رولت یونانی 3: از ماراتون تا آتن

1-

آلمان شکست خورد. آلمان و نه سرمایه داری. آلمان و نه حتی "نئولیبرالیسم". این آلمان بود که در روز یکسنبه شکست فاحشی را متحمل شد. "نئولیبرالیسم"، آنگونه که چپ دوست دارد آن را شکست خوردۀ میدان نبرد یونان تصویر کند، فقط در یک سوی این نبرد نمایندگی نمی شد. "نئولیبرالیسم" در صف پیروزمندان نیز حضور داشت. یا حتی از آن بیشتر، کل این نبرد بر مبانی "نئولیبرالیسم" واقع می شد. صف پیروزمند یونان، ترکیب گسترده ای را در بر میگرفت. از کارگران و بازنسشتگان تا نسل جوان جویای کار و آینده ای بدون ترس و واهمه و تا فراکسیونهای معینی از همان "نئولیبرالیسم" که در جبهه مقابل آلمان قرار گرفته اند. یا شاید کسی در این تردید دارد که جوزف استیگلیتز و پاول کروگمن و توماس پیکتی و فوربس و واشنگتن پست و نیویورک تایمز را نیز باید زیر مجموعه ای از آن چیزی دانست که به نام "نئولیبرالیسم" معروف است؟ کسی در این تردید دارد که استراتژی سیریزا مبنی بر "نه به ریاضت اقتصادی، آری به اروپای متحد" نیز روایتی بر مبانی همان نئولیبرالیسم است؟ در میان نیروهای پیروز همه پرسی یونان، نام صندوق بین المللی پول هم ثبت شده است. تعجب آور نیست؟ روزنامۀ یونگه ولت، مهم ترین روزنامه چپ آلمان در سوتیتر سرمقاله روز دوشنبه اش نوشت: "همبستگی بین المللی در خیابانهای اروپا. سیپراس و صندوق بین المللی پول خواهان بخشش بدهی ها هستند". روشن هست؟

اگر بتوان همه پرسی روز یکشنبه را اصولا شکستی برای "نئولیبرالیسم" دانست، این شکستی فقط برای روایت معینی از "نئولیبرالیسم" بود. این اردو لیبرالیسم آلمانی بود که در روز یکشنبه شکست خورد. این اردولیبرالیسم آلمانی است که سرسختانه به دفاع از مبانی سرمایه داری عریان مشغول است. همۀ آنهای دیگر، حتی و شاید بیش از همه دولت بورژوازی آمریکا، مدتهاست که آمیزه ای از کینزیانیسم و سرمایه داری نئوکلاسیک را اصل تعیین کنندۀ سیاستهای اقتصادی خویش قرار داده اند. نفوذ اندیشه های پاول کروگمن در وال استریت چندان کمتر از نفوذ ایده های میلتون فریدمن نیست. محبوبیت توماس پیکتی نزد بی بی سی و حتی اکونومیست، فقط نشانه ای سمبلیک نیست. نیروهای مسلط بر سرمایه داری معاصر مدتهاست که به مخاطرات یک بازار آزاد عریان و بدون تور حفاظتی پی برده اند و به آن واکنش نشان داده اند. ماهی نیست که گزارشی از نابرابری توزیع ثروت در سطح جانی توسط نهادها و اتاق فکرهای خود این نیروهای مسلط منتشر نشود. پیدایش انبوهی از نظریات ضد فقر مبنی بر این که "فقر مانع رشد اقتصادی است" (بخوان: مانع انباشت سرمایه). بیان همین تغییرات است. (به این گزارشات نگاه کنید: رابطه بین رشد اقتصادی، اشتغال و کاهش فقر از سازمان کشورهای توسعه همکاری صنعتی، چرا نابرابری کمتر به نفع همگان است)  این تنها اردولیبرالیسم آلمانی است که کماکان در مقام مدافع خرافۀ آشکار "رفاه در نتیجۀ رشد" ظاهر میشود. همۀ آنهای دیگر، حتی دیوید کامرون انگلیسی نیز، از این خرافۀ آشکار و زمخت فاصله گرفته و به طرق ظریفتری از اعمال سلطۀ هژمونیک روی آورده اند.

