چراغ بیاور با خود!

 

 اما عامل اصلی خون خوری در زندگی امروزی زحمتکشان چیست؟ پاسخ یک کلام است، سرمایه و شیوه ی انباشت آن. آیا می شود یقه ی سرمایه را گرفت؟ و یا آیا تمام سرمایه در یخه ی یک فرد تجمیع شده است؟ آیا با برملا کردن و افشاء یک نفر یا چند نفر می توان از گذر سنگین و هراسناک چرخ های استخوان خورد کن آن جلوگیری کرد؟ جواب با افسوس می آید، خیر!

 

بخش اول- چراغ بیاور باخود!

 بخش دوم- بیاد کارگران شهید، آذر نظری و نسرین فروتنی.

  

  • cheragh

چراغ بیاور با خود!

 

چراغ را پاورچین

چراغ را پاورچین

پنهان شده از هر کین!

 

چراغ را و نفت اش

چراغ را و برق اش

چراغ را و خورشید

چراغ را پاورچین

آور به چین و ماچین!

 

و اگر آوری اش

این چنین پنهانی

و اگر تاریکی

به سراغی از آن

دست در حلقِ تو کرد

تا بیابد جایش از حرفی ، زیرِ زبان

هیچ اقرار نمی باید کرد

هیچ اقرار نباید بشود

و اگر از هر رو

تو به اقرار

چراغ و ربط اش وا دادی

تو بدان این منِ من

و تنم در قبری جا دادی!

 

حالیا!

تو به آن حال شدی

که مرا در ستد و داد کنی

و مرا در بازار،

زرخریدِ نظرِ خاص کنی

آنچنانی شده ام لقمه چربی، که خواص، 

راحت از هر حلقوم،

جان من را  

به پایین کشند!

 

چشم بر من بگشا،

چشم بر انسان باش،

چشم را خیره درآ بر انسان،

چشم را خیره درآ برکالا،

یک نفس دیگر بس

یک نفر دیگر بس؛

پس از اینگاه خورَد غفلتِ جورِ ایام!

 همگان یکه تنیم

نفست هان بشود همدستم

نظرت هان که چه باشد

دگر معنایی

راه آن بی ثمری نیست، نباید باشد!

و در آن بی عملی نیست، نباید باشد!

پس به پا دار به ایام ظُلام

رزمِ بی وقفه ی تغییرِ زمان!

 

حالیا!

نگه ام با نگه ت ساز شود

و خمودِ جگرت، جمله از آن باز شود

که زُداید همه رمزِ  دوران،

روشَنان در منظر

آتش آخته ی فکرت را

بر عملم،

کاری از نو پدید آورَد از هر منظر!

تا به امروز چه کردیم ز بیدادِ قفس؟!

تا به فردا چه باید کرد از عمقِ نفس؟!

چاره این است که برکار شوم

یعنی از هر خاری

یا که از هر یاری

شوم آمیخته تا آینده

شاید آنروز ببینم که شدم،

بلبلِ خوش خبری

یا نسیم خنکِ شاد پَری

 یا هوای رنگین،

همه در پیکره ام رنگ وصدا

شده آینده ی من، کام  افزا!

ولی امروز نباید که به رویا سپرم

ذهنِ من در خطر است

شاید هر چیز به تعبیر شود حقه نما

شاید از خستگیِ بار تنم،

شاید از بستگی ام در رویا

بشتابد سویِ من رنج و بلا!

نظرم تار کند، حال من زار کند

چاره پس بر من چیست؟

شاید این است، که باید باخود، 

با چراغی همدست،

راه را بر غم بست!

 

چراغ ده به دستم

مایوس نباش همدستم!

نظروری دیگر بس!

خیره سری دیگر بس!

چراغ بیاور با خود!

 

از شیخ و شه ملولم

از سیم و زر حالم زار

بر کوری راه ما

چراغ بیاور با خود!

 

اینخویشِمنرهاساز

اینغیریَتبرملا

دیگرنمیتوانم

چراغبیاورباخود!

 

شرکتِمنباتوچیست

جزثروتوتجارت

اینهستِخودرهاکن

چراغبیاورباخود!

 

حُریتاتپسکجاست؟

یکلحظهدستبگردان

اینپیچراگذرکن

ایننظمرانگونساز

چراغبیاورباخود!

 

ماهمگانرنجبریم

ماهمگانستمبَر

اینجنگ،اجتماعیست

چراغبیاورباخود!

 

چراغ،شعلهافکن

بهجانِخصماُفتد

پرچمزدستنینداز

چراغبیاورباخود!

 

عدویمامسلح

بهمنبرومسلسل

درآندمِرهایی

چراغبیاورباخود!

 

رئیس بر من به طعنه

دولت بر من به هشدار:

دم می نزن از انسان

به کوریِ دوتاشان

چراغ بیاور با خود!

 

ثروتمندانگِردِهم

کارگران،اماجدا

ایپیشرویِانقلاب!

چراغبیاورباخود!

 

ایندولتِاعتدال،

آندولتاسمشبهار

انسانبودننفهمند

هردوانگلِستمکار

برایخوفاشازما

چراغبیاورباخود!

 

مولدِحیاتیم، جان بخشِ  زندگانی

جهانرامیچرخانیم

دریغازماکفینان

چراغبیاورباخود!

