تروریسم و کمونیسم  -1 : دیکتاتوری پرولتاریا

توضیح مترجم: "نه، دمکراسی نقض نشد". این شاه بیت استدلالات مازیار رازی، تروتسکیست قدیمی و شومن تازۀ بی بی سی در نمایش رقت انگیز وی در پرگار بی بی سی با موضوع لنین است. رازی تروتسکیست در مقابل اصلی ترین اسپانسورهای ترور ارتجاعی پانصد سال اخیر، از ترور دوران استعماری تا ترور اسلامی و فاشیستی معاصر در خاورمیانه و اوکراین، به دفاع از ترور سرخ نمی پردازد. او در استودیوی دولت فخیمه ای که به نام دمکراسی وحشی ترین و خونخوارترین باندهای گارد سفید کلچاک و دنیکین را به جان دولت تازه پای پرولتاریای روسیه انداخت و بیرحمانه ترین حمام خون ها را در میان دهقانان و کارگران روسیه جاری ساخت، عدم صلاحیت این دادگاه محاکمۀ لنین را فریاد نمی زند. او این صلاحیت را از پیش به رسمیت شناخته است و در هیأت یک وکیل تسخیری در این نمایش ظاهر می شود تا به جرم دولت نوپای کارگری اعتراف کند و خواهان تعدیل در حکم قاضی شود. او میخواهد نشان دهد که کمونیستها دمکراتهای بهتری هستند و حتی زیر تیغ نیز ادب و متانت خود را از دست نمی دهند و به موازین دمکراسی پایبند می مانند. او به دنبال نمرۀ قبولی در درس دمکراسی است که صدور مدرک آن در دست اسپانسورهای ترور ارتجاعی است. او میخواهد به صاحبان قدرت و سوداگران جنگ و خونریزی های بی پایان رژیم چنج بقبولاند که کمونیستها در اصل اهل خشونت نیستند و همه و هر آنچه خشونت در روسیه انقلابی آغاز قرن بیستم واقع شد کار استالین خبیث بود. آن مقدار "ناچیزی" از خشونت در سالهای اولیه انقلاب نیز "نقض دمکراسی" نبود، تنها اقداماتی دفاعی بود که البته در اولین فرصت تمام می شد و آن وقت میدیدید که کمونیستها چه احترامی به آزادیهای فردی و حق رأی همگانی قائلند. اگر این خبیث فقط نمی آمد و با ترمیدور ارتجاعی اش کار را خراب نمی کرد.

با چنین کسی نمی توان وارد مباحثه بر سر کمونیسم و دیکتاتوری پرولتاریا شد. حکایت او یادآور این گفتار آلتوسر است که "زانو بزن، آنگاه خواهی دید که به خدا باور نیز خواهی داشت". او نیز زانو زده است. او نیز در شمار خیل انبوه چپهای "رادیکال" قرار دارد که در سالهای اخیر به مهمانان گرانقدر مجالس و محافل و استودیوهای بورژوازی ترانس آتلانتیک بدل شده اند، به کمیسیونها و جلسات فراکسیونهای پارلمان اروپا و پارلمانهای کشوری دعوت می شوند و در شوهای تلویزیونی رسانه های "معتبر"شان لباس "محقق مارکسیست" بر تن می کنند و چوب حراج بر چیزی می زنند که خود دیگر اعتقادی بدان ندارند. آنها نان مبارزات انقلابی رفقای به خاک افتادۀ خویش را میخورند تا در بالماسکۀ ارتجاعی لیبرالیسم به اعتبار همان "سرمایه" جائی برای خود دست و پا کنند.

با چنین کسانی واقعا نمی توان بحث کرد. اما سکوت هم مجاز نیست. حقارت و بیمایگی و فریبکاری اینان را باید برملا نمود. و در این مورد خاص، در برخورد این صاحب نسق تروتسکی در چپ ایران و نگارندۀ تحشیه های فراوان بر آثار تروتسکی، باید نشان داد که او نه ادامۀ انقلابیگری تروتسکی، بلکه فقط تکامل خطاها و تذبذبهای اوست. باید نشان داد که تروتسکیستهائی از قبیل رازی و امثال کالینیکوس - این مدافع خونتای فاشیستی-لیبرالی اوکراین در مقابل "امپریالیسم روسیه" – نه میراث داران و مدافعان تروتسکی انقلابی، بلکه لکۀ ننگی بر دامن این میراثند. و مهم تر از همه، باید از تروتسکی انقلابی، عضو نخستین شوراهای کارگری سنت پطرزبورگ در سال 1905، رهبر انقلاب اکتبر و سازمانده بزرگ ارتش سرخ اعاده حیثیت کرد.