"اجماع واشنگتن Washington consensus" که در پایان دهه هشتاد و متعاقب پیروزیهای راست بورژوازی در عرصۀ جهانی به عنوان الگوی اقتصادی تئوریزه شدۀ آنچه به عنوان "نئولیبرالیسم" معروف شد  شکل گرفت، تنها در دهه نود قرن بیستم بود که به اجماعی واقعی در میان ایدئولوگها و سیاستمداران و اقتصاددانان طبقۀ سرمایه دار بدل شده بود. سالهای اخیر روندی در جهت خلاف آن واقع شده است. به طور مثال اکونومیست در سپتامبر 2013 در مقاله ای به بررسی "فقر، رشد و بانک جهانی" پرداخته و از این صحبت میکند که البته رشد هنوز برای فقر خوب است اما "کانتکست از آنچه که در آغاز دهه نود بود بسیار متفاوت است. اکنون صحبت از نابرابری درآمدهاست، از مردمی که در دام فقر گرفتار شده اند و از نیاز به کمک مستقیم به فقیرترین ها. به طور مثال باراک اوباما، دیوید کامرون، بانک جهانی و دهها سازمان غیر دولتی به حامیان این ایده پیوسته اند که فقر تا سال 2030 میتواند از میان برداشته شود (در عمل این به معنای کاهش جمعیت فقیر جهان تا حد 3%  است که با درآمدی زیر 1.25 دلار در روز زندگی می کنند)". و اکونومیست هنوز در شمار یکی از دست راستی ترین ارگانهای رسانه ای بورژوازی است.

و در مقابل سایت آلمانی "منیجر ماگازین"، سایت اقتصادی مرتبط با اشپیگل، در دسامبر 2014 مقاله ای منتشر نمود تحت عنوان "چرا سازمان توسعه و همکاریهای اقتصادی با خواستش در مورد تجدید توزیع ثروتها اشتباه می کند". می نویسد: "سازمان توسعه و همکاریهای اقتصادی ادعا می کند که توزیع نابرابر درآمدها در آلمان مانعی در مقابل رشد اقتصادی است و به این ترتیب علت و معلول را با هم اشتباه میگیرد. این نابرابری درآمدها نیست که به رشد ناچیز منجر می شود، برعکس این رشد ناچیز است که به توزیع نابرابر منجر می شود". نویسنده این اشتباه را ناشی از آن میداند که سازمان مزبور "از صدوق بین المللی پول و دانشمندانی مثل توماس پیکتی تبعیت نموده و توزیع فزاینده نابرابر درآمد را به عنوان مانعی در برابر رشد معرفی می کند و خواهان تجدید توزیعی به نفع خانواده های جوان و نظام آموزشی است". منیجر ماگازین در این مورد تنها نیست. توی سر هر کلان رسانه ای در آلمان بزنید، همین خزعبلات را می شنوید. "اجماع واشنگتن" امروز بی مسما ترین نام برای این خزعبلات است. نام درست آن باید باشد: "اجماع برلین". برلین امروز دژ ارتجاع سرمایه داری است. و این دژ ارتجاعی در روز یکشنبه متحملی شکستی سخت در یک نبرد مهم – اما فقط در یک نبرد – شد.

2-

برخورد روز یکشنبه دو سوی نبرد زمین لرزۀ سیاسی شدیدی بود. این که این زمین لرزه کدام جابجائی ها را در زمین مبارزه طبقاتی ایجاد کرده است، در روزها و هفته های آینده بهتر روشن خواهد شد. اما این پرسش بجاست که جایگاه تاریخی این زمین لرزه چیست؟ بسیاری از مورخین نبرد ماراتون در سال 490 پیش از میلاد مسیح بین آتن و سپاهیان داریوش را نقطۀ عطفی در تاریخ بشر و آغاز تمدن غربی قلمداد می کنند. نزد این مورخین داریوش نماد استبداد آسیائی و آتن نماد دمکراسی دولتشهری یونان بود. شکست ایران شکست دژ ارتجاع و پیروزی یونان پیروزی نیروهای بالنده بود. این که تا چه حد یوروسنتریسم یا اروپامحوری پشت این ارزیابی نهفته است یا نه، به جای خود. و این که این مورخین چگونه جنگهای پلوپنزی در میان خود یونانیان را که در آن همین آتن در هیأت امپریالیستی در مقابل دولتشهرهای دیگر قرار داشت توضیح میدهند، این نیز به جای خود. اما روشن است که نبرد ماراتون لااقل در جهان باستان نقطۀ عطفی با ابعادی تاریخی بود. همه پرسی یکشنبه یونان چه؟ آیا این نیز نقطه عطفی در تاریخ معاصر است؟

رواقیون، آن هم به ویژه رواقیون سوپر و دو آتشه ای که جامۀ "مارکسی" هم به تن دارند، می توانند به پشتی تکیه دهند و بگویند که مگر چه شد؟ مگر این سیریزا خودش چیست؟ و "اصلا میدانید، یونان یک لنین کم داشت که کار این سیریزا و کل سرمایه داری بین المللی را یکسره کند. هر چیز دیگر کشک است".