 

مَسکنِ من رادزدیدند

فرشیبرمنندیدند

اینمالکانقانون

اینرهزنانِسالوس

جانم از هم گسستند

چراغبیاورباخود!

 

یکیجانششدهتایپ

یکیدستشدرآچار

دیگریباریبرکول

منکُنَمآهنراآب

اینماوُاینهمهکار

خستهایمازاستثمار

چنیننماندچنان

چراغبیاورباخود!

 

پتکمکُنَدبهفریاد

جارویمنزَنَدجار

درچشمامخیرهفرمان

ایانسانایانسان!

چراغبیاورباخود!

 

بههرکوی و  هربرزن،

بساطِمنبرچیدند

رفیقِدسفروشم،

شهیدِراهِنانشد

اینحاکمدشمنِماست

چراغبیاورباخود!

 

هزارنفرمعترض

درصنعتِاصفهان

صدهانفربهمیدان

درمعدنِاردکان

چندینکُرورانسان

بهجنبشدرخوزستان

درگوشهایشاننیست

هشدارِآندادستان

براییاوریشان

چراغبیاورباخود!

 

صبحِطلوع،خروسخوان

غروبِشب،بوقِسگ

کارمهمهبهاجبار

جانمهمهبهتکرار

یکدمراحتندارم

چراغبیاورباخود!

 

ترسمهمهزفرزند

شرمندهامزهمسر

کیست مرابفهمد؟

چراغبیاورباخود!

 

منانقلابکردم

سینهفراخکردم

داغِدشمنچشیدم

صدهاشهیددیدم

سلطنتزجابرکندم

تاج از سرش کشیدم

پرتشکردملختوعور

رها ز منجوروزور...

بهمنِخونینزاییدم

ارتجاعآمدگاییدم!...

آبستنِوحشتم!

آبستنِجاسوسی!

آبستناوینام!

آبستنِدروغین!

آبستنِنفرینی!

آبستنِدورویی!

ایتفبراینجمهوری...

برایرفعِخاطر

چراغبیاورباخود!

 

ایتاکجاروَممن

برای دفعِاینزهر

نوشدارویمتوباشی

چراغبیاورباخود!

 

هرسونگریدیواراست

چهارگوش

درهرسوموش

«واواک» ساواکِ  الاف

نقشه کشد به هر لاف

موش مرده ی اطلاع

موش مرده ی شنود است

برای اطلاع اش

چراغ را پنهانی

اینکبیاورباخود!

 

محصورِبندِکارم

محصوردربردگی

جهانزمنپسکشید

روانزمندلبُرید

محصوردرسرمایه

محصورِخودبیگانه

حاصل،مراچهباشد؟

چراغبیاورباخود!

 

دمبهدمهر صبحِمن

درشتاب است تا به شب

کینکجابدستآرم؟

کآنکجابهدستسازم؟

هزارانراهرفته

هزارانسدشکسته

بازمبهخوانِاول

درجازنمروبهمرگ...

برآرنوایرفتن

هانایاجاقسردم

هانایچراغخاموش

برمنبرآیرفیقم

صدایهمسازمباش

جرقهزن،بشوران

بهعزمخودسویمن

چراغ بیاور با خود!

 

وجودِمنخطیراست

پایزجاگردانم

تنکهزکارگیرم

پوچیقرارگیرد.

سراسراینزمین؛

یاسبردبهسلطه

سراسراینزمان؛

تهیشودزممکن

اماهمهحاکمان

حضورِ منندیدند

خودرابهخواببردند

حقوقِ من دزدیدند

گفتند تویی کارگر

جرأت به جان نداری

در منطق استثمار؛

گوشِ تو حلقه وار است!

غلامی و بنده ای،

بین دنیای طبیعی!

بنگر به حال آهو!

بنگر به چنگ شیران!

بین ماورأطبیعت!

بنگر به حال بنده!

ترس از خدای دارد

هی می زند سگ لرزه!

اما خدا رحیم است،

مانند سرمایه  دار!

اما خدا جبار است،

مانند سرمایه دار!

 

آی ولی نعمتم!؟

ای جبار و رحیم ام!

ای پهناور مکنتم

ای شمس و نور چشمم

ای روح در کالبدم

ای مایه زندگی

کجایی در چه حالی؟

وجودی یا موجودی؟

به بطنی یا به صورت؟

به بادی یا به ابری؟

به زهره یا به کیوان؟

هر جا ز تو نشانه

بینم اما نبینم

ای حکمت تعالی

من کورم یا تو  وهمی؟

نزدیک به من چو گردن

دوری ز من چو اختر

درکت چرا سنگین است؟

درکت نمی توان کرد

باید که عقل و لب شست

آی توبه توبه توبه!

آی ندبه ندبه ندبه!

همه گویند تو هستی

کارسازی و کار گشا

کاردانی و کارگذار

مانند سرمایه دار!

دیگر چه می توان گفت

از منطقِ استثمار؟!...

 

ای همچومن، کارگر!

بیا یک دم بیندیش

روزی کسی نباشد

اما نه در روی خاک...

روزی کسی نباشد؛

مدیر و سرمایه دار!

آنگه چه می شود پس

پول از کجا در آرم؟

کار از کجا بگیرم؟

ای همچو من، کارگر!