ترجمه حاضر به این منظور صورت گرفته است. آنچه در زیر میخوانید فصل دوم کتاب "تروریسم و کمونیسم" است که تروتسکی آن را در سال 1919 و در گرماگرم جنگ خونین داخلی در پاسخ به تعرضات کائوتسکی به انقلاب اکتبر و دیکتاتوری پرولتاریا به رشته تحریر درآورد. کائوتسکی پیش از آن و در سال 1918 اثر خویش به نام "دیکتاتوری پرولتاریا" را منتشر کرده بود که ردیه ای بود بر انقلاب اکتبر و بلشویسم. در جدل با این کتاب بود که لنین نیز "انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد" را نوشت. این مجادله اما به همینجا خاتمه نیافت. در همان سال 1918 کائوتسکی کتاب "تروریسم و کمونیسم" را در امتداد مباحثات پیشین و در پاسخ به لنین نوشت. کتاب تروتسکی پاسخی است به آن نوشته. اثر درخشانی است از تروتسکی که در ایران ناشناخته ماند. نه مترجمین روس محور که تمام کارشان اثبات "سرسپردگی تروتسکی به امپریالیسم" بود و هست علاقه ای به ترجمه این اثر داشته اند و نه تروتسکیستها که ترجیح داده اند هر دستخط تروتسکی بر علیه استالین را ترجمه کنند اما از دست زدن به ترجمۀ این اثر خودداری کرده اند (کائوتسکی در مقدمه 1924 خویش بر تجدید چاپ کتابش به این اشاره میکند که کمیته مرکزی حزب بلشویک مسئولیت نوشتن این پاسخ را بر عهده تروتسکی گذاشته بود). شاید دقیقا به این خاطر که در این اثر تروتسکی نه تنها در صدد اثبات وفاداری بلشویسم به موازین شیرین "دمکراسی" نیست، بلکه از قضا نقض این موازین را پیش شرط گذار به سوسیالیسم میداند و این برای اکثر تروتسکیستهای معاصر که از هر سوراخی به دنبال تشکیل "مجلس مؤسسان" و ورود به احزاب سوسیال دمکراتیک هستند چندان خوشایند نیست.

تروتسکی کتاب را در بحبوحۀ جنگ خونین داخلی نوشت. در بسیاری از استدلالات کتاب و بویژه در نحوۀ نگارش آن رد پای این شرایط را آشکارا میتوان دید. بسیاری از استدلالات در کتاب (و نه الزاما در فصل حاضر) به گونه ای شدیدا قطبی بیان شده و ظرایف مهم تاکتیکی نادیده گرفته شده اند.

امیدوارم که کل این اثر ترجمه شود و به ویژه مجادلۀ درخشان و مفصل تروتسکی در دفاع از کمون پاریس در مقابل اتهامات رذیلانه کائوتسکی که اقدامات انقلابی کمون را به لمپنهای پاریس نسبت میداد، در اختیار فعالین کمونیست جنبش کارگری قرار بگیرد. برای اعادۀ حیثیت از تروتسکی و حفظ میراث انقلابی او برای جنبش کارگری، و برای نشان دادن بیربطی خزعبلات پرگاری مازیار رازی به تروتسکی انقلابی، ترجمۀ همین فصل باید کافی باشد. کافی است که صلابت بیان تروتسکی و قاطعیت او در دفاع از انقلاب اجتماعی با دریوزگی تروتسکیستهایی از قبیل رازی و کالینیکوس و آه و ناله های آنان برای "دمکراسی" مقایسه شود.

ترجمه حاضر را از روی متن آلمانی انجام داده ام (انتشارات دیتز، 1990). متن انگلیسی کتاب در آرشیو اینترنتی قابل دسترسی است. دو قسمت دیگر از کتاب را نیز در روزهای آینده ترجمه خواهم کرد.

بهمن شفیق

4 مهر 94 - 26 سپتامبر 2015

تروریسم و کمونیسم 

دیکتاتوری پرولتاریا

لئون تروتسکی

"مارکس و انگلس مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا را، که انگلس در سال 1891 –کمی پیش از مرگش – قاطعانه به دفاع از آن برخاست، به مثابه ایده سیادت پرولتاریا به عنوان «تنها شکلی که می تواند کنترلش را بر دولت تحقق بخشد» شکل داده اند".

این چیزی است که کائوتسکی حدود ده سال قبل نوشت. او اعلام کرد که تنها شکل قدرت پرولتاریا نه یک اگثریت سوسیالیستی در یک پارلمان دمکراتیک، بلکه سیادت پرولتاریا، دیکتاتوری اوست. و کاملا روشن است که اگر مسألۀ ما امحاء مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولیدی است، تنها راه حل آن در تمرکز قدرت دولتی در تمامیتش در دستان پرولتاریا و ایجاد چنین رژیم استثنائی ای برای دوران گذار است؛ رژیمی که در آن طبقۀ حاکم راهنمای عمل خویش را نه از نرمهای عمومی ترسیم شده برای دوره ای طولانی، بلکه از ارزیابی های متناسب با سیاست انقلابی بر میگیرد.

