی نظری مارکسیسم انقلابی از سوسیالیسم بورژوایی نبود. مساله کمونیسم کارگری نه جدایی از سوسیالیسم بورژوایی به معنای اخص کلمه، بلکه جدایی از سوسیالیسم غیر کارگری در همه روایتهای آن، ار سوسیالیسم خلقی تا مارکسیسم انقلابی، بود. خود منصور حکمت در پاسخ به کسانی که اشتراک موجود بین کمونیسم کارگری و مارکسیسم انقلابی در ارتدوکسی مارکسیسم را دلیل بر وجود تداوم بین مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری قلمداد می کردند صراحتا مارکسیسم انقلابی را بخشی از چپ غیر کارگری میشناسد و بر لزوم گسست از آن تاکید میکند. ( ر.ک.تفاوتهای ما صص 82) هنگامی که این بحث صورت میگرفت منصور حکمت به اندازه کافی به اهمیت آن واقف بود که تداوم تاریخی تجربه اشخاص را به عنوان تداوم در یک روند اجتماعی قلمداد نکند. او امروز این ارزیابی را کنار گذاشته است و در تلاش برای نشان دادن این تداوم است و به همین دلیل نیز از عبارات کلی سوسیالیسم بورژوایی استفاده میکند. داعیه رادیکالیسم کمونیسم کارگری اما به طور ویژه در طی کردن تا به آخر و قاطع و رادیکال این مسیر و جدایی از انقلابی ترین سوسیالیسم غیر کارگری تا آن زمان موجود، یعنی مارکسیسم انقلابی، بود. در این جدال بود که حکمت پیشروی کمونیسم کارگری را امکانپذیر می دانست و زمانی خود او از این شکوه میکرد که جدال سیاسی با ناسیونالیسم کرد بر این اتفاق تاریخی سایه افکنده است.

هیچ چیز بهتر از تمجید امروز حکمت از حمید تقوائی تفاوت این دو برخورد در دو دوره را نشان نمی دهد. حمید تقوایی جزو معدود رهبران آن دوره حزب کمونیسم است که امروز نیز در رهبری حزب کمونیست کارگری قرار دارد. حمید تقوایی در عین حال در زمره آن رهبرانی از حزب کمونیست بود که به عنوان یکی از چهره های شاخص مارکسیسم انقلابی شناخته میشد. او هیچ گاه به عضویت کانون کمونیسم کارگری در نیامد (یا پذیرفته نشد، نمی دانم) و در اولین کنفرانس کادرهای حزب کمونیست کارگری در معرض شدیدترین انتقادات، بخشا کینه جویانه، کادرهای طرفدار کمونیسم کارگری قرار گرفت. با تشکیل حزب کمونیست کارگری حمید تقوایی برای دوره طولانی درمحاق فرو رفت. اسمی بود در کمیته اجرایی اولیه و دفتر سیاسی بعدی حزب به پاس احترامی به سابقه طولانی مبارزاتی. علت این تحولات نیز روشن بود. در افق کمونیسم کارگری جائی برای حمید تقوایی نبود. این افقی بود که در آن نه انقلابیگری خرده بورژوایی ضد رژیمی، نه رادیکالیسم ضد رویزیونیستی و ضد پوپولیستی، بلکه تعلق طبقاتی به جنبش کارگری جای اصلی را به خود اختصاص میداد. حزب کمونیست کارگری با این ادعا تشکیل شده بود که بتواند رهبران عملی جنبش کارگری را به خود جلب کند. معیارهای ضد رژیمی و رادیکالیسم در مسائل سیاسی عام برای انقلابیگری کافی نبود. همه این معیارها تنها بر متن افق انقلاب اجتماعی کارگران تبیین میشدند. نفس ضد رژیمی بودن، رادیکال بودن در مسائل عام سیاسی ارزشی فی نفسه تلقی نمیشد، قرار گرفتن چنین گرایشاتی در افق یک انقلاب کارگری بود که آن را برای کمونیسم کارگری ارزشمند میکرد. آنچه در آغار تشکیل حزب کمونیست کارگری برجسته بود، تأکید بر تعلق به جنبش کارگری، تاثیر گرفتن از آن و تاثیر گذاشتن بر آن و تبیین فعالیت سیاسی بر این بستر بود و در چنین زمینه ای حمید تقوایی حرفی برای گفتن نداشت و ندارد. امروز و بر متن آشکار شدن تضاد بین ادعاهای حزب کمونیست کارگری در تحقق چنین افقی و موقعیت واقعی این حزب و تبدیل شدن آن به یک حزب جنجالی و سطحی ضد رژیمی در خارج کشور است که حمید تقوایی یک بار دیگر میدان مناسبی برای خود می یابد. تمجید اولیه منصور حکمت از حمید تقوایی اتفاقی نبود. با مروری بر مسیر بیست ساله، منصور حکمت هم به حمید تقوایی و هم به دیگرانی که ممکن است مثل او فکر کنند، نشان میداد که دیگر منصور حکمت سابق نیست. میخواست بگوید که تنها در سیاست و تئوری نچرخیده است. در ارزیابی اش از تاریخ بیست ساله نیز چرخیده است. مروری بر مسیر بیست ساله در عین حال تلاش وی برای استمالت و دلجویی از کسانی است که از نقطه نظر امروز منصور حکمت در مقطع بحث کمونیست کارگری به نادرست رنجیده خاطر شده بودند. منصور حکمت آینده سیاسی خود را نه در استمرار داعیه های کمونیستی دوران آغازین کمونیسم کارگری، بلکه در نقد پوشیده و مخفی آن جستجو میکند.

محور تاریخ

اما منصور حکمت منصور حکمت نبود اگر که این چرخش را هم به شیوه خودش انجام نمیداد. او به صراحت به انتقاد از خود دست نمیزند. بر عکس، تلاش میکند تمام تاریخ را تحریف کند. بالاتر گفتیم که او به دنبال یافتن استمرار و تداومی در تاریخ بیست ساله است. اگر این استمرار در جهان واقعی و در سپهر سیاست وجود نداشت، پس آن را در کجا باید جست؟ پاسخ روشن است. در خود او. به این موضوع نیز خواهم پرداخت. اما قبل از آن لازم میدانم سیر استدلالات منصور حکمت درباره مقطع طرح مباحث کمونیسم کارگری و مباحث سه گانه امروزش را دنبال کنیم.

از نقطه نظر منصور حکمت با طرح مبحث کمونیسم کارگری "ما" "تازه در نقطه آغاز ساختن یک حزب سیاسی دخالتگر بر مبنای نگرش کمونیسم کارگری" قرار میگیرد. او نمی گوید در نقطه آغاز ساختن یک حزب از گرایش کمونیسم کارگری، میگوید "یک حزب سیاسی دخالتگر بر مبنای نگرش کمونیسم کارگری". هر دو حکم این عبارت، هم سیاسی و دخالتگر آن و هم بر مبنای نگرش کمونیسم کارگری در بحث امروز منصور حکمت نشان دهنده تجدید نظر وی در مباحث اولیه کمونیسم کارگری و انجام یک گسست سیاسی دیگر هستند. حقیقتا آیا کسی هم هست که به فکر ساختن حزبی غیر سیاسی و غیر دخالتگر بیفتد؟ بدیهی است که ساختن یک حزب به منظور دخالت در سیاست است. اگر واقعا مشکل ایجاد یک حزب سیاسی و دخالتگر بر مبنای نگرش کمونیسم کارگری بود، چه نیازی به ترک حزب کمونیست ایران و ایجاد یک حزب جدید وجود داشت. نگرش کمونیسم کارگری که بر آن حزب مسلط بود و خود حکمت رهبری آن را در دست داشت، کافی بود کمبودهای آن حزب را در دخالتگری سیاسی در جامعه برطرف کرد تا به آن چیزی رسید که امروز عنوان میشود. برای این کار نیازی به گسستن از آن حزب نبود.

مساله پیش روی کمونیسم کارگری اما ایجاد یک حزب سیاسی و دخالتگر بر مبنای نگرش کمونیسم کارگری نبود. ایجاد حزب بر مبنای یک نگرش دقیقا همان انتقادی بود که زمانی منصور حکمت به مارکسیسم انقلابی وارد می کرد. او ضمن تاکید بر مارکسیستی بودن تئوری مارکسیسم انقلابی عنوان میکرد: "..اما اشکال بر سر این بود که برای این جریان مارکسیسم نهایتا یک تئوری بود، تئوری ای که حقایق جهان سرمایه داری را می شکافت و نقد میکرد. تئوری ای که نقد کارگر به جامعه سرمایه داری را بیان میکرد. این نقد و این تئوری نقطه شروع تعقل و تفکر درباره پراتیک اجتماعی بود. مارکسیسم انقلابی ایران در پی سازمان دادن یک جنبش پراتیکی، و البته کارگری، بر مبنای این تئوری بود. این یک نگرش وارونه است." (تفاوتهای ما، صص 84)[1] این همان تبیینی است که خود منصور حکمت امروز از کمونیسم کارگری ارائه میدهد. با این تفاوت که واژه نگرش را جایگزین واژه تئوری کرده است. در همان نوشته و در ادامه همان مطلب در تمایز کمونیسم کارگری از مارکسیسم انقلابی میگوید: "... واضح است که اجزای تئوری مارکس، تبیین اش از شیوه های تولید، از منشا سود، از دولت و غیره همه احکام علمی اند و مستقلا قابل درکند. اما پذیرش اینها پذیرش مارکسیسم نیست، زیرا اساس مارکسیسم نقد است. نه نقد یک ذهن به بیرون خود، بلکه نقد یک پراتیک و یک جنبش عینی در جامعه به کل جامعه. نمیتوان احکام مارکسیستی را بصورت یک مجموعه اعتقادی جمع آوری کرد و نام آن را مارکسیسم گذاشت. مارکسیسم قبل از هر چیز یعنی قرار گرفتن در همان موضع اجتماعی و در متن همان پراتیک اجتماعی-انتقادی که تازه کاربرد این احکام را به مثابه نقد ممکن میکند." (همانجا) مستقل از این که چنین ادعائی تا چه حد واقعی است و یا فقط برای فریبکاری طرح شده است، مساله ای را که پیش روی کمونیسم کارگری قرار میداد، روشن تر از این نمی شد بیان کرد. کمونیسم کارگری خود را نه به عنوان نگرش، بلکه به عنوان یک گرایش عینی موجود در طبقه کارگر تعریف میکرد. بر اساس این ادعا "ایجاد حزب بر مبنای نگرش کمونیسم کارگری" همان چیزی بود که مارکسیسم انقلابی نیز آن را در قالب ایجاد حزب بر مبنای تئوری مارکسیسم دنبال میکرد. در انتقاد به همین طرز تلقی بود که کمونیسم کارگری مارکسیسم را قبل از هر چیز قرار گرفتن در همان موضع اجتماعی و در متن همان پراتیک اجتماعی-انتقادی عنوان  میکرد. تحزب کمونیستی کارگری به معنای حزبیت یافتن این پراتیک اجتماعی-انتقادی وانمود می شد. مساله، ایجاد حزب این گرایش، یا به تعبیر آن زمان خود منصور حکمت ایجاد حزب تک بنی گرایش کمونیستی کارگران بود و نه ایجاد یک حزب سیاسی و دخالتگر بر مبنای نگرش کمونیسم کارگری.

نگرش امروز منصور حکمت همان نگرش وارونه آن زمان مارکسیسم انقلابی است. همین جابجایی مفاهیم است که امروز منصور حکمت را وا می دارد تا بر سیاسی و دخالتگر بودن حزب آتی به عنوان شاخصهای برجسته اش تکیه کند. مشکل منصور حکمت در این است که نمیتواند صرف ساختن حزب گرایش کمونیسم کارگری را به عنوان نقطه آغازهشت سال قبل عنوان کند. در این صورت امروز دیگر چیزی برای اضافه کردن به آن نخواهد داشت. او دست به تحریف آن تاریخ میزند و میگوید نقطه آغاز "یک حزب سیاسی و دخالتگر" تا بتواند امروز و بعد از هشت سال مباحث سه گانه اش را یک باره دیگر در بسته بندی دیگری تحت عنوان نقطه آغازی مجدد عرضه کند. آن زمان آغاز یک حزب سیاسی و دخالتگر، این بار نقطه آغاز ایجاد "یک حزب سیاسی تمام عیار". حکم امروز منصور حکمت به قضاوت هشت سال پیش خود او حکم شکست کمونیسم کارگری است. به قطعه ای از سخنرانی او در نخستین کنفرانس کادرهای حزب نگاه کنید:" الگویی که از حزب کمونیست کارگری در ذهن من هست اینست: یک حزب انترناسیونالیست مارکسیست، جایگیر در جنبش کارگری و متشکل کننده بخش سوسیالیست و رادیکال این جنبش، مدعی، دخالتگر و بشدت روشن بین و مسلط به جنبه های نظری فعالیت خویش و طبعا منضبط، مومن و خوش بین. هر تصویری کمتر از این نسخه ای برای شکست است." (نقل از انترناسیونال شماره 2، خرداد 71 برابر با مارس 92) این فقط یک قسمت از اظهارات خود منصور حکمت در آغاز تشکیل حزب کمونیست کارگری است. برای اجتناب از طولانی تر شدن مطلب از نقل قسمتهای دیگر این سخنرانی که علاوه بر نکات یاد شده به موضوعات دیگری از قبیل در بر گرفتن کارگران سوسیالیست، تاکید بر مبارزه اقتصادی کارگران و غیره می پردازد خودداری کرده و خواندن آن سخنرانی را برای درک عمق چرخش سیاسی امروز منصور حکمت توصیه میکنم. در رابطه با بحث وی در مسیر بیست ساله همین قدر کافی است که دخالتگر بودن در سیاست فقط یکی از آن انتظاراتی بود که در مقابل حزب کمونیست کارگری قرار داشت. به اظهار خود منصور حکمت هر تصویری کمتر از آنچه او ارائه کرده بود، نسخه ای برای شکست بود. طنز تاریخ این است که خود او امروز چنین نسخه ای را ارائه میدهد. نه برای شکست، بلکه پس از شکست و برای فرموله کردن آن.

فرمولبندی "نقطه آغاز یک حزب سیاسی و دخالتگر"، تاکیدی بر لزوم سیاسی بودن آن حزب نیست، تلاشی است برای پنهان کردن بنیانهای هویتی حزبی که ادعا میکرد قرار است تجسم کمونیسم کارگران باشد. همین فرمولبندی است که امروز تا مقام "یک حزب تمام عیار سیاسی" ارتقا یافته است. این فرمولبندی پوششی است برای پنهان کردن رویگردانی از مارکسیسم، برای فضیلت جلوه دادن بیربط بودن به جنبش کارگری، برای دفاع از ترکیب غیر کارگری امروز حزب کمونیست کارگری، برای تمجید از سطح نازل آگاهی کمونیستی در جامعه و در اعضای حزب که نمیدانند که لنین خوردنی است یا پوشیدنی و برای انقلابی جلوه دادن بی پرنسیپی های آشکار در مبارزه سیاسی و جایگزینی روشهای اصولی مبارزه با جنجال و هیاهو و معامله و بند و بست. منصور حکمت پیامبر شکست خوردگانی است که شکست را پیروزی جلوه میدهند، وجدان مشترک یک نسل از فعالین بریده از کمونیسم و جنبش کارگری و نا امید به آینده آن است. نسلی که رستگاری اش را نه در مبارزه طبقاتی کارگران، که بر فراز مبارزه طبقاتی، نه در جهان واقعی، بلکه در دنیای شیرین تخیلات، در حزبی خیالپرداز جستجو میکند. منصور حکمت واقعیت تلخ بی افقی و انزوای اجتماعی فعالین تظاهراتهای بیست نفره در لس آنجلس و بن را به عنوان توهمی شیرین به این نسل میفروشد.

امروز و هشت سال بعد از تشکیل حککا مباحث سه گانه ای لازم می آید تا حزبی که گویا بر اساس کمونیسم به شیوه مانیفست و پرولتاریایی شکل گرفته بود تبدیل به "یک حزب تمام عیار سیاسی" شود. آیا آن کمونیسم به شیوه مانیفست ایراد داشت که چنین نشد؟ آیا آن " تزهای ما" ایراد داشت که پیش از آن حزب کمونیست ایران حزب طبقه کارگر نشد؟ منصور حکمت پاسخی به این سوالات نمیدهد. اینها سوالات نا مشروعی هستند. واقعیت امر این است که هم آن زمان و هم امروز منصور حکمت دست به چرخشهایی اساسی زده است. آن زمان با به میان کشیدن ادعای بریدن از افق سوسیالیسم غیر کارگری و روی آوردن به کمونیسم و امروز در فروختن کمونیسم به کاریریسم دنیای سیاست تبعیدیان. اپورتونیسم امروز وی در اظهار نظرات، ابهام گویی و مه آلود کردن فضا، به علت عدم حقانیت چرخشی است که امروز انجام گرفته است و هیچ نسبتی با کمونیسم و کارگر ندارد.

در پایان مسیر بیست ساله نگاهی به کل بحث هم لازم است. بالاتر گفتم که منصور حکمت تمام این تاریخ را به نحوی عنوان میکند که در آن تداوم و استمرار خود او اثبات شود. در همان سخنرانی مورد اشاره در اولین کنفرانس کادرها خود او البته تاکید بر این داشت که دنیا عوض شده است و ما هم عوض شده ایم، که تشکیل حزب کمونیست کارگری را نباید در امتداد تشکیل حزب کمونیست دید ( تا چه رسد به امتداد محفل خارج کشور با حمید تقوایی). در این بیست سال تاریخ کمونیسم و مبارزه طبقاتی در ایران چرخشها و گسستهایی جدی را به خود دیده است. هیچ کس و هیچ جریانی از این چرخشها و گسستها، از این تغییر موضعها و تغییر دیدگاهها مصون نمانده است. منصور حکمت امروز اما خود را پدیده ای بری از این تاریخ و بر فراز آن میداند. او فقط رشد کرده است. او ظاهرا به دفاع از محفل خارج کشورش بر میخیزد، به دفاع از اتحاد مبارزان بر میخیزد، از حزب کمونیست ایران دفاع میکند، از تشکیل حزب کمونیست کارگری دفاع میکند و خلاصه اینکه به استثنای محفل آزادی کار و سهند، از تمام ایستگاههای عبور خود تا به امروز به دفاع بر میخیزد. دفاع او، دفاع از خود آن ایستگاهها، آن محافل و احزاب و سازمانهای بین راهی نیست. دفاع از چیزی است که در همه آنها مشترک است. دفاع از تاریخ زندگی خود اوست. به همین دلیل نیز تمام این مسیر بیست ساله، مسیر بی وقفه رشد و تکامل از محفلی در خارج کشور، به حزب امروز است. (این نیز خود طنزی است که این حزب هم تنها در خارج کشور محلی از اعراب دارد. گویا سرنوشت سیاسی منصور حکمت در همین خارج کشور رقم خواهد خورد.)

این نوع تاریخ نگاری و یا حتی نگرش به تاریخ از عینک رشد خود البته مجاز است و هر خاطرات نویس بریده از حزب توده ایران هم این روزها به همین کار مشغول است. مشکل اساسی این تاریخ نویسان اما این است که تاریخ مورد نظرشان را باید با تاریخ واقعی، آنچنانکه اتفاق افتاده است نیز منطبق کنند. منصور حکمت البته نیازی به این کار نمی بیند. برای او صرف وجود حزب کمونیست کارگری خود بهترین گواه بر نحوه تاریخ نگاری وی است.

در این تاریخ بیست ساله خود منصور حکمت هم در دوره های مختلف به چرخشهای اساسی دست زده و هرچند غیرمستقیم، هر بار به نقد از گذشته خود و جریان خود پرداخته است. در خلال مباحث کمونیسم کارگری او به نقد مارکسیسم انقلابی رسید و در واقع از مارکسیسم انقلابی جدا شد. امروز اما این هر دو را در امتداد هم و در امتداد محفل دوران دانشجویی اش در خارج کشور قلمداد میکند. در جریان انتقاد از حزب کمونیست متوجه شد که آن حزب، حزب جنبشها است، امروز اما آن را به اعتبار این که خود ازتشکیل دهندگانش بود حزب به معنای واقعی حزب طبقه کارگر قلمداد میکند. امروز نیز با مباحث سه گانه چرخشی دیگر را به نمایش میگذارد، در حالی که این چرخش را باز هم تداوم همان گذشته قلمداد میکند. خود عنوان نوشته اش "از گروه فشار، به حزب سیاسی" حکمش را درباره تاریخ سالهای اولیه حزب کمونیست کارگری بیان میکند. با این حال از نظر وی این امتداد همان تاریخ است.

حمید تقوایی در نوشته اش در جریان مباحثات درونی کمیته مرکزی بر علیه مطلب من از لیستی از کارهای رها شده و نکرده  نام برده بود و گفته بود که علیرغم آنها "ما" به اینجا رسیده است.[2] منصور حکمت نیز کار دیگری نمیکند. او فقط با هنرمندی و تردستی بیشتری روندی از تعمیق نظراتش را لیست میکند که همان کارهای نکرده حمید تقوایی اند. در لیست کارهای نکرده حمید تقوایی هیچ اقدامی حلقه تکاملی اقدام قبلی نبود، در لیست پیشرفتهای مداوم منصور حکمت نیز چنین است. او نمیتواند آن چرخشها را توضیح دهد، بی آن که دوره گذشته فعالیت خود را به نقد بکشد. و منصور حکمت امروز حاضر نیست هیچ دوره گذشته ای از فعالیتهای خود را به نقد بکشد، چرا که وحدت این فعالیتها نه در منطق درونی خود آنها، بلکه در شخص منصور حکمت تجلی می یابد. و شخص منصور حکمت از نظر خود خطا ناپذیر است، پدیده ای است که فقط تکامل می یابد.

مارکس میگوید تاریخی به نام تاریخ فکر وجود ندارد. اما منصور حکمت تاریخ فکر خود را مینویسد و با این تاریخ نویسی نشان میدهد که اولا یک اگوسنتریست است و ثانیا نگرش وی به تاریخ و مبارزه طبقاتی از نظر فلسفی ایده آلیسم تمام عیار است. انقلاب منصور حکمت در ایدئولوژی اکنون دیگر به طور کامل به وقوع پیوسته است. او موفق شده است برای خود تاریخ بیست ساله ای بنویسد و جهان را از روی این تاریخ توضیح بدهد. "مفرد" نا بالغ بیست سال قبل امروز دیگر به طور کامل به "ابر انسان"، به لیدر تبدیل شده است. خود او معیار حقیقت است. او فراسوی نیک و بد است.

به نگاه این ابر انسان از طبقه و جامعه بپردازیم.

2.طبقه

پرداختن به تلقی منصور حکمت از مقوله طبقه و جایگاهش در مارکسیسم از دو نقطه نظر اهمیت کلیدی دارد. نخست برای نشان دادن این که وی تمام فهمیده هایش از مارکسیسم را کنار گذاشته است و دوم برای نشان دادن منظور او از تعریف سازی و نو آوری اش. خواهیم دید که منصور حکمت چگونه از رابطه طبقه و مارکسیسم چک سفید ورود به معادلات قدرت را به نام خود صادر میکند.

حکمت در توضیح مباحث اولین سمینار کمونیسم کارگری میگوید «آنجا یک بحث اصلی من این بود که مقوله کارگر نه بعنوان یک موضوع کار، بلکه موجودیت کارگر بعنوان یک پدیده اجتماعی در بطن تئوری استثمار وارد مارکسیسم میشود. مارکس ابتدا اجتماع را بدون طبقات توضیح نداده است تا بعد طبقات را بعنوان جنگ آورانی که روبروی هم هستند وارد بحث بکند. طبقه در خود تئوری استثمار مارکس هست. طبقه در خود تئوری تغییر مارکس هست، طبقه در خود تئوری شناخت مارکس هست.» لازم است نخست به بررسی دقیق تر این احکام بپردازیم و سپس به جایگاه آنها در بحث منصور حکمت.

از همان آغاز باید با این تبیین کلنجار رفت. نخست میگوید «مقوله کارگر بعنوان یک موضوع کار وارد مارکسیسم نمیشود»، بعد ادامه میدهد که «موجودیت کارگر بعنوان یک پدیده اجتماعی در بطن تئوری استثمار وارد مارکسیسم میشود.» در قسمت اول حکم صحبت از مقوله کارگر به میان می آید و در قسمت دوم از موجودیت کارگر. میشود عبارت موجودیت کارگر را حذف کرد، بی آن که تغییری در جمله حاصل شود. میشد گفت «مقوله کارگر نه بعنوان یک موضوع کار، بلکه به عنوان یک پدیده اجتماعی وارد مارکسیسم میشود.» در بیان جمله به این شکل ابهامی موجود نیست و صرفنظر از دقت یا عدم دقت تئوریک این حکم، جمله به اندازه کافی گویاست. اما کار منصور حکمت دقیقا همین جلوگیری از بیان صریح و کنکرت موضوع و مه آلود کردن آن است. او بیهوده عبارتی ساده و روشن را تبدیل به دو عبارت نمی کند. با این تبدیل از مفهوم مقوله شروع می کند و بدون آن که خواننده (و در اصل شنوندۀ حاضر در سخنرانی) متوجه باشد با مفهوم موجودیت ختم می کند. اما «موجودیت کارگر بعنوان یک پدیده اجتماعی در بطن تئوری استثمار وارد مارکسیسم میشود» یعنی چه؟ اگر منظور مقوله کارگر است که همان جمله را میشد ادامه داد. ایا این مقوله است که وارد تئوری میشود یا خود طبقه؟ خواننده ممکن است از این سوال تعجب کند. اما نزد منصور حکمت از هیچ بابتی نباید متعجب شد. نزد او جهان مقوله ها و پدیده های واقعی در هم آمیخته است. او هنگامی که از جهان واقعی حرف میزند مقوله ها را مد نظر دارد و وقتی از جهان مقوله ها حرف میزند، آن را با جهان واقعی یکی میگیرد. این فقط یک انحراف فلسفی نیست. یک منظور کاملا زمینی را دنبال میکند. وانمود کردن وجود به عنوان نمود و نمود به عنوان وجود گریزگاهی در اختیار منصور حکمت قرار میدهد که هر جا دچار مشکل شد از این به آن و از آن به این گذار کند، بی آنکه لزومی به ارائه درک روشن خود از واژه های بکار برده اش ببیند. به این موضوع باز خواهیم گشت.