زین تقدیر است هراس ات؟

این سرنوشت مهیب است؟

گر هیچ نوعی از پول، آیندگان نبینند

بانک ها همه تخته اند

زندان معنا ندارد

حرصی نمی توان زد.

گر هیچ نوعی از پول، آیندگان نبینند

آتشِ جنگ خفته است.

گر هیچ نوعی از پول، آیندگان نبینند

تاریخ به انسان می بالد

انسان از خویش مشعوف است

می کوشد، خود می کوشد

 می سازد، خود می سازد

امور همه در دستش

مزد

دگر بی معناست

کس نیست تا بگیرد

تعیین سرنوشت اش.

می خواهد خود می خواهد

این خود منیت اش نیست

این خود فردِ آزاد است در اجتماعِ آزاد

آزاد از بردگی آزاد از استخدام

آزاد از شب کاری آزاد از استثمار

آزاد از حمالی آزاد از استغناء

آزاد از بندگی آزاد از استغفار

آزاد از رمه گی آزاد از استفتا

آزاد از زیبایی آزاد از استقباح

آزاد از تعلل آزاد از استقرار

 آزاد از استعمار آزاد از استقلال

آزاد ازتنهایی آزاد از استفراد

آزاد از کوچکی آزاد از استکبار

آزاد از تنگنایی آزاد از استمهال

 آزاد از بی چیزی آزاد از استملاک

آزاد از تجرد آزاد از استنکاح

آزاد است آزاد است آزاد است انسان

آزاد است آزاد است آزاد است انسان...

 

ای همچو من، کارگر!

وجود ما خطیر است

به دنیای بهین ات

که پایه از رزم توست،

انسان رها می شود.

 

راه تو انقلاب است

یکدم در این جهان است

بر ضد سرمایه دار

بر ضد مالکیت

برضد پول واری.

 

باید که در اتحاد

بدونِ هر ظن و گاف

چراغ  باشیم بر راه

چراغِ چرخانِ کار

چراغ بر تشکیلات

گلخونِ رزمِ انسان!

بدونِ هر ظن و گاف!

  

 به یاد شهیدان راه انسان و کار؛ «آذر نظری و نسرین فروتنی»

نزدیک به دو سال گذشته است، بسیاری دیدند که دو زن از پنجره ی ساختمان تولیدی پوشاک، خودشان را مجبور به سقوط اجباری کردند. آتش بود و شوخی نداشت، اعصابشان را مختل می کرد، درست به همانند شرایط کارِ وحشتناکی که در کارخانه ی «آی فون (فاکس کان)» باعث شده است، برخی از کارگران این کارخانه خودشان را از پنجره های محل کار پرت کنند و خودکشی کنند. شرایط کار و تولیدی که اعصاب کارگر را مختل می کند، و سرمایه دار را به تکاپوی کثیفی می اندازد که به جای بهبود شرایط کار دور تا دور ساختمان توری های عظیمی بکشد تا کارگران هنگام خودکشی درون آن گیر بیفتند. این اقدام هم فقط برای درست کردن آمار مرگ و میر کارخانه است و نه جانِ شیرین کارگر. رسانه های حاکم در ایران، وزیر کار و شهرداری تهران حتی نقشِ همان توری ها را برای نجات جان کارگران انجام ندادند و در عوض پس از به قتل رسیدن این دو کارگر با لفاظی ها و پرده دری ها و فرافکنی ها نقش همان توری ها را برای پوشاندن فاجعه از ادراک و انظار جامعه بازی کردند.

در روز تعطیلی یک شنبه 29/10/92 مصادف با میلاد پیغمبر اسلام - ساعت 11 صبح- فاجعه ای در خیابان جمهوری اسلامی، تقاطع خیابان ابوریحان در کارگاه تولید پوشاک رخ داد، زبانه های آتش جانِ شیرینِ دو کارگر زن را گرفت. اما آنها تا آخرین لحظات عمرِ عزیزشان دست از تلاش برای زنده ماندن بر نداشتند. با آتش گرفتن طبقه ی پنجم ساختمان و به علت مسدود شدن راه ها و پله ها، که مملو ازکالاهای تولیدی و مواد خام شعله ور شده بوده است دو تن از کارگران به سمت پنجره ها می آیند و از آنجا اقدام به نجات خود می کنند، در بیرون از پنجره و با دست های گره کرده به حصار پنجره ها، منتظر پله های نجاتِ ماشین های آتش نشانی می شوند، اما پله ها دیر می رسند، دست های یخ زده ی ایشان به علت سرمای زمستان و پاشیده شدن آب بر این کارگران و گداخته شدن حصارهای پنجره، توان خود را از دست داده و منجر به سقوط ایشان می شود.

آیا مشکل ازدستان کارگران بود که بیش از این تحمل نداشتند یا مشکل از حواس شان بود که به هشدارهای آتش نشان ها به شکلی کامل توجه نکردند؟!