با این همه پیروزی "نه"، آن هم به این روشنی، واقعه ای مهم است. وقایع مهم تاریخی فراتر از مضامین مشخص نهفته در آنها حاوی پیامهائی هستند که نه در فقط خواسته های نیروهای درگیر در این وقایع، بلکه در تأثیر عینی این وقایع بر روندهای تحول اجتماعی خود را نشان می دهند. واقعۀ یکشنبه یونان نیز از این دست بود. مستقل از هر طرح و برنامه و نقشه ای که دولت سیریزا داشته باشد، صرفنظر از هر تعبیری که طرفداران رفرم، از پیکتی تا استیگلیتز و تا سوسیالیستها و سوسیال دمکراتهای هنوز "چپ" از این وقایع به دست بدهند. سیگنالی که ازهمه پرسی روز یکشنبه صادر شده است معنائی روشن با خود همراه دارد. کمی بیش از یک سال قبل در میدان کی یف جنبشی با پیام آشکار دفاع از نظم مسلط سرمایه داری خود را بر جهانیان تحمیل کرد. این اصلا مهم نبود که کدام متوهمی در میدان کی یف حقیقتا برای مبارزه با الیگارشی به میدان رفته بود. جنبش میدان به عنوان جنبش دفاع از تجاوز طلبی سرمایه داری ترانس آتلانتیک، جنبشی در دفاع از سرمایه داری بازار آزادی در ذهن جهانیان حک شد. نزد بسیاری – و از جمله بسیاری از چپهای وطنی- با بار مثبت و نزد برخی هم به عنوان جنبشی ارتجاعی. یک سال بعد تحولی در یونان صورت گرفت که وجه برجسته و تعیین کنندۀ آن را نارضایتی از وضع موجود رقم می زند. این درست است که صندوق بین المللی پول هم در مقام حمایت از "نه" برآمد. اما ظرفیت "نه" یکشنبه به مراتب بیش از آن است که بتوان آن را به حمایت از صندوق بین المللی پول و یا حتی به حمایت از اروپای واحد تقلیل داد. همه پرسی یکشنبه یونان اقدامی منفرد نبود. نقطه ای در روند جنبشی بود که در اعتراض به مظالم سرمایه داری آغاز شده، سیریزا را به قدرت رسانده و اکنون نیز گام دیگری در دفاع از موجودیت خویش برمیداشت. هنر رهبری سیپراس در این بود که در لحظۀ مناسب توانست نیاز این جنبش به برداشتن گامی دیگر را تشخیص داده و ظرفیتی را که میرفت تا در شکلبندیهای تازه چپ در انتقاد به سیاست سازش سیریزا به فراکسیونهای متعدد تجزیه شود، در لحظه ای معین به عنوان نیروئی متحد به میدان بکشد.

اروپای تحت رهبری آلمان نه تنها به یک قطب اقتصادی جهان معاصر بدل شده است، بلکه این اروپا همچنین به عنوان نماد سرمایه داری معاصر و بلوکی نامتجانس از بورژوازی 28 کشور کوچک و بزرگ، تمام تضادهای سرمایه داری معاصر را نیز در خود به نمایش می گذارد. از جدال بین کار و سرمایه تا تنازعات درون طبقاتی طبقۀ حاکم، از رقابتهای درون امپریالیستی تا رقابتهای امپریالیستی با بلوکهای رقیب و سرانجام از چپ تا راست، از دمکراسی طلبی رادیکال تا فاشیسم. تنها کمونیسم است که هنوز چهرۀ روشنی در این بلبشو به خود نگرفته است.