دیکتاتوری ضروری است برای این که موضوع نه امری مربوط به تغییراتی جزئی، بلکه مربوط به موجودیت بورژوازی است. بر چنین زمینه ای هیچ تفاهمی امکان پذیر نیست. در اینجا تنها قهر می تواند حرف آخر را بزند. البته سیادت انحصاری پرولتاریا نه نافی توافقات موردی و نه حتی نافی امتیازات جدی به ویژه در رابطه با خرده بورژوازی و دهقانان نیست. اما پرولتاریا تنها هنگامی می تواند وارد چنین توافقاتی شود که دستگاه مادی اعمال قدرت را به تصرف درآورده و امکان تصمیم گیری مستقل در این را برای خود تضمین کرده باشد که کدام توافقات را بپذیرد و کدام را بر اساس منافع عمومی وظائف سوسیالیستی رد کند.

حالا کائوتسکی دیکتاتوری پرولتاریا را "به مثابه قهر اقلیت بر علیه اکثریت" تماما رد می کند. یعنی او رژیم انقلابی پرولتاریا را با همان استدلالهائی رد می کند که سوسیالیستهای صادق تمام کشورها همواره با آن دیکتاتوری (هر چند پوشیده در لفافۀ دمکراسی) استثمارگران را تبیین کرده اند.

با کنار گذاشتن ایدۀ دیکتاتوری انقلابی، کائوتسکی پرسش فتح قدرت سیاسی را اکنون به پرسشی در زمینه فتح اکثریت آراء توسط سوسیال دمکراسی در یک انتخابات پارلمانی در آینده بدل می کند. بنا بر روایت حقوقی پارلمانتاریسم، حق رأی عمومی ارادۀ تمام شهروندان یک ملت را به بیان در می آورد و در نتیجه امکان کشاندن اکثریت به سوی سوسیالیسم را باز می کند. تا زمانی که این امکان تئوریک به واقعیت بدل نشده است، اقلیت سوسیالیست باید از اکثریت بورژوائی تبعیت کند. فتیشیسم اکثریت پارلمانی نه فقط کنار گذاشتن زمخت دیکتاتوری پرولتاریا است، بلکه همچنین کنارگذاشتن مارکسیسم و انقلاب به طور کلی است. اگر قرار باشد سیاست سوسیالیستی را به طور اصولی تابعی از رسم و رسوم اکثریت و اقلیت نمود، آنگاه در هیچ کشور رسما دمکراتیکی جائی برای مبارزه انقلابی باقی نمی ماند. اگر در سویس اکثریت ناشی از انتخابات همگانی قوانین سختی را بر علیه کارگران اعتصابی تصویب می کند، یا وقتی که قوۀ مجریه در آمریکا که متناسب با ارادۀ اکثریت رسمی شکل گرفته است کارگران را به گلوله می بندد، آیا کارگران سویس و آمریکا در چنین صورتی "حق" دارند که با بکارگیری اعتصاب عمومی اعتراض کنند؟ معلوم است که نه! اعتصاب سیاسی شکلی از اعمال فشار خارج از پارلمان بر "ارادۀ ملی" است که بر اساس آرای همگانی شکل گرفته است.

البته کائوتسکی خود هنوز مردد است که تا چنین حدی که منطق موضع جدید وی ایجاب می کند، پیش برود. با محذور تتمه ای از دوران گذشته، او ناچار است اعتبار تلاش برای وارد آوردن تغییراتی در حق رأی همگانی را از طریق عمل به رسمیت بشناسد. انتخابات پارلمانی، لااقل از نظر اصولی، هیچگاه برای سوسیال دمکراتها جایگزینی برای مبارزه طبقاتی واقعی، برای جدالها، دفاع و حمله و قیامها نبودند، ابزارهائی کمکی در این مبارزه بودند که در دوره ای نقش بیشتری و در دوره ای نقش کمتری ایفا میکردند تا سرانجام در دوره دیکتاتوری تا حد هیچ کاهش پیدا کنند.

در سال 1891، یعنی مدت نه چندان زیادی پیش از مرگ، انگلس همانگونه که بالاتر شنیدیم، سرسختانه به دفاع از دیکتاتوری پرولتاریا به مثابه تنها شکل قدرت دولتی پرولتاریا برخاست. خود کائوتسکی این تعریف را بارها به کار گرفت. همینجا ضمنا معلوم می شود که تحریف کنونی کائوتسکی برای وانمود کردن دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان یک اختراع ظاهرا روسی چه تلاش حقیری است.