 اگر پی مشکل می گردیم یعنی می خواهیم ریشه را بیابیم! ریشه این معضل و فاجعه ی غیر انسانی در این دنیا است، بر روی همین زمین سفت! و نه به قول مسئولان در مشیت الهی یا یک چیز ماورایی، ریشه در اینجاست که این دنیا، دنیای شایسته و نیکویی برای زندگی اکثریت انسان ها نیست. خانم نظری و فروتنی به این دنیا آمدند یکی 60 سال سپری کرد و یکی 44 سال، اما مطمئنا در این سالها حتی روز تعطیل و استراحت هم به آنها نیامده بود، دستور دستور کارفرماست و حرصی که هردم طلب سود و تجمیع و ازدیاد سرمایه را دارد. حرص درکجا جا گرفته و طمع در کجاست؟ - در شیوه ی گذران زندگی که اینگونه ساخته شده است!. بر زیر سنگ های غول پیکر اهرام ثلاله ی فرعون، بردگان گیر می افتادند و جان می کندند، در زیر سم اسبان و تیغ مغول، زحمتکشان مجروح و معدوم می شدند و امروز از هزاران سالِ پیش انگار لحظه ای نگذشته است، بنا به گفته ها و آمار پزشکی قانونی روزانه 5 کارگر جان می دهند، نه به مرگ طبیعی بلکه به مرگ ساخته شده توسط شیوه ی گذران زندگی امروزی. همه از فرعون بد می گویند همه از مغول و تمام خونخواران به زشتی یاد می کنند، اما عامل اصلی خون خوری در زندگی امروزی زحمتکشان چیست؟ پاسخ یک کلام است، سرمایه و شیوه ی انباشت آن. آیا می شود یقه ی سرمایه را گرفت؟ و یا آیا تمام سرمایه در یخه ی یک فرد تجمیع شده است؟ آیا با برملا کردن و افشاء یک نفر یا چند نفر می توان از گذر سنگین و هراسناک چرخ های استخوان خورد کن آن جلوگیری کرد؟ جواب با افسوس می آید، خیر! سرمایه و انباشت آن فرعون نیست، حامی یکه و یکتا هم ندارد، سرمایه چنگیز خان نیست. تا با کشیدن سم اسبش بشود منکوبش کرد. سرمایه نظام تولید انسان ها شده است، 300سال است، و در ایران شاید 150 سال تا به حال عمر کرده است. از زمانی که شاگردها در کارگاه های کوچک زیر ضربتِ ترکه و شلاق استاد و کارفرما باید تولید می کردند، از زمانی که  کودکی خردسال زیر کتک های رئیس کارگاه فرش بافی جان می داد، این تاریخ مستند است رخ داده و هنوز دارد رخ نشان می دهد، می شود به رخ اش لعنت فرستاد، می شود نفرین اش کرد، می شود از خودش به خودش شکایت برد، اما شکوه از دزد به شاه دزد بردن است. لعنت و آه و نفرین اما ابتدای کار است تمام کاری که می شود کرد این نیست، خیلی بیش از این است. باید چرخ دنده ها و پیچ ها و بازوها و اهرم ها و تراشه ها و مغزها و اندیشه هایش را شناخت تا یخه ی آن در دسترس آید.

چوب لای چرخ ات می گذارم! پیچ ات را آنقدر می پیچانم تا هرز شود، اندیشه ات را از بر می کنم تا گوشم بدهکار گنده گویی ها و لفظ بازی هایت نشود، به دنبال معنایت می گردم تا از آن سو رازِ تاریخِ خود را بر ملا سازم.

چندین سال پیش در مجله «صدای مردم» چاپ پاریس طرحی از «گران روژان» آورده شد که از اثر قاطع اعتصاب عمومی سخن می گفت، در بالای طرح نوشته شده بود: «جامعه ی سرمایه داری چگونه به درک واصل خواهد شد؟- و پاسخ سوال در زیر آن چنین آمده بود :« هنگامی که همه ی کارگران به اتحاد و توافق با یکدیگر از تغذیه ی او تن بزنند، جامعه ی سرمایه دار روی طلاهای خود از گرسنگی خواهد ترکید!». این همان پراتیک اساسی جامعه ماست که کارل مارکس آن را کامل تر برشمرد: «کارگران سراسر کشورها متحد شوید!». اما این هدف به یکباره صورت نمی گیرد، باید در کارگاهها اعتراض کرد باید بر ارگان ها اعتراض کرد، و نه فقط به خاطر عدم رعایت اصول ایمنی یا هر چیزِ دیگر، بلکه به خاطر ادامه دادن راه با همین شیوه ی تولید، یعنی شیوه ی کسب سود بیشتر، یعنی شیوه ی انسان گرگِ انسان، یعنی شیوه ی تفرقه بینداز و حکومت کن، یعنی شیوه ی ندادنِ حقِ در نظر گرفته شده ی ناچیزِ کارگر در سر موقع، یعنی شیوه ی آتش زدن پیکر زنی 60 ساله که درپی گرفتن حقوق معوقه اش آمده است. یعنی شیوه ی تولیدی سرمایه و ارزش اضافه، یعنی ادامه دهندگانی در هیبت فرعون و مغول اما با رنگ و لعاب های خدمات امروزی از قبیل تامین اجتماعی که به لعنت خدا هم نمی ارزد.