این اروپا از یک سو حاوی کشورهائی است که در عالیترین سطح بارآوری تولیدی جهان معاصر عمل می کنند و از سوی دیگر هنوز کشورهائی را در بر میگیرد که شخم زمین در آنان با گاوآهن و حمل و نقل روستائی با گاری صورت می گیرد. خود این ترکیب نا متجانس محصول جدالهای طولانی درون بلوک ترانس آتلانتیک و تعابیر متفاوت از نقش اروپا در جهان معاصر و نقش ویژۀ کشورهای درون اروپا در آرایش درونی این بلوک نیز هست. در حالی که آلمان از دوره ای به بعد همواره خواهان تعمیق وحدت اروپائی تا حد تبدیل این اتحادیه به یک وحدت سیاسی بود، جناح آنگلوساکسن بلوک ترانس آتلانتیک، آمریکا و انگلیس، برای تبدیل اروپا به مکملی برای ناتو، گسترش کمی آن و ورود دولتهای هر چه بیشتری به درون این اتحادیه را تعقیب میکردند. ورود کشورهائی از قبیل بلغارستان و رومانی و مجارستان به اتحادیه اروپا نتیجۀ همین غلبۀ جناح آنگلوساکسن بر محور آلمانی اتحادیه اروپا و عدم پذیرش گرجستان و اوکراین در سال 2008 به ناتو و اتحادیه اروپا نیز نتیجۀ مقاومت محور آلمان در این جدال بود. حاصل این جدالها ملغمه ای است که به نام اتحادیه اروپا و با این ترکیب امروزی در مقابل ما قرار دارد. وجه مشترک این اتحادیه اروپا در آن است که تمام کشورهای آن الیتی از طبقۀ حاکم در رأس قدرت قرار گرفته است که ممات و حیاتش به الطاف رهبر بلامنازع این قاره، بورژوازی آلمان، وابسته است. الیتی که از هیچ خیانتی در حق توده های مردم کشورهای تحت فرمان خویش کوتاهی نمی کند. قدرت مالی و صنعتی آلمان بنیان مادی این اتحاد را می سازد و اردو لیبرالیسم آلمانی چسب ایدئولوژیکش را. بانک مرکزی اروپا دقیقا بر مبنای الگوی بانک مرکزی آلمان شکل گرفته است و یورو نیز ارزی است که مارک آلمان مبنای محاسباتی آن قرار داشت. یا با آلمان و یا در حاشیه. انتخاب دیگری برای بورژوازی کشورهای اروپائی باقی نمی ماند. حتی مهم ترین قدرتهای اروپائی نیز در مخالفت با آلمان چاره ای جز حاشیه ای شدن بیشتر در اروپا نداشته و ندارند. انگلستان کامرون کاریکاتوری از انگلستان تاچر در اروپاست و برای فرانسه نیز جز تبعیت از آلمان چاره ای دیگر باقی نماند. اولاند که در جدال با سارکوزی آلمانگرای معروف به "مرکوزی" (ترکیبی از مرکل و سارکوزی) به قدرت رسیده بود، پس از مدت کوتاهی چاره ای جز همراهی با مرکل نمی دید. حقیقتا نیز در فرانسه - این گراند ناسیون که زمانی در جدال بین بلوک شرق و غرب با گلیسم به عنوان قدرتی مستقل در جهان ظاهر میشد – در سال 2013،  73 درصد فرانسویان به مرکل علاقه داشتند  و بیش از 63 درصد خواهان الگوبرداری از آلمان در نظام حکومتی فرانسه بودند. این "فرانسۀ انقلابی"، "فرانسۀ انتلکتوئل" بود. معلوم است که در اسلواکی و بلژیک و اتریش و اسپانیا وضع چگونه بود. (نگاه کنید به مقاله دستهای خانم مرکل) شکست یکشنبه آلمان نشانه های شکافهائی در این چسب نیرومند ایدولوژیک را آشکار کرد و این حائز اهمیت فراوان است. اروپا به همین سادگی نمی تواند با تغییر این الگو به سیاستهای آلترناتیو روی بیاورد و این واقعه ای خجسته است. با شکست آلمان، در درون یکی از نیرومندترین بلوکهای سرمایه داری معاصر شکافهائی سر باز کرده اند که بستن آنها به سادگی امکانپذیر نیست. اهمیت رفراندوم یکشنبه یونان در این است.