از نظر تاریخی کل عبارت بالا آمیزه ای است از این همان گویی بی معنی و تکرار بدیهیات تا احکام نادرست. همین چند عبارت کوتاه که ظاهرا و در نگاه اول قرار است رادیکالیسم کارگری گوینده را به نمایش بگذارند، به خوبی نشانگر نگرش ایده آلیستی حاکم بر کل نوشته حزب و جامعه و بی اعتنایی مطلق منصور حکمت به تاریخ جنبش کارگری از یک طرف و به طور کلی به تاریخ تکوین مارکسیسم است. میگوید مقوله کارگر نه بعنوان یک موضوع کار، بلکه بعنوان یک پدیده اجتماعی در بطن تئوری استثمار وارد مارکسیسم میشود. واقعیت تاریخی اما این است که نه وجود طبقات و نه مبارزه طبقاتی هیچکدام اختراع مارکس نبودند. پیش از مارکس متفکران بسیاری، از آدام اسمیت و ریکاردو گرفته تا متفکران جنبش سوسیالیستی، به وجود طبقات و حتی به توضیح رابطه استثمار به اتکای وجود طبقه کارگر دست زده بودند. اقتصاد سیاسی کلاسیک از زمانی که کار را عامل تولید ثروت قلمداد کرد و دوران فیزیوکراتها و مرکانتیلیستها را پشت سر گذاشت، دقیقا با توضیح نقش کارگر در تولید اجتماعی به تحلیل مناسبات سرمایه داری دست زد. این در مورد سوسیالیسمهای پیشا مارکسی نیز صدق میکرد. در تمام این تئوریها «مقوله کارگر به عنوان یک پدیده اجتماعی در بطن تئوری استثمار» وارد بحث میشود. پکوئر مینویسد: «اجاره دادن کار خویش، آغاز بردگی فرد است. اجاره دادن مواد کار استقرار آزادی خویش است....کار انسانی است اما مواد کار هیچ جنبه انسانی ندارد.» (نقل از مارکس، دستنوشته های فلسفی اقتصادی، موسسه انتشارات آگاه، ترجمه حسن مرتضوی) مارکس خود به نقل از آدام اسمیت اشاره میکند که «اقتصاد دان سیاسی به ما میگوید که اساسا و از لحاظ نظری، کل محصول کار به طبقه کارگر تعلق دارد. اما در ضمن اعلام میکند که در واقعیت عملی، آن چه کارگر دریافت میکند، کوچک ترین بخش تولید و اجتناب ناپذیر است، یعنی فقط آن مقدار که بقایش به عنوان کارگر و نه به عنوان انسان و برای تولید مثل کارگران برده و نه انسان ها ضروری است». (همان منبع) ریکاردوئی های چپ از این نیز فراتر رفته و خواستار تعلق یافتنکل محصول کار به کارگران بودند. آنچه حکمت به مارکس نسبت میدهد، مارکس خود از قول اسمیت نقل میکند. طبقه کارگر در بطن تئوری استثمار قبل از وارد شدن به تئوری مارکس در اقتصاد سیاسی کلاسیک نیز وارد شده بود و ادعای منصور حکمت در این باره نه تنها هیچ چیز را توضیح نمیدهد، بلکه از نظر تاریخی صاف و ساده غلط است.

با این حال وارد شدن طبقه در بطن تئوری استثمار هنوز به هیچ وجه روشنگر نقش طبقه کارگر در این دستگاههای تحلیلی نیست. این متفکران به جنبشهای مختلف اجتماعی تعلق داشتند و هر کدام از آنها به اقتضای افق متفاوت طبقاتی خویش جایگاه متفاوتی نیز برای طبقه کارگر قائل بودند. در حالی که متفکران اقتصاد سیاسی کلاسیک در بهترین حالت موعظه کنندگان سرمایه داری انسانی تر و خواهان رسیدگی بیشتر به وضع کارگر بودند، سوسیالیستهای تخیلی با طرحهای تعاونی و غیره در صدد فائق آمدن بر مصائب طبقه کارگر بودند و کمونیسم پیشا مارکسی از این فراتر رفته و بر خلاف سوسیالیستهای تخیلی کارگر را نه به عنوان موضوع کار، بلکه به عنوان عامل تغییر جامعه سرمایه داری وارد بحث میکند. علت آن ساده است. کمونیسم پیشا مارکسی نیز پدیده ای کارگری بود و چنین تلقی ای از کارگر تنها انعکاس ممکن از موجودیت طبقه کارگر در ذهنیت این کمونیسم بود.

مشکل مشترک تمام این نظریه پردازان در این بود که آنها علیرغم پیش فرض گرفتن وجود دو طبقه کارگر و سرمایه دار در جامعه سرمایه داری و توضیح کل پروسه تولید و توزیع در جامعه بر این مبنا، هنگام توضیح استثمار، عامل اصلی را نه در درون خود پروسه تولید، بلکه به عنوان علتی بیرونی در نظر میگرفتند. در حالی که قرار بود توضیح پروسه تولید نشان دهد که چگونه یک طبقه هر چه بیشتر کارمیکند بیشتر دچار فقر و فلاکت میشود و طبقه دیگر محصول کار را به خود اختصاص میدهد، نزد این متفکرین خود همین وضعیت به عنوان توضیح پروسه تولید به کار گرفته میشد. آنها از انگیزه سرمایه دار در تولید برای سود به عنوان عامل توضیح دهنده تولید سرمایه داری حرکت میکردند، در حالی که خود پیدایش این انگیزه محصول پروسه تولید بود. نا برابری در توزیع ثروت اجتماعی در این تئوریها به عنوان توضیح تولید سرمایه داری به کار گرفته میشد در حالی که باید عکس آن باشد. آنچه مارکس را از تمام این انواع سوسیالیسم متمایز میکند، نه وارد کردن مقوله کارگر در بطن تئوری استثمار، بلکه در بطن تئوری ارزش اضافه است. نزد مارکس این تئوری ارزش است که پدیده استثمار را توضیح میدهد و توضیح تئوری ارزش نیز از بررسی دقیق و همه جانبه تناقض نهفته در درون کالا به عنوان سلول جامعه سرمایه داری و تولید کالایی تعمیم یافته نتیجه گیری میشود. اما تا جایی که  به موجودیت اجتماعی کارگر بر میگردد، همانطور که نمیتوان آن را از تئوری مارکس حذف کرد، از تئوری سوسیالیستهای پیشا مارکسی و اقتصاد سیاسی کلاسیک نیز نمیتوان آن را کنار گذاشت. بنابر این اظهار نظر منصور حکمت یک این همان گویی بی معنی می ماند که هیچ تفاوتی را بین مارکس و سایر متفکران اقتصادی سیاسی کلاسیک و یا سوسیالیستهای پیشا مارکسی نشان نمی دهد. تنها نشان میدهد که منصور حکمت نه تنها آن متفکران، بلکه مارکس را هم دیگر نمیشناسد.

مارکس تئوری ویژه ای برایاستثمار ندارد، تئوری ارزش دارد و این تئوری ارزش است که پدیده استثمار را توضیح میدهد. ممکن است خواننده تصور کند فرق چندانی بین این دو نیست. لازم است کمی در این باره توضیح بدهیم.

مارکس در جلد اول سرمایه با دقت علمی بی نظیر و با کوهی از فاکتها به تحلیل کالا، این سلول جامعه سرمایه داری، می پردازد و با تفکیک دقیق ارزش مبادله و ارزش استفاده نشان میدهد که چگونه از میان انبوه کالاها تنها نیروی کار از خصوصیتی برخوردار است که سایر کالاها فاقد آن هستند. نیروی کار کالایی است که ارزشی بیش از ارزش خود تولید میکند. کلید فهم تئوری ارزش مارکس در این نهفته است که وی استثمار را نه با مبادله نا برابر بین کارگر و سرمایه دار و نه با رابطه ای سیاسی توضیح میدهد. در تبیین مارکس بخشی از ارزشی که کارگر آن را تولید میکند به عنوان ارزش اضافه نصیب خریدار نیروی کار، سرمایه دار، میشود و این اساس ارزش افزایی سرمایه است. بدیهی است که به این ترتیب اساس استثمار سرمایه داری و تفاوت آن با انواع استثمار پیشا سرمایه داری نیز توضیح داه شده است. در سطح تحلیلی مارکس دقیق تر از آن بود که به عبارت پردازیهای تو خالی ای از نوع عبارت پردازیهای منصور حکمت دچار شود.

در توضیح تئوری ارزش، مارکس طبقه را به عنوان فاکتور تحلیل وارد نمیکند، وجود طبقات دوگانه کارگر و سرمایه دار پیش فرض تحلیل مارکس است، همچنانکه پیش فرض تحلیل آدام اسمیت و ریکاردو نیز بود. اما این پیش فرض بودن هنوز توضیح دهندۀ هیچ چیز نیست. همانطور که در توضیح عمل تنفس نمیتوان هوا را برای توضیح مکانیسم شش و قفسۀ سینه و بینی وارد تحلیل کرد، هوا پیش فرض تنفس است اما رابطۀ هیچیک از این ارگانها با یکدیگر را از پیش فرض هوا نمی توان نتیجه گرفت. شناخت دقیق ترکیب شیمیایی آب و یا واقف بودن به لزوم وجود آب برای شنا، هنوز ذره ای هم خود عمل شنا را توضیح نمیدهد. تمام اهمیت کار مارکس نیز در این بود که مکانیسمهای قانون ارزش را برای توضیح پایه های عمل استثمار بر مبنای همان پیش فرضها به دقت شناخت. دقت مارکس در این مورد تا اندازه ای بود که حتی به کار گرفتن واژه "کار" به جای "نیروی کار" را که در آثار اولیه مارکس در توضیح تئوری ارزش از آن استفاده میکرد به عنوان یک اشتباه ارزیابی میکند و به تصحیح آن میپردازد.

لازم به تأکید نیست که وجود نیروی کار و کار دستمزدی بدون وجود کارگر آزاد، بدون وجود طبقه کارگرقابل تصور نیست. اما یکی گرفتن مفهوم نیروی کار و طبقه کارگر، و یکسان پنداشتن پروسه ارزش افزایی و پروسه استثمار خلط مبحث است. در توضیح پدیده استثمار مارکس از سطح انتزاعی تحلیل خارج میشود و به تحلیل کنکرت رابطه بین دو طبقه کارگر و سرمایه دار دست میزند. اینجا دیگر فقط مقوله انتزاعی نیروی کار نیست که برای توضیح پدیده به کار گرفته میشود، بلکه طبقه به طور کنکرت و در چهار چوب شرایط تاریخی مشخصش ظاهر میشود. همین جا است که مارکس عوامل متعددی از قبیل درجه استثمار، روز کار، شدت کار، کار کودکان، کار زنان، دستمزد، کارهای سخت، قوانین کار، کنترل و بازرسی دولت، سطح پیشرفت نیروهای مولده، الگوهای مصرف در جامعه و غیره را نیز وارد تحلیل خود میکند. مارکس انقلابی در عین حال متفکری جدی بود و توجه داشت که کدام مفاهیم را در کجا وارد تحلیل کند.انقلابیگری مارکس با عبارت پردازی انقلابی دنیایی فاصله داشت. این که منصور حکمت برای مارکس تئوری استثمار قائل میشود و میگوید طبقه در خود "تئوری استثمار" و نه تئوری ارزش مارکس هست دو هدف را دنبال میکند. اولا بلافاصله ضدیت با استثمار را تداعی میکند و ثانیا به اندازه کافی موهوم هست که کسی نتواند توضیح بیشتری بخواهد.

اما منصور حکمت از این عبارت پردازی چه هدفی را دنبال میکند؟ وی در ادامه بحثش طبقه را وارد تئوری تغییر و حتی تئوری شناخت مارکس هم میکند. هیچ کس تا کنون نشنیده است که چگونه منصور حکمت طبقه کارگر را به عنوان جانمایه تئوری شناخت توضیح میدهد. اگر منظور وی عزیمت از منافع طبقه کارگر است، بیان مطلب به این شکل پس چه معنایی دارد؟ این را میتوان به سادگی و بدون هیچ ابهامی عنوان کرد. اگر قصد ایشان این است که مارکس مثلا هنگام نوشتن رساله اش درباره فلسفه اپیکور و دموکریت و یا نقد فلسفه حق هگل طبقه کارگر را به عنوان عامل شناخت به کار گرفت، پس جهان هنوز باید منتظر هنرنمایی وی بماند و توضیحات عالمانه اش را بشنود. او مساله را وارونه طرح میکند. طبقه در تئوری تغییر یا تئوری شناخت مارکس نیست. بر عکس، خود مارکسیسم محصول پیدایش طبقه کارگر و محصول مبارزه طبقاتی کارگران است. مارکسیسم بیان آگاهانه پراتیک اجتماعی طبقه کارگر است و به این اعتبار بدون طبقه کارگر قابل تصور نیست همچنانکه لیبرالیسم بدون بورژوازی به وجود نمی آمد. طبقه در تئوری شناخت و تغییر مارکس نیست، این تئوری شناخت مارکس است که بر طبقه بنا شده است. تفاوت بین این دو وضعیت تنها تفاوتی صوری نیست. در تبیین منصور حکمت طبقه یک بار برای همیشه وارد تئوری میشود و در تکامل بعدی آن نقشی ایفا نمیکند. رابطه مارکسیسم با طبقه کارگر اما رابطه ای زنده و دائمی است. با رشد طبقه کارگر و با وارد شدنش به مصافهای اجتماعی، خود مارکسیسم نیز رشد میکند. این خود شاخصی برای تئوری نیز هست که مدام در بطن مبارزه جاری طبقه کارگر و در مصافهای تاریخی اش که با پیشرفت مبارزه طبقاتی پیچیده تر نیز میشوند، هم خود در محک آزمایش قرار دارد و هم به نوبه خود به عنوان عامل رشد مبارزه طبقاتی کارگران عمل میکند. تصادفی نبود که در دوران اوج انقلابات کارگری در اوایل قرن حاضر متفکرین مارکسیست در زمره اصلی ترین متفکرین جامعه قرار داشتند و در پایان همین قرن و متن تعرض وسیع بورژوازی مارکسیسم نیز دوران سختی را پشت سر میگذارد.

برای حکمت تبیین رابطه طبقه با مارکسیسم نه مقدمه ای برای تاکید بر رابطه زنده و جاری بین تئوری مارکسیستی و مبارزه طبقاتی کارگران، بلکه ادای فریضه ای است برای خلاص شدن از قید مارکسیسم و طبقه کارگر هر دو. او طبقه را در این بیان مبهم به چنان عرش اعلایی می رساند که دست هیچ بنی بشری به آن نرسد. کل این ستایش از طبقه فقط برای این است که طبقه کارگر به عنوان یک طبقه اجتماعی از انسانهای زنده به فتیشی غیر واقعی تبدیل شود. طبقه نزد منصور حکمت یک دگردیسی کامل را پشت سر میگذارد. نخست در عجین شدن ظاهری با مارکسیسم به قلمرو معرفت منصور حکمت تبعید میشود، در وجودش حل میشود و سپس در حزب که در نزد او فی نفسه تجسم مادی همان مارکسیسمی است که طبقه را در خود دارد، حلول کرده و خود را باز می یابد. حزب به زعم وی جسم و جان و روح طبقه است، چرا که مارکسیست است و مارکسیسم هم که طبقه را درخود و به عنوان هویت خود دارد.

این تبعید کردن طبقه زنده به جهان روحی، به دنیای مه آلود، یک خاصیت مادی ملموس و کاملا زمینی برای منصور حکمت دارد. هیچ کس درمقابل موجودی که در آن جهان مه آلود به سر میبرد تعهدی نخواهد داشت همچنان که ترس از خدای قهار مانع میگساری مومنین بسیاری نیز نیست که در وجود همان خدای قهار، خدای کریم و بخشنده ای را نیز میبینند و قادرند هرعمل خود را با نسبت دادن به یکی از مجموعه خصوصیات متناقض آن خدا توجیه کنند. طبقه کارگر در بیان منصور حکمت همان سیری را طی میکند که خدا در مذاهب مونو ته ایستی. نخست به آسمانها عروج میکند تا بعدا در قالب منافع زمینی دوباره به زمین برگردد. این ستایش از مقوله طبقه را منصور حکمت در جای دیگری نیز عمل می آورد. در بحث پیرامون رابطه حزب و طبقه از جمله میگوید:

"کلمه کمونیسم و سوسیالیسم به تنهایی بدون هیچ توضیحی برای کارگر بسیار قوی است. کارگر بطور غریزی و طبیعی در یک دعوای اجتماعی سوسیالیستها را پیدا میکند. این جزو سنت طبقه کارگر است. سوسیالیسم محصول طبقه کارگر است. این آن جنبشی است که کمونیسم را تحویل دنیا داده است. در هر جای جهان، از آرژانتین تا کره، وقتی کارگران جمع میشوند از پیش میتوانید حدس بزنید که در میانشان ادبیات مارکسیستی میچرخد و خوانده میشود." از یک حکم تاریخی "سوسیالیسم محصول طبقه کارگر است" رسیدن به این نتیجه که " در هر جای جهان...وقتی کارگران جمع میشوند...در میانشان ادبیات مارکسیستی میچرخد" فقط میتواند از منصور حکمت بر آید. حقیقتا اگر چنین است پس چرا شاهد احزاب کمونیستی نیرومندی در سرتاسر جهان نیستیم؟ چرا در آرژانتین و کره جنوبی و هر کجای جهان گرایش کمونیستی در جنبش کارگری رهبری آن را در دست ندارد و حتی قادر به ایفای نقش موثری هم نیست؟

مشکل این است که کلمه کمونیسم و سوسیالیسم را در آخر قرن بیستم نمیتوان بدون هیچ توضیحی ارائه داد. این صفحه ای سفید نیست که کسی رویش چیزی ننوشته باشد. بخش اعظم قرن حاضر را کمونیسم و سوسیالیسمی بر جنبش کارگری حکم رانده اند که امروز هر گونه اعتباری برای کل سوسیالیسم را مخدوش کرده اند. مشکل این است که تمام این تجربه تاریخی صدوپنجاه ساله امروز به بخشی از آگاهی طبقه کارگر تبدیل شده است و آن را نمیتوان از غریزه کارگر جدا کرد. کارگر آخر قرن بیستم به طور غریزی و طبیعی این تاریخ را نیز پیش خود مجسم میکند و به همین دلیل نیز به طور غریزی و طبیعی در یک دعوای اجتماعی جانب سوسیالیستها را نمی گیرد. مشکل این است که کارگر کره ای بیش از آنکه سوسیالیسم را پرچم اعتراض اجتماعی خود بداند، با باندهای قرمز دارای خورشید و با مراسم شبه مذهبی متاثر از بودیسم به جنگ کار فرمایان میرود. مشکل این است که امروز دیگر این بدیهی نیست که هر جا که کارگران جمع شوند ادبیات مارکسیستی در میانشان بچرخد. مشکل این است که کارگر آخر قرن بیستم چه بسا اصلا دور هم جمع نشود. منصور حکمت و کاریریستهای حزبی حتما زیر این عبارات خط تاکید خواهند کشید و آنها را به عنوان اسائه ادب به پیشگاه ملکوتی مقوله کارگر جار خواهند زد. هر اندازه جار و جنجال آنان اما ذره ای هم نمیتواند کارگر سوسیالیستی را فریب بدهد که امروز وظیفه غلبه بر تمام این مشکلات واقعی طبقه زنده و واقعی خود را پیش پای خود میبیند. هر اندازه هوچیگری نمیتواند نیت آنان برای فریب کارگران واقعی تحت پوشش ستایش از مقوله کارگر را بپوشاند.[3] کارگر سوسیالیست نمیتواند خود را با ستایشی موهوم از طبقه اش دلگرم کند که برای عروج جنبش واقعی طبقه اش در جهان واقعی کوهی از مشکلات پیش پای اوست.

درست مانند مذهبی که خذا را به آسمانها تبعید میکند تا بعدا در زمین آن را به خدمت منافع زمینی و مادی خود دربیاورد، منصور حکمت نیز مقوله طبقه را نخست عروج روحانی میدهد تا زمینه را برای هبوط بعدی کارگر واقعی آماده کند. کارگری که در قالب مقوله به جهانی روحانی ارتقا داده شد، در بحث منصور حکمت یک بار دیگر ظاهر میشود. این بار با هبوط از آسمان، در قالب واقعی اش. همانقدر که قالب روحانی کارگر، مقوله طبقه، از نظر منصور حکمت قابل ستایش است، به همان اندازه نیز کارگر واقعی فاقد هر گونه سیمای طبقاتی واجتماعی است. او که در قالب مقولات با حرارت تمام بر علیه این تلقی که مقوله کارگر موضوع کار قلمداد شود به نبرد برخاست، در جهان واقعی کارگر موجود و زنده را حتی به عنوان موضوع کار نیز به رسمیت نمیشناسد. موضوع را از نزدیک بررسی کنیم:

در بخش حزب و طبقه میگوید" کار حزب با کارگران چه میشود؟ کار مستقیم و حضوری حزب با فعالین و محافل و شبکه های کارگری البته جزیء دائمی کار یک حزب کمونیستی است و باید همیشه مشغول آن باشیم. این آن نوع فعالیت در میان کارگران است که هم در مورد آن زیاد سخن گفته ایم و هم فرض فعالیت هرروزه حزب است و برایش سازمان ایجاد کرده ایم." بلافاصله بعد از این عبارات او به نوع دیگری از به اصطلاح " کار کارگری" میپردازد که به آن خواهیم پرداخت. اما فعلا کمی مکث کنیم و این هنرنمایی شعبده بازانه را با هم تحسین کنیم. وی کار مستقیم و حضوری حزب با فعالین و محافل و شبکه های کارگری را دائمی میخواند و میگوید " باید همیشه مشغول آن باشیم". نمیگوید همیشه مشغول آن بوده ایم، حتی نمیگوید مشغول آن هستیم، میگوید باید باشیم. ادامه میدهد که " فرض فعالیت هر روزه ماست" نمیگوید که فعالیت هر روزه ماست و سر انجام میگوید که "برایش سازمان ایجاد کرده ایم" (پس حزب سازمان چیست؟)

واقعیت این است که حزب خارج کشوری کمونیست کارگری اصلا کار هر روزه اش تماس با فعالین و محافل کارگری نیست و این به هیچ وجه فرض فعالیت هر روزه اش نیست. بسیاری از ارتباطات کارگری که رفقای ما در این مدت چند سال به "سازمان" مورد اشاره منصور حکمت وصل کرده اند خوابید و به مرور زمان از بین رفت. حزب کمونیست کارگری حتی از درایت سیاسی قابلی هم برخوردار نبود که یک شاخه کارگری معمولی مثل احزاب بورژوایی بزند. مهم تر از همه این که در حزب کمونیست کارگری "جدید" این نوع کارها به عنوان عقب مانده و خط پنجی و میکرو و خرده کاری تحقیر میشود. این ادا در آوردن " فرض هر روزه" فقط برای گریز از موضوع است و منصور حکمت که بیش از بحث جدی به مانیپولاسیون فکر میکند میداند که در این مورد هم نباید حرف کنکرت بزند تا مبادا ادعای دروغینش معلوم شود. وقتی میگوید باید مشغول آن باشیم برای باز گذاشتن پنجره عقب است که اگر پرسیدند بگوید مشکلات فنی نمیگذارد و یا «کار در شرایط اختناق سخت است». در سخنرانی شفاهی وی دقیقا همین عبارت را بیان کرد که امروز در متن کتبی حذف شده است. منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری جدید نمیتوانند به طور جدی به چنین کاری روی بیاورند. همان تحقیرهای تقوایی وار " ارتباط با محافل جاده قزوین" برخورد واقعی آنان است [نگاه کنید به مباحث کتاب "زنده باد کمونیسم"]. این چند جمله هم در بحث منصور حکمت خاصیت تزئینی دارد. دیدگاه واقعی منصور حکمت که تمام قسمت بعدی و آن نوع دیگر " کار کارگری" را بیان میکند اجازه نمیدهد که او و حزب کمونیست کارگری به طور جدی حتی به مشغله های کارگران فکر کنند. این دیدگاه را با هم مرور کنیم وببینیم که چگونه انتقال کارگران از مقوله به جهان واقعی با بی ارزش شدن کامل کارگر همراه است.

میگوید: " نوع دیگری از کار کارگری هم این است که امکان انتخاب کمونیسم را برای کارگران فراهم کنید." این شاه بیت کل پیام منصور حکمت در این قسمت درخشان نوشته اش است. در این عبارت کوتاه ولی پر معنی دو چرخش تعیین کننده نظری صورت گرفته است که بیگانگی کامل منصور حکمت را هم با کمونیسم و هم با جنبش کارگری به نمایش میگذارد. نخست این که کمونیسم در این تبیین رسما بعنوان پدیده ای خارج از جنبش کارگری قلمداد میشود. کمونیسم چیزی است که باید امکان انتخاب آن را برای کارگران فراهم کرد. دیگر جنبشی در درون طبقه کارگر نیست که باید تقویتش کرد، متحدش کرد، نفوذش را در درون طبقه گسترش داد، به گرایش حاکم در درون طبقه تبدیلش کرد، پدیده ای است که رسما بیرون طبقه کارگر تعریف شده است.