این سرزمین حتی این قانون کار را هم نداشت، 30 سال  پیش کارگران ایران خسته و خشمگین از بی بند و باری برخوردها از بالا و پایین اعتصاب کردند و انقلاب، و قانون کار را با خون خود ارمغان آوردند اما حتی نگذاشتند که خودشان، نویسنده گان قانونِ کار خود باشند، مسئولان امر از عباس معارف نامی طلب نویسندگی  برای قانون کار کردند. بار دیگر زندگی ربوده شد، بار دیگر کارگران و اکثریت عظیم انسان های جامعه از امور دور شدند. و نوبت به وعده های سر خرمن رسید و خرمن ها را هنگام تقسیم آتش زدند. این عدالت پوچ است باید که زنجیر ها را درید و یخه ی سرمایه را چسبید و وارون اش کرد، واژگون که بشود این دنیا شایسته انسان می شود. دیگر خانم نظری پی حقوق معوقه نمی رود خانم فروتنی برای اضافه کاری و لقمه نانی سگ دو نمی زند. در خاطرم هست راننده ی شرکت واحد اتوبوسرانی تهران، رئیس شرکت واحد را در اتاق اش گروگان گرفت، که چرا مرا اخراج کردی؟ گفتند که به خاطر یک ساعت خوابیدن در محل ایستگاه اخراج شده است. یعنی اگر خوابش بیاید رئیس می گوید: چطور مگه؟ مگر کارگر هم می خوابد! بله اعلیا حضرت ها! کارگر هم آدم است و البته شریف ترین و مولدترین انسان هاست. علی حزباوی کارگر تونل مترو اهواز به خاطر دقایقی خوابِ پنهانی بدور ازچشم حق به جانب روسای شرکت کیسون در متروی اهواز، زیر واگن حمل بار رفت، 8 کارگر ایران خودرویی به خاطر کمبود خواب راننده ی ایران خودرو مُردند.... و روزانه کارگرها آتش می گیرند، سقوط می کنند تصادف می کنند درون چاه مدفون می شوند درون مترو چال می شوند، قربانی می شوند، قربانی وجود یک مسئله که عیب اصلی جوامع است: «استثمار»... 

با توجه به این که در روزهای جمعه و اعیاد و روزهای مذهبی کار و کسب باید تعطیل باشد، اما این مسئله دیگر خاطره شده است، کارفرما به اجبار کارگر را به کار می کشاند و یا خود کارگر به علت شرایط وحشتناک اقتصادی اش که به او تحمیل شده است برای کسب حتی ساعتی اضافه کاری از خواب و استراحت خود می زند. برادر شهید آذر نظری گفته است: « خواهرم به علت نیاز مالی با وجود سن بالا، با کمترینمزد مشغول کار بود. خواهرم بیمه نبود و به صورت روزمزد کار می‌کرد. مزد ایشان در آن زمان ۳۰۰یا ۴۰۰هزار تومان بود». ایندنیای نیکویی نیست، جان آدم کارگر و محروم ارزش ندارد، تن و روان او باید فرسوده و پوسیده شود تا چرخ تولید حتی در روزهای تعطیل هم بچرخد. مجید فروتنی برادر نسرین فروتنی گفته است :« هنوز گیجیم، مصیبت برای ما بزرگ است. از 4خواهرم، یکی‌شان الان دیگر نیست. او آن روز رفته بود تا در روز تعطیل، به درخواست کارفرمایش، حجم زیاد کار را جلو ببرد تا این‌که فهمید آتش‌سوزی شده؛ من که آن‌جا نبودم ولی همکارانش به ما گفتند خیلی ترسیده بوده، می‌رود جلو پنجره و بعد آویزان می‌شود. او فقط می‌خواست جانش را نجات دهد ولی هرچه التماس کرد، آتش‌نشانان نردبانشان باز نشد، بعد هم وقتی او از پنجره آویزان بود، آن‌قدر آب پر فشار از کف روی دست‌های او ریختند که دستش لیز خورد و به زمین سقوط کرد. ما روزهای سختی را می‌گذرانیم. کسی به ما هنوز نگفته دلیل این آتش‌سوزی چه بود. هنوز از هیچ سازمانی، حتی به ما یک تسلیت ساده هم نگفته‌اند. در این مدت فقط روزنامه‌نگاران به ما زنگ زده‌اند و بس. مصیبت ما را هیچ چیز کم نمی‌کند ولی ما الان این را می‌خواهیم که دیگر برای هیچ شهروند دیگری این اتفاق نیفتد. خواهر هیچ‌کس از سر ناچاری، از ساختمان محل کارش سقوط نکند و نمیرد». اما در آخر چه کسی مقصر است؟ مسئولان گفتند: بله! خود کارگر مقصر است. باید احتیاط می کرد و سهل انگاری نمی کرد، حتی مسئول آتش نشانی گفت : باید این زن خود را محکم تر به پنجره می چسباند. معصومه آباد عضو شورای شهر تهران، که ده ها پست مدیریتی در شهرداری و بسیج و... داشته و دارد یکی دیگر از این مسئولان حق به جانب است، ملیحه فروتنی خواهرِ کارگرِ شهید نسرین فروتنی می گوید : «او(معصومه آباد) معتقد است که قربانیان آتش‌سوزی خودشان مقصر هستند. چون اگر 15 ثانیه تحمل کرده بودند، نجات پیدا می‌کردند. آیا خود او می‌تواند در شرایطی که ترسیده و آتش در حال نزدیک شدن به او است، به این مسایل فکر کند. ضمن اینکه به گفته شاهدان، آنان به توصیه آتش‌نشانی نزدیک نردبام آمدند. آنان بعد از گذشت این همه روز اگر کاری نکردند حداقل نمک روی زخم ما نپاشند». معصومه آباد کتابی نوشته که به چاپ بسیار منتشر شده است، با  عنوانِ «من زنده ام»، براستی که او زنده مانده است تا این اراجیف را تحویل کارگران دهد، حیا را خورده اند و آبرو را ریده اند. این دنیای نیکو و پاکی نیست، چرا کار در روز تعطیل؟ چرا کار در شرایطی از اجتماع که ما باید در سر کار به فکر هزار جا باشیم! از کرایه خانه عقب افتاده از حقوق گرفته نشده، از مریضی و گرسنگی همسر و فرزند تا پاها یمان که به اجاق گاز یا بخاری ای که برای گرما در بیشتر کارگاه ها استفاده می شود نخورد یا هزاران فکر دیگر، و در آخر اگر مشکلی در تولید و یا حادثه ای رخ بدهد، مقصر و متهمِ پیش از دادگاه کیست؟ کارگر و سهل انگاری اش.