3-

پیروزی "نه" پیروزی روشنی بود و جائی برای تفسیر و تعبیر و حقه و کلک باقی نگذاشت. این پیروزی حتی بزرگتر از آن بود که شکست خوردگان را به ایدۀ برگزاری مجدد همه پرسی برساند. این حقه ای است که اروپائیان در آن به اندازه کافی تجربه دارند. آنها این حقه را دو بار در ایرلند به کار گرفتند. بار اول در سال 2002 و یک سال پس از آن که مردم ایرلند قرارداد معروف به قرارداد نیس را در رفراندومی رد کردند و یک سال بعد با وسیع ترین کمپین مدیائی به آن رأی مثبت دادند و بار دوم در سال 2009 و باز هم در ایرلند که این بار با رفراندوم دومی موفق به گرفتن رأی مثبت برای "معاهدۀ لیسبون" شدند که سال پیش مورد مخالفت مردم ایرلند قرار گرفته بود. به عبارت دیگر، اگر پیروزی بلوک "نه" به این روشنی نبود، همان شب سیاستمداران آری گو خواستار تکرار رفراندوم می شدند. اما به جای آن ساماراس رهبر حزب نیو دمکراتیا و کمپین آری گویان استعفای خود را از سمت ریاست این حزب اعلام کرد.

اما آیا این پیروزی قاطعی نیز بود؟ برای سیپراس این پیروزی کافی بود. کافی بود برای این که با دستی پر تر به میز مذاکره بر گردد. برای مذاکره و برای عقد توافقنامه ای مشابه آنچه سیریزا تا پیش از اعلام رفراندوم به پذیرش آن رضایت داده بود، آری این پیروزی قاطع بود. اما برای یک وضعیت کمی جدی تر به هیچ وجه. وضعیت دولت سیریزا شکننده تر از آن است که بتوان گفت با این پیروزی مستحکم شده است. برای مقابله با فشارهائی که توسط بورژوازی مسلط بر اروپا، محور آلمان و متحدینش، وارد خواهد شد، به ثباتی به مراتب بیش از این نیازاست. به ثباتی از آن نوع که پوتین از آن برخوردار است.

حدود دو هفته پیش روزنامه واشنگتن پست مقاله ای نوشت درباره میزان محبوبیت پوتین در روسیه. در نظرخواهی نمونۀ مؤسسۀ آمارگیری لوادا، مؤسسه ای که مورد وثوق غربی ها نیز هست، 89 درصد مردم روسیه موافقت خود را با سیاستهای پوتین اعلام کرده بودند. واشنگتن پست نوشت: " فکر میکنید که مردم روسیه از جدال با غرب خسته شده اند؟ بر اساس میزان محبوبیت پوتین که در نظرخواهی روز چهارشنبه به بالاترین رقم تمام زمانها یعنی 89 درصد رسیده است، نه. محبوبیت پوتین از 65 درصد در ژانویه 2014 دوماه بعد به 80 درصد افزایش پیدا کرده بود و از آن زمان تاکنون در همان سطح بالا باقی مانده است و همینطور افزایش یافته است به طوری که در 15 سالی که پوتین حکومت می کند هیچگاه در چنین سطح بالای 89 درصدی ماه ژوئن نبوده است....این محبوبیت 89 درصد بیان وحدت تقریبا کامل درباره جهت کنونی روسیه نیز هست". واشنگتن پست راست می گوید. در مقابل 89 درصد چاره ای نیست جز پذیرش این واقعیت که مردم روسیه در جهتگیری دولتشان تقریبا اتفاق نظر دارند. تازه اگر مخالفین چپ پوتین را هم به این ارقام اضافه کنیم که در سیاست بین المللی با او همراهند، این رقم خیره کننده تر نیز خواهد بود. همین هم هست که از پایان سال 2013، از زمانی که کمپین گسترده غربی ها برای رژیم چنج در روسیه آغاز شد، از لیبرالهای روسیه دیگر خبری نیست. بررسی دلایل این وحدت مجالی دیگر میخواهد. اما سیریزا و سیپراس با چنین وضعیتی به اندازه سال نوری فاصله دارند.

نه تنها 61 درصد موافق "نه" هنوز رقمی نیست که بتوان آن را با قاطعیت نشانۀ وحدت قاطبۀ توده های زحمتکش یونان دانست، بلکه نگاهی دقیق تر به همه پرسی نشان می دهد که این رقم هنوز از نظر کمی حتی اکثریت مردم یونان را نیز در بر نمی گیرد. در همه پرسی روز یکشنبه فقط 62 درصد از واجدین شرایط شرکت کرده بودند و با احتساب 60 درصد از این رقم حکمی که با قاطعیت می توان داد مخالفت چیزی در حدود 36 تا 37 درصد مردم یونان با پیشنهادات تروئیکای اروپائی است. در مقابل این رقم نه تنها حدود 24 درصد (نسبت به کل جمعیت) رأی دهندگان آری قرار دارند، بلکه بیش از آن و مهم تر از آن 38 درصدی هستند که در چنین فضای سیاسی به شدت قطبی شده ای نیز پای صندوقهای رأی حاضر نشده اند. این تودۀ انبوهی است که ناشناخته است. لااقل برای ما به عنوان ناظرینی دور از محل.