دومین چرخش اجتناب ناپذیر منصور حکمت خارج کردن کارگر از درون طبقه و از مناسبات تولیدی و تبدیل آن به افراد، به شهروندانی معادل دیگر شهروندان است. کارگر نه با مشخصات عینی و واقعی اش در پروسه تولید و توزیع، بلکه به عنوان یک فرد وارد تئوری او میشود. ادامه مطلب توضیح همین دو محور است. با هم بخوانیم:

" به کارگران بگویید این جنگ را می بینید؟ در این جدال میتوان کمونیسم را انتخاب کرد." کدام جنگ؟ مگر نه اینکه خود مبارزه طبقاتی همان کارگران همان جنگ است؟ این کدام جنگ است که باید از بیرون به کارگران نشان داد؟ منصور حکمت جواب میدهد " کمونیسم کارگری یک نیروی بالفعل و موجود است. دیگر دعوا میان جبهه ملی و حزب توده و سلطنت و اسلام نیست. این حزب کمونیست کارگری است و میتوانید آن را انتخاب کنید." معلوم شد این جنگ بین احزاب است که کارگران باید از میان آنها انتخاب کنند. مارکسیسم اما قضیه را کاملا بر عکس میبیند. در مارکسیسم این احزاب هستند که بر متن مبارزه طبقاتی جای خود را پیدا میکنند، در تئوری وارونه منصور حکمت این طبقات هستند که بر متن مبارزه احزاب جای خود را تعریف میکنند. "رفقا، ما میخواهیم به طبقه کارگر حق انتخاب کمونیسم را بدهیم."

"حزب ما باید به مقیاسی ظاهر بشود که کارگر ایرانی بتواند انتخابش کند. منظورم اینست که کارگر به مثابه یک طبقه این حزب را برگزیند و بگوید من از میان آلترناتیوهای موجود این حزب را برگزیده ام." آوردن عبارت " به مثابه یک طبقه" ذره ای جوهر برخورد منصور حکمت را تغییر نمیدهد. تمام قضیه این است که طبقه کارگر باید در جنگ میان احزاب، حزب کمونیست کارگری را برگزیند. سیاستمدار بورژوایی که اعلام کند " ما باید به طبقه بورژوا امکان انتخاب لیبرالیسم را بدهیم" نشان میدهد که سیاستمدار آن طبقه نیست. لیبرالیسم مقدمتا یک نگرش، یک فلسفه سیاسی نیست که بورژوازی آن را "انتخاب" کند، لیبرالیسم بیان جنبشی در درون خود آن بورژوازی است. البته بورژوازی از درون خود محافظه کاری و فاشیسم را هم تولید می کند و در مقاطع معینی بین این گرایشات دست به انتخاب میزند. اما پیش از آن که بورژوازی لیبرالیسم را انتخاب کند، آن را تولید کرده است. طبقه کارگر نیز برای آن که بتواند کمونیسم را انتخاب کند، باید نخست آن را تولید کرده باشد. گرایش کمونیستی تاریخا گرایشی از درون خود طبقه است که مبانی تولید و بازتولید آن در زندگی روزمره طبقه قرار دارد. در سنت کمونیسم کارگری همین واقعیت به شکل مسخ شده ای به عنوان "کمونیسم جنبشی درون طبقه است" بیان میشد. در این سنت کمونیسم همواره نه مقدمتا به عنوان سیستمی از نظرات و برنامه ها، بلکه به عنوان جنبشی عینی و موجود در درون خود طبقه کارگر فهمیده میشد. مساله برای کمونیسم کارگری هیچگاه دادن حق انتخاب کمونیسم به طبقه کارگر نبود، بر عکس. مساله این بود که گرایش کمونیستی درون طبقه کارگر کل طبقه را حول خود متحد کند. تنها کسی که کمونیسم اش را به یک نگرش فراطبقاتی تنزل داده باشد، کسی که حزبیت کمونیستی را نه بر متن جنبش کارگری، بلکه خارج از آن تعریف کرده باشد میتواند امروز از دادن حق انتخاب کمونیسم به کارگران حرف بزند. تحریفی که منصور حکمت در توضیح کمونیسم کارگری به عنوان مجموعه ای از مباحث از مباحث نظری دست به آن زده بود و از آن قرار گرفتن در نقطه آغاز تشکیل یک حزب سیاسی و دخالتگر بر مبنای نگرش کمونیسم کارگری را نتیجه گرفته بود، برای رسیدن به همین نتیجه بود. او با این اظهارات تنها عدم تعلق خود به جنبش کارگری را آشکار میکند.

اما این سوال بر جاست که وی از کجا این حقانیت را برای خود و حزب خود قائل میشود و انتخاب این حزب را نشانه انتخاب کمونیسم از جانب طبقه کارگر قلمداد میکند؟ چرا انتخاب فی المثل حزب توده نباید به معنای انتخاب کمونیسم تلقی شود؟ چه چیزی حزب کمونیست کارگری را در این موقعیت قرار میدهد. این همانی حزب و کمونیسم از کجا آمده است؟ اینجاست که معنای عملی آن عبارات ستایش آمیز از طبقه و خاصیت زمینی اش روشن میشود. به عنوان مدخلی بر این بحث منصور حکمت عنوان کرد که طبقه درخود تئوری استثمار، تئوری تغییر و تئوری شناخت مارکس هست، حزب کمونیست کارگری هم بر مبنای این نگرش تشکیل شده است، نتیجه این که طبقه در حزب کمونیست کارگری و در پراتیک آن هم هست. این که اعضای حزب نمیدانند لنین خوردنی یا پوشیدنی است فرقی در قضیه ایجاد نمیکند. حزب کمونیست کارگری را اعضا نمایندگی نمیکنند، ستون فقرات کادری اش نمایندگی میکند و این ستون فقرات کادری را هم خود منصور حکمت به عنوان لیدر نمایندگی میکند. کافی است این لیدر تعلق خاطر خود را به مارکسیسم اعلام کرده باشد، مابقی قضیه حل است. دیگر نیازی به آن همه قید و بند های اولیه ای که کمونیسم کارگری برای ایجاد حزب کمونیستی کارگری قائل بود نیست. لازم نیست رهبران عملی کارگران در حزب متشکل باشند، لازم نیست حزب در بر گیرنده فعالین کمونیست جنبش کارگری باشد، لازم نیست حزب درگیر مبارزه روزمره اقتصادی کارگران باشد، لازم نیست به افت و خیزهای جنبش کارگری و موانع عملی هرروزه اش بپردازد. لازم نیست درگیر جدال با بسترهای اصلی فکری و نظری بورژوازی باشد. همه اینها دست و پا گیر است. کافی است حزب رشیدی باشد و با رشادت تمام پرچم کمونیسم را در مرکز لندن، مقابل اداره بی بی سی بر زمین بکوبد و شجاعانه وارد جنگ با جبهه ملی و مشروطه طلبان و حزب توده شود. شرط کافی تامین است و کارگر هم میتواند با خیال راحت آن را انتخاب کند.

این تنها میتواند روش برخورد خرده بورژوای متوهمی باشد که نخست خود را معیار کمونیسم تعریف میکند و سپس از طبقه که همان آحاد کارگران است میخواهد او را در این سِمَت با او بیعت کنند.

 ein möchtegern Politikerکه به خود اجازه گستاخی آن را میدهد که طبقه ای را که کل تولید جامعه بر شانه های اوست به عنوان مشتی صغیر قابل ترحم جلوه گر کند که گویی تنها به یمن بهم زدن جلسات سخنرانی اپوزیسیون تبعیدی خارج کشور و برگزاری آکسیونهای بیست نفره در لس آنجلس امید رهایی خواهند داشت.

به تکبر و نخوت این عبارات نگاه کنید: " طبقه کارگر چه گناهی کرده است که باید تا ابد با سوسیالیسم در قامت گروههای ده نفره "اتحاد و مبارزه در راه دفاع از حقوق کارگران محروم" روبرو شود و احزاب طبقات دارا را در وسط صحنه سیاسی مشغول بازی با سرنوشت خویش بیابد." لحن عوض شده است. دیگر از طبقه ای که در تئوری شناخت مارکس و تئوری تغییر مارکس و در بطن تئوری استثمار مارکس و غیره هست، خبری نیست. همان طبقه ای که در قالب روحانی و مقوله ای اش به بیان خود منصور حکمت کمونیسم را تحویل دنیا داده است، همان که اصلا تغییر جهان و کل شناخت وابسته به او بود، همان که طبق تعریف ادبیات مارکسیستی میخواند، وقتی پای موجودیت زنده اش به میان می آید در موقعیت محرومانی قرار میگیرد که بیگناه سرنوستش را به دست گروههای ده نفره داده است و منصور حکمت، این منادی فلسفه قدرت، آمده است تا کمر همت به نجاتش ببندد.

حافظه صد و پنجاه ساله طبقه کارگر منجیانی از نوع منصور حکمت را به اندازه کافی تجربه کرده است. بهتر است این رهبر عالیقدر فکری به حال خود بکند و ملت دیگری، طبقه دیگری انتخاب کند، اگر نه بین زمین و آسمان معلق خواهد ماند.

حکمت آنجا که از طبقه تمجید میکند، مقوله طبقه را در نظر دارد و نه خود طبقه را و وقتی که پای طبقه به طور کنکرت به میان میآید توده ای ضعیف النفس را تصور میکند که قرار است در وجود او و یک حزب خارج کشوری هویت کمونیستی خود را تحقق ببخشد. حال به معنای واقعی عبارات منصور حکمت در رابطه با نقش طبقه در تئوری مارکس بهتر میتوان پی برد. تمام آن مقدمه چینی ها برای انتقال " موجودیت اجتماعی طبقه" به درون تئوری استثمار و تغییر و شناخت مارکس برای رسیدن به همین نتیجه از پیش معلوم بود. منصور حکمت موجودیت اجتماعی طبقه را به درون تئوری شناخت مارکسیسم منتقل کرد تا با معرفی خود به عنوان فاعل این تئوری شناخت و در نتیجه حامل طبقۀ کارگر، بتواند از طریق این بیراهه حزب خود را به عنوان کمونیسم فی الحال موجود در جامعه معرفی کند. بکار بردن عبارت "طبقه" در اینگونه موارد تعارفی بیش نیست. به طور واقعی اما این حزبی درون طبقه نیست، حزبی نیست که حتی بخواهد سراغ طبقه برود و بر متن سوخت و سازهای درون طبقه خود را در جدالی اجتماعی تبیین کند. منصور حکمت خود زمانی از چنین اهدافی حرف میزد. امروز اما نزد وی این کارگر منفرد است که باید در دفتر مرکزی حزب در خیابان 16 آذر حضور بهم رساند و به اتکای قدرتی که حزب برایش فراهم کرده است امکان دخالتگری در سرنوشت جامعه را بیابد.

اما حکمت در محاسباتش تنها یک اشتباه کوچک مرتکب شد. مارکسیسم را دست کم گرفت.

این فقط نشانه توهم و خود فریبی او بود که فکر میکرد در مقام کلیددار مارکسیسم میتواند هر یاوه ای را به نام آن جا بزند. تبیین او از طبقه و برخورد عملی اش به طبقه کارگر حکایت از تکبر اشرافی یک روشنفکر متوهم به خود را دارد که در ذهنیتش کارگر فقط نقش ابزاری برای خود ارضایی هایش را ایفا میکند.

روایت بیست ساله منصور حکمت را با هم مرور کردیم. دیدیم که این روایت از تاریخ نه ربطی به تاریخ واقعی جنبش کارگری و کمونیستی داشت و نه به طور واقعی تاریخ چرخشهای خود منصور حکمت وسوسیالیسم در ایران را که در زمان خود انعکاسی از واقعیتهای بنیادی تر بودند منعکس میکرد. علاوه بر آن دیدیم که منصور حکمت چگونه به مفهوم سازی و سیستم سازی دست میزند و تبیین عمیق خود را از مفهوم طبقه نزد مارکس ارائه میدهد. در مقدمه نوشته حاضر گفتم که منصور حکمت برای پذیراندن نقطه نظرات خود نخست به تعریف دلبخواهی از مفاهیم دست میزند.

روش وی تنها به وارونه کردن نقش و جایگاه طبقه در مارکسیسم منحصر نمی شود. منصور حکمت به کمتراز یک سیستم کامل رضایت نمیدهد. تبیین وی از جامعه بخش دیگر این سیستم را میسازد. آن را نیز مرور کنیم.

3 - جامعه

حکمت که خود از عدم انطباق تئوریهای سطحی اش با مارکسیسم آگاه است، از پیش به مقابله با انتقادات مارکسیستی میرود و اعلام میکند که "..من هیچ ارزش خاصی برای این بحث که این روش کلاسیک کار کمونیستی نیست قائل نیستم. کار کمونیستی را ما تعریف میکنیم چیست". او عزم جزم کرده است که تا حد ممکن مارکسیسم را از مضمون تهی کرده، به عامیانه ترین و سطحی ترین شکلی تعاریف رایج ژورنالیسم سطحی را به عنوان مفاهیم مارکسیستی جا بزند و سطحی ترین فرضیات متداول در جامعه را به عنوان مقولات مارکسیستی معرفی کند. او برای تراشیدن مبانی تئوریک برای بحثش در مورد مکانیسمهای اجتماعی، آنجا که سنت کلاسیک کار کمونیستی را به مسخره میگیرد، از جمله از قول مارکس میگوید" اساس حرف مارکس این بود که گفت جامعه اصل است. جامعه است که روح ما، فکر ما، عواطف ما، شعور ما، زیبایی شناسی ما و همه چیز ما را شکل میدهد . و حال درست همان کسانی که جامعه قرار است در تعقل شان این مکان تعیین کننده را داشته باشد، بی تفاوت ترین گروه نسبت به قوانین حرکت و مکانیسمهای موجود جامعه از آب در آمده اند."

رهبر مادام العمر جنبش کمونیستی، مفسر و شارح خلاق مارکسیسم و ناشر مجموعه آثار هشت جلدی هذیان میگوید. او فکر میکند نه تنها تاریخ زندگی و فعالیت خود را، بلکه همچنین مارکسیسم را نیز میتواند هر طور که بخواهد تفسیر کند. این اظهار که مارکس گفته است جامعه اصل است یک دروغ و تحریف آشکار است و از مارکس یک جامعه شناس بورژوائی می سازد. اصل بودن جامعه همان زمان مارکس و پیش از آن هم مورد پذیرش همگان بود. از زمان افلاطون و ارسطو، تفکر سیاسی در غرب همواره با اصل فرض گرفتن جامعه به تحلیل روابط بین انسانها پرداخته است. ارسطو انسان را زوئون پولیتیکون، حیوان مدنی یا اجتماعی مینامید. اساس فلسفه سیاسی ارسطو و افلاطون بر جامعه شهری، پولیس، قرار داشت. اما نه فقط فیلسوفی مثل ارسطو انسان را پدیده ای اجتماعی میدانست، حتی مورخین کوچک و بزرگ و صاحب نام و بی نام صدها سال قبل هم انسان را پدیده ای اجتماعی میدانستند. مولف گمنام کتابی به نام تاریخ شاهی قراختاییان در قرن ششم هجری در این باره مینویسد:".. و چون حکمت بالغه و نعمت سابغ او تعالی و تقدس، نوع انسان را مدنی بالطبع ایجاد فرموده است و او را من حیث الضروره به امور صناعی محتاج گردانیده و اسباب تربیت و معیشت او بی مسامهت و مشارکت ابنای جنسی مرتب و منظم ناکرده و احوال حیات و ممات او بی معاونت و مظاهرت اشخاص نوع میسر ومسلم نگردانیده، پس هر آینه طایفه ای را در تحصیل مایحتاج طایفه دیگر سعی می باید فرمود..." و الخ. ( به نقل از خواجه نظام الملک، نوشته سید جواد طباطبایی) آنچه منصور حکمت به مارکس نسبت میدهد حتی بر مولف بی نام و نشان کتاب گمنام تاریخ شاهی قراختاییان نیز معلوم بود. جوینده پر حوصله حتما لابلای کلیله و دمنه و داستانهای امیر ارسلان نامدار هم به مضامینی در باب این که انسان موجودی است اجتماعی بر خواهد خورد.

تنها در دوره ای کوتاه، در زمان شکل گیری ایدئولوژی لیبرالیسم و فرد گرایی بورژوایی در قرن هجده، متفکرینی در بورژوازی به مدل انسان منفرد رابینسون کروزوئه ای رو آوردند که در مقابل آنها هم نه فقط مارکس بلکه حتی خیل متفکرین بورژوازی قرار داشتند که لحظه ای هم در اصل بودن جامعه تردید روا نمیکردند. مارکس این فردگرایی غیر تاریخی رابینسونی را اشکارا توهم مشترک دوره های تازه تاریخی قلمداد میکند و نیاز چندانی به رد این توهم نمی بیند. تبلیغات کر کننده اصالت فرد بورژوا ها بیش از آنکه مبنای تحلیل جدی همان بورژواها باشد، قرار است توده مردم کارگر و زحمتکش را به عنوان مسئولین فلاکت خود به آنها بشناساند. در مقابل این تبلیغات اما خود بورژوازی هر جا که دست به عمل میزند، خواه این عمل سرمایه گذاری جدیدی باشد، خواه اجرای یک برنامه سیاسی، این جامعه است که به عنوان نقطه عزیمت و پیش فرض خود در نظر میگیرد. هیچ جامعه شناس بورژوائی را نیز نمی توان یافت که جامعه را اصل نداند. گفتن این که جامعه روح و عواطف ما را شکل میدهد، هنوز هیچ چیز را در این باره روشن نکرده است.

آنچه مارکس را از دیگران متمایز میکند اولا یافتن این قانون بود که روح، فکر، عاطفه، شعور و زیبایی شناسی خودِ جامعه را سطح پیشرفت نیروهای مولده و مناسبات تولیدی حاکم بر آن تعیین میکند و ثانیا از میان عوامل متعددی که در کل ساختار یک جامعه افکار و آرا و عقاید انسانها را شکل میدهند این منافع اقتصادی هستند که نقش تعیین کننده را ایفا میکنند. بیان معروف مارکس در این زمینه که "این وجود اجتماعی است که شعور اجتماعی را معیین میکند، نه بر عکس" به معنای تاکید بر اصلیت جامعه نبود. در این تردیدی وجود نداشت. مورخین و متفکرین ایده آلیست اما بر این اعتقاد بودند که روح، فکر، اندیشه، سیاست و خلاصه شعور اجتماعی است که تعیین میکند یک جامعه به کدام سمت میرود و مارکس، در ادامه سنت ماتریالیستی قرن هجده فرانسوی، در مقابل بر آن عاملی انگشت گذاشت که نقش تعیین کننده را ایفا میکرد. بیان مارکس در این باره در ایدئولوژی آلمانی بسیار گویاست: "تولید ایده ها، تصورات، آگاهی مقدمتا با فعالیت مادی و مناسبات مادی بین انسانها، زبان زندگی واقعی عجین شده است. تصور کردن، فکر کردن و مناسبات معنوی بین انسانها اینجا هنوز به مثابه بروز مستقیم کردار مادی اشان ظاهر میشود. همین امر در مورد تولیدات نظری نیز صدق میکند، آن چنان که در زبان، سیاست، قوانین، اخلاق، مذهب، ماوراءلطبیعه و غیره مردمی خود را بیان میکند. انسانها (خود) تولید کنندگان تصورات و ایده هایشان و غیره هستند، اما انسانهای واقعی و فعالی که توسط سطح تکامل معین نیروهای تولیدی و مناسبات متناسب با آن تا حد نهایی ترین شکل بندی اش محدود میشوند. آگاهی هیچگاه نمیتواند چیزی باشد جز وجود آگاه و وجود انسانها روند واقعی زندگی شان است.حتی وقتی در تمام ایدئولوژی، انسانها و مناسباتشان مانند تصویری در عدسی دوربین وارونه و روی سر ظاهر میشوند، این پدیده نیز به همان ترتیب از همان زندگی واقعی نشات میگیرد که چرخش اشیا در شبکه چشم هم از وجود فیزیکی آنها نشات میگیرد."این بیان مارکس است. بیانی که با یک عبارت توخالی "جامعه فکرو روح ما را شکل میدهد" سر و ته قضیه را هم نمی آورد، بلکه به دقت بر عوامل تعیین کننده در درون جامعه تاکید میکند. اگر مارکس همانی بود که منصور حکمت تعریف میکند، در همان قدم اول وارد صف طویل متفکران ریز و درشت بورژوازی شده بود و امروز نه نامی از او بود و نه نشانی. این منصور حکمت است که با نسبت دادن چنین حرف بی سر و تهی به مارکس مشغول عامیانه کردن درک مارکس و تهی کردنش از هر گونه جدیتی است. او مفهوم عمومی جامعه را جایگزین جامعۀ واقعی متشکل از طبقات میکند. برای این که در گام بعدی اش آن را به عنوان شکل دهنده تعقل انسانها، در این مورد مشخص مارکسیستها، عنوان کند.

این بیان منصور حکمت هم که "همان کسانی که جامعه قرار است در تعلق شان مکان تعیین کننده داشته باشد" در ادامه همان تعریف سطحی وی از مکان جامعه در تئوری مارکس قرار میگیرد. جامعه حالت طبیعی وجود انسان است. بدون جامعه انسان معنی ندارد، همچنانکه بدون حرکت ماده معنی ندارد. وجود جامعه اما عاملی است که برای همه انسانها یکسان است و تا جایی که به تعلق انسانها مربوط میشود  بیشترین نتیجه ای که از این پیش شرط میتوان گرفت این است که انسانها در چهارچوب جامعه به فکر کردن میپردازند، همچنانکه در همان چهارچوب به تولید دست میزنند. همین و نه بیشتر. همه ماهی ها هم در آب زندگی میکنند، اما فقط یک احمق میتواند آب را تعیین کننده نوع و اندازه آنها بداند. اینکه کدام انسانها چگونه تولید میکنند و در سازمان تولید جامعه و توزیع ثروتها و نعمات مادی در کجای جامعه قرار می گیرند، از آن ناشی نمی شود که جامعه در تعلق شان مکان تعیین کننده ای دارد. این تعلق طبقاتی انسانها و موقعیت آنها در تولید اجتماعی است که تعیین کننده افکار و آرای آنهاست. اظهارات پیش پا افتاده منصور حکمت فقط برای آن است که گریبان خود را از پرداختن به روندهای واقعی زندگی در جامعه خلاص کند. او برای تئوریزه کردن پراتیک جنجالی و ماوراء طبقاتی مورد نظرش به آنچنان تئوری ای از جامعه نیاز دارد که طبقات و مبارزه طبقاتی را به عنوان موتور حرکت جامعه دور بزند و به جای دادن زحمت انطباق سیاست به حرکت واقعی طبقات، به مشاهدات سطحی ژورنالیستی کفایت کرده و تئوری حزب و جامعه را که در واقع انعکاسی از رابطه فرد و جامعه در ذهن او است بر مبنای نظری استوار کند.

تئوریسین ما که دیگر جرات کفر گویی نسبت به مارکس را ندارد، در ادامه همین تحریفات، برای مارکسیستی نشان دان بحثش از جمله میگوید:"شرط اساسی دخالت در سرنوشت جامعه، برسمیت شناسی مکانیسمها و قوانین حرکت جامعه است. این اساس مارکسیسم است." او باز هم مارکسیسم را تا حد سرمقاله یک روزنامه محلی تنزل داده است. نخست این که دخالت در سرنوشت جامعه حتی ویژه مارکسیسم هم نیست تا چه رسد به این که آن را اساس مارکسیسم معرفی کنیم. همه مکاتب و جنبشهای فکری و سیاسی در صدد دخالت در سرنوشت جامعه اند و هر لحظه و هر روز در حال دخالت در آنند. از اراده گراترین افراد و جنبشها تا قدرگراترین آنان در حال دخالت بر سرنوشت جامعه اند. حتی رواقیون مبلغ ترک دنیا، زاهدان و دراویش و شاهدان یهوه نیز در حال دخالت در سرنوشت جامعه اند. بنابر این منصور حکمت باز هم اظهار فضل زیادی میکند. اما این تنها هنر وی نیست. در همین جمله او دو مقوله ماهیتا متفاوت را کنار همدیگر میچیند. اساس مارکسیسم از نظرش این است که مکانیسمها و قوانین حرکت جامعه را به رسمیت بشناسد. فعلا از این بگذریم که به رسمیت شناختن یعنی چه. مهم این است که منصور حکمت مکانیسمها را در کنار قوانین حرکت جامعه قرار میدهد و از مارکسیستها میخواهد این هر دو را به رسمیت بشناسد. من در نوشته "یک گام به پیش..." این موضوع را به تفصیل مورد بحث قرار دادم. اینجا لازم میدانم به طور کوتاهی مجددا به آن بپردازم.

از نظر منصور حکمت کسی که قوانین حرکت جامعه سرمایه داری را به رسمیت میشناسد، باید مکانیسمهای آن را هم به رسمیت بشناسد. اما تا جایی که به مکانیسمهای اعمال قدرت در جامعه سرمایه داری مربوط میشود، این مکانیسمها چیزی نیستند جز سلب قدرت از توده مردم و تمرکز آن در دست الیت سیاسی ای که به نمایندگی از طبقه بورژوا به اداره جامعه میپردازد. مکانیسمهای حکومت و اداره جامعه سرمایه داری بر مبنای نیاز سرمایه به انباشت شکل گرفته اند. کل دستگاه حقوقی، قضائی، قانونگذاری و اجرایی ماشین دولتی و تمام سازمان گسترده فرهنگی، هنری، مذهبی، آموزشی جامعه حول تامین نیازهای سرمایه آرایش می یابند. منفعت طبقه سرمایه دار که در جامعه سرمایه داری به عنوان منفعت عموم جامعه قلمداد میشود، ایجاب میکند که شروط پایه ای بازتولید سرمایه توسط همین مکانیسمها حفظ شده و دچار اختلال در کارکردهای اساسی نشوند.