اگر در آن روز مسئولان محترم، مسئول همه چیز ما نبودند، با اندکی فکر و اراده از افرادی که  در آن محل تجمع کرده بودند، این دو زن زنده بودند، افراد حداقل می توانستند تعداد زیادی از تخته های پارچه و ملافه و دوشک به زیر محل سقوط بیاورند و از مرگ آنها جلوگیری کنند، اما در واقعیت نمی شود، چرا که همه ی این ها خرج دارد، چه کسی پول تخته های پارچه را می دهد؟ چه کسی دشک های خانه اش را می آورد؟ در جواب باید گفت هیچ کس. نه ما مقصر نیستیم عاطفه در ما نمرده است، فقط در این شرایط اجتماعی و اقتصادی توان و استطاعت این بزل و بخشش را نداریم. مسئولان هم که توانش را دارند، دریغ می کنند. باید اموال مان را به ما برگردانند، باید روحیه ی همگانی و اشتراکی را از آن خود کنیم، هیچ کس جز خود ما برای ما دل نمی سوزاند.

از مسئولان محترم امور خواهش می کنیم، دست از مسئولیت های خود بردارند. همه چیز به دست ما ساخته شده است، پس اداره ی همه چیز، چه در تولید و چه در مواقع بحرانی باید به دست خودمان باشد.

یکی از همکاران شهیدان آذر نظری و نسرین فروتنی، مینا اسدی نژاد است، زن 42 ساله‌ای که 2 بچه دارد و سرپرست خانوار است بعد از فاجعه ی مرگ کارگران با پلمب شدن کارگاه، بیکار شده. در کلامش بیانگر حقیقت است، حقیقتی که در عمل هیچ کم و کاستی از درست و واقعی بودن  ندارد، او گفته است:«ساعت 11:30 بود که متوجه شدیم آتش‌سوزی شده، خانم فروتنی این را فهمید. او به حاجی گفت آتش‌سوزی شده و بعد پسر حاجی به بیرون رفت تا نگاهی بیندازد، او برگشت و گفت حاجی همه جا سوخته. قبل از این‌که ما اطلاع پیدا کنیم در راهروی ما آتش سوزی بود. من به صَفر گفتم کنتور اصلی را قطع کن و فلکه گاز را ببند اما آتش امان نداد. کپسول آتش‌نشانی داشتیم ولی خالی بود و کار نمی‌کرد. بعد همه شروع کردند به زنگ زدن به آتش‌نشانی. من آن موقع خیلی آرامش داشتم، نه ترس، نه اضطراب، یک گوشه ایستاده بودم. خانم فروتنی خیلی ترسیده بود. هرکس گوشه‌ای از پنجره ایستاده بود و التماس می‌کرد. خانم فروتنی به من گفت اسدی بیا پایین، من گفتم راهی نداریم، نرفتم. او رفت و دوباره برگشت. من سر و صدا نمی‌کردم، او داد زد که تو را به خدا نردبان بدهید، ولی ماموران آتش نشانی که خیلی هم زود به ساختمان ما رسیدند، می‌گفتند دکمه نردبان خراب است. تانکر آب ماشین اول هم خالی بود. سوال من این است که وقتی آنها دیدند این اتفاق افتاد چرا تشک را آماده نکردند؟ تشک که دیگر خراب نبود».

مینا اسدی نژآد  در سال 92 در بیشتر روز‌ها، به‌طور شبانه روزی در آن کارگاه کار می‌کرده است و برای یک شبانه‌روز کامل، 60 هزارتومان و برای یک روز، 35‌هزار تومان حقوق می‌گرفته است. حقیقت در نظر مینا به حرکت در می آید:«خانم‌ها فروتنی و حق نظری، جزو طبقه کارگر بودند، با سختی زندگی می‌کردند و حقشان نبود که این‌طور کشته شوند، من فکر می‌کنم آن ماموران آتش نشانی یا آزمایشی بودند یا تازه کار بودند. ما در فیلم‌ها دیده بودیم که چقدر آتش نشانی خوب عمل می‌کنند ولی چیزی که از کار آنها با چشممان دیدیم خیلی وحشتناک بود. من دیدم که خانم حق نظر آویزان بود و آنها روی دست‌های او آب می‌پاشیدند. تا آب به دست‌های او خورد، بلافاصله لیز خورد و افتاد. من مقصر 100در‌صد را آتش‌نشانی می‌دانم. ما طبقه کارگریم یعنی طبقه سوم، ما شبانه‌روز کار می‌کردیم. ‌‌ همان شب هم قرار بود چون نزدیک عید است، شب کاری بمانم تا کار ارباب رجوع را انجام دهیم»...