کسی که میخواهد به هدف برسد، نمی تواند ابزارها را کنار بگذارد. مبارزه باید با چنان قاطعیتی به پیش برده شود که حقیقتا سیادت انحصاری پرولتاریا را تضمین کند. اگر وظیفۀ سرنگونی سوسیالیستی متضمن دیکتاتوری است – "تنها شکلی که پرولتاریا توسط آن می تواند قدرت دولتی را متحقق کند" - ، پس باید این دیکتاتوری به هر قیمتی که شده تثیبت شود.

برای نوشتن رساله ای درباره دیکتاوری باید جوهر و قلمی و چند برگ کاغذ و شاید هم افکاری در سر داشت. برای رسیدن به و تحکیم دیکتاتوری اما، باید مانع تضعیف قدرت دولتی پرولتاریا توسط بورژوازی شد. کائوتسکی ظاهرا تصور میکند که این کار با چند رسالۀ آه و ناله انجام شدنی است. تجربۀ خود او اما باید به او نشان داده باشد که از دست دادن نفوذ در پرولتاریا کافی نیست تا بتوان بر بورژوازی اعمال نفوذ کرد.

سیادت انحصاری طبقۀ کارگر را تنها می توان از طریق وادار کردن بورژوازی ای که به حکومت کردن عادت دارد به فهمیدن این امر تضمین نمود که نافرمانی در برابر دیکتاتوری پرولتاریا و تضعیف آن توسط خرابکاری، توطئه و شورش به یاری نیروهای خارجی  میتواند برای او خیلی خطرناک شود. باید بورژوازی خلع قدرت شده را وادار کرد که اطاعت کند. به چه طریق؟ آخوندها توده را با مجازات اخروی می ترساندند. ما فاقد چنین ابزارهای کمکی هستیم. جهنم آخوندها هم هیچ وقت به تنهائی مطرح نبود، بلکه با آتش مادی انکیزیسیون مقدس و همچنین با عقربهای دولت دمکراتیک همراه بود. شاید کائوتسکی به این می اندیشد که می توان بورژوازی را با امر اخلاقی مطلق Kategorische Imperative که در تازه ترین نوشته هایش نقش روح مقدس را بر عهده گرفته است، رام کرد؟ در صورتی که او بخواهد یک میسیون کانتی-هومانیستی روانه مناطق تحت کنترل کولچاک و دنیکین بکند، ما به سهم خودمان فقط می توانیم کمکهای عملی در اختیارش قرار دهیم. در هر صورت او می تواند آنجا از امکان مشاهده این برخوردار باشد که ضد انقلابی ها اصلا فاقد کاراکتر نیستد، بلکه برعکس به یمن حضوری شش ساله در آتش و دود جنگ کاراکتر آنها بسیار فولادی تر نیز شده است. هر گاردیست سفیدی این حقیقت ساده را درک کرده است که آویزان کردن یک کمونیست از یک درخت ساده تر از آن است که با یک رسالۀ کائوتسکی وی را سر عقل آورد. این آقایان هیچ ترس خرافی ای ندارند، نه در رابطه با نقض اصول دمکراسی و نه از روز قیامت، به خصوص که هم آخوندهای کلیسا و هم مقامات رسمی علم و دانش در توافق با آنان عمل می کنند و رعد و برق ترکیب شده شان را فقط بر سر بلشویکها روانه می کنند. گاردیستهای سفید روسیه در این امر با آلمانها و همۀ آنهای دیگر شبیهند که نه می توان آنها را متقاعد کرد و نه شرمنده، بلکه تنها می توان آنها را به وحشت انداخت و له کرد.

کسی که تروریسم، یعنی اقدامات سرکوب و ایجاد وحشت برای دشمنان سرسخت و مسلح انقلاب، را به طور اصولی رد می کند، باید از سیادت سیاسی طبقۀ کارگر، از دیکتاتوری انقلابی اش صرفنظر کند.  و کسی که از دیکتاتوری پرولتاریا صرفنظر میکند، از انقلاب اجتماعی صرفنظر می کند و سوسیالیسم را به گور می سپارد.

کائوتسکی در حال حاضر هیچ تئوری ای برای انقلاب اجتماعی ندارد. هر بار که او تلاش میکند اتهامات خود بر علیه انقلاب و دیکتاتوری انقلابی را تعمیم دهد، همان تعصبات ژورسی ها و برنشتینیستها را در قالبی تازه ارائه میکند.