کل مدل دولت بورژوایی، در بهترین حالت و با گسترده ترین دمکراسی پارلمانی، چیزی نیست جز بیحقوقی سیاسی طبقه فروشنده نیروی کار یا به عبارت دقیق تر تابعیت اظهار وجود اجتماعی طبقه کارگر از حق بورژوائی. انعکاس همین مکانیسم متکی بر فرد گرایی است که کارگر را اتمیزه کرده، به رقابت با یکدیگر می اندازد و به عنوان فرد در مقابل جامعه قرار میدهد. در یک سوی این مکانیسم الیت سیاسی طبقه حاکم قرار دارد و در سوی دیگر آن توده بی شکلی که منزوی و جدا شده از هم در معرض مانیپولاسیون الیت سیاسی حاکم قرار دارد که خود به نوبه خود سخنگو و مدافع منافع طبقه حاکم است. این مکانیسم نه مکانیسم رهایی طبقه کارگر، بلکه مکانیسم انقیاد آن است. از همان اولین روزهای دولت بورژوایی این بود و امروز نیز تمام پیشرفت چشمگیر تکنولوژی نه تنها تغییری در این وضعیت به وجود نیاورده است، بلکه آن را تشدید نیز کرده است. آنچه در دو دهه اخیر تحت عنوان جامعه مدیایی شکل گرفته است و به میزان غیر قابل تصوری حتی همان مناسبات کلاسیک حزبی در جوامع بورژوایی را بر هم ریخته و کل جهان سیاست بورژوایی را بیشتر و بیشتر به دنیایی ذهنی و مالیخولیائی تبدیل کرده است، تنها به اوج رساندن این بی حقوقی سیاسی توده مردم است که امروز دیگر حتی جرات فکر کردن به قدرت خود را نباید داشته باشند.

در مقابل این الگوی حاکمیت و این مکانیسمها بود که کمون پاریس مدل متفاوت دولت کارگری را به نمایش گذاست و بلشویکها نیز با دولت شورایی برای دوره ای هرچند کوتاه در مقابل چشم جهانیان آن را به اجرا در آوردند. یکی از موانع اصلی بر سر راه انکشاف مبارزه طبقاتی کارگران همین مکانیسمهای اجتماعی است که از یکسو بنیادشان بر بیحقوقی طبقه کارگر استوار شده است و از سوی دیگر هیچ حزب سیاسی خارج از این مکانیسمها نمیتواند حتی برای لحظه ای وجود موثر داشته باشد. نفس تشکیل حزب در جامعه سرمایه داری برای طبقه کارگر به معنای دست بردن به مکانیسمهای اجتماعی موجود است. تمام بحث اما بر سر این است که طبقه کارگر نمیتواند مکانیسمهایی را که از اساس متناسب با سیادت بورژوازی و برای پاسخگویی به نیازهای آن شکل گرفته اند به طور نا مشروطه به دست بگیرد. در نوشته " یک گام به پیش ..." نیز عنوان کردم که استفاده طبقه کارگر از این مکانیسمها و ابزارها استفاده ای است مشروط و محدود که تنها در پرتو منافع کوتاه و دراز مدت طبقه کارگر باید بدان پاسخ داد. برجسته ترین نمونه این امر برخورد کمونیستها به پارلمان و مباحثات آنان پیرامون شرکت یا عدم شرکت در انتخابات پارلمانی بود. دقیقا آنجا که استفاده از این ابرازها به ارزشی در خود تبدیل شد، منافع طبقه کارگر و جنبش کارگری بود که قربانی آن شد. یا به عبارتی دیگر درست هنگامی که پیشرفت مبارزه طبقاتی منوط به رد استفاده از مکانیسمهای موجود بود، کسانی که به برجسته کردن این مکانیسمها و ضرورت استفاده از آنها تاکید میکردند، پشت کردنشان به منافع جنبش کارگری را پشت این شعارها پنهان میکردند. نفس استفاده از مکانیسمهای موجود در جامعه نه از اکتشافات مارکسیسم است و نه اصولا اساس مارکسیسم. جنبش کارگری پیش از مارکس نیز با تشکیل اتحادیه ها و انجمنها و کلوبها و احزاب همین مکانیسمها را در دست گرفته بود. در حزب کمونیست کارگری هم این امری پذیرفته شده بود و بخش نسبتا بزرگی از فعالیت حزب در خارج کشور بر متن همین مکانیسمها در حال جریان بود. منصور حکمت اما این امر بدیهی را به عنوان یک حلقه از استراتژی قدرت سیاسی و به عنوان یکی از کشفیات خود در مورد مارکسیسم اعلام میکند. تنها کسانی که افق ذهنی شان هنوز به همان فرا تر رفتن از چپ حاشیه ای و عمو زاده هایش محدود مانده باشد، میتوانند با دهان باز به منصور حکمت گوش فرا داده و پشت این اظهارات سطحی نبوغ استراتژیک او را ببینند و تحسین کنند.

با این تاریخ دست ساز و آن تعاریف خود ساخته از طبقه و جامعه است که منصور حکمت وارد بحث اصلی اش میشود. ببینیم استراتژیست ما چگونه قدرت سیاسی را در ذهن خود تسخیر میکند.

قدرت سياسى

 آيا براى اين جهان نامى مى خواهيد؟ پاسخى به همه معماهاى آن؟ نورى براى شما، نيز، براى شما پنهان ترين، نيرومندترين، بى پروا ترين و مرموزترين مردمان؟ اين جهان اراده قدرت است و ديگر هيچ! و شما خود نيز اراده قدرت ايد و ديگر هيچ!

فريدريش نيچه 

 از سازمان به حزب

 قبل از آن كه به مضمون بحثهاى منصور حكمت پيرامون قدرت سياسى بپردازيم ﻻزم است يك بار ديگر به روش وى در ارائه بحثش هم كه در تمام نوشته هايش به كار ميگيرد بپردازيم. باﻻتر توضيح دادم كه او تنها بر متن توافق از پيش موجود ميتواند بحث خود را پيش ببرد. آنجا كه چنين توافقى موجود نيست، مشكل واقعى اش در بحث آغاز مى شود. اما اين توافق موجود خود چگونه بوجود مى آيد؟ خيلی ساده با تعاريف دلبخواهى از مفاهيم. در آغاز هر بحثش به تعريف سلسله اى از مفاهيم دست ميزند كه در جريان خود بحث براى رسيدن به نتيجه از قبل معلومشان خدمت ميكنند. به عبارتى منصور حكمت سيستمى از تعاريف را ايجاد ميكند كه در درون آن نميتوان به نتيجه اى ديگر رسيد. خود اين مفاهيم كه هر بار به اقتضاى بحث طور ديگرى تعريف ميشوند نه بر يك بررسى آمپريستى و نه بر يك انتزاع تئوريك متكى اند. اينها مشاهدات لحظه اى و شهودات منصور حكمتند كه به ناگهان به عنوان مفاهيمى داراى معنى ظاهر ميشوند. بيش از آن كه ربطى به واقعيات داشته باشند، بيانگر حاﻻت روحى خود او و مدارى هستند كه گردونه افكارش در آن لحظه بر آن مى چرخد. نوشته حزب و جامعه انباشته از اين مفاهيم است.  

تعريفى كه منصور حكمت در آغاز اين بخش نوشته اش به ميدان مى آورد از اين قرار است:"آنچه كه يك سازمان را يك حزب سياسى ميكند و آن را از گروههاى فشار، محافل فكرى، فرقه هاى عقيدتى، كانون هاى ادبى و انتشاراتى و شبكه هاى محفلی متمايز ميكند، در درجه اول رابطه آن سازمان با قدرت سياسى است، چه بعنوان يك مفهوم در انديشه آن سازمان و چه بعنوان يك واقعيت در حيات و پراتيك آن سازمان." اين عباراتى است كه قرار است اوﻻ تعريف دلخواه وى را جا بيندازد و ثانيا و بر متن همين كار فضاى مورد نياز براى ادامه بحث را تامين كند يا به عبارتى ديگر اصوﻻ با فضا سازى تعريفى را جا بيندازد. فضايى كه در همين دو جمله ساخته ميشود روشن است. در يك سوى اين فضا حزب قرار دارد و در سوى ديگر آن فرقه هاى عقيدتى، گروههاى فشار، كانونهاى ادبى و غيره. قضيه بر سر انتخاب بين اين دو است و منصور حكمت ميداند كه هيچ فعال سياسى عاقلی، و به طريق اولی هیچ فعال كمونيستی، حزب را ول نميكند و به فرقه نمى چسبد. نتيجه اين انتخاب از پيش معلوم است. در دو قطبى فرقه-گروه فشار و حزب، برنده حزب است و همين دو قطبى در عين حال به منصور حكمت كمك ميكند تا از تدقيق تعريف خود سر باز زند. وقتى اختلاف چنين فاحشى بين دو پديده وجود دارد، چه نيازى است كه به تعريف دقيق هر كدام از آنها رو آورد. خود آن دو قطبى اين نياز را هم برآورده ميكند. به اين ترتيب منصور حكمت گريبان خود را از بسيارى ملزومات بحث خلاص كرده است.  

ﻻزم ميدانم در اين تعريف كمى مكث كنيم و به نوبه خود سواﻻتى را طرح كنيم. اول اين كه چرا "آنچه يك سازمان را حزب سياسى ميكند"؟ چرا تبديل يك سازمان به حزب سياسى سوالی است كه طرح ميشود؟ چرا اين سوال به سادگى تحت عنوان "رابطه يك حزب سياسى و قدرت سياسى" طرح نميشود؟ چرا حتما مى بايد چيزى به چيز ديگرى تبديل شود؟ نميشود يك حزب بود و به چيز ديگرى هم تبديل نشد و عليرغم آن حول اين سوال به بحث پرداخت؟ از نقطه نظر منصور حكمت نه. اين نوع طرح سوال اين خاصيت را براى منصور حكمت و كادرهاى حزبى دارد كه به آنها تصويرى از متكامل شدن، رشد كردن و گذار به كيفيتى متمايز را ميدهد. طرح ساده سوال در قالب يك حزب اين معنا را براورده نميكند. اما اين كار بايد طورى صورت بگيرد كه همان جمع آدمها احساس كنند با اين كار يك سايز بزرگ شده اند، تكامل يافته اند. قبلا ديديم كه منصور حكمت بحثهاى سه گانه را در اين ميديد كه حزب را به يك حزب تمام عيار سياسى تبديل ميكنند. حاﻻ هم تقابل بين سازمان و حزب بايد اين تصوير را در كادر متحير حاضردر جلسه به وجود بياورد كه در حال گذار از يك سازمان به يك حزب است و اين رشد را هم مديون منصور حكمت است.

اين يك بازى است و در اين بازى هم منصور حكمت در مقابل كادر متحير از نبوغ وى نقش آموزنده اى را بر عهده دارد كه  "دستش بگرفت و پا به پا برد". اين بازى تمام نميشود. قرار نيست يك بار هم كه شده اين حزب و اين منصور حكمت بايستند و بگويند كه يك حزبند و اين هم نقشه كارهايشان است. او بايد مدام بحران رشد ايجاد كند، مدام مرحله جديد تعريف كند تا كسى از وى تداوم سياستهايش با سياستهاى دوره گذشته را خواستار نشود. كسى حرف از اين نزند كه پس فى المثل قرار هاى بر زمين مانده در مورد نشريات، در مورد تبديل شدن به بستر اصلی ماركسيسم در ايران، در مورد ارتباط با طبقه، در مورد قرار گرفتن بر متن جدالهاى اصلی فكرى در جامعه و و و چه ميشود؟ آنها مال دوره گذشته قلمداد ميشوند و حاﻻ حزب در مرحله جديدى به سر مى برد. بعد هم كه اين مرحله جديد باز هم تقش در آمد، منصور حكمت مرحله اى جديدتر و حلقه بعدى تكاملی را به ميان ميكشد. ايجاد تصوير تبديل سازمان به حزب همه اين سواﻻت را بى موضوع ميكند، دور ميزند و گام بعدى را بى دردسر بر ميدارد. وقتى پاى تكامل از يك سازمان به يك حزب در ميان است، ديگر كسى خود را با مسائل بى اهميتى از قبيل ناكامى در برقرارى ارتباط با محافل كارگرى و "جزيياتى" از اين قبيل مشغول نميكند.

پس بنابر اين سوالی كه طرح است تبديل از سازمان به يك حزب است و به ويژه اگر به بازى منصور حكمت با مفاهيم دقت كنيم كه سازمان در بخش دوم همين جمله اوليه با فرقه هاى عقيدتى، كانونهاى ادبى، گروههاى فشار و غيره تداعى ميشود، ديگر ترديدى بر لزوم گذار از يك سازمان به يك حزب باقى نمى ماند. منصور حكمت ميداند كه اگر در اين قسمت دوم به جاى فرقه هاى عقيدتى فى المثل از اتحاديه هاى كارگرى نام ميبرد، ديگر آن منظور حاصل نمى شد. كل فضاى روانى حاكم بر بحث به هم ميريخت و آفوريست ما هم بيش از آن كه بر قوه استدﻻل متكى باشد بر فضا سازى متكى است.  

براى يك لحظه هم كه شده تصور كنيد سوال به شكل ديگرى مطرح ميشد. فى المثل به اين شكل كه "تمايز يك حزب كمونيستى-كارگرى و يك حزب سوسيال دمكراتيك و يا ليبرال بورژوايى در رابطه اشان با قدرت سياسى در چيست؟" آن وقت كل فضاى مورد نظر منصور حكمت را به هم ريخته ايد. آن افاضاتى كه او در مورد كانونهاى ادبى بر زبان مى آورد، در مورد احزاب بورژوايى ديگر به درد نمى خورد. آن وقت مجبور خواهد بود حقيقتا به ارائه پاسخى واقعى، طبقاتى و اجتماعى به سوال بپردازد. براى منظور او اما همان كانونهاى ادبى و فرقه هاى عقيدتى كافى است. منصور حكمت خود را در تقابل با "گروههاى فشار، محافل فكرى، فرقه هاى عقيدتى، كانونهاى ادبى و انتشاراتى و شبكه هاى محفلی مى بيند. اين دنياى فكرى اوست و از ديگران هم ميخواهد با او به جابلسا بروند.   

اما استراتژيست ما باﻻخره هر فضاى روانى هم كه ايجاد بكند، حرفهايى هم ميزند كه خود آن حرفها را هم بايد بررسى كرد. ببينيم تلقى وى از حزبيت و قدرت سياسى چيست. بعد از اعلام اين كه رابطه سازمان با قدرت سياسى سازمان را حزب ميكند به توضيح قدرت سياسى مى پردازد و ميگويد كه "منظورم از قدرت سياسى فقط قدرت دولتى نيست. منظورم كسب و فتح قدرت دولتى نيست. اين امرى نيست كه هر روز رخ بدهد. بلكه منظورم توانايى يك سازمان براى گردآورى نيرو و تاثير گذارى بر معادﻻت قدرت در يك جامعه است. تبديل شدن يك سازمان به يك وزنه مهم در تعيين تكليف سياسى جامعه." اين عبارات را دقيق به خاطر بسپاريد. اينها مانيفست ايجاد يك فرقه، يك لژ، يك گروه فشار است. به اين عبارات باز خواهيم گشت و نشان خواهيم داد كه چگونه منصور حكمت حول اين ايده ها قصد سازمان دادن يك گروه باج بگير را دارد. قبل از آن اما ﻻزم ميدانم به درك سطحى، كوته بينانه و يكجانبه اش از رابطه سازمان، حزب و قدرت سياسى در جامعه بپردازيم.  

حكمت معتقد است رابطه با قدرت سياسى يك سازمان را حزب، و آن را از فرقه هاى عقيدتى و غيره متمايز ميكند. او در اشتياق به اجرا درآوردن مرحله تكاملی بعدى خود و كادرهاى حزب متوجه نشد كه تعاريف و تعابيرى كه به كار ميگيرد حتى با الفباى سياست هم خوانايى ندارد و مشتشان را باز ميكند. اگر رابطه با قدرت سياسى يك سازمان را حزب ميكند، افسران جوان مصر هم حزب بودند، عيدى امين و پينوشه هم حزب بودند، عبداله بوكرم هم حزب بود، خمينى و دستگاه روحانيتش هم حزب بودند. او به فرقه هاى عقيدتى در تقابل با حزب اشاره ميكند، اما فراموش ميكند كه فرقه هاى سياسى هم هستند كه دست بر قضا رابطه اى صريح با قدرت سياسى دارند. البته فرقه شاهدان يهوه و معبد خورشيد و باگوان را نميتوان حزب قلمداد كرد، اما با تعبير منصور حكمت ساينتولوژى را بايد به عنوان حزب به رسميت بشناسيم. كيست كه نداند كه فرقه ران هابارد در تمام دنيا دست اندر كار گذاشتن آدمهايش در پستهاى حساس دولتى است و همين مدتى قبل با نخست وزيرى كيرينكو در روسيه به موفقيت بزرگى هم دست يافت. لژ فراماسانورى و كلوب ﻻينز را هم ايشان بايد بشناسد و بداند كه تا بوده بوده كارشان مانيپوﻻسيون قدرت سياسى و گذاشتن مهره هايشان در مهم ترين نقاط قدرت بود. آقاى شريف امامى رئيس مجلس سناى دوران شاه را هم شايد بشناسد و بداند كه از سردمداران فراماسونهاى ايران بود. حتى به تعبير تاثير گذارى بر معادﻻت قدرت و نه فقط در رابطه مستقيم با قدرت دولتى نيز نميتوان با تعريف منصور حكمت از اطلاق حزب به اين فرقه ها خوددارى كرد. با همين تعابير اما حزب كمونيست فرانسه را به سختى ميتوان حزب دانست چرا كه سالها است از تاثير گذارى بر معادﻻت قدرت دور است. خود منصور حكمت فدايى بعد از انقلاب را نيز حزب قلمداد نمى كند، چرا كه نتوانست بر معادﻻت قدرت تاثير بگذارد. به تعبير ماركسيستى اما فدايى بعد از انقلاب بهترين نمونه يك حزب خورده بورژوايى بود، گر چه نام حزب را هم نداشت .

اين تعريف كه آنچه يك حزب را از يك سازمان سياسى متمايز ميكند رابطه اش با قدرت سياسى است، حزب و حزبيت را ارتقا نميدهد، برعكس، برخلاف تيتر نوشته اش، حزب را تا حد يك گروه فشارتقليل ميدهد. وجود رابطه بين احزاب و قدرت سياسى، هر چند با تفاوت در نوع اين رابطه و با اختلاف موقعيت احزاب نسبت به قدرت سياسى، جزو بديهيات مبارزه سياسى در جوامعى داراى تحزب است. اين امر به هيچ وجه مختص به جريانات اصلی جامعه، بورژوازى و طبقه كارگر نيست. در چنين جوامعى هر حزبى، ولو كوچك، قرار گرفتن در رابطه با قدرت سياسى را جزو بديهيات خود به شمار مى آورد. اين البته به هيچ وجه تضمين كننده موفقيت يك حزب سياسى در رابطه با كسب و يا تسخير قدرت سياسى نيست. اينجا عوامل تعيين كننده ترى به ميدان مى آيند كه مهم ترين آن افق طبقاتى حاكم بر اين احزاب، رابطه آنان با طبقات اجتماعى و روند گسترش مبارزه طبقاتى است. تاريخ جوامع متمدن شاهد قدرت گيرى و كاهش نفوذ احزاب بسيارى بوده است. در اطلاق حزب به همه اينها اما هيچ كس ترديدى به عمل نمى آورد. حزب مونتانى ﻻفزن، جبون و پر سرو صداى سالهاى 1848فرانسه به همان اندازه حزب بود كه حزب بلشويك. اين تفاوت در افق و جايگاه طبقاتى آنها است كه از يكى حزبى مى سازد كه تنها به عربده هاى پارلمانى بسنده ميكند و از ديگرى حزبى كه توانايى رهبرى يك انقلاب را دارد. همينطور هم حزب فاشيستى موسولينى يك حزب بود و هم حزب سوسياليست شيلی و نوع متفاوت رابطه آنها با قدرت سياسى و ميزان موفقيت و يا عدم موفقيت آنان ذره اى تغيير در اين واقعيت به وجود نمى آورد. سياست بيان فشرده و چكيده رابطه بين طبقات است و سازمان سياسى طبق تعريف خود سازمانى است كه در رابطه با قدرت سياسى قرار ميگيرد. يا توسط قدرت سياسى سركوب ميشود، يا در اعمال قدرت سهيم ميشود و يا تمام قدرت را به خود اختصاص ميدهد. يك حزب علی العموم چنين سازمانى است و تبصره هاى منصور حكمت نميتواند نافى اين واقعيت باشد.

اما ساختار سياسى جوامع سرمايه دارى هميشه متكى بر احزاب نبوده و نخواهد بود. تشكيل احزاب بر بستر بيان منافع و افقهاى طبقات اجتماعى اساسا به درجه اى مقدور و عملی ميشود كه دولت بورژوايى تكامل يافته باشد. هر جا كه چنين وضعيتى وجود ندارد، اين گروهبنديهاى غير حزبى، باندهاى ماجراجو، دستجات نظامى، تشكلهاى فرقه اى، انجمنهاى مخفى و گروهبنديهاى ويژه هستند كه به طور مستقيم و غير مستقيم تكليف قدرت سياسى را بين خود روشن ميكنند. چنين رابطه اى با قدرت سياسى ذره اى هم خصلت حزبى و حزبيت به چنين دستجاتى نميدهد، حتى اگر تمام قدرت سياسى را به خود اختصاص دهند و حتى اگر تمام جامعه را به خاطر آن به نابودى بكشانند. نه خمينى و گله آخوندهايش حزب بودند، نه شعبان بى مخ و دربار پهلوى، نه اراذل و اوباش كودتاچى شيلی خصوصيت حزبى داشتند و نه ديكتاتورها و وارلردهاى ريز و درشت آفريقايى. تعريف عام منصور حكمت توضيح دهنده هيچ واقعيتى در جهان معاصر نيست. بعدا خواهيم ديد كه اين تعريف به چه دردى ميخورد.  

تا جايى كه به خود آن تعريف بر ميگردد، از نظر منصور حكمت اين احزاب نيستند كه رابطه اشان را باقدرت سياسى تعيين ميكنند، اين رابطه سازمانها با قدرت سياسى است كه تعيين ميكند آنها حزب هستند يا نه. پشت اين تعريف وارونه مقايسه اى ساده خوابيده است. منصور حكمت چپ حاشيه اى ايران را مد نظر دارد. وى هنوز هم كه هنوز است با چپ حاشيه اى در حال نبرد است و تعاريف خود را در تقابل با اين چپ تعريف ميكند. چرا؟ براى اين كه خود اعتراف ميكند كه در حال تبديل شدن به يك حزب تمام عيار سياسى است و با اين بيان موجوديت تا به امروز حزب خود را به عنوان حزبى كه هنوز تمام عيار سياسى نيست طبقه بندى ميكند. منصور حكمت هنوز خود و حزب خود را پديده اى حاشيه اى ميداند. تصويرى كه از چپ حاشيه اى هم ارائه ميدهد البته تعريف جديدى است. زمانى از نقطه نظر كمونيسم كارگرى تمام هويت چپ حاشيه اى اين بود كه اين چپ ماركسيسم و تئورى لنينى حزب را به قدرت سياسى تنزل ميداد و تمام هم و غمش تدوين تاكتيك براى مشاركت در قدرت سياسى بود. انتقاد كمونيسم كارگرى به چپ پوپوليست اين نبود كه چرا به قدرت سياسى نمى انديشد، اين بود كه كمونيسم را پديده اى كارگرى نمى دانست و آن را به استراتژى تسخير قدرت تقليل ميداد. مشخصه بارز چپ غير كارگرى بعد از انقلاب 57ضد رژيمى بودنش و رابطه مستقيمش با قدرت سياسى بود. اين چپ بود كه كمونيسم كارگرى را به خاطر اهميت دادن به مبارزه اقتصادى كارگران اكونوميست و بى توجه به مبارزه سياسى خطاب ميكرد. برخلاف تبيين امروزى منصور حكمت تمام سايه روشنهاى مختلف چپ در زمينه تسخير قدرت سياسى نظرات مدونى هم داشتند. از "محاصره شهرها از طريق دهات" گرفته تا تئورى چريك شهرى و تئورى نفوذ و توطئه حزب توده، تمام چپ  به قدرت سياسى مى انديشيد. عبارت معروف مائو "قدرت از لوله تفنگ بيرون مى آيد" رابطه اين چپ با قدرت را به خوبى نمايش ميدهد. چپى كه منصور حكمت با آن كلنجار ميرود هم فقط در دنياى ذهنى خود او وجود دارد و با جهان واقعى هيچ ربطى ندارد. اين تصوير چپ حاشيه اى در ذهنيت خود اوست كه منصور حكمت به جنگ آن ميرود، نه خود آن چپ.  