به این واقعیت باید این را نیز اضافه نمود که آری گویان همان الیتی هستند که در همۀ جوامع موقعیتهای کلیدی را در دست دارند. در یونان نیز به همین ترتیب. از اتاق بازرگانی تا کلان رسانه ها و تا مؤسسات بزرگ و شرکتها. اینها صاحبان سرمایه های یونانی اند و متحدینشان. اینها امروز شکست خورده اند. اما به طور قطع منتظر فرصت بعدی خواهند ماند. حتی بیش از آن، خود در جهت تدارک فرصت بعدی اقدامات لازم را به عمل خواهند آورد. قفسه های خالی مغازه های مصر در هفته های آخر دولت محمد مرسی یادتان هست؟ یادتان هست که چگونه این قفسه های خالی بعد از کودتای سیسی یک شبه پر شدند؟ یونان نیز میتواند انتظار چنین چیزی را داشته باشد.

4-

معضل یونان حل نشده باقی می ماند. به این دلیل خیلی ساده که راه حلی برای آن وجود ندارد. توازن نیروهای درگیر در جدال فقط اجازه دست یافتن به راه حلهائی را می دهد که حل واقعی مشکلات را به تأخیر می اندازند. مثل همۀ کانونهای بحرانی جهان معاصر. در دو سوی نبرد یونان دو صف در مقابل هم قرار گرفته اند که شکافی پر نکردنی در میان آنان وجود دارد. در یک سو محور آلمان و متحدانش و در سوی دیگر یونان و بلوک آنگلوساکسن. به این صف دوم میتوان هر لحظه و با هر انتخاباتی کشورهای مقروض دیگر جنوب اروپا را نیز افزود که اگر امروز در این صف نیستند فقط و فقط به دلیل حاکمیت الیت حلقه بگوش آلمان در این کشورها است.

ما در بخش دوم این یادداشتها دیدیم که چرا و چگونه ثروت آلمان به بهای فقر کشورهای جنوب اروپا (والبته فقر روزافزون در خود آلمان) به دست آمد. مروری به داده های آماری نشان می دهد که چرا دستیابی به توافقی پایدار بر سر دیون یونان به سادگی امکانپذیر نیست. تحلیل همه جانبه موضوع کار این نوشته نیست. نگاهی به برخی مؤلفه ها اما به اندازه کافی گویاست.

تولید ناخالص داخلی کشورهای جنوب اروپا در سال 2013 از این قرار بود: ایتالیا 1560 میلیارد یورو، اسپانیا 1022، یونان 182 و پرتغال 165 میلیارد یورو. به این کشورها ایرلند را نیز با 164 میلیارد یورو باید اضافه نمود. ارقام فوق نشان میدهند که تولید ناخالص داخلی سه کشور یونان و پرتغال و ایرلند سر جمع از اسپانیا نیز کمتر است. روشن است که وقوع بحرانی مشابه بحران یونان در اسپانیا و ایتالیا چه عواقبی برای کل اروپا خواهد داشت. این احتمالی است جدی. میزان بدهی دولتی ایتالیا و اسپانیا (نگاه کنید به نمودارهای زیر) با 121 درصد و 97 درصد تولید ناخالص داخلی در شمار بالاترین بدهی های دولتی در اروپاست. اما مهم تر از آن میزان وامهای بد (bad loan)  بانکهای ایتالیائی و اسپانیائی است. این رقم برای بانکهای اسپانیائی در اوت سال 2013 معادل 247 میلیارد یورو یا 12.12% کل اعتبارات بانکی و در ایتالیا در آغاز سال 2015 معادل 185.5 میلیارد یورو بود که تنها نسبت به ماه قبلش افزایشی دو میلیاردی را نشان می داد و نسبت به سال 2014 با مبلغ 149.6 میلیارد یورو جهشی چشمگیر را به نمایش می گذارد. این که مطالبات بانکهای آلمانی از بانکهای کشورهای نامبرده به چه میزان است، از نمودار مربوطه روشن است.