کائوتسکی می نویسد: "انقلاب 1789 خود تمام مهمترین عواملی را که باعث شده بودند انقلاب چنان خصلت بیرحمانه و خشونت آمیزی به خود بگیرد از میان برد و راه را برای اشکال معتدل تر انقلابهای آینده باز کرد". فرض کنیم که چنین باشد. هر چند که آنگاه باید روزهای ژوئن 1848 و وحشت سرکوب کمون را فراموش کنیم. فرض کنیم که انقلاب کبیر قرن 18 که از طریق اقدام به ترور قاطعانه سیادت حکومت مطلقه، فئودالیسم و روحانیت را برانداخت، واقعا شرایط را برای حل صلح آمیزتر و معتدل تر امر اجتماعی مهیا کرده باشد. اما اگر حتی این تز ناب لیبرالی را هم به رسمیت بشناسیم، باز هم شاکی ما در اتهاماتش محق نیست زیرا که انقلاب روسیه که به دیکتاتوری پرولتاریا انجامید تازه در آغاز کاری قرار دارد که در فرانسه در پایان قرن 18 به فرجام رسید. پیشینیان ما در قرنهای گذشته تلاش نکردند که با ترور انقلابی شرایط دمکراتیک لازم برای تعدیل در اخلاقیات انقلاب ما را مهیا سازند. کائوتسکی معلم اخلاق کار خوبی میکرد اگر که این ملاحظات را نیز در نظر میگرفت و نیاکان ما را سرزنش میکرد و نه ما را.

البته کائوتسکی در این جهت اعترافات کوچکی نیز میکند: "هیچ آدم عاقلی نمی تواند تردیدی در این داشته باشد که یک سلطنت نظامی مثل سلطنتهای آلمان، اتریش و روسیه را تنها با ابزارهای قهرآمیز میتوان سرنگون کرد، اما در این زمینه کمتر به اعمال قهر خونین مسلحانه فکر می شد (از سوی چه کسی؟ [ت])، و بیشتر به ابزارهای قدرت ویژۀ پرولتاریا از قبیل امتناع از کار، اعتصاب توده ای...اما این که بخشهای مهمی از پرولتاریا پس از قرار گرفتن در قدرت یک بار دیگر مثل پایان قرن 18 در خونریزی، انتقام و خشم به جولان دربیاید. انتطار این را نمی شد داشت. این تمام روند تکاملی را وارونه میکرد".

همچنان که می بینیم، جنگ و مجموعه ای از انقلابات لازم بودند تا ما قادر به مشاهده این شویم که در کلۀ تئوریسینهای دانش آموختۀ ما چه میگذرد. معلوم می شود که کائوتسکی فکر نمیکند که یک رومانوف یا هوهن تسولرن از طریق دیالوگ می توانند کنار گذاشته شوند. اما همزمان او جدا تصور میکند که یک سلطنت نظامی را از طریق اعتصاب توده ای می توان برانداخت. مثلا از طریق تظاهرات صلح آمیزی با دستهای مشت کرده. آنچنان که بر می آید، کائوتسکی علیرغم تجارب انقلاب 1905 روسیه و مباحثاتی که در عرصۀ جهانی در این زمینه واقع شد، دیدگاه آنارکو-رفرمیستی خویش درباره اعتصاب عمومی را حفظ کرده است. ما او را به صفحات روزنامه خود وی، دی نویه تسایت، از 12 سال قبل حواله میدهیم که در آن این مجادله شده بود که اعتصاب عمومی فقط بسیج پرولتاریا و قرار دادن وی در مقابل قدرت خصمانۀ دولتی است، که اعتصاب به خودی خود قادر به حل مسأله نیست، که اعتصاب بیشتر نیروی پرولتاریا را فرسوده خواهد کرد تا نیروی دشمنانش را و این که کارگران سرانجام یک روز دیرتر یا زودتر ناچار خواهند بود به کار روی ماشینهایشان بازگردند.  اعتصاب عمومی تنها می تواند به مثابه پیش شرط برخورد پرولتاریا با نیروهای مسلح طرف متخاصم عمل کند، یعنی به مثابه پیش شرطی برای قیام آشکارا انقلابی کارگران است که میتواند اهمیتی تعیین کننده پیدا کند. طبقۀ انقلابی تنها هنگامی که ارادۀ ارتش مقابلش را در هم شکسته باشد، می تواند مسألۀ قدرت، مسألۀ بنیادی هر انقلابی را حل کند. اعتصاب عمومی به بسیج نیروی هر دو طرف منجر می شود و و توان مقاومت ضد انقلاب را در بوتۀ آزمایشی سخت قرار می دهد. اما تنها در روند تکامل بعدی، پس از ورود به راه قیام مسلحانه است که بهای خونینی را می توان سنجید که یک طبقۀ انقلابی برای قدرت ناچار به پرداخت آن است. و هیچ انقلابی جدی ای نردیدی در این ندارد که این بها با خون پرداخت خواهد شد، این که در مبارزه برای تصرف قدرت سیاسی و تثبیت آن پرولتاریا نه تنها کشته خواهد داد بلکه ناچار به کشتن نیز هست. بیان این که چنین چیزی "تمام روند تکاملی را وارونه میکرد" تنها بدین معناست که کله های برخی از ایدئولوگ های محترم تاریکخانه ای است که در آن چیزها وارونه و بر سر خود قرار دارند.