حقیقت را خانم اسدی نژاد بر زبان آورده است: ما طبقه ی سوم هستیم! :1- سرمایه دار، 2- خرده ثروتمند، 3- کارگر؛ سه طبقه ی جامعه ی طبقاتی، سه طبقه ی جامعه ی بی طبقه ی توحیدی! توحید و مذهب که بی طبقه بودن جامعه را در رعایت مناسک و رسومات می داند و نه در برخورداری اشتراکی و عمومی کل اعضا جامعه از ابزار و وسایل و محصولات تولید. طبقه ی سومی که اوامر و دستورات طبقه ی اول را برای بهره وری بیشتر او از تولید، نعل به نعل و مو به مو انجام دهد. طبقه ی اولی که ناظم و مالکِ طبقه ی سوم است، و در این نظم بخشی، از طبقه ی دوم هم استفاده می کند تا نیروی کار طبقه ی اول سریعتر و سودمند تر به سرمایه تبدیل شود. طبقه ی اولی که در صورت برخوردار نبودن طبقه ی سوم از هیچ سطحی از اظهار نظر و اعمال قدرت حتی ساعات استراحت، ساعات چای و آمد و رفتِ این طبقه را نیز بر او گوشزد و تعیین می کند، و ماحصل تمام این کنترل ها، جریمه ها و مراقبت ها بهتر و بیشتر عرق ریختنِ طبقه ی سوم در کمترین زمان، سود آوری بیشتر و کسب اضافه ارزش گزاف تر، و در کلیت امر با عنوان نظامبخشی بر امر تولید شمرده می شود.

سرمایه داران ماهنامه های تخصصی حرفه های مخصوص خود را منتشر و دست به دست هم می دهند، چون هدایت امر تولید در دست آنهاست، و کارگران باید چه کنند؟ ماهنامه ها، روزنامه ها و مطبوعات خود را منتشر کنند، اما نه فقط برای انتشار اطلاعات و مشخصات کار و تخصص شان، چون که امر تولید در کلیت آن متعلق به آنان نیست، بلکه برای انتشار شیوه های استثمار خود که به دست طبقه ی درجه یکم انجام می شود، تمام این ها باید برشمرده شود، تا راهی پیموده گردد که هدایت امور تولید به دست خود تولید کنندگان ریشه ای و واقعی بیفتد و نه تولید کنندگانِ خود خوانده ی عرصه های تولید، حال می خواهد این افراد چه هیئتی از ارگان های دولتی باشن  و چه از بخش های خصوصیِ نظام سرمایه داری. برای تحقق این امر، یعنی بیرون دادن صدای کارگران از ریشه ها و اعماق، باید یاوری و رفاقت کمونیستی را با تلاشِ کارگران عجین نمود. اگر هرکدام و هر یک از این دو بازوی پویا بایستند یا از سر حرکت منحرف شوند، یا یکدیگر را نادیده بگیرند به صورت مشخص از بن مایه اصلی خود خالی شده اند. و اسباب رضایت و تمسخری خواهند شد برای دهانِ هتاک و زبون طبقه ی اول. 

 

زنده باد یاد آذر و نسرین و هزاران کارگر قربانی!

 