  • verschuldung-eu-countries-14
 

بدهی برخی دولتهای اروپائی

  • italy-bad-debt-gdp-2014

وامهای بد ایتالیا (قرمز)، تولید ناخالص (نارنجی) و نسبت وامها به تولید ناخالص (آبی)

  • doubtful-loans-as-a-share-of-total-credit-at-spanish-banks-2013

 نسبت وامهای بد اسپانیا به کل اعتبارات پایان 2013

  • forderungen-brd-suedeuropa

مطالبات بانکهای آلمانی از بانکهای کشورهای مختلف (قرمز) 

بخشودگی؟ بخشودگی برای آلمان باز کردن در جعبۀ پاندورا* است. ارقامی که از ایتالیا و اسپانیا و پرتغال و ایرلند در انتظارند، ارقامی نجومی اند. علاوه بر این و شاید مهم تر آن که تکلیف "نظم" چه می شود؟ اگر قرار باشد هر کسی نخست بدهی بالا بیاورد و بعد خواهان بخشش بدهی اش باشد، بنیانهای نظم به هم میریزد و نظم برای آلمان مقدس ترین مقدسات است.

راه آلمان چیست؟ راهی که تا به امروز هم آن را طی کرده است. اروپا باید صرفه جوئی کند. این یعنی ریاضت اقتصادی و آلمان غیر از این راهی نمی شناسد. اگر هم کمکی باشد، مشروط به ادامه این صرفه جوئی است. کمبود منابع مالی را آلمان و حوزۀ یورو از طریق مبادلات تجاری با خارج از اروپا تأمین خواهند کرد و این هم چیزی است که آمریکا در مقابلش ایستادگی خواهد کرد. مخاطرات چنین سیاستی بیش از آن است که آمریکا بخواهد خود را از آن کنار بکشد. مخاطراتی برای کل سیستم. امروز خوان پابلو بوهوسلاوسکی، مسئول بدهی های کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل به اروپا هشدار داد که حقوق بشر را رعایت کند. او گفت که " .. اتحادیه اروپا فراموش کرده است که حقوق بشر بین المللی در موضوعات اقتصادی هم نقش ایفا می کنند. جامعۀ جهانی برای رابطۀ بین حقوق بشر و سیاست مالی اهمیت زیادی قائل است". و مهم تر از اینها، این که یونان دیگر تحمل ریاضت اقتصادی را ندارد و اقدامات بیشتری در این زمینه به ناآرامیهای اجتماعی منجر خواهند شد.

5-

دو روز قبل از همه پرسی، اشپیگل از این خبر داد که نارضایتی از سیاست مرکل در قبال یونان در صفوف حزب حاکم دمکرات مسیحی در حال رشد است. این گزارش بعد از آن منتشر شده است که مرکل بر آرامش تأکید نموده و کلیه فعالیتهای اتحادیه اروپا در رابطه با یونان را متوقف نموده بود. در ماههای گذشته در فراکسیون پارلمانی این حزب به طور مرتب به تعداد ناراضیان از سیاست مرکل افزوده شده است. و در روزهای هفته اخیر به مراتب بیشتر. و این نارضایتی از آن رو نبوده است که مرکل باید به یونان امتیاز بیشتری بدهد. برعکس. مقامات رأس فراکسیون از نارضایتی در خلاف این جهت سخن به عمل آوردند و از این که یونان را باید از حوزۀ یورو بیرون راند: "کریستین فن ستتن، رئیس گروه با نفوذ کارفرمایان طبقۀ متوسط اظهار داشت که این نمایندگان دولت یونان «کلاهبردار» و «باجگیر» اند". ظاهرا آنها بهتر از ما مطلع بودند که نتیجۀ انتخابات روشن تر از آنی خواهد بود که تصورش میرفت و البته تعجبی هم نیست.

در روز جمعه، تلویزیون شبکه اول آلمان نتیجه نظرخواهی های ماهانه خود را منتشر نمود که در آن 70 درصد افرادی که مورد پرسش قرار گرفته بودند از کار شویبله، وزیر دارائی آلمان – و او هم سابقه کلاهبرداری مالیاتی دارد و رشوه خوار معروفی است که در چمدان پول دریافت می کرد – راضی یا خیلی راضی بودند. 68 درصد آنان دولت یونان را مسئول بالاگرفتن بحران یونان دانستند. بورژوازی آلمان اهل رفراندوم نیست و از رفراندوم به کلی متنفر است. این بورژوازی با نظرخواهی کارش را میکند. نظر را می سازد و حقیقتا هم همان نظر به نظر آلمانی متوسط الحالی بدل می شود که از دیر باز دولت برایش در هاله ای از تقدس ظاهر میشود.