اما حتی در رابطه با کشورهای پیشرفته تر با سنتهای به ارث رسیده دمکراتیک نیز، صحت تاریخی تز کائوتسکی مطلقا با هیچ چیز به اثبات نرسیده است. ضمنا این تز در خودش هم چیز تازه ای نیست. رویزیونیستها در زمان خودش به این تز اهمیت بیشتری نیز میدادند. آنها ثابت میکردند که رشد سازمانهای پرولتاریائی در مناسبات دمکراتیک، گذار تدریجی و غیر قابل مشاهده – رفرمیستی و تکاملی – به نظم سوسیالیستی را بدون اعتصابهای عمومی و قیامها تضمین خواهد کرد. آن زمان، در اوج فعالیتش، کائوتسکی ثابت نمود که تضادهای طبقاتی جامعۀ سرمایه داری علیرغم اشکال دمکراتیک تعمیق می شوند و این که این روند به طور اجتناب ناپذیری باید به انقلاب و تسخیر قدرت از سوی پرولتاریا منجر شود.

طبیعی است که هیچ کس پیشاپیش تلاش نکرده است تعداد قربانیانی را تعیین کند که با قیام انقلابی پرولتاریا و سیادت دیکتاتوری اش باید پرداخت شوند. اما برای همه روشن بود که که تعداد قربانیان با توان مقاومت طبقات دارا تعیین خواهد شد. آنجا که کائوتسکی در کتابش میگوید که تربیت دمکراتیک تکبر طبقاتی بورژوازی را تعدیل نکرده است، فقط می توان با او موافقت کرد. وقتی که می افزاید که جنگ امپریالیستی که علیرغم دمکراسی آغاز شد و چهار سال ویرانگری کرد، به توحش در مناسبات عرفی دامن زد و عادت به راهکارهای خشونت آمیز را جاری نمود و بورژوازی دیگر شرم و حیا در نابودی توده های انسانی را کنار گذاشته است، باید گفت که در این مورد هم حق دارد. حقیقتا نیز همین است. اما مبارزه نیز باید در شرایطی انجام بگیرد که موجودند. این آدمکهای پرولتاری و بورژوائی درآمده از مجادلۀ واگنر-کائوتسکی نیستند که با هم می جنگند، بلکه پرولتاریای واقعی و بورژوازی واقعی اند، به همانگونه که از دل آخرین حمام خون امپریالیستی بیرون آمده اند.

کائوتسکی واقعیت جنگ داخلی بیرحمانه ای که در تمام جهان راه افتاده است را نتیجه کنار گذاشتن تباهی انگیز "تاکتیک آزموده شده و پیروزمندانه" انترناسیونال 2 میداند. او مینویسد: "حقیقتا از زمانی که مارکسیسم بر جنبش سوسیالیستی مسلط است، این جنبش تا جنگ جهانی اول تقریبا در تمام حرکتهای بزرگ آگاهانه اش از تحمل شکستهای سنگین مصون مانده است و تصور دستیابی به اهداف از طریق یک حکومت وحشت کاملا از صفوف آن رخت بر بسته بود. در این روند این نیز نقش زیادی ایفا کرد که در همان زمانی که مارکسیسم به آموزه مسلط سوسیالیستی بدل شد، در اروپای غربی دمکراسی نیز ریشه دواند و آنجا آغاز به آن کرد که از یک عنصر مبارزه به پایه محکمی برای زندگی سیاسی متحول شود".

در این "فرمول پیشروی" ذره ای هم مارکسیسم نیست: روند واقعی مبارزه طبقاتی و برخوردهای مادی طبقات در یک پروپاگاند مارکسیستی منحل شده است که به یمن شرایط دمکراتیک از قرار گذار بدون درد به اشکال جدید و "فهیمانه تر" جامعه را تضمین می کند. این روشنگری مبتذل است، خردگرائی دیرهنگامی با روح قرن هجدهمی است با این تفاوت که ایده های کندورسه با روایت عامیانه ای از مانیفست کمونیست جایگزین شده است. تمام تاریخ به نوار لاینقطعی از کاغذ چاپ تبدیل می شود و در مرکز این روند انسانی نیز میز تحریر شایان تقدیر کائوتسکی قرار دارد.