 قدرت دولتى، معادﻻت قدرت 

 اما گذشته از اين ميدانى كه منصور حكمت براى خود تعريف ميكند، نفس تبيين وى از مساله قدرت سياسى است كه اصل حرفش را تشكيل ميدهد. او گفته بود كه منظورش از قدرت سياسى فقط قدرت دولتى نيست، بلكه معادﻻت قدرت در جامعه را مد نظر دارد. عين عبارت را يك بار ديگر با هم بخوانيم: "منظورم از قدرت سياسى فقط قدرت دولتى نيست. منظورم فقط  فتح و كسب قدرت دولتى نيست، اين امرى نيست كه هرروزه رخ بدهد. منظورم توانايى يك سازمان براى گردآورى نيرو و تاثير گذارى بر معادﻻت قدرت در يك جامعه است. تبديل شدن يك سازمان به يك وزنه مهم در تعيين تكليف سياسى جامعه." پشت اين عبارات پيام اصلی منصور حكمت و جهت گيرى كنونى وى و حزب كمونيست كارگرى را بايد دنبال كرد. براى روشن شدن اصل پيام عبارت ناچاريم مثل همه موارد ديگر نخست زبان مه آلود آن را كنار بزنيم. در جمله اول ميگويد "منظورم از قدرت سياسى فقط قدرت دولتى نيست. منظورم فقط فتح و كسب قدرت دولتى نيست. اين امرى نيست كه هر روزه رخ بدهد." ظاهرا منصور حكمت درست ميگويد. اما فقط ظاهرا. وى با طرح اين كه فتح و كسب قدرت دولتى امرى نيست كه هر روزه رخ بدهد، يك واقعيت ملموس را دور ميزند و به يك نتيجه خطرناك ميرسد.

واقعيتى كه او آن را به سادگى دور ميزند و كنار ميگذارد اين است كه گر چه قدرت دولتى هر روز فتح و كسب نميشود، اما هر روز و هر لحظه، در هر جدال كوچك و بزرگ حقوقى، سياسى، فرهنگى، اقتصادى در حال اعمال شدن است. تمام مجادﻻت يك جامعه بورژوايى متعارف و داراى دولت، در قالب و چهارچوب دستگاه دولت سازمان دهى ميشود. مساله اين است كه اين اعمال قدرت در جامعه آنچنان به روندى همه روزه و دائمى تبديل شده است كه در نظر انسانها به عنوان امرى طبيعى و به عنوان مناسباتى عادى جلوه گر ميشود. اين الفباى آموزش ماركسيسم درباره دولت است. دولت ارگانى است كه نه تنها به جدال بين طبقات مهار زده و براى آن چهارچوبهاى معينى تعريف ميكند، بلكه حتى در زمينه مشاجرات خصوصى بين شهروندان نيز ضوابط خود را حاكم ميكند. هر چه دستگاه دولت كامل تر و پيش رفته تر باشد، ميزان انحصار قدرت در دست آن در جامعه بيشتر است و در جامعه بورژوايى با كامل ترين دولت بورژوايى انحصار قدرت به طور كامل در دست دولت است. هيچ شهروندى مجاز نيست حتى در مشاجرات خصوصى نيز به اعمال قهر متوسل شود، چرا كه در اين صورت اصل انحصار قدرت توسط دولت را مخدوش كرده است. مناسبات بين شهروندان، بين طبقات و گروهبندى هاى مختلف اجتماعى فقط و فقط از مجراى قدرت دولتى و با فيلتر قوانين مدنى و جزايى با يكديگر بر قرار ميشود. اين كه خود دستگاه دولتى از چه آرايشى در سازمان دادن اين قدرت برخوردار باشد، متمركز و يا غير متمركز سازمان يافته باشد، قدرت در آن در سطوح مختلف از محلی تا مركزى پخش شده باشد يا نه، هيچ تغييرى در اين اصل به وجود نمى آورد. اين قدرت دولت است كه همه جا و هر روز و هر لحظه اعمال ميشود.

منصور حكمت اما اين واقعيت را دور ميزند تا به نتيجه اى كه خود ميخواهد برسد. او بعد از بيان اين كه منظورش از قدرت سياسى فقط قدرت دولتى نيست، اظهار ميدارد: "بلكه منظورم توانايى يك سازمان براى گردآورى نيرو و تاثير گذارى بر معادﻻت قدرت در يك جامعه است. تبديل شدن به يك وزنه مهم در تعيين تكليف سياسى جامعه." هدف حاصل شد. عبارت "منظورم از قدرت سياسى فقط قدرت دولتى نيست" به اين نتيجه گيرى ميرسد كه بايد بر معادﻻت قدرت در جامعه تاثير گذاشت. روشن است كه منصور حكمت اين معادﻻت قدرت در جامعه را خارج از دستگاه دولت جستجو ميكند و اين اصل پيام وى در كل نوشته "حزب و جامعه" در باره قدرت را ميسازد. او قدرت سیاسی را از محدودۀ قدرت دولتی فراتر می برد از آن تحت عنوان "معادلات قدرت در جامعه" نام میبرد. به عبارت روشن تر، او خواهان تأثیرگذاری بر قدرت سیاسی است بدون آن که الزاما قدرت دولتی را به مصاف بطلبد. اما مگر ميتوان به گردآورى نيرو و تاثير گذارى بر معادﻻت قدرت در يك جامعه پرداخت، بدون آن كه قدرت دولتى را به مصاف طلبيد؟ مگر تعيين تكليف سياسى جامعه جاى ديگرى جز در مصاف بر سر قدرت دولتى انجام ميگيرد؟ از نظر منصور حكمت بله. از نظر طبقه كارگر نه. تمام عبارت پردازى هاى بعدى درباره رابطه سازمان و قدرت سياسى در ابعاد سراسرى را بايد در پرتو اين نگرش معنى كرد. وقتى منصور حكمت ميگويد "بنظر من رابطه يك سازمان با قدرت سياسى شاخص حزبى بودن و نبودن كاراكتر آن سازمان است" اين را نه در رابطه با قدرت دولتى بلكه در خارج آن رابطه جستجو ميكند. عبارت بعدى منصور حكمت به خوبى نشان ميدهد كه اين در چه چيزى تجلی مى يابد: "سازمان و نهادى كه بيرون قلمرو سياست سراسرى و بيرون جدال واقعى بر سر قدرت و تعيين صاحبان قدرت در جامعه زيست ميكند، سازمانى كه .... بيرون اين جدال قرار ميگيرد، يك حزب سياسى نيست." عبارات توخالی "قلمرو سياست سراسرى" و "جدال واقعى بر سر قدرت" تنها براى پوشاندن عبارت اصلی تر "تعيين صاحبان قدرت در جامعه" است. باﻻتر منصور حكمت عنوان كرد كه منظورش تاثير گذارى بر معادﻻت قدرت خارج از قلمرو قدرت دولتى است و اينجا هم نشان ميدهد كه منظورش حقيقتا دور زدن دستگاه دولتى و به وجود آوردن "صاحبان قدرت در جامعه" است.

همين ديدگاه است كه در ادامه اش به ترسيم خطوطرابطه يك حزب كمونيستى با قدرت سياسى در جامعه ميپردازد. از دو قطبى مسخره و مقايسه عوامفريبانه بين حزب كمونيستى و فرقه كاهنان بگذريم و اين را هم در عداد تكنيكهاى رايج فن سخنورى بگذاريم كه تنها با ايجاد چنين تصاويرى ميتواند به ارائه بحث خود بپردازد. اصل حرف وى كه اين بار بر خلاف سخنرانى اش در كنگره كه تحت عنوان كفر گويى و در تقابل آشكار با سنت ماركسيستى فرموله شده بود و حال بعد از اعتراض نيرومند ماركسيستهاى درون حزب و خروج دهها نفر از آنها از صفوف اين حزب در قالب ماركسيستى عنوان ميشود اين است كه (روايات مسخ شده از كمونيسم) "تحزب كمونيستى كارگرى، يعنى قد علم كردن كمونيسم كارگرى بعنوان يك حزب سياسى مدعى قدرت، را به اشكال مختلف منتفى، ناممكن و نامطلوب قلمداد كرده اند. اما آنچه كه به فعاليت كمونيستى ما معنى ميبخشد دقيقا همين ايجاد يك حزب كمونيستى كارگرى است كه در مقياس كل جامعه، در صحنه جدال بر سر تعيين تكليف قدرت سياسى در جامعه، قد علم كند. حزبى كه كارگر، و هر انسان مدافع آزادى و برابرى بتواند و مطمئن باشد كه از طريق آن ميتواند عملا و واقعا بر جامعه خود، محيط پيرامون خود و بر سرنوشت انسانهاى معاصر خود تاثير بگذارد." اين قد علم كردن بعنوان يك "حزب سياسى مدعى قدرت"، اين "در مقياس كل جامعه"، اين "در تعيين تكليف قدرت سياسى در جامعه شركت كردن" همه و همه قرار است بر متن معادﻻت قدرت در جامعه كه آن را هم خود منصور حكمت بيرون از قدرت دولتى تعريف كرده است، به وقوع بپيوندد. قضيه به مصاف طلبيدن قدرت دولتى نيست. اين ايجاد صاحبان قدرت است كه قرار است به كارگر اطمينان بدهد و او را به صفوف حزب جذب كند. به عبارتى منصور حكمت ميخواهد به موازات دستگاه دولتى ارگانهاى اعمال قدرت ايجاد كند. ارگانهايى كه مردم بتوانند به قدرت آنها اعتماد كنند. این طرح یک استراتژی برای تسخیر قدرت سیاسی نیست که دولت در مرکز آن قرار دارد. طرحی است برای ورود به شکافهای خالی از قدرت در جامعه هر جا که یافت شوند. اين اصل بحث او است و اين تئورى تنها ضد ماركسيستى و ضد كارگرى نيست، اين تئورى ايجاد يك گروه فشار است. تئورى ماركسيستى انقلاب، واژگونى قدرت دولتى بورژوايى را مد نظر دارد و نه ايجاد مراكز قدرت در جامعه.

بالاتر اشاره کردیم که تقابل ساختگی بین حزب سیاسی و فرقۀ ادبی و فرهنگی برای ارائۀ تصویری است که در آن نفس رابطه یک سازمان سیاسی با قدرت سیاسی شاخص حزبیت آن نمودار میشود. هستۀ حقیقی این تصویرپردازی نه در تعریف آن از حزب سیاسی، بلکه در تصویری است که از رابطۀ قدرت و جامعه به دست میدهد. تصویری که بر متن فروپاشی دیوار برلین و انحلال سازمانها و دستجات چپی که یکی پس از دیگری چوب حراج بر میراث انقلابی پیشین خویش می زدند، جذابیت ویژه ای از جریانی را القاء میکند که علیرغم نا مساعد ترین شرایط حاکم بر مبارزه طبقاتی کارگران، به نام کارگران برای به دست گرفتن قدرت اعلام آمادگی می کند. با این انتزاع از شرایط واقعی مبارزه طبقاتی، قدرت حزب از یک محصول کار سازمانیابی و سازماندهی طبقاتی به یک پیش شرط آن بدل می شود. او میگوید ما مثل سایر احزاب چپ نیستیم، ما قدرت را میخواهیم و برای آن طرح هم داریم. اگر شرایط مبارزه طبقاتی و میزان سازمانیابی کارگران برای به دست گرفتن قدرت مناسب نیست، باکی نیست. خود قدرت مردم را تسلیم کسانی خواهد کرد که ارادۀ اعمال قدرت را از خود نشان دهند.  مابقى بحث حزب و جامعه قرار است جزييات رابطه چنین سازمانی با جامعه و طبقه كارگر را روشن كند. معناى واقعى شيفتگى منصور حكمت به قدرت سياسى را در ادامه خواهيم ديد. اما فعلا به جنبه ديگرى از موضوع بپردازيم.

منصور حكمت خودش هم ميداند كه پيرايه ماركسيستى بحث براى پوشاندن جوهر راست و فرقه اى آن است و ربطى به ماركسيسم و جنبش كارگرى ندارد. براى خواننده اى كه ممكن است تنها روايت منصور حكمت از ماركسيسم را بشناسد و فريب اين عبارت پردازيها را بخورد توضيحاتى را ﻻزم ميدانم.  

باﻻتر گفتیم كه هر چه دولت بورژوايى كامل تر باشد، به همان نسبت انحصار قدرت در دست دولت كامل تر است. مجموعه قوانين و دستگاههاى قضايى و اجرايى دولت بر حفظ اين انحصار اعمال قهر بر جامعه نظارت دارند. در چنين دولتى تعدد مراكز قدرت امرى قابل پذيرش نيست. حكومت قانون در چنين جامعه اى يعنى تقسيم آگاهانه قدرت بين كل طبقه حاكم و مشاركت دادن بخشهاى ديگرى از جامعه در بخشى از دستگاه دولتى به منظور حفظ و گسترش پايه هاى اجتماعى و مادى قدرت دولتى. هر درجه دولت بورژوايى تكامل يافته تر باشد، به همان ميزان نيز طبقه كارگر در تسخير قدرت دولتى يكپارچه ذينفع تر است. طبقه كارگر خواهان تقسيم قدرت دولتى و ايجاد مراكز قدرت متعدد در جامعه نيست. يك فرق اساسى بين كمونيستها و آنارشيستها در همين نكته بود. بر خلاف نظر آنارشيستها كه خواهان در هم شكستن و نابودى دستگاه دولتى بودند، كمونيستها بر اين نكته همواره پافشارى ميكردند كه در هم شكستن دستگاه دولتى بورژوايى بايد به جايگزينى يك دستگاه دولتى طبقاتى از كارگران منجر شود. اگر دولت بورژوايى طبقه بورژواى متشكل در دولت است، دولت كارگرى نيز چيزى نخواهد بود جز طبقه كارگر متشكل در دولت. به همان اندازه كه بورژوازى در انحصار قدرت در دستگاه دولت ذينفع است، به همان ميزان نيز طبقه كارگر خواهان انحصار قدرت در دست دولت كارگرى است. اين امر تناقضى با داعيه نمايندگى منافع كل جامعه ندارد. كاركرد دولت در اين است كه گروهى از انسانها منافع خود را به عنوان منافع و مصالح عمومى جامعه به كل جامعه مى قبوﻻنند. دولت كارگرى به اقتضاى موقعيت تاريخى طبقه كارگر به عنوان طبقه اى كه نميتواند بدون محو طبقات خود را رها كند و به عنوان طبقه اى كه براى رهايى خود ناچار است كل بشريت را رها كند، به طريق اولی هم ميتواند و هم بايد به نام مصالح عمومى جامعه قدرت را در دست خود متمركز كند. براى ماركسيستها مساله فقط به اين شكل ميتواند طرح باشد و ﻻغير. تمام مباحث درون جنبش كمونيستى پيرامون اين موضوع و پيرامون رابطه طبقه كارگر و قدرت سياسى در پرتو اين واقعيت تاريخى معنا پيدا ميكند. تئورى ماركسيستى ناظر بر انقلاب كارگرى، تئورى تكه پاره كردن قدرت به هر قيمت نيست، تئورى در هم شكستن ماشين دولتى بورژوايى و جايگزينى آن با دستگاه دولتى كارگرى، با حكومت شوراها است. به همين دليل هم احزاب جدى كمونيستى مادام كه طبقه كارگر قادر به تسخير قدرت دولتى نيست، از دست بردن به قدرت خوددارى ميكنند. به همين دليل بود كه ماركس و فعالين انترناسيونال اول مخالف دست زدن پرولتارياى پاريس به قيام بودند و وقتى اين قيام عليرغم تمايل انترناسيوناليستها صورت گرفت آنها خواهان ادامه آن تا كسب تمام قدرت شدند، به همين دليل بود كه لنين و بلشويكها در روزهاى بعد از فوريه 1917شعار همه قدرت به شوراها را طرح كردند و باز به همين خاطر حتى در روزهاى ژوئيه 1917مخالفت خود را با هر گونه قيامى كه از نظر آنها تنها ميتوانست به شكست منجر شود اعلام كردند.  

برخلاف جنبشهاى اقشار تحت ستم غير كارگر از قبيل روشنفكران خرده بورژوا و دهقانان، طبقه كارگر طبقه اى است كه تنها در شرايط حفظ پيش شرطهاى مادى توليد صنعتى و توزيع در جامعه ميتواند به باز توليد خود بپردازد. دست بردن به بخشى از قدرت تنها زمانى براى طبقه كارگر مطرح ميشود كه بتواند از آن به عنوان پلی براى رسيدن به تمام قدرت سياسى استفاده كند. تنها زمانى كه ناچار باشد. مشاهدات عملی نيز نشان ميدهد كه در تمام جوامعى كه قدرت دولتى در آنها از اعتبار ساقط شده و به جاى انقلاب كارگرى، جامعه در دست صاحبان متعدد قدرت، هر كدام با محدوده معينى از دايره قدرت خويش، قرار گرفته است، طبقه كارگر سنگين ترين ضربات را متحمل شده است. سومالی، يوگسلاوى، كنگو و عراق نمونه هاى برجسته آن هستند.

در طرح منصور حكمت اما معادﻻت قدرت در جامعه نه در رابطه با دستگاه دولتى، بلكه در كنار آن و در سطح جامعه قرار دارد. عبارت پردازى "در مقياس كل جامعه" ناظر بر همين ديدگاه است. اين قرار نيست حزبى را از حاشيه سياست به مركز سياست سوق دهد، اين فقط ظاهر قضيه است. مركز سياست يعنى دولت كه آن هم فعلا از بحث منصور حكمت خارج است. بنا بر اين وقتى ميگويد "منظورم قدرت دولتى نيست"، در حال دور كردن حزب از مركز سياست و يا بهتر بگوييم در حال فرموله كردن دورى واقعا موجود حزب خود از مركز سياست است. كنه موضوع در اين است كه منصور حكمت به ايجاد مراكز قدرتى به موازات قدرت دولتى مى انديشد. او تئوريسين انقلاب كارگرى نيست. انقلاب كارگرى بر متن جامعه اى متشكل از "صاحبان قدرت" شكل نميگيرد. "اين انقلاب بدوا قدرت پارلمانى را بحد كمال ميرساند، تا بعد بتواند سرنگون اش كند، همين كه به اين هدف رسيد، به تكميل قوه اجرايى ميپردازد، آنرا بشكل تمام عيار خود در مى آورد، منزوى اش ميكند و به عنوان يگانه عامل در خور سرزنش در مقابل خود قرار ميدهد تا بتواند تمام نيروى تخريبى اش را بر آن متمركز كند." (ماركس، هيجدهم برومر لويى بناپارت) استراتژى انقلاب كارگرى در جهت ايجاد مراكز قدرتى خارج از قدرت دولتى و به موازات آن تحقق نمى يابد. انقلاب كارگرى در جامعه اى كه در آن مراكز قدرتى خارج از دستگاه دولت وجود داشته باشد با موانع به مراتب سنگين ترى روبرو است. نمونه زنده كردستان عراق كه در آن از دولت خبرى نيست و قدرت توسط احزاب اعمال ميشود نمونه حى و حاضرى است كه ﻻاقل براى كادرهاى كميته كردستان حزب كمونيست كارگرى بايد آشنا باشد.

حکمت در بحث خود ایجاد نهادهای مدنی را مد نظر ندارد. آنجا که چنین نهادهائی، از اتحادیه های کارگری تا تشکلهای متعدد مدنی شکل گرفته و به مثابه ارگانهائی با برخورداری از میزان معینی از قدرت نمودار می گردند، دولت به تعبیر گرامشی تبدیل به دولت انتگرال شده است و این همان قدرت دولتی است که اکنون بخشا به همان نهادهای مدنی واگذار شده و از طریق آنان اعمال می گردد. منظور حکمت چنین دولتی نیست. او حقیقتا جامعه ای را مد نظر دارد که در آن مراکز قدرتی به زعم قدرت دولتی و بر خلاف آن شکل گرفته باشند. اما جامعه اى كه در آن مراكز قدرت خارج از دستگاه دولت وجود دارند، از نظر تكامل دولت بورژوايى در مدارج پايين ترى از توسعه قرار دارد. استراتژى كمونيستى تقديس اين وضعيت نيست و نميتواند باشد. اين نه ايجاد صاحبان قدرت در جامعه، بلكه كوتاه كردن دست صاحبان قدرت در جامعه و تمركز تمام قدرت در دست دولت است كه بهترين نقطه عزيمت براى انقلاب كارگرى را تشكيل ميدهد. ايجاد صاحبان قدرت در جامعه و خارج از دستگاه دولتى اتفاقا يكى از پاسخهايى است كه بورژوازى به ويژه در دوره هاى بحرانى به آن دست ميزند و جنبش كارگرى بين المللی تاكنون ضربات سنگينى از اين صاحبان قدرت خورده است. همين صاحبان غير رسمى و نيمه رسمى قدرت اند كه به اعتصابات حمله ميكنند، جوخه هاى ترور درست ميكنند، به آدم ربايى دست ميزنند و غيره و غيره. انقلاب كارگرى دولت را به حد كمال ميرساند تا بتواند قدرت تخريبى اش را بر آن متمركز كند. منصور حكمت چنين انقلابى را مد نظر ندارد و اين را به مناسبتهاى مختلف بيان نيز كرده است. در پيشگويى هاى متعددش در مورد سرنگونى جمهورى اسلامى  بارها به همين مضمون اشاره كرده است : "... سقوط رژيم هنوز به معناى آغاز يك دوره با ثبات سياسى نخواهد بود، پيدايش حكومت بعدى بنظر من يك روند بمراتب پيچيده تر و كشدار تر و چه بسا حتى دشوار تر از جريان سقوط رژيم اسلامى خواهد بود." (مصاحبه با پرسش) او از امروز خود را براى چنين دوره اى آماده ميكند و نه تنها اين، بلكه خود در صدد تدارك چنين دوره اى است. سناريوى سياه از نظر منصور حكمت در راه است و چه بهتر كه خود او از هم اكنون در مقام يكى از صاحبان قدرت در جامعه قرار بگيرد و جايگاه وارلرد را اشغال كند.  نزد حکمت "سقوط رژیم" پیش داده ای عینی در بحث است که تحت هر شرایطی باید به استقبال آن رفت. حتی اگر این شرایط حاوی تخریب بنیادهای جامعه باشند. مسأله برای او آماده شدن برای چنان وضعیتی است و نه مبارزه برای انقلابی که لحظۀ سرنگونی دولت را خود مشخص می کند؛ نه پیشگیری از تحمیل روندی که چه بسا نیروهائی مخرب تر از دولت را بر زندگی مردم حاکم می کند.

از نظر ذهنى او خود را از هم اكنون در موقعيت عيارى ميبيند كه براى احقاق حق ضعفا پا به ميدان گذاشته است. در راستاى همين تبديل شدن به "صاحبان قدرت در جامعه" است كه ميگويد: "حزب كمونيست كارگرى به مثابه يك حزب كارگرى (بدون كارگران!!) .. امروز به جايى رسيده است كه تنها راه جلو رفتنش درك رابطه حزب و جامعه و درك مقوله مكانيسم اجتماعى كسب قدرت است. منظورم از كسب قدرت حمله روز آخر به كاخ زمستانى و تشكيل دولت نيست، بلكه منظورم قوى شدن و ذينفوذ شدن حزب در جامعه است، به نحوى كه يك پاى مهم جدال طبقات بر سر قدرت باشد، و از باﻻى سرش نتوانند چيزى را به جامعه تحميل كنند." همين دخالتگرى است كه منصور حكمت آن را درك مكانيسم اجتماعى قدرت و شرط تبديل شدن به حزب تمام عيار سياسى ميشناسد. با همين درك است كه فعالين حزبى در خارج كشور بر سر بهم زدن جلسات رقابت ميگذارند.[4]

از نظر منصور حكمت جدالی هر روزه بين طبقات بر سر قدرت در جريان است. اما از آنجا كه خود طبقات وقت ندارند و در حال توليد و توزيع وسايل معيشت هستند، اين جدال را احزاب به وكالت از طرف آنها پيش ميبرند. ناچاريم باز هم بر سر بديهى ترين مسائل با منصور حكمت به جدل بپردازيم.  جدال بر سر قدرت فقط در رابطه با قدرت سياسى معنى دارد و نه در خارج آن. آنچه خارج از محدوده جدال بر سر قدرت انجام ميگيرد، نبرد هر روزه اى كه طبقه كارگر در آن درگير است، نه جدالی است بر سر قدرت، بلكه مبارزه اى است دائمى و روزمره براى اصلاحات. منصور حكمت خلط مبحث ميكند. جلو گيرى از تحميل فقر و فلاكت و بيحقوقى سياسى و اقتصادى بر جامعه هنوز به معناى جدال طبقات بر سر قدرت نيست. برعكس، مادامى كه خود قدرت سياسى موضوع مبارزه قرار نگرفته است، اين هنوز جدالی است بر سر اصلاحات و يا بر عليه تبعيضات. تمام ادبيات سوسياليستى، از جمله ادبياتسالهای اولیهكمونيسم كارگرى، نيز اين مبارزه روزمره را نه تحت عنوان جدال طبقات بر سر قدرت، بلكه تحت عنوان مبارزه براى اصلاحات به رسميت مى شناسند. اين تلقى جنبش كارگرى از مبارزه روزمره اى است كه خارج از مبارزه براى تسخير قدرت دولتى و تا زمانى كه امر تسخير قدرت به طور مستقيم در دستور قرار نگرفته است در جريان است. بديهى است كه براى همين مبارزه روزمره نيز عامل قدرت و بسيج نيرو از اهميتى جدى برخوردار است. اتحاديه فلز آلمان در دهه هشتاد توانست با قدرت تمام جنبش 35ساعت كار را در جامعه سازماندهى كند و در زمينه كاهش ساعات كار به موفقيتهاى بزرگى نائل شود. اما هيچ رهبر اتحاديه، هيچ مورخ بورژوا و هيچ ماركسيستى آن جنبش را تحت عنوان جدال طبقات بر سر قدرت ارزيابى نكرده و نميكند.