علی سالکی

یادداشت

  • استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد
    Written by
    استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد ما مصرانه از عراقی ها و نیروهای ائتلاف ( آمریکا و ناتو) می خواهیم که هرگز از مهمات فسفری در محدوده غیر نظامیان استفاده نکنند. حتی اگر غیر نظامیان در هنگام استفاده این مهمات آنجا حضور نداشته باشند
  • جناب آقای زیباکلام، کمی درباره دهه نورانی شصت، محض اطلاع
    Written by
    آقای زیبا کلام مشکل حضرت آیت الله خودداری از رنجاندن تندروها نیست. مشکل این است که ایشان خود از طراحان اصلی قتل عام تابستان 67 است. نقش او در قتل عام 67 خیلی بیشتر از کسی مثل رهبر کنونی نظام آقای خامنه ای بوده است که آن زمان در سلسله مراتب نظام خیلی بی اهمیت تر از آقای رفسنجانی بود. باز شدن پرونده ی 67 شلیک به شقیقه ی حضرت آیت الله است.
  • قمار سنگین روژآوا
    Written by
    چپ روژآوا را به عنوان پروژۀ امید بخش خاورمیانه فروخت. ابله ترین چپها آن را حتی روزنه ای برای بشریت نامیدند. اکنون این پروژه در هیأت تاکنونی خود به پایان رسیده است. ممکن است روژآوائی کماکان به حیات خود ادامه دهد. اما برای این کار اتفاقا باید حمایت کسانی را جلب کند که در صف مقابل پدرخواندۀ تاکنونی اش قرار گرفته اند. برای مهار ترکیه، باید از حمایت روسیه و ایران و سوریه برخوردار بود نه از حمایت آمریکائی که…
  •  سازمان های کارگری و دام " مشروعیت"!
    Written by
    فعالان و پیشروان کارگری می دانند که در تمام کشورها یکی از شگرد های  بورژوازی در مقابل  مبارزه کارگران برای متشکل شدن در دفاع ازمعیشت شان، به میدان آوردن سلاح "مشروعیت " است. بسته به این که پرچم "مشروعیت" درکدام طرف این سنگر بندی به اهتزاز در آمده باشد تعاریف متفاوتی بر روی آن نوشته شده است. در سمت بورژوازی "مشروعیت" از قوانین حاکمش، دادگاهش، پلیس و ارتش و پاسدارش، و سرآخر زندان و شکنجه و اعدامش، حکایت های خونبار دارد. در…
  • یادداشتی بر گزارش سیاسی کنگره بیست و یکم راه کارگر
    Written by
    گزارش روشن نمی کند که این دمکراسی لیبرالی ازکی میان تهی گشته است؟ چرا که دموکراسی لیبرالی در احکامی که محمد رضا شالگونی درست پیش از کنگره ابراز نموده بود به عنوان شرط لازم هرگونه فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم تلقی می شد. اما حالا که این دمکراسی میان تهی شده است، پس معلوم است که دیگر صحبتی هم از فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم نمی تواند در میان باشد به این دلیل که آن شرط لازم دیگر مهیا نیست.…
  • صالح مسلم و محللش
    Written by
    صالح مسلم می رفت تا حکم یک همسر سه طلاقه را برای چپ ایرانی پیدا کند. هر چه باشد و هر بلائی سر چپ ایرانی آمده باشد، تابش هر اندازه ناچیز رادیکالیسم طبقاتی دوران انقلاب 57 هنوز به اندازه ای هست که در این مملکت معین نتوان دم از سوسیالیسم زد و همزمان سینه چاک دمکراسی آمریکائی بود. در این مملکت هنوز که هنوز است دست راستی ترین مواضع را باید به نام کمونیسم و کارگر بسته بندی کرد تا…
  • نامه به یک رفیق: "جنبش لغو کار مزدی" و حمایت از جنبش سبز، یک بازبینی
    Written by
    اگر محمدرضا شالگونی امید داشت که جنبش سبز به جنبشی علیه ولایت فقیه فرا بروید؛ اگر حمید تقوایی نمی خواست با موسوی کشتی بگیرد تا شاید شرایط مناسب برای جایگزینی رهبری حزب او فراهم شود؛ و اگر امیر پیام جنبش سبز را چیزی در حد فاصل انقلاب فوریه و اکتبر در روسیه ارزیابی می کرد؛ ناصر پایدار ... جنبش سبز را جنبش کارگرانی قلمداد می کرد که هرچند هنوز گام های قطعی در جهت طرح مطالباتشان برنداشته اند،  اما در موقعیتی…
  • پایگاه نظامی آمریکا در روژآوا
     وضعیتی غیر قابل اجتناب... بنا نهادن یک "انقلاب"، یک "منطقۀ خودمختار" در چهارچوب مرزهای یک کشور به کمک قدرتهای امپریالیستی ای که با تمام قدرت نظامی شان آن را تقسیم، تکه پاره و بی ثبات می کنند، نه می تواند به رهائی مردم خودی بیانجامد و نه امکان موجودیت ملتهای دیگر را تأمین کند.

نظر خوانندگان

Guest (وحید صمدی)
سلام رفیق امین عزیز از این که به دلیل مشغله های زندگی به کامنت شما با تاخیر زیاد پاسخ می دهم عذر می ...
Guest (آهنگر)
می بینی رفیق! ذات سرمایه داری همه جای دنیا یک جور است. البته همه جا یک شکل نیست اما ماهیت همان است. ...
Guest (آهنگر)
چه تاثیر عمیق و در عین حال غم انگیزی روی من گذاشت این مقاله! چه خشم و نفرتی را در من زنده کرد و چقدر...
Guest (آهنگر)
با سلام خدمت جهانگیر در بارۀ اینکه چه ساخ مناسبی می توانم به انتقادات شما بدهم بسیار اندیشیدم. چند ب...
Guest (وحید صمدی)
سلام رفقا آهنگر و رودین عزیز از این که مقاله مورد توجه تان قرار گرفت خوشحالم و از کامنت های صمیمانه ...
Guest (بهمن شفیق)
رفیق عزیز، با تشکر و پوزش از این که خیلی دیر به کامنت شما می پردازم. آنچه شما در مورد " سرمایه ی تج...
Guest (nader)
چرا این عکس پورنوگراف را بطورکامل درصفحه اول سایت چاپ نکردید؟خجالت کشیدید هستۀ تلخ دستهایم را محکمتر...
Guest (آهنگر)
رودین جان از اینکه چنین برداشتی از کامنت من به ذهن خواننده متبادر می شود متاسفم. لیکن با کمال میل م...
Guest (رودین)
رفیق وحید عزیز؛ نوشته بسیار خوب و جسورانه ای بود. دست تان را به گرمی می فشارم. زنده باشید
Guest (رودین)
آقا یا خانم آهنگر؛ "پدیده ننگین احمدی نژاد"؟! یعنی مثلاً "پدیده ننگین خاتمی" یا "پدیده ننگین روحانی"...

مطالب پر بازدید شش ماه گذشته

JSN Glass template designed by JoomlaShine.com