 

در مقابل ما جنبش کارگری انترناسیونال 2 را قرار می دهند که ظاهرا زیر پرچم مارکسیسم جلو رفته است و در حرکتهای آگاهانه اش شکستهای بزرگی متحمل نشده است. اما جنبش کارگری، تمام پرولتاریای جهانی و همراه با آن تمام فرهنگ انسانی در اوت 1914 شکستی غیر قابل اندازه گیری را متحمل شدند هنگامی که تاریخ به حسابرسی همۀ نیروها و توانائی های احزاب سوسیالیستی پرداخت که در میان آنان نقش رهبری ظاهرا با مارکسیسم و بر مبنای "پایه های محکم دمکراسی" بود. این احزاب ورشکستگی خود را نشان دادند. خواص کارهای گذشته اشان که کائوتسکی امروز در صدد ابدی کردن آن است: تطابق پذیری، صرفنظر کردن از "عمل غیر قانونی"، اجتناب از مبارزه آشکار و امیدواری به دمکراسی و به سرنگونی بدون درد. همۀ اینها، نیست شدند. احزاب انترناسیونال 2، ترسان از شکست و با پیشگیری از توده ها در ورود به مبارزه آشکار تحت هر شرایطی و با به انحلال کشاندن اعتصاب عمومی در مباحثات بی پایان، مقدمات شکست وحشتناک خود را تدارک دیدند. زیرا که آنها نتوانستند حتی انگشتی تکان دهند تا بزرگترین فاجعه تاریخ بشر، حمام خون چهار سالۀ امپریالیستی را از میان بردارند که پیشاپیش خصلت تلخ جنگهای داخلی بعدی را رقم زد. آدم باید یک کلاه پشمی را نه فقط جلو چشم، بلکه روی گوش و دماغ هم کشیده باشد تا بعد از این فروپاشی بی شکوه انترناسیونال 2 و بعد از ورشکستگی ننگین حزبش، سوسیال دمکراسی آلمان، بعد از جنون خونین حمام خون جنگ جهانی و توفندگی عظیم جنگ داخلی، حالا برای ما از عمق، وفاداری، صلحجوئی و توازن انترناسیونال 2 که ما در حال محو میراث آن هستیم سخن بگوید. 