اين فقط محدود به اتحاديه ها نيست. در تاريخ جنبش كارگرى احزاب انقلابى نيز در مواقعى توانستند در تحميل اصلاحات سياسى و اقتصادى نقش تعيين كننده ايفا كنند. از مبارزه براى انتخابات آزاد، حق راى عمومى، رفع تبعيضات نژادى و جنسى گرفته تا مبارزات سياسى وسيع براى بهبود شرايط كار. بسيارى از اين مبارزات يا مستقيما و به اعتبار موضوع مورد مبارزه مبارزه اى سياسى بودند و يا به اعتبار حضور طبقه كارگر در ابعادى فراتر از يك كارخانه و يك منطقه. در تمام اين مبارزات هم مساله قدرت طرفين، در كنار عوامل ديگرى از جمله سازماندهى، رهبرى، شرايط بين المللی، تاكتيكها و غيره، يك فاكتور اصلی براى موفقيت هر كدام از آنها بود. اما قلمداد كردن اين مبارزات به عنوان جدال طبقات بر سر قدرت در بهترين حالت نشانه بيخردى است. اتفاقا در اكثر اين موارد ساختار قدرت حاكم بر جامعه نه تنها زير سوال نرفت، بلكه از جانب همان احزاب و اتحاديه هاى كارگرى مورد دفاع نيز قرار گرفت. آنجا كه اين احزاب و اتحاديه ها به عنوان يكى از صاحبان قدرت در جامعه ظاهر شدند، اين امر نه در مقابل قدرت حاكم بلكه در اشتراك با آنان و در مقابله با اراده مستقيم كارگران صورت گرفت. نمونه سوسيال دمكراسى در آلمان. كورپوراتيسم جنبش اتحاديه اى از جمله محصول اتخاذ چنين روشى بود. در مقابل، آن دسته از احزابى كه بر چشم انداز انقلاب پافشارى ميكردند، هيچگاه به عنوان يكى از صاحبان قدرت نه به رسميت شناخته شدند و نه خود خواهان چنين چيزى بودند. آنها خواهان تمام قدرت براى طبقه كارگر بودند و نه بخشى از قدرت در جوار ديگران. نمونه حزب بلشويك بهترين گواه اين امر است.  

واقعيت اين است كه منصور حكمت با تقليل دادن مبارزه طبقاتى به جدال بر سر قدرت، بين مبارزه طبقاتى و مبارزه سياسى احزاب خلط مبحث ميكند. براى احزاب سياسى هر مبارزه كوچكى، ولو براى رفرمى ناچيز، طبق تعريف بخشى از يك استراتژى تسخير قدرت است و حزبى كه مبارزه روزمره براى اصلاحات را از اين معنا تهى كند از استراتژى تسخير قدرت دور افتاده است. اما حزب نه طبقه است و نه جايگزين آن. مساله اينجاست كه بين اعتصابى كه امروز به وقوع مى پيوندد و هدف آن كسب دستاوردى صنفى و يا دستيابى به اصلاحاتى محدود است و انقلابى كه فردا اتفاق مى افتد، دورانى از تدارك و سازماندهى قرار دارد. دورانى از آموزش عملی و تجربى توده كارگران كه بنا بر تجربه عينى خودشان به چاره ناپذيرى رهايى قطعى خود در چهارچوب مناسبات موجود و به ضرورت انقلاب پى ميبرند.  در صفوف اعتصابيون امروز نيز تنها بخشى از آن، كارگران كمونيست، هستند كه هم امروز و آگاهانه در دل آن اعتصاب و فراتر از اهداف آن، آرايش صفوف انقلاب آتى را نيز دنبال مى كنند. اما مادام كه منافع كل طبقه و يا بخش اصلی آن با منافع گرايش كمونيستى طرفدار انقلاب كارگرى بر هم منطبق نشده است، هنوز نميتوان صحبتى از انقلاب كرد. از نظر عينى مبارزه روزمره اى كه در جريان است هنوز جدالی بر سر قدرت نيست و نمى تواند باشد. به كار گيرى قدرت در اين مبارزات البته تعيين كننده سرنوشت اين جدالها است، اما موضوع اين جدالها نيست. اعمال قدرت در چهارچوبى محدود مى ماند كه مقدرات تاريخى و درجه تكامل مبارزه طبقاتى به طور عينى اجازه آن را ميدهند. در پرتو تجارب چنين مبارزاتى است كه هر بار بخش بيشترى از كارگران به ضرورت و مطلوبيت انقلاب كارگرى پى ميبرند و در افق گرايش كمونيستى طبقه شريك ميشوند. به همين اعتبار نيز لنين اعتصاب را مدرسه انقلاب ميخواند. تنها در دورانهاى اعتلاى جنبش كارگرى و باز شدن چشم اندازهاى انقلاب كارگرى است كه اين رابطه دستخوش تحول ميشود و جدال بر سر قدرت ديگر نه فقط امر حزب، بلكه به طور واقعى موضوع جدال بين طبقات نيز هست. در چنين دوره هايى و براى تحقق انقلاب كارگرى است كه بحث اعمال قدرت مستقيم به منظور به مصاف طلبيدن قدرت حاكم، از كنترل كارگرى بر كارخانجات تا اداره همه امور يك يا چند منطقه در دستور جنبش كارگرى نيز قرار ميگيرد.

دست بردن به اعمال مستقيم قدرت براى جنبش كارگرى تنها در شرايط و دوره هايى مجاز و ضرورى است كه راه را براى تسخير كل قدرت هموار كند. چنين شرايط و دوره هايى به ويژه در دوران اوجگيرى انقلابات و ايجاد خلا قدرت در سطح جامعه به ميان مى آيند. اما حتى در چنين دوره هايى نيز حزب كمونيستى تنها به شرطى ميتواند دست بردن به اعمال مستقيم قدرت را به كارگران توصيه كند كه حاصل آن افزايش قدرت و اعتماد به نفس كارگران به خود باشد. اينجا نيز مثل هر مبارزه ديگرى مساله اين است كه آيا كارگران قويتر از دل آن بيرون مى آيند يا نه. هر گونه اقدام نسنجيده اى در اين عرصه چه بسا ضربات مهلكى براى كارگران به همراه داشته باشد. استقبال بلشويكها از قدرت دوگانه بعد از انقلاب فوريه 1917از همين زاويه و همراه با شعار تمام قدرت به دست شوراها بود. شكست جنبش كنترل كارگرى در تورين ايتاليا نيز دقيقا به همين دليل بود كه با چشم انداز تسخير تمام قدرت همراه نبود. دست بردن به قدرت بازى نيست و طبقه كارگرى كه ميخواهد دست به قدرت ببرد، بايد بداند كه وارد نبردى ميشود كه برد و باختش با جان انسانها پرداخت ميشود. در اينجا قمار جايز نيست. كمون پاريس، شوراهاى بارسلون، جمهورى باواريا، قيام هامبورگ، جمهورى شورايى مجارستان و دهها قيام شكست خورده ديگر تلخى اين شكست را به طبقه كارگر نشان داده اند. در بسيارى از اين موارد و از جمله در كمون پاريس كارگران كمونيست با وقوف به فقدان شانس موفقيت و تنها در همراهى با توده كارگر در قيام شركت كردند[5]. پرولتاریای سوسیالیست نمیتواند و نباید به اقدامی دست بزند که از پیش احتمال موفقیت آن ناچیز و شکست آن محتمل ترین حالت است.

 همه اينها البته تنها به لحاظ فرم به منصور حكمت و مباحث وى مربوط ميشوند. ما ناچاريم حتى از اين جنبه هم نشان دهيم كه حرفهاى او تا چه حد به جنبش كارگرى بى ربط است. اما از نقطه نظر عملی حزبى كه منصور حكمت در راس آن قرار دارد نه درگير در مبارزه طبقاتى است و نه اصوﻻ در محيط اصلی فعاليت يك حزب مدعى قدرت سياسى در ايران، كه همان داخل كشور باشد، حضور دارد. اين يك حزب خارج كشورى است و منصور حكمت با اين فرمول همين اقدامات آكسيونى روزمره در شهرهاى اروپا و آمريكا را در زرورق جدال بر سر قدرت ميپيچد. اين روى ديگر سكه تقليل دادن ماركسيسم و مفاهيم پايه اى مبارزه طبقاتى كارگران است كه اكنون با بزرگ كردن اقدامات آكسيونى روزمره و دادن جلوه مبارزه بر سر قدرت به آن در صدد ارضاى انقلابيگرى كاذب يك حزب تبعيدى بر مى آيد كه ادامه موجويتش را در سر و صدا به پا كردن مى بيند.  

تا جايى كه به ايران بر ميگردد، صاحبان قدرت را نه در اپوزيسيون تبعيدى، بلكه در داخل ايران و در چهارچوب رژيم اسلامى و حاشيه آن بايد جست. بنابر اين منصور حكمت و حزب كمونيست كارگرى فعلا قرار نيست به صاحبان قدرت در جامعه تبديل شوند. وقتى او از جامعه و صاحبان قدرت در آن حرف ميزند، فعلا همين خارج كشور را مد نظر دارد. قرار است در جامعه تبعيديان و در بين صاحبان قدرت در تبعيد، كنار شاهزاده پهلوى و منوچهر گنجى و مسعود رجوى، كه خود قدرتى نيستند، به يكى از آنان تبديل شد. منصور حكمت ميتواند در خارج كشور تمام قدرت را هم به خود اختصاص دهد. تازه در اين صورت مثل آن كاشانى معروف خواهد شد كه باﻻى پشت بام و رو به تهران لوطى هاى تهرانى را به باد فحش و ناسزا ميگرفت.  

كاريكاتور فلسفه قدرت 

 "هيچ حزبى به اندازه حزب دمكرات در باب وسايل و امكاناتى كه در اختيار دارد اغراق نمى كند. هيچ كس به اندازه اينها اين قدر آسان دچار توهمات نيست. ... دموكرات ها قبول دارند كه با طبقه اى ممتاز در برابر خود روبرو هستند، ولی مى گويند خودشان، به علاوه بقيه ملت، همه جزوى از مردم اند. و آنچه پيشنهاد ميكنند بيانگر حقوق مردم است، نفع آن ها همانا نفع مردم است. بنابر اين پيش از ورود به مبارزه، نيازى به بررسى منافع و موقعيت هاى متفاوت طبقاتى ندارند. نيازى هم ندارند كه در مورد مناسب بودن وسايل مبارزه وسواس زياده از حد نشان دهند. كافى است سر بجنبانند تا مردم با همه منابع تمام نشدنى خود بر خيزند و به جان ستمگران بيفتند."

ماركس، هيجدهم برومر، تاكيدات از متن اصلی 

 تلقى منصور حكمت از قدرت سياسى را مورد مداقه قرار داديم. ﻻزم است كه از يك جنبه ديگر هم به آن پرداخت و آن اين كه آيا ميتوان اصوﻻ اين بحث را ارائه يك استراتژى سياسى براى تسخير قدرت قلمداد كرد؟ تا جايى كه به تسخير قدرت سياسى مربوطمى شود بحث به كدام ملزومات آن پاسخ ميدهد و شانس موفقيت آن چيست؟ 

منصور حكمت در ورژن كتبى بحث حزب و جامعه اين مطلب را بلاواسطه بعد از بحث حزب و قدرت سياسى ارائه داد. نخست اين كه اين همان چيزى بود كه ما در جريان مباحثات درونى عنوان كرديم. در "يك گام به پيش چند گام به پس" من نوشته بودم كه بحث حزب و جامعه براى پر كردن سوراخى بود كه با كنار گذاشتن طبقه كارگر و انقلاب كارگرى در بحث حزب و قدرت سياسى وجود داشت. اين ادعا مورد پسند سران حزب واقع نشد و اصغر كريمى به نقل از منصور حكمت نوشت كه "از نظر نادر(منصور حكمت) اين بحث فقط جنبه پراتيكى دارد". [6] انتشار بحث در انتر ناسيونال در ادامه حزب و قدرت سياسى نشان ميدهد كه حرف ما درست بود و اين بار هم "بچه ها اشتباه كردند." [7] از اين بگذريم و بحث را از زاويه نكاتى كه قاعدتا بايد در يك استراتژى تسخير قدرت مورد بررسى قرار بگيرند نيز به بوته نقد بسپاريم.  

منصور حكمت اين قسمت بحث را هم كه قاعدتا بايد توضيح چگونگى كسب قدرت باشد با تعاريفى من در آوردى و اظهار فضلهاى زائد آغاز ميكند. ميگويد "پرداختن به قدرت سياسى در درجه اول مقوله اى است اجتماعى". حقیقتا هم. از کرامات شیخ ما یکی این است، شیره را خورد و گفت شیرین است. با اين حكم كليه كسانى كه تاكنون پرداختن به قدرت سياسى را از قبيل مقوﻻت رياضى و يا بيولوژيك قلمداد كرده بودند كنار ميروند. شوخى به كنار، ببينيم منظور وى از اين آشكار گويى بى معنى چيست. هيچ بنى بشرى در هيچ كجاى جهان تاكنون قدرت سياسى را خارج از جامعه مورد بحث قرار نداده است و نميتواند قرار بدهد. نه تنها قدرت سياسى، بلكه حتى غذا خوردن و خوابيدن و لباس پوشيدن آدمها هم عمل اجتماعى آنها هستند. منصور حكمت كدام فعاليت انسانى را سراغ دارد كه اجتماعى نباشد؟ پس جا زدن اين امر بديهى به عنوان يك كشف چه هدفى را دنبال ميكند؟

خواننده آشنا به روش بحث منصور حكمت شايد حدس بزند. اين جمله بى معنى قرار است مدخلی براى ورود به احكام بعدى باشد: "جدال بر سر قدرت سياسى اختراع كمونيستها نيست. ...دولت، سرنگونى و انقلاب هيچيك اختراع كمونيستها نيست." كه چه؟ چه كسى در كجاى دنيا مدعى شد كه اختراع كمونيستها است؟ اين ﻻطائلات چيست؟ يك كمونيست، يك تروتسكيست، يك مائوئيست، يك انور خوجه ايست، يك چپ نويى هم پيدا نميشود كه چنين خزعبلاتى گفته باشد. حتى بيربط ترين مباحث بر سر قدرت سياسى و يا نپرداختن به آن از جانب چپ حاشيه اى هم در اين واقعيت كه خود آن مباحث مقوﻻت اجتماعى اند تغييرى حاصل نميكند. برق اختراعى اديسون هم پديده اى اجتماعى است. بيان اين دو قطبى آشكارا بى معنى در بحث منصور حكمت قرار است راه را براى حكم بعدى اش باز كند. ميگويد: "اينها پديده ها و مكانيسم هايى اجتماعى اند." باز هم منصور حكمت دانش بيكران خود را به معرض نمايش ميگذارد و اعلام ميكند دولت و قدرت سياسى پديده هايى اجتماعى اند. مبادا كسى خيال بكند پديده اى بيولوژيك است.  

واقعيت اين است كه حكمت با ذكر اين بديهيات پيش پا افتاده اين اصل اساسى ماركسيستى را كه دولت ابزار سيادت طبقاتى است كنار ميگذارد. اين كه دولت پديده اى اجتماعى است، نيازى به عنوان كردنش نيست. او با گفتن اين كه مقوﻻت دولت و انقلاب و قدرت سياسى اختراع كمونيستها نيست، ميخواهد پرده ساترى بر يك واقعيت پايه اى تر بكشد و آن اين كه ماركسيسم و كمونيسم به نقد تمام مكاتب فكرى و جنبشهاى بورژوايى پرداختند كه دولت را سازمان عام المنفعه اداره جامعه و ارگانى ماوراى آن قلمداد ميكردند. هم ماركس و هم كمونيستهاى بعد از ماركس با افشاى اين تلقى نشان دادند كه چگونه بورژوازى منافع خود را به عنوان منافع همگانى جامعه قلمداد ميكند و نشان دادند كه اين چيزى نيست جز پوشش ايدئولوژيك بورژوازى براى حفظسيادت طبقاتى خويش. اين در افزوده ماركسيسم به تمام تئوريهاى موجود تا آن زمان در باره دولت بود. منصور حكمت البته اينها را ميداند، عنوان نكردن آنها هم به دليل بديهى بودنشان نيست. در تكرار مكرر بديهيات او چيزى كم نمى آورد. اما فقط آن بديهياتى به درد بحث وى مى خورد كه در چهارچوب بحث ماوراى طبقاتى اش بگنجد.  

وی سپس از همه اين مقدمه چينى ها نتيجه ميگيرد كه "اين خصوصيات ابژكتيو اجتماع است كه به يك كمونيست ميگويد قدرت را چگونه ميتوان گرفت، كى و در چه موقعيتى مى توان گرفت، در چه دوره هايى ميتوان گرفت و نه برنامه از پيشى و راه و رسم ما." اين جان كلام است. اين اعتراف صريح منصور حكمت به عدم لزوم استراتژى است. او با اين حكم حرف سه سال قبل خود را مبنى بر لزوم استراتژى سازمانى كنار گذاشته است. تمام آن اظهار فضل ها كه قدرت سياسى و دولت اختراع كمونيستها نيست براى اين بود كه برنامه از پيشى براى تسخير قدرت سياسى نفى شود، كه تسخير قدرت سياسى نه محصول مبارزه طبقاتى، بلكه محصول خصوصيات ابژكتيو اجتماع قلمداد گردد. قبلا ديديم كه منصور حكمت به نقل از ماركس جامعه را اصل دانست. در تبيين او طبقات و مبارزه طبقاتى به اعتبار خود جايى ندارند و هنگام بررسى قدرت سياسى نيز خصوصيات ابژكتيو جامعه جايگزين مبارزه طبقاتى ميشود.

اما كدام خصوصيات ابژكتيو اجتماع به يك كمونيست ميگويد كه قدرت را چگونه بايد گرفت و در چه زمانى بايد گرفت؟ منصور حكمت به اين سوال مستقيما جوابى نميدهد. وى بعد از اين مقدمه چينى ها به مكانيسمهاى موجود در جامعه ميپردازد كه هر بچه دبستانى هم با آنها آشناست. كل كشف او اوﻻ اين است كه با به قتل رساندن حاكم خوارزم با دشنه اى در دست و مسموم كردن خليفه بغداد نميتوان قدرت سياسى را گرفت. و ثانيا براى حمله به كاخ زمستانى و تسخير قدرت سياسى فعلا بايد به يكى از صاحبان قدرت در جامعه تبديل شد. در سناريوى منصور حكمت توازن قواى طبقاتى نقشى ايفا نميكند. جامعه در اين سناريو از خصوصيات ابژكتيوى برخوردار است كه مستقل از مبارزه طبقاتى و در عرصه مكانيسمهاى اجتماعى به حيات خود ادامه ميدهند. اين خصوصيات ابژكتيو را منصور حكمت نام نمى برد، اما از اظهاراتش درباره علنيت مبارزه سياسى و تاثير گذارى بر افكار عمومى ميتوان پى برد كه از خصوصيات ابژكتيو جامعه همين مكانيسمها را مد نظر دارد.

البته منصور حكمت درست ميگويد. ميتوان با دست بردن به همين مكانيسمها بر توازن قواى موجود بين احزاب سياسى تاثير گذاشت و آن را تغيير داد. دست به دست شدن قدرت سياسى بين احزاب بورژوايى نيز به همين ترتيب صورت ميپذيرد. احزاب اردوگاهى سابق در زمينه استفاده از از اين خصوصيات ابژكتيو داراى سابقه طوﻻنى بودند و در اولين فرصت با دست زدن به كودتاى نظامى بهترين و ابژكتيو ترين مكانيسم كسب قدرت را به كار ميگرفتند. اما تمام مساله اين است كه اين تغيير توازن قواى بين احزاب سياسى درون يك طبقه است و نه بين طبقات اصلی متخاصم جامعه. اگر منصور حكمت به عنوان دبير كل و يا رهبر يك حزب بورژوايى سخن میگفت، قطعا اين را ميتوانست به عنوان يك استراتژى تسخير قدرت قلمداد كند. مشكل وى اين است كه ميخواهد اين استراتژى را به عنوان راه انقلاب كارگرى جا بزند. او در شتاب براى باز كردن جاى پايى در بازار سياست فراموش كرده است كه انقلاب كارگرى محصول تغيير توازن قواى بين طبقات اصلی جامعه، محصول رشد مبارزه طبقاتى كارگران عليه بورژوازى است و مكانيسمهاى ابژكتيو مورد نظر او تنها بر متن چنين تغيير پايه اى ميتوانند به عنوان ابزارهاى تسخير قدرت مورد استفاده قرار گيرند. در فقدان چنين توازن قوايى یک حزب كمونيستى در بهترين حالت به يك حزب دن كيشوتى تبديل ميشود كه به جنگ آسياب بادى ميرود. در شرايطى كه خود طبقه كارگر در معرض تعرض وسيع اقتصادى، ايدئولوژيك و سياسى بورژوازى قرار دارد، ادعاى تسخير قدرت از طريق مكانيسمهاى ابژكتيو اجتماعى يك ادعاى توخالی باقى خواهد ماند و اگر يك حزب كارگرى دست به اين كار بزند، حكم خودكشى سياسى خود را صادر كرده است.

براى حزب كمونيست كارگرى كه حزبى كارگرى نيست، اين به معناى اعلام آشكار به رسميت شناختن توازن قواى موجود بين طبقات اصلی جامعه، تسليم شدن به اين توازن قوا و جدا كردن قطعى سرنوشت خود از روند انكشاف مبارزه طبقاتى كارگران است. اين يعنى پذيرش اين امر كه بر متن همين توازن قواى موجود طبقاتى جابجايى قدرت سياسى صورت بگيرد. اگر براى يك حزب كلاسيك بورژوايى اين استراتژى يك استراتژى واقعى تسخير قدرت است، براى حزبى كه نه یک حزب كارگرى است و نه یک حزب "متعارف" بورژوايى، اين به معناى تبديل شدن به گروه فشارى زائد است كه نه متعلق به بورژوازى است و نه از آن كارگران. ميتواند چپ تر يا راست تر باشد، ميتواند آته ايست و يا مذهبى باشد، اما یک حزب سياسى نيست. گروه فشارى است كه باج ميخواهد. اگر امروز اين باج را از بورژوازى ميخواهد، به سراغ آن ميرود، فردا اين باج را از كارگران خواهد خواست. اين بيان منصور حكمت كه بايد در زمين خود بورژوازى با آن جنگيد ناظر بر همين موقعيت امروز حزب كمونيست كارگرى "جديد" است.

حزب كمونيست كارگرى و منصور حكمت ديگر دليلی نمى بينند سرنوشت سياسى خود را با موقعيت جنبش كارگرى گره بزنند. برعكس، آنها در تلاش براى خلاص شدن از پرداختن به آن هستند. ادعاها کنار رفته اند. زمان حقیقت فرا رسیده است.

كسى كه كمترين آشنايى با سنت مبارزه سياسى به طور كلی و با سنت احزاب كارگرى داشته باشد ميداند كه استراتژى تسخير قدرت سياسى در بر گيرنده پيش شرطهايى، البته اجتماعى و نه بيولوژيك، است كه بدون آنها حرفى از قدرت سياسى نميتواند در ميان باشد. تا جايى كه به طبقه كارگر بر ميگردد، پيش درآمد هر گونه بحثى در باره تسخير قدرت سياسى روشن كردن مولفه هاى اصلی مبارزه طبقاتى در دوره هاى مربوطه بود كه مدخلی بر اين بحث بود. تمام مباحث گسترده جنبش كمونيستى و كارگرى در باره چگونگى روند انكشاف مبارزه طبقاتى، مسائل گرهى آن، صف بندى هاى طبقات متخاصم در جامعه، تبيين اوضاع بين المللی  (اين ديگر جزو فراموش شده هاى كامل حزب كمونيست كارگرى است) روش برخورد حزب طبقه كارگر به احزاب بورژوايى، برنامه عمل، نقشه هاى سازماندهى و سازمانيابى كارگران، تاكتيك طبقه كارگر در قبال حوادث و اتفاقات اجتماعى و غيره دراز گويى هاى اين احزاب نبودند. همين ها اجزاى مختلف استراتژى كسب قدرت سياسى از طرف طبقه كارگر را تشكيل ميدادند. در تبيين منصور حكمت استراتژى تسخير قدرت نه با عزيمت از موقعيت كنونى مبارزه طبقاتى و جنبش كارگرى، بلكه با حركت از موقعيت كنونى حزب (آنهم در خارج كشور) و "خصوصيات ابژكتيو جامعه" ترسيم ميشود 

او با كشف اين كه دنيا دنياى رسانه هاست يك باره همه اين بحثها را كنار ميگذارد و اعلام ميكند كه كمونيستها بايد قدرت سياسى را بگيرند و گويى با اين اعلام كردن قضيه حل است. مشكل همه كمونيستها هم گويى تا به امروز همين بوده و ﻻ غير. براى جا انداختن همين تصوير هم هست كه وى هر جا از كمونيستهاى ديگر حرف ميزند كه قدرت سياسى را نميخواهند فرقه كاهنان و محفل تروتسكيستى ده نفره را مثال ميزند. بهتر بود او بحثش را در مقابل متخصصان توده اى فرموله ميكرد كه تمام هم و غمشان را كسب قدرت تشكيل ميداد و ميدهد و در پيدا كردن معادﻻت قدرت در جامعه چيزى كم نمى آورند. خود منصور حكمت در زمانى نه چندان دور مقوﻻتى از قبيل پاسخگويى به جدالهاى اصلی سياسى و فكرى در جامعه، گسترش ارتباط مستقيم با محافل و مجامع كارگرى و ملزوماتى ديگر از اين دست را به عنوان پيش شرطهاى وارد شدن به بحث استراتژى حزب ميدانست. امروز اما همه اينها را كنار گذاشته و با كشف مكانيسمهاى اجتماعى در صدد تبديل شدن به "يكى از صاحبان قدرت در جامعه" است.  