یادداشت

  • استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد
    Written by
    استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد ما مصرانه از عراقی ها و نیروهای ائتلاف ( آمریکا و ناتو) می خواهیم که هرگز از مهمات فسفری در محدوده غیر نظامیان استفاده نکنند. حتی اگر غیر نظامیان در هنگام استفاده این مهمات آنجا حضور نداشته باشند
  • جناب آقای زیباکلام، کمی درباره دهه نورانی شصت، محض اطلاع
    Written by
    آقای زیبا کلام مشکل حضرت آیت الله خودداری از رنجاندن تندروها نیست. مشکل این است که ایشان خود از طراحان اصلی قتل عام تابستان 67 است. نقش او در قتل عام 67 خیلی بیشتر از کسی مثل رهبر کنونی نظام آقای خامنه ای بوده است که آن زمان در سلسله مراتب نظام خیلی بی اهمیت تر از آقای رفسنجانی بود. باز شدن پرونده ی 67 شلیک به شقیقه ی حضرت آیت الله است.
  • قمار سنگین روژآوا
    Written by
    چپ روژآوا را به عنوان پروژۀ امید بخش خاورمیانه فروخت. ابله ترین چپها آن را حتی روزنه ای برای بشریت نامیدند. اکنون این پروژه در هیأت تاکنونی خود به پایان رسیده است. ممکن است روژآوائی کماکان به حیات خود ادامه دهد. اما برای این کار اتفاقا باید حمایت کسانی را جلب کند که در صف مقابل پدرخواندۀ تاکنونی اش قرار گرفته اند. برای مهار ترکیه، باید از حمایت روسیه و ایران و سوریه برخوردار بود نه از حمایت آمریکائی که…
  •  سازمان های کارگری و دام " مشروعیت"!
    Written by
    فعالان و پیشروان کارگری می دانند که در تمام کشورها یکی از شگرد های  بورژوازی در مقابل  مبارزه کارگران برای متشکل شدن در دفاع ازمعیشت شان، به میدان آوردن سلاح "مشروعیت " است. بسته به این که پرچم "مشروعیت" درکدام طرف این سنگر بندی به اهتزاز در آمده باشد تعاریف متفاوتی بر روی آن نوشته شده است. در سمت بورژوازی "مشروعیت" از قوانین حاکمش، دادگاهش، پلیس و ارتش و پاسدارش، و سرآخر زندان و شکنجه و اعدامش، حکایت های خونبار دارد. در…
  • یادداشتی بر گزارش سیاسی کنگره بیست و یکم راه کارگر
    Written by
    گزارش روشن نمی کند که این دمکراسی لیبرالی ازکی میان تهی گشته است؟ چرا که دموکراسی لیبرالی در احکامی که محمد رضا شالگونی درست پیش از کنگره ابراز نموده بود به عنوان شرط لازم هرگونه فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم تلقی می شد. اما حالا که این دمکراسی میان تهی شده است، پس معلوم است که دیگر صحبتی هم از فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم نمی تواند در میان باشد به این دلیل که آن شرط لازم دیگر مهیا نیست.…
  • صالح مسلم و محللش
    Written by
    صالح مسلم می رفت تا حکم یک همسر سه طلاقه را برای چپ ایرانی پیدا کند. هر چه باشد و هر بلائی سر چپ ایرانی آمده باشد، تابش هر اندازه ناچیز رادیکالیسم طبقاتی دوران انقلاب 57 هنوز به اندازه ای هست که در این مملکت معین نتوان دم از سوسیالیسم زد و همزمان سینه چاک دمکراسی آمریکائی بود. در این مملکت هنوز که هنوز است دست راستی ترین مواضع را باید به نام کمونیسم و کارگر بسته بندی کرد تا…
  • نامه به یک رفیق: "جنبش لغو کار مزدی" و حمایت از جنبش سبز، یک بازبینی
    Written by
    اگر محمدرضا شالگونی امید داشت که جنبش سبز به جنبشی علیه ولایت فقیه فرا بروید؛ اگر حمید تقوایی نمی خواست با موسوی کشتی بگیرد تا شاید شرایط مناسب برای جایگزینی رهبری حزب او فراهم شود؛ و اگر امیر پیام جنبش سبز را چیزی در حد فاصل انقلاب فوریه و اکتبر در روسیه ارزیابی می کرد؛ ناصر پایدار ... جنبش سبز را جنبش کارگرانی قلمداد می کرد که هرچند هنوز گام های قطعی در جهت طرح مطالباتشان برنداشته اند،  اما در موقعیتی…
  • پایگاه نظامی آمریکا در روژآوا
     وضعیتی غیر قابل اجتناب... بنا نهادن یک "انقلاب"، یک "منطقۀ خودمختار" در چهارچوب مرزهای یک کشور به کمک قدرتهای امپریالیستی ای که با تمام قدرت نظامی شان آن را تقسیم، تکه پاره و بی ثبات می کنند، نه می تواند به رهائی مردم خودی بیانجامد و نه امکان موجودیت ملتهای دیگر را تأمین کند.

نظر خوانندگان

Guest (وحید صمدی)
سلام رفیق امین عزیز از این که به دلیل مشغله های زندگی به کامنت شما با تاخیر زیاد پاسخ می دهم عذر می ...
Guest (آهنگر)
می بینی رفیق! ذات سرمایه داری همه جای دنیا یک جور است. البته همه جا یک شکل نیست اما ماهیت همان است. ...
Guest (آهنگر)
چه تاثیر عمیق و در عین حال غم انگیزی روی من گذاشت این مقاله! چه خشم و نفرتی را در من زنده کرد و چقدر...
Guest (آهنگر)
با سلام خدمت جهانگیر در بارۀ اینکه چه ساخ مناسبی می توانم به انتقادات شما بدهم بسیار اندیشیدم. چند ب...
Guest (وحید صمدی)
سلام رفقا آهنگر و رودین عزیز از این که مقاله مورد توجه تان قرار گرفت خوشحالم و از کامنت های صمیمانه ...
Guest (بهمن شفیق)
رفیق عزیز، با تشکر و پوزش از این که خیلی دیر به کامنت شما می پردازم. آنچه شما در مورد " سرمایه ی تج...
Guest (nader)
چرا این عکس پورنوگراف را بطورکامل درصفحه اول سایت چاپ نکردید؟خجالت کشیدید هستۀ تلخ دستهایم را محکمتر...
Guest (آهنگر)
رودین جان از اینکه چنین برداشتی از کامنت من به ذهن خواننده متبادر می شود متاسفم. لیکن با کمال میل م...
Guest (رودین)
رفیق وحید عزیز؛ نوشته بسیار خوب و جسورانه ای بود. دست تان را به گرمی می فشارم. زنده باشید
Guest (رودین)
آقا یا خانم آهنگر؛ "پدیده ننگین احمدی نژاد"؟! یعنی مثلاً "پدیده ننگین خاتمی" یا "پدیده ننگین روحانی"...

مقالات

مقالات دیگر

مطالب پر بازدید شش ماه گذشته

JSN Glass template designed by JoomlaShine.com