بحث اثباتى منصور حكمت درباره قدرت سياسى به ذكر چند نكته بى اهميت كه نه ارزيابى از توازن قواى طبقاتى و سير روند مبارزه طبقاتى، بلكه مجموعه اى از ارزيابى هاى ذهنى وى را شامل ميشود خلاصه شده است.  اول ميگويد كه "ما داريم وارد دوره اى از حيات حزب ميشويم كه مساله نفوذ سياسى در جامعه، حضور در جنگ قدرت (اشتباه نشود، منظور وى قدرت دولتى نيست، خارج از آن است) و بدست گرفتن اهرمهاى جابجايى نيرو در جامعه به طور جدى براى ما مطرح ميشود". خواننده كنجكاو مايل است بداند مشخصات اين دوره چيست؟ چرا حزب وارد چنين دوره اى از حياتش ميشود؟ چه اتفاقى افتاده است؟ اما منصور حكمت باز هم فقط ماجرا را اعلام ميكند. او چنين تشخيص داده است و مردم هم بايد با وى توافق كنند تا بحث ادامه پيدا كند.  

بعد با كلی مقدمه چينى در باب تحميل كار مخفى به كمونيستها به اعلام اين مى پردازد كه "اولين نتيجه گيرى من اين است كه فعاليت سياسى بايد در بعد علنى، وسيع و جلوى چشم مردم صورت بگيرد و ما بايد به آن پا بگذاريم." بسيار خوب پا بگذاريد. فعاليت علنى سالها است كه يك نرم و استاندارد فعاليت حزب كمونيست كارگرى و پيش تر از آن حزب كمونيست را تشكيل ميداد. اين خود منصور حكمت بود كه از پا گذاشتن به اين ميدان، به هر دليلی، سر باز مى زد. حال كه تصميم گرفته است خودش هم پا به اين ميدان بگذارد، مى تواند كارش را بكند. تئورى درست كردن از اين ماجرا ديگر براى چيست؟ براى اين است كه پشت بند قضيه تئورى حزب شخصيتها به خورد مردم داده شود. منصور حكمت ضمن شكوه از اين كه پنجاه شخصيت كم است، ميگويد كه بايد دعوت خود را علنى كنند. عين عبارت منصور حكمت كه بى شباهت به وحى الهى به محمد نيست اين است كه "اگر شما ميخواهيد مردم دنبال شما بيايند بايد خود را نشان بدهيد. بايد دعوت خود را علنى كنيد و مردم را دنبال خود بكشيد." گويى حاﻻ كه از نظر منصور حكمت دوران تقيه تمام شده و وقت علنى كردن دعوت رسيده است، حزب هم دسته دسته شخصيتهاى اجتماعى از خود بيرون خواهد داد و مردم هم به دنبالشان راه خواهند افتاد. از نظر منصور حكمت استراتژى تسخير قدرت رفته رفته شكل نهايى خود را پيدا ميكند. اولش وارد شدن به آن دوران ابهام آميز بود و بعد هم پيدا شدن شخصيتهاى حزبى. قدم بعدى چيست؟

حزب را به عنوان آلترناتيو قدرت در مقابل كارگران گذاشتن. حزب درگير جنگى بر سر قدرت ميشود، كارگران مى بينند و به آن رو مى آورند. ميگويد "..امكان انتخاب كمونيسم را براى كارگران فراهم كنيد. به كارگران بگوييد اين جنگ را مى بينيد؟ در اين جدال مى توان كمونيسم را انتخاب كرد.  .... انتخاب شما محدود به احزاب طبقه حاكم نيست. اين حزب خودتان است و مى توانيد فردا برويد وسط تهران، دفتر مركزى حزب، به حزب بپيونديد و با كارگران ديگر عضو حزب در محل و كارخانه و شهر خود مرتبط بشويد." خودفريبى از اين بيشتر نميشود. مرد حسابى، فعلا كه دفتر مركزى شما در اروپا است كارگران چه كنند؟ امروز چه نقشه اى داريد؟ در باغ سبز نشان دادن به كادر و عضو ساده لوح نقشه و استراتژى نيست، فريب است. بگذريم از اين كه در اين تصوير خيال پردازانه همين حزب فى الحال خارج كشورى قرار است نه تنها مانند آهن رباى قدرت براده هاى پراكنده كارگران منفرد را به خود جلب كند، بلكه همچنين وظيفه وصل كردن كارگر به كارگر ديگر در كارخانه را هم بر عهده ميگيرد. منصور حكمت البته به كارگران افتخار ميدهد و مسئوليت حزبى هم واگذار ميكند. كسى كه زمانى از سوخت و سازهاى درونى طبقه كارگر و اشكال طبيعى اش حرف ميزد، امروز كارگر را آنچنان منفرد و اتمى مى بيند كه براى حزب خودش رسالت وصل كردن كارگران در محل كارشان به همديگر را هم قائل ميشود. كسى كه زمانى به كارگران فراخوان تسخير حزب را ميداد، امروز خود را در مقامى مى بيند كه به كارگران مسئوليت اعطا ميكند.  

تمام استراتژى نبوغ آميز منصور حكمت در اين است كه خياﻻت خود را به جاى واقعيات مى نشاند. او كادرهاى حزبى را علنى كرد، يكباره اين كادرها شخصيت شدند، بعد هم تصميم گرفت در جنگ قدرت در مقابل كارگران آلترناتيو بگذارد، ناگهان دفتر مركزى خيابان ۱۶آذر هم باز شد. حلقه آخر و اوج قضيه هم اين است كه ۵درصد جامعه مثل حزب پر افتخار فكر كنند (۶۰درصد هم كه از قرار به همان حرفها باور دارند) تا بتواند قدرت را نه تنها در ايران، بلكه در كل منطقه، بگيرد. و سرانجام اين حزب است كه با به دست گرفتن قدرت در يك كشور اوضاع جهان را نيز دگرگون ميكند. اين همان خرده بورژواى مورد اشاره ماركس است كه قرار است سرش را تكان بدهد تا همه مردم يك باره به ستمگران يورش ببرند و قدرت سياسى را در اختيار حزب كمونيست كارگرى "جديد" قرار بگذارند. اين كه اين حزب در همين خارج كشور هم هنوز آن پنج درصد را پشت سر خودش ندارد مهم نيست. مهم اين است كه اعلام كند دارد. با اعلام آن خود نيرو هم خواهد آمد. فاصله بين آنچه استراتژيست ما اعلام ميكند با جهان واقعى تنها ۶۰۰۰كيلومتر و تنها بين يك حزب تبعيدى بى ريشه و يك مبارزه طبقاتى ريشه دار است. اين فاصله اى بين جهان تخيلات و جهان واقعى است. اين انقلابى در سر منصور حكمت است، نه در جهان واقعى. انقلاب كارگرى نيست، انقلاب در ايدئولوژى است.

واقعيت اين است كه آنچه منصور حكمت تحت عنوان حزب و قدرت سياسى ارائه ميدهد، نه يك استراتژى تسخير قدرت، بلكه كاريكاتورى از فلسفه قدرت است. تمام نوشته اش شعرى است در ستايش قدرت. او نشان نميدهد كه جنبش كارگرى چگونه از دل تحوﻻت كنونى مبارزه طبقاتى نيرومندتر بيرون خواهد آمد و به سوى تسخير قدرت سياسى گام برخواهد داشت. اين امر او نيست. اما تا بخواهيد او تاكيد ميكند كه "بايد قوى بود"، "بايد قوى تر از اينها بود"، "بايد بيش از اينها شخصيت داشت"، "بايد بورژوازى را در زمين خود او شكست داد"، "بايد پرچم كمونيسم را در وسط شهر افراشت"، "بايد آنچنان با قدرت ظاهر شد كه كارگر به حزب اعتماد كند"، "بايد قد علم كرد" و و و . اينها اظهارات يك رهبر سياسى نيستند. يك رهبر سياسى با ستايش از قدرت و با نشان دادن تصوير شيرين رويايى يك حزب نيرومند به سراغ موانع پيش پاى جنبشى كه سخنگوى آن است نميرود. اينها روانشناسى يك واعظ است. تنها مبلغان فرقه ها هستند كه به جاى تكيه كردن بر آگاهى انسانها، به تحريك عواطف آنان دست ميزنند. منصور حكمت بيدار كردن جاه طلبی های حقیر نسل شكست خورده اى از انقلابيون قديمى را وجهه همت خود قرار داده است و براى اين است كه در ستايش از قدرت داد سخن ميدهد. سوسياليسم را كه همه تاكنون جنبش سوسياليستى كارگران ميدانستند تا حد "قد علم كردن ماركسيستها به عنوان انسانهاى واقعى" تنزل ميدهد، كمونيسم را به حد سيركى ميرساند كه خيمه اش را در مركز شهر بر پا ميكند و جنبشى را كه در تمام تاريخ دويست ساله اش بيش از هر چيز بر سازماندهى بنا شده بود تا حد كوبيدن پرچم مسخ ميكند.  

 استراتژى تسخير قدرت تنها بر متن مبارزه طبقاتى و با پاسخگويى به مشكلات گرهى جنبشهاى اجتماعى ميتواند طرح شود. اين فلسفه قدرت است كه خود را بى نياز از تمام اين معضلات مى بيند. قدرت نزد منصور حكمت ارزشى فى نفسه است، ابزارى در خدمت رسيدن به اهدافى معين نيست. قدرت زيبايى است، شكوه است، زندگى است، بالندگى است. قدرت همه چيز و حلال مشكلات است. در دنياى خيالی منصور حكمت اين نه طبقات، كه افرادند كه منشا قدرتند. تمام تصويرى كه او از قدرت ارائه ميدهد با فرض اين پيش شرط طرح ميشود كه حزب منبع قدرت است و اين حزب است كه در جنگ قدرتش كارگر را جذب ميكند، پنج درصد جامعه را مثل خودش ميكند و جهانيان را متوجه حقيقتى نهايى ميكند. كيست كه نداند منبع قدرت در خود اين حزب هم كسى نيست جز منصور حكمت. سده هاى طوﻻنى واتيكان منكر اين واقعيت بود كه زمين گرد است و دور خورشيد ميچرخد. اگر قرار بود ثروت بيكران و انبوه رعايا حفظ شوند، بايد زمين ديسكى مى بود كه گرد خود ميچرخيد و مركز اين ديسك هم جايى نبود جز واتيكان. واتيكان مركز عالم بود. واتيكان منصور حكمت حزبش است.

 

 حاشیه ای بر بحث: آذرین و مارکسیسم

ما فعلا به جنبه تقلیل گرایانه بحث که همه تنوع مبارزه طبقاتی را به یک مدل ساده دوسره کاهش می دهد کاری نداریم و فرض را بر این می گذاریم که حقیقتا تقابل اصلی بین طرفداران هارمونی طبقاتی و ستیز طبقاتی است. سؤالی که طرح می شود این است که چگونه و بر چه اساسی آذرین تمایز بین دیدگاه مارکس و سایر دیدگاهها را بر ستیز طبقاتی استوار می کند و می نویسد "... نزد دیدگاه جامعه مدنی راه دمکراسی از اقتصاد تا سیاست کاملا خطی است؛ اقتصاد کاپیتالیستی نظامی است طبیعی و یکدست، و منافع طبقات مختلف در این شیوه تولید هماهنگی دارند ... نزد مارکسیسم اقتصاد کاپیتالیستی مبتنی بر استثمار و بحران زاست، منافع طبقات جامعه مدرن بایکدیگر در تناقض است...". وی این دیدگاه را در مقاطع دیگری نیز بیان کرده است. از جمله در سخنرانی تحت عنوان "جنبش طبقه کارگر و جنبش بورژوازی، هارمونی یا ستیز؟" در لندن نیز عنوان می کند: "... مسأله مهمی که مارکس را از سایر دیدگاههایی که آنها هم به طبقه قائلند تفکیک می کند، مسأله ستیز طبقات است..." و "... در ایران امروز خیلی ها از طبقه کارگر صحبت می کنند، کما اینکه از طبقات دیگر صحبت می کنند، ولی به ستیز طبقات قائل (class conflict) نیستند؛ به این که اساس جامعه بر ستیز طبقات است، یعنی به این که جامعه پدیده ای است که در آن منافع طبقات و قشرهای مختلف با هم تصادم پیدا می کنند، قائل نیستند. این دیدگاه را مارکس ارائه کرده، در حالیکه دیدگاههای دیگر، از آدام اسمیت گرفته تا وبر به این امر قائل نیستند.". آیا این حقیقت دارد؟ آیا واقعا به غیر از مارکسیستها کسان دیگر به ستیز طبقاتی قائل نیستند؟ نه به هیچ وجه. این یک کشف من درآوردی از ایرج آذرین است.

آذرین با لاقیدی به صدور احکامی دست می زند که ناقض ادراکات کاملا متعارف و مشترک بین همه مدعیان پیروی از نظرات مارکس است. این را هر مدعی مارکسیسمی می داند که کشف طبقات و  ستیز بین آنان کار مارکس نبوده است. خود مارکس بارها و بارها در ادبیات خود به اظهارات مختلف نظریه پردازان پیش از خود اشاره دارد که ناظر بر مبارزه طبقاتی اند. او عین همین نظر را در نامه مشهور خود به وده مایر با صراحت توضیح می دهد که "تا جائی که به من مربوط می شود، نه افتخار کشف وجود طبقات در جوامع مدرن از آن من است و نه مبارزه بین آنها. مورخان بورژوازی بسیار پیش از من انکشاف تاریخی این مبارزه طبقاتی و اقتصاددانان بورژوازی نیز پایه های اقتصادی طبقات را توضیح داده بودند. کار جدیدی که من کردم نشان دادن آن بود که 1- وجود طبقات تنها به دوره های معینی از تکامل تاریخی تولید گره خورده است و 2- مبارزه طبقاتی ضرورتا به دیکتاتوری پرولتاریا خواهد انجامید و 3- خود این دیکتاتوری تنها گذار به رفع همه طبقات و به یک جامعه فاقد طبقات را شکل می دهد." ذکر همین مورد باید برای نشان دادن بی پایگی حکم چرند آذرین کافی باشد. با این حال و برای این که تصور نشود که مارکس شاید از روی تواضع و فروتنی چنین اظهاراتی را بیان کرده است، و همچنین برای داشتن تصویر دقیق تری از نظریه های غیر مارکسیستی  نگاه کوتاهی به اظهاراتی از آدام اسمیت که به زعم آذرین جامعه را محصول هارمونی طبقات می داند مفید است.

اسمیت در بخش هشتم کتاب معروف "ثروت ملل" به نام "درباره مزد کارگران" می نویسد: "... مزد عادی کارگر در همه جا بستگی دارد به قراردادی که معمولا بین دو نفر منعقد می شود، و البته منافع این دو نفر به هیچ وجه یکی نیست. کارگر می خواهد تا آنجا که ممکن است بیشتر مزد دریافت کند، و ارباب میل دارد تا آنجا که می شود کمتر بپردازد. کارگران برای بالا بردن مزد خود مایلند که متحد شوند، صاحبان سرمایه برای این که مزد کمتری بدهند با هم یکی می شوند.

اما مشکل نیست پیش بینی کنیم کدام یک از این دو طرف، در تمام موارد عادی، در این کشمکش حاکم باشد، و طرف دیگر را وادار کند که طبق شرایط قرارداد عمل کند. کارفرمایان، چون تعدادشان کمتر است، می توانند آسانتر با هم متحد شوند؛ و بعلاوه قوانین و مقررات موجود نیز اتحاد آنها را تأیید می کند، یا حداقل از آن ممانعت نمی کند، و حال آنکه این مقررات از اتحاد کارگران جلوگیری می کند. در کشور ما هیچ قانونی وجود ندارد که علیه اتحاد کارفرما برای پائین آوردن مزد وضع شده باشد، ولی علیه اتحادیه های کارگرانی که به منظور بالا بردن مزد تشکیل می شود، قوانین متعددی داریم. در تمام این کشمکشها کارفرمایان بیشتر می توانند مقاومت کنند. مالک، دهقان و یا کارفرمای صنعتی و یا یک بازرگان، بدون اینکه نیازی به استخدام کارگر داشته باشند، معمولا می توانند یکی دو سال با سرمایه ای که قبلا به دست آورده اند زندگی کنند. بیشتر کارگران نمی توانند غذای بیش از یک هفته خود را داشته باشند، و تعداد کمی می توانند یک ماه مقاومت کنند و بندرت کارگری هست که یک سال بدون اشتغال بتواند امرار معاش کند. در دراز مدت کارگر همانقدر برای کارفرما ضروری است که کارفرما برای کارگر، ولی این احتیاج فوری نیست.

گفته می شود که، بندرت ما درباره دسته بندی و اتحاد کارفرمایان چیزی به گوشمان می خورد، در صورتیکه درباره سندیکا و اتحادیه کارگری مکررا اخبار منتشر می شود.ولی هرکس، با این حساب، تصور کند که کارفرمایان بندرت با هم متحد می شوند، هم از دنیا بی اطلاع است و هم از موضوع. کارفرمایان همیشه و همه جا ساکت و خموشند، ولی دائما و بطور یکنواخت با هم متحد می شوند که مزد کارگر را از نرخ واقعی آن بالاتر نبرند. نقض این اتحاد در همه جا یک عمل نامناسب و غیر عادی است، و کارفرمایی که چنین کاری را انجام دهد مورد شماتت و ملامت اقران و همگنان خویش است. در حقیقت ما بندرت از اتحادیه کارفرمایان چیزی می شنویم، زیرا این یک امر عادی، و حتی میتوان گفت، یک امر طبیعی است، به طوری که هیچ کس چیزی درباره آن نمی شنود. گاهی کارفرمایان، نیز داخل یک زدو بند خصوصی می شوند که مزد کارگر را حتی از نرخ طبیعی آن نیز پائین تر ببرند. این کار همیشه در نهایت سکوت و خفا انجام می شود، تا لحظه اجرای آن نیز کسی اطلاع ندارد، که در آن هنگام نیز کارگر بدون مقاومت تسلیم می گردد. و با اینکه کاهش مزد به شدت کارگران را تحت فشار قرار می دهد، ولی دیگران هیچ وقت چیزی در این باره نمی دانند. اما اغلب این چنین دسته بندیها با اتحادیه تدافعی کارگران مواج می شود، که گهگاه نیز، بدون تحریک یا انگیزشی از این نوع، به میل خود متحد می شوند که قیمت کار خود را بالا ببرند. ..."

اسمیت سپس بحث در این مورد را با بررسی اعتراضات کارگری ادامه می دهد و می نویسد "مستمسک و دستاویز معمولی آنها، گاهی گرانی مایحتاج زندگی، و گاهی سود سرشاری است که کارفرما از کار آنها بدست آورده است. ولی اعم از اینکه دسته بندی کارگران حالت دفاعی یا حمله ای داشته باشد، همیشه این نوع دسته بندیها فورا منتشر می شود. و برای این که هدفی که تعقیب می کنند، به سرعت درباره اش تصمیم گرفته شود، همیشه متوسل به هیاهو و داد و فریاد زیادی می شوند، و گاهی نیز با خشونت و شدت و بی حرمتی عمل می کنند. کارگر نومید و از جان گذشته است و چون افراد نومید مرتکب حماقت یا زیاده روی می شوند، یعنی باید از گرسنگی بمیرند، و یا اینکه کارفرمایان خود را بترسانند و وادار کنند که با تقاضای آنان فورا موافقت کنند. کارفرمایان آنها در چنین مواردی همان داد و فریادها را روی طرف دیگر به کار می برند، و همیشه سعی می کنند که از دادستان کشوری کمک بگیرند و اجرای به حق آن قوانینی که با شدت علیه دسته بندی نوکرها، کارگران، و ساگردان مزدور به تصویب رسیده، خواستار می شوند....". این است "هارمونی طبقاتی" ادعایی آذرین نزد آدام اسمیت. اسمیت در همین قسمت از بحث خود است که حداقل فیزیکی دستمزد را نیز عنوان می کند که بدون آن نسل کارگران منقرض خواهد شد. جای پای همه این مباحث را به خوبی در آثار مارکس نیز می توان یافت. بیهوده نبود که لنین اقتصاد سیاسی انگلیس را یکی از سه منبع مارکسیسم نامید.

میتوان به اظهارات اسمیت اظهارات دهها و صدها متفکر بورژوایی پیش و حتی پس از مارکس را نیز اضافه کرد که بخشا حتی با حرارت و جدیتی به مراتب بیشتر وجود طبقات و ستیز طبقاتی را پایه تحلیلی خود قرار داده اند. به طور مشخص و در مورد جامعه سرمایه داری، دیوید ریکاردو حتی از تضاد سه طبقه اصلی این جامعه، کارگران، سرمایه داران و زمینداران، سخن به میان می آورد و ریکاردین های چپ نیز بر اساس آموزه های ریکاردو به نوعی سوسیالیسم در عرصه توزیع ثروت رسیدند. با این همه آذرین به راحتی کار مارکس و تمایز او را با متفکرین بورژوای پیش از خود در "کشف ستیز طبقاتی" اعلام می کند. این که آذرین اسمیت و هگل و ریکاردو و روسو و همه متفکران دیگر بورژوازی را را تا حد ابلهانی تنزل می دهد که امور جامعه را بر "هارمونی طبقات" برقرار می دانند، ناشی از ناآگاهی وی نیست، تحریف آگاهانه ای برای آماده کردن زمینه ارائه درک سر و دم بریده ای از مارکس است. او با پائین آوردن متفکران بورژوای پیش از مارکس تا حد مبلغان "هارمونی طبقاتی"، مارکس را تا حد کاشف ستیز طبقاتی تنزل می دهد. تمایز مارکس با متفکرین دیگر بورژوازی نزد آذرین در کشف "ستیز طبقات" خلاصه می شود و نه آنچنان که خود مارکس می گوید در فرارویی ضروری مبارزه طبقاتی به دیکتاتوری پرولتاریا و جامعه بدون طبقه متأخر آن. مارکس آذرین با دیکتاتوری پرولتاریا تمایز نمی یابد، با "ستیز طبقات" متعین می شود. بیهوده نیست که نه آذرین و نه اتحاد سوسیالیستی در هیچ سندی تا به امروز حتی کلمه ای از دیکتاتوری پرولتاریا بر زبان نیاورده اند و در هیچ نقطه ای هیچ تصویری از سوسیالیسم مورد نظر خود ارائه نکرده اند.

جدا از انجام چنین تحریفاتی، آنچه در مورد آذرین به چشم می خورد این است که او با وجدانی راحت دست به انجام این تحریفات و ارائه مارکسیسم من درآوردی خود می زند. او این کار را چنان به راحتی انجام می دهد که نه نیازی به بررسی احکام مربوطه موجود در ادبیات سوسیالیستی می بیند و نه به توضیح درک خود می نشیند. او این تحریفات را به عنوان داده هایی بدیهی و لابلای بحثهایی نسبت به موضوعات دیگر عنوان می کند و با توضیحاتی دو خطی از کنارشان رد می شود. موضوع مورد بحث وی "تشکلهای کارگری و آزادیهای دمکراتیک" مطرح است، آذرین هم ضمن بررسی این موضوع اعلام می کند که تمایز مارکس با دیگران "در کشف ستیز طبقاتی" است. موضوع بررسی از جامعه ایران مطرح است، باز هم آذرین به طور ضمنی بدیهیاتی را در مورد مارکسیسم بر زبان می آورد که گویا این چپی های ابله متوجه آن نیستند. به چنین مواردی هم اشاره خواهیم کرد. اما لازم است بپرسیم که آذرین این بدیهیت را از کجا آورده است؟ او چگونه به خود اجازه می دهد که احکام شناخته شده مارکسیسم را نه در نوشته هایی جداگانه و با بررسی مستقل، بلکه لاپایی و در میان بحثهای دیگر رد کند و یا مورد تجدید نظر قرار دهد؟

اظهاراتی از خود وی در همان "چشم انداز و تکالیف" کذائی نشان می دهند که آذرین علیرغم قلمفرسایی های پر آب و تاب درباب حقانیت مارکسیسم به مثابه تئوری جهانشمول مبارزه طبقاتی، به طور واقعی این تئوری را تا حد ابزاری ساده و در عین حال کهنه شده تنزل می دهد. بر اساس این درک تنزل داده شده است که او دچار این توهم گشته است که فراتر از مارکسیسم قرار گرفته و با آن نیز هر طور خود صلاح بداند رفتار می کند. ادبیاتی که آذرین در رابطه با مارکسیسم به کار میگیرد نیز، آشکارا این توهم "فراتر از مارکسیسم" بودن را نشان می دهد. نفس این موضوع البته هیچ اشکالی ندارد. هر انسانی می تواند و محق است خود را فراتر از هر میراث نظری در تاریخ بداند. هر چه باشد میراثها متعلق به گذشته اند و انسان در حال ی زندگی می کند که خود از آن گذشته فراتر رفته است. اما برای فراتر رفتن از میراثهای فکری تاریخ، چیزی بیش از زندگی کردن در حال لازم است. مارکس که سهل است، ارسطو و افلاطون نیز هنوز از بسیاری از قلم بدستان جامعه معاصر جلوترند. اما آذرین گرچه تا به امروز در هیچ نوشته ای مستقیما به نقد مارکس و فراتر رفتن از او ننشسته است، در هر فرصتی اما از ایما و اشاراتی که ناظر بر چنین تلقی ای از نقش وی هستند خودداری نمی کند. گام اول این مسیر را آذرین در "چشم انداز و تکالیف" برداشت. او در فصل نخست آن نوشته تحت عنوان "میراث مارکس" و ظاهرا در دفاع از میراث نظری مارکسیسم می نویسد: "... اهمیت حفظ میراث مارکسی فراتر از جنبه نظری است، اما من در اینجا صرفا بحث کوتاهی درباره شرایط و ویژگیهای مبارزه برای حفظ میراث نظری مارکس را دنبال می کنم: اگر بتوان قدرت تحلیلی یک سیستم تئوریک را به یک جعبه ابزار تشبیه کرد، واضح است که نشان دادن برتری (و یا حتی موضوعیت) سیستم نظری مارکسیسم اساسا از این راه ممکن می شود که بتوان کارآئی این "جعبه ابزار" را در عمل نشان داد. یعنی نهایتا بهترین دفاع از مارکسیسم بکار بردن آن در تحلیل پدیده های تازه و نشان دادن راهگشا بودن مارکسیسم در درک و تبیین جامعه متحول و مسائل مبارزه طبقاتی است. اما مسأله اینجاست که یک عرصه مهم جدال نظری در سطح جامعه همواره بر سر حقانیت خود سیستمهای نظری است، و مارکسیسم، بدلایل روشنی، همواره از این زاویه زیر حمله قرار داشته است و از خود زمان مارکس یک وظیفه مارکسیستها در مبارزه نظری دفاع از "جعبه ابزارشان" بوده است..." به این ترتیب مارکسیسم برای اولین بار در درون چپ ایران (لااقل بخش رادیکال آن) به مثابه یک "جعبه ابزار" قلمداد می شود. این گرچه در قالب دفاع از مارکسیسم صورت می گیرد، در واقع اما فراهم آوردن مقدمات گذار از آن است. این موضوع نیازمند توضیح بیشتری است.

تلقی از مارکسیسم به مثابه یک دستگاه تحلیلی و یک "جعبه ابزار" چیز تازه ای نیست. این تلقی حاوی نگرش معینی است هم به خود مارکسیسم و هم به مبارزه طبقاتی به طور کلی. نخستین چیزی که در این تلقی برجسته است، بیربطی مارکسیسم به روندهای مبارزه طبقاتی است. "جعبه ابزار" را در هر شرایطی می توان به کار گرفت. چه در دوران اوج مبارزه طبقاتی و چه در دوران حضیض آن. به مثابه یک دستگاه تحلیلی و یک جعبه ابزار، مسأله مارکسیسم به مسأله کاربرد درست مارکسیسم تقلیل می یابد و مشکل مارکسیسم نیز با عدم کاربرد صحیح آن توضیح داده می شود. مارکسیسم در این تلقی متافیزیکی دستگاهی است تحلیلی که مستقل از پدیده ها شکل گرفته است و برای تبیین پدیده ها باید بکار گرفته شود. بالاتر دیدیم که آذرین هنگام بررسی عدم توده ای شدن کمونیسم قرن بیستم و جریانات سوسیالیست پرو روسی و پرو چینی و غیره نیز، همین تبیین نادرست از اوضاع را علت ناکامی این جریانات قلمداد نمود. او عین همین روش را در بررسی مسأله جنگ نیز به کار گرفت و علت اصلی خطای چپ سنتی را در عدم درک شرایط تغییر یافته جست. این دقیقا ناشی از همان تلقی "مارکسیسم بمثابه یک جعبه ابزار" است.

روشن است که مارکسیسم در عین حال یک دستگاه تحلیلی نیز هست و به مثابه یک دستگاه تحلیلی می توان آن را نیز مانند هر دستگاه تحلیلی دیگری در هر زمانی به کار گرفت. اما مسأله اصلی در این است که مارکسیسم صرفا یک دستگاه تحلیلی مثل دستگاههای دیگر نیست. به مثابه بیان نقد عملی طبقه کارگر در عرصه نظری، اوج و حضیض مارکسیسم به طور مستقیم به فراز و نشیبهای جنبش طبقه کارگر گره خورده است. پیشرویها  و شکستهای جنبش کارگری است که نهایتا تقویت و تضعیف مارکسیسم را نیز رقم می زنند. بنا بر این مسأله مارکسیسم در کاربرد آن نیست. کاربرد وجود دستگاهی از پیش را فرض می گیرد. مسأله به طور واقعی تکوین مارکسیسم در حین کاربرد آن است و تکوین آن نیز مستقیما به درجه رشد جنبش طبقه کارگر منوط است. این به معنای انکار استقلال نسبی جنبه های تحلیلی مارکسیسم نیست، اما به هیچ وجه نمی توان پیدایش مکاتب مختلف فکری درون مارکسیسم را با خود آن دستگاه تحلیلی توضیح داد.

دوران عروج جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم شاهد ظهور بزرگترین متفکران مارکسیسم تا به امروز بوده است که نه در تقابل با این یا آن جناح دیگر درون مکتبی، بلکه در تقابل با بورژوازی طرح شدند. از خود مارکس تا انگلس و پلخانف و لنین و تروتسکی و لوکزامبورگ و گرامشی و بوخارین و پرابراژنسکی و دهها متفکر مارکسیست دیگر، همه و همه بر متن رویارویی با بورژوازی و در مسیر تکوین نظری پراتیک انقلابی پرولتاریای در حال عروج پا به میدان گذاشتند. با شکست این خیزش تاریخی روندی از عقب نشینی و حاشیه ای شدن مارکسیسم انقلابی آغاز قرن بیستم نیز آغاز شد. متفکران بزرگ یا حاشیه ای شدند و یا جای خود را به کوتوله های فکری حزب ساخته دادند. جای امثال گروسمان و رازدالسکی و روبین و پرابراژنسکی را کسانی از قبیل آفاناسیف و نیکی تین و پولیتسر اشغال کردند. روند تحول مارکسیسم پس از جنگ جهانی دوم در غرب نیز از همین قاعده پیروی کرده است. اگر گرامشی و لوکزامبورگ و لنین نظریه پردازان مارکسیست جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر بودند و کار نظری آنان – علیرغم هر کم و کاستی – اساسا پاسخی به نیازهای تکوین و پیشرفت جنبش سوسیالیستی طبقه بود، مارکسیسم پس از جنگ جهانی دوم در غرب نیز اساسا پاسخی به مسائل طیف روشنفکران معترض غرب را شکل می داد. آنچه پل باران و سوئیزی و آلتوسر و سمیر امین و دهها و صدها متفکر مارکسیست دیگر را ار متفکران پیشین متمایز می کرد، دقیقا همین عدم تعلقشان به جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر بود. همه آنان متفکرینی توانا بودند، هیچکدامشان اما یک رهبر کارگری نبود. به همین دلیل نیز نظریه پردازی هیچکدام از این متفکران در هیچ دوره ای در درون جنبش کارگری به رسمیت شناخته نشد. مسأله برای همه این متفکرین نیز چه بسا "کاربرد صحیح مارکسیسم" تلقی می شد، آنچه اما خود این نظریه پردازان را شکل می داد و ابعاد و چگونگی آن کاربرد را تعیین می کرد، فراتر از حوزه اختیار خود آنان قرار داشت. خود آذرین نمونه بسیار گویای همین قانونمندی است. آذرین در بیست سال اخیر نخست دوره ای از سکوت را برگزید، سپس در دوران برو و بیای اصلاحات پا به میدان گذاشت و "جعبه ابزار مارکسیسم" را در خدمت آن بکار گرفت تا ضرورت حمایت از کارگاههای کوچک تولیدی و اتخاذ سیاست "نپ در اپوزیسیون" را به اثبات برساند و با شکست اصلاحات و اوجگیری فضای ضد آمریکایی و ضد امپریالیستی، آن "جعبه ابزار" را در جهت شکل دادن به یک جنبش ضدامپریالیستی در میان کارگران به کار گرفت. ماهیت بورژوایی هر دو این سیاستها را البته تعلق خود آذرین به افق بورژوازی رقم می زند، اشکال متفاوت بروز آن را اما دقیقا اوج و فرودهای مبارزه طبقاتی است که تعیین می کند. نظریه "مارکسیسم بمثابه جعبه ابزار" چیزی جز انکار مارکسیسم بمثابه نقد پیگیر جامعه سرمایه داری و به این اعتبار بیان نظری پراتیک طبقاتی پرولتاریای سوسیالیست نیست.

از نقطه نظر نوع رابطه با طبقه کارگر، این نظریه ای است نخبه گرا که با تفکیک فعالیت نظری مارکسیسم از روند مبارزه طبقاتی و تبدیل آن به فعالیت ذهنی نخبگان، عملا شکل گیری رهبران نظری جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر را به خارج از روند مبارزه طبقاتی منتقل نموده و انحصار آن را به معدودی از دانش آموختگان واگذار می کند. بیان آذرین مبنی بر این که "بهترین دفاع از مارکسیسم بکار بردن آن در تحلیل پدیده های تازه و نشان دادن راهگشا بودن مارکسیسم در درک و تبیین جامعه متحول و مسائل مبارزه طبقاتی است" گویای همین نخبه گرایی است. اینجا نیز مارکسیسم نه در رابطه با مسائل گرهی جنبش طبقه کارگر، بلکه در رابطه با "تحلیل پدیده های تازه" و "تبیین جامعه متحول" به طور کلی است که طرح می شود. آذرین البته "مسائل مبارزه طبقاتی" را نیز به آن اضافه می کند، اما مفهوم "مسائل مبارزه طبقاتی" نزد وی مفهومی است بسیار گسترده که نهایتا بررسی و تحلیل هر پدیده اجتماعی تازه ای را نیز در بر می گیرد.

چنین تبیینی در نگاه اول بسیار فریبنده به نظر می رسد. حقیقتا نیز در "تحلیل پدیده های تازه" جذابیتی برانگیزاننده وجود دارد. مسأله اینجاست که برای جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر در درجه اول این نه ناتوانی از درک پدیده های تازه، بلکه گره گاههای خود این جنبشند که به عنوان مانع اصلی پیشرفت و انکشاف جنبش کارگری عمل می کنند. بیان معروف این رابطه در ادبیات کلاسیک مارکسیستی همان سه وجه "سیاسی، اقتصادی و نظری" مبارزه است که نقطه عزیمت خود را همواره بر سطح پیشرفت و تکامل مبارزه طبقه کارگر قرار داده و ناظر بر رفع موانع انکشاف این مبارزه اند. اشتباه نشود، صحبت بر سر عدم لزوم پرداختن به مسائل متنوع اجتماعی نیست. کارگران باید بتوانند از هر تلاشی در این زمینه ها که با هدف نقد نظام مسلط صورت می گیرد استقبال کنند. اما تکوین آگاهی طبقاتی کارگران اساسا به یافتن پاسخ به پدیده هایی گره خورده است که نه تنها تازه نیستند، بلکه عمرشان به قدمت خود سرمایه داری است. به ویژه مادامی که طبقه کارگر سوسیالیست هنوز قادر به ایستادن بر روی پاهای خود نشده است و هنوز تا شکل دادن به ارگانهای قدرت طبقاتی خود فاصله دارد، "تحلیل پدیده های تازه" ای که سرمایه داری هر روز با خود به ارمغان می آورد چه بسا چیزی جز به بیراهه کشاندن کارگران نباشد. بارزترین نمونه آن هم تحلیل کشاف خود آذرین در باب "تئوری جنگ ..." بود. البته آذرین آن تئوری را با تمام شاخ و برگهایش به قلم درآورد و از سلمان رشدی تا هابزبام و بوش را در آن به تحلیل کشید. اما برای طبقه کارگری که فاقد هرگونه سازمانی بود و هنوز هم هست، تئوری جنگ آذرین در بهترین حالت در حکم تراوشات نظری بیربط به روال مبارزه طبقاتی نمودار می گردد. این نا هنجاری شبیه فراخواندن نوازندگانی به اجرای یک سمفونی کامل از سازهای گوناگون است، بی آنکه توجه شود که اکثر آنان حتی یک زنبورک و یک سازدهنی هم برای تمرین در اختیار ندارند. قرار دادن این سمفونی پیچیده در مقابل چنین نوازندگانی قطعا برای مرعوب و یا مجذوب کردن برخی از آنان می تواند به کار آید. مسأله اما شرکت در تلاش آن نوازندگان برای دست یافتن به امکاناتی است که بتواند آنها را قادر به اجرای سمفونی سازد. نخبه گرایی آذرین از چنین نوعی است و ادبیات پدانتیک وی نیز گویای همین رابطه است.

تا اینجای مسأله به طرح نگرش آذرین نسبت به مارکسیسم پرداختیم. اما دید آذرین در این حد متوقف نمی ماند. تقلیل مارکسیسم به جعبه ابزار در عین حال متضمن دو وجه قابل بررسی دیگر نیز هست. نخست این که تبیین "جعبه ابزار" برای ارائه تحلیل از پدیده های تازه به معنای تعدیل در احکام پایه ای مارکسیسم و آمادگی برای تجدید نظر در آنها نیز هست. تلقی مارکسیسم به مثابه یک دستگاه تحلیلی و جعبه ابزار بیش از هر چیز به معنای قائل شدن به اصالت در روش بررسی و در مقابل تعدیل در احکام و نتایج تثبیت شده است. هر آنچه تاکنون به مثابه دستاورد تثبیت شده نظری قلمداد می شود مورد تردید و یا لااقل مورد بحث قرار می گیرد. این دستاورد می تواند هم دیکتاتوری پرولتاریا باشد و هم ضرورت در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی. آنچه در این نگرش در مقابل برجسته می شود، تأکید بر شرایط تغییر یافته و تازگی پدیده ها به گونه ای است که "مارکس قرن نوزدهمی" نمی توانسته بدانها برسد. این نگرش ویژه آذرین نیست و خیل وسیعی از چپی های سابقا مارکسیست بر همین بوق می دمند. نه فقط در ایران.  تا جایی که به آذرین مربوط می شود، او نمونه روشنی از ادبیات متعلق به چنین نگرشی را نشان می دهد.

در "چشم انداز و تکالیف" در توضیح ضرورت به روز کردن مارکسیسم می نویسد: "... واضح است که پاسداری از ارتدکسی، هر چقدر هم مبارزه ای حیاتی، به تنهایی نمی تواند تضمین کننده این باشد که میراث مارکس به حرکت سوسیالیستی کارگران در قرن 21 انتقال یابد. اساسا بعید بنظر می رسد که در قرن بیست و یکم بتوان صرفا با رجوع به تئوریهای یک متفکر قرن نوزدهمی مبانی تئوریک یک جنبش اجتماعی را شکل داد و حفظ کرد. سوء تعبیر نشود، نفس پیوستگی با قرن 19 هیچ ایرادی ندارد. بورژوازی خود به آدام اسمیت قرن هژدهی اقتدا می کند، و بسیار طبیعی است که چه بورژوازی و چه پرولتاریا نسب فکری خود را به متفکران دوران پیدایش سرمایه داری مدرن صنعتی برسانند. اما اگر ایدئولوگهای بورژوازی به شیوه "آدام اسمیت میگوید ..." نمی توانند در جهان معاصر دست بالا بیابند، سخنگویان طبقه کارگر نیز نخواهند توانست با تکرار ساده مارکس چنین کنند." آنچه آذرین در اینجا عنوان می کند چیزی جز تکرار تبلیغات نخ نمای رایج بر علیه مارکس نیست. او خود را متعهد به ارتدکسی مارکسیسم معرفی می کند تا در همان نفس بعدی بگوید که مارکس کهنه شده است. آنچه را با دست پیش می گذارد، با پا پس می کشد. او ظاهرا به جدل با کسانی برخاسته است که معتقدند "پاسداری از ارتدکسی" به تنهایی می تواند میراث مارکس را به قرن 21 منتقل کند. واقعیت این است که او در این جدل کاذب زیر آب همان ارتدکسی را می زند.

هنگامی که آذرین این عبارات را می نوشت، دفاع از ارتدکسی مارکسیسم، چه به تنهایی و چه بر متن تبیین اوضاع معاصر اصلا رایج نبود و هنوز هم نیست. آنچه به ویژه در آن زمان، یعنی هشت سال قبل (در آغاز قرن 21)، رایج بود، گریز از ارتدکسی مارکسیسم بود و نه دفاع از آن. اوضاع از این نظر امروز هم تغییر چندانی نکرده است. آذرین با یک جریان واقعی جدل نمی کند، در قالب یک جدل ظاهری بحث خود را ارائه می کند و این بحث هم چیزی نیست جز آن که مارکسیسم البته به عنوان یک دستگاه تحلیلی خوب است، اما حرفهای مارکس امروز دیگر کهنه شده است. به همین روال او نیز با مارکس همان کاری را می کند که همه چپهای نادم "اهل تساهل" می کنند: مارکس را همردیف با آدام اسمیت به عنوان "متفکر قرن نوزدهمی" و "متفکر دوران پیدایش سرمایه داری مدرن صنعتی" معرفی می کند تا از آن نتیجه بگیرد که "صرفا با رجوع به تئوریهای یک متفکر قرن نوزدهمی" نمی توان مارکسیسم را به قرن 21 منتقل کرد. به این ترتیب مارکس تا حد "یک متفکر قرن نوزدهمی" و نه حتی برجسته ترین متفکر این قرن، تقلیل می یابد و همردیف اسمیت قرار می گیرد. و هر دو این متفکرین نیز به "دوران پیدایش سرمایه داری مدرن صنعتی" منتسب می شوند.

صرفنظر از تلاش آشکار آذرین برای ناچیز جلوه دادن کار سترگ و دورانساز مارکس، این حتی با همه تبیینهای تاکنونی مارکسیسم و با تبیین خود مارکس نیز در تناقض کامل قرار دارد. نزد مارکس، اسمیت متفکر دوران اولیه پیدایش سرمایه داری صنعتی بود. دورانی که در زمان ریکاردو به پایان رسیده بود و مارکس ریکاردو را به دوران برقراری کامل نظام سرمایه داری مربوط می داند. دقیقا به همین دلیل نیز عمر اقتصاد سیاسی کلاسیک به پایان رسید و دوران اقتصاد ولگار بورژوایی آغاز شد. از زمان ریکاردو به بعد هیچ نظریه پرداز رسمی بورژوازی پیدا نشد که نظریه ارزش کار اسمیت و ریکاردو را به کار گیرد. دوران مارکس اما دوران سلطه کامل سرمایه داری صنعتی – در پیشرفته ترین کشور سرمایه داری آن زمان یعنی انگلستان - بود و همین نیز مارکس را در موقعیتی قرار داد که همه تناقضات بنیادی نظام سرمایه داری را دریابد و تئوری دورانساز خود را در کاپیتال عرضه کند. نزد آذرین اما همه اینها دود می شود و به هوا می رود و مارکس نیز در کنار اسمیت به دوران پیدایش سرمایه داری مدرن صنعتی محدود می شود تا از آن این نتیجه گرفته شود که با رجوع به تئوریهای مارکس نمی توان مارکسیسم را به قرن 21 منتقل نمود. پس زمان ما به تئوریهای جدیدی نیاز دارد که "نپ در اپوزیسیون" آذرین از جمله این تئوریها است. آذرین در حالی مارکس را متفکری محدود به یک قرن مشخص معرفی می کند که هنوز هم در همه جای جهان متفکران، فلاسفه، اقتصاد دانان، مورخان، جامعه شناسان و حتی علمای فقه و فقاهت میزان موفقیت خود را با رد تئوریهای مارکس می سنجند. شبح مارکس بر فراز سر همه دانشگاههای اقتصاد و فلسفه و علوم اجتماعی بر پرواز است، آقای آذرین اما با خیال راحت اعلام می کند که این یک متفکر قرن نوزدهمی دوران پیدایش سرمایه داری صنعتی است. آقای آذرین چوب حراج بر مارکس می زند تا نرخ خود را در بازار مکاره سیاست بالا برد.

بر همین روال است که آذرین در هر فرصت مناسبی آمادگی خود برای کنار گذاشتن دستاوردهای مارکس در نقد سرمایه داری را اعلام می کند. از جمله او در همان نوشته "تشکلهای کارگری، آزادیهای دمکراتیک، جامعه مدنی" این حکم عالمانه را در دفاع از مارکس عنوان می کند که "... تا به امروز بهترین بیان تئوریک تناقض منافع کار و سرمایه نظریه مارکس بوده است". به این ترتیب نظریه ارزش کار مارکس از نظر ایشان تا به امروز بهترین بیان تئوریک تناقض منافع کار و سرمایه بوده است. اما فردا می تواند چنین نباشد. چنین  "انعطاف"ی بیش از هر چیز تلاشی است برای کاهش قطعیت نظریه ارزش مارکس. نظریه ارزش مارکس به این ترتیب از ردیف احکام قطعی مربوط به جامعه سرمایه داری خارج شده و در ردیف فرضیه ای معتبر قرار میگیرد. روشن است که در عرصه علم مکانیک نمی توان گفت که قانون جاذبه نیوتن تا به امروز بهترین قانون جاذبه است. به این دلیل ساده که این قانون تنها قانون توضیح نیروی جاذبه است. مادام که عرصه علم مکانیک ترک نشده باشد، اعتبار این قانون نیز به جای خود باقی است. در فیزیک کوانتوم البته دیگر نمی توان سخنی از قوانین نیوتونی به عمل آورد. اما فیزیک کوانتوم هم دیگر مکانیک نیست. عین همین موضوع در رابطه با قانون ارزش کار مارکس مصداق پیدا می کند. مادام که نظام سرمایه داری پابرجاست، قانون ارزش کار مارکس است که بنیادهای آن و تناقضات پایه ای آن را توضیح می دهد. بسط نظریه ارزش به جامعه پسا سرمایه داری البته نشان از جزم اندیشی خواهد بود. اما در جامعه سرمایه داری هرگونه تعدیلی در قطعیت این حکم، با ادا و اطوار یا بی آن، مقدمه چینی برای رد بعدی آن است. این "انعطاف نظری" که آذرین آن را در هر فرصتی به نمایش می گذارد، در واقع چیزی جز بیان این اعتقاد نهفته وی نیست که مارکس دیگر کهنه شده است و وقت طرح تئوریهای دیگر فرا رسیده است. مسأله فقط این است که آذرین جرأت طرح آنها را ندارد. اگر نه این بازی برای چیست؟ چرا نظریه ارزش مارکس تا به امروز و فقط تا به امروز بهترین نظریه بوده است؟ و چرا این بهترین نظریه بوده است؟ مگر آقای آذرین نظریه های خوب دیگری هم می شناسد؟ و اگر آری، پس چرا آنها را با صدای بلند اعلام نمی کند؟ حقیقت این است که آذرین در خلوت خود چنین نظریه هایی را می شناسد، زمان را هنوز برای طرح آنها مناسب نمی داند.



[1] در جریان مباحثات درونی ما اوریل، منصور حکمت در مقابله با تاکیدات رفقای مستعفی از حزب بر دفاع از مبانی کمونیسم کارگری خواهان رعایت کپی رایت نوشته های قبلی اش از جانب منتقدین شد و اعلام کرد که کسی را که با نقل قولهای خود او به نقدش بپردازد جدی نمی گیرد. او فراموش کرد که در دنیای سیاست کپی رایت معنی ندارد. سیاستمداری را که در جریان انتخابات وعده های شیرین میدهد و بعد از آن زیرشان میزند، با گفته های خود او افشا میکنند. منصور حکمت باید نشان دهد که زیر حرفهای قبلی خود نزده است، ممنوع کردن نقل و قول از آن نوشته ها دردی را دوا نخواهد کرد.

[2]  رجوع کنید به نوشته " کمونیسم کارگری امروز و چپ پریروز"، حمید تقوایی، زنده باد کمونیسم صص 73.

[3]  ستایش از کارگر در حرف و دشمنی با کارگران در عمل در ایران سابقه ای طولانی دارد. خمینی نیز در سال 58 در مقابله با خواست کارگران برای تعطیلی اول ماه می به همین روش دست زد. او اعلام کرد " خدا خودش هم کارگر است" و به این وسیله «موجودیت اجتماعی کارگر» !! را وارد اسلام کرد و بعد در برابر خواست تعطیلی روز کارگر هم گفت همه روزها روز کارگرند.

[4]  يكى از كادرهاى حزب گزارشى از بهم زدن جلسه منوچهر محمدى را با تبريك به رفقاى حزبى آغاز كرده بود.

[5]   اين تا جايى است كه پاى جنبش كارگرى در ميان باشد. در جوامعى كه ساختار دولت از هم پاشيده است و قدرت در سطح جامعه پخش شده است، از قبيل شرايط جنگى، جنگ داخلی و يا سلطه دستجات غير رسمى بر جامعه، كل قضيه متفاوت است. اين وضعيتى است كه در آن اعمال قدرت به يك پيش شرط اساسى تضمين كننده هر نوع فعاليت سياسى تبديل ميشود. علاوه بر اين دست بردن به قدرت براى دفاع از خود و خنثى كردن تعرضات باندهاى سياه و دستجات تروريستى نيز مقوله اى است متفاوت. اما در جوامع داراى دولت و در خارج از جنبش كارگرى، اين جنبشهاى فاشيستى و شبه فاشيستى و جنبشهاى ارتجاعى نژادپرستانه از قبيل جنبش صهيونيستى هستند كه مبارزه روزمره شان را به عنوان جدال بر سر قدرت مى بينند و با نفى انحصار قدرت دولتى به اعمال مستقيم قدرت دست ميزنند. منصور حكمت بايد بداند كه بر لبه پرتگاهى گام بر ميدارد.  

 

[6]  نگاه كنيد به زنده باد كمونيسم، مجموعه اسناد مباحثات درونى حزب كمونيست كارگرى ايران

[7]   منصور حكمت در مصاحبه با ديدار و پس از نقيض گويى هاى متعدد در مورد قضيه به هم زدن جلسات منوچهر محمدى در خارج سرانجام ناچار شد بپذيرد كه كل قضيه قابل دفاع نيست. به جاى اين كه مسئوليت اين اقدامات را از طرف رهبرى حزب بر عهده بگيرد با خونسردى تمام مسئوليت را بر عهده اعضاى حزب دانست و گفت "بچه ها اشتباه كردند."¬

]]>
مقالات Sun, 24 Jan 2016 20:37:55 +0000
در سالِ هفتِ قراگوزلو... http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1616:2015-12-30-18-46-53&Itemid=298 http://omied.de/index.php?option=com_k2&view=item&id=1616:2015-12-30-18-46-53&Itemid=298

به عنوان مقدمه

بیشترین قسمت مطلبی که در دست دارید در سال 2012 و به عنوان بخش چهارم مقالات افشاگرانه "ایدئولوژی کولاک زاده وطنی" (قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم) نوشته شده بود. در سه قسمت اول این نوشته ها تاریخ واقعی نو