بعد از همه پرسی نیز گرکسیت یا خروج یونان از حوزۀ یورو ترجیع بند بسیاری از سیاستمداران ائتلاف حاکم بود. زیگمار گابریل، رئیس حزب سوسیال دمکرات و وزیر اقتصاد آلمان از این گفت که دولت سیپراس هرگونه رابطه اعتماد با اتحادیه اروپا را نابود کرده است . نتیجه: گرکسیت. واکنش رسمی مسئولین مستقیم آلمانی مذاکرات، مرکل و شویبله، انداختن توپ به زمین سیپراس بود. آنها هر گونه اقدام بعدی را منوط به پیشنهاد دولت سیریزا کرده اند.

خط محور آلمان روشن است. از نخست وزیر مینی دولت مالتا تا وزیر دارائی اسلواکی، همه نوچه های آلمان بر اتحاد در مقابل یونان با پوشش دفاع از یورو تأکید کردند. در آن سوی ماجرا نیز نه تنها دولت یونان، بلکه همچنین حزب سوسیالیست حاکم فرانسه نیز بر بقای یونان در حوزۀ یورو تأکید کرده و خواهان وامهای بیشتری به یونان شدند. شاید همان سرمایه گذاری هایی که سیپراس پیش از رفراندوم درخواست کرده بود. و شاید ترکیبی از این سرمایه گذاریها با اقدامات ریاضتی جدید آن "راه حلی" باشد که در واقع راه حلی هم نیست.

6-

و سیریزا؟ سیریزا اگر مقاومت کند، به زودی با پروژۀ رژیم چنج 2.0 روبرو خواهد شد. اهرمهای مالی و بسیج پایه توده ای راست و کمپین مدیائی و پشتیبانی لجیستیکی سرمایه آلمانی به کار گرفته خواهند شد تا در دفاع از دمکراسی دولت چپگرای یونان را سرنگون کنند. شاید حتی با کودتای نظامی. یونان کشوری در اسکاندیناوی نیست. در یونان کودتای نظامی چیز غریبی و ارتش زائده ای بی خاصیت نیست. در جریان تمام این مجادلات بر سر کاهش هزینه های دولتی، بودجه ارتش دست نخورده ماند و با 2 درصد تولید ناخالص داخلی یکی از بالاترین (و شاید بالاترین، نمی دانم) میزان نسبی هزینه های دولتی نظامی در کشورهای ناتو است.

رفراندوم سیریزا را تقویت کرد. اما این رفراندومی برای یک "نه" بود. سایه سنگین این "نه" از روی مذاکرات کنار نخواهد رفت. منظور سیریزا البته گرفتن "آری" برای توافقات بعدی اش بود. اما کدام "آری" در شرایط کنونی برای تودۀ مردم یونان فقر و فلاکت بیشتری را تداعی نمی کرد؟ با روندی که مذاکرات طی کرده بود، سیریزا باید دو طرح ریاضت اقتصادی را همراه با دو شماره به رأی مردم می گذاشت. یکی طرح تروئیکا و یکی طرحی که خود سیریزا در روز دوشنبه ده روز پیش از رفراندوم ارائه کرده و با مخالفت آلمان رد شده بود. اما در این صورت مردم دو طرح ریاضت اقتصادی را می دیدند. نتیجه چنان رفراندومی از پیش معلوم بود که یک شکست سیاسی بیش نخواهد بود. اما سیریزا "نه" را به رأی مردم گذاشت. صدای آرشه بر تار این "نه" بود که پژواک مورد نیاز سیریزا را تأمین می کرد. سیریزا که خود آری گفته بود، اکنون در رفراندوم "نه" به جستجوی خلاصی از بن بست بر آمد. اندکی بعد چه؟ اندکی بعد که بخواهد همان آری را مجری کند، سن بازنشستگی را به 67 سال ارتقا دهد، مالیاتهای غیر مستقیم را افزایش دهد، حقوق بازنشستگی را باز هم کاهش دهد، خصوصی سازیهای بیشتری را در دستور کار بگذارد و و و. آنگاه چه؟ به تصویب قوانینی ساده بسنده خواهد کرد؟ با شورشهای اجتماعی که حتی نماینده حقوق بشر سازمان ملل نیز نسبت به آن هشدار می دهد چه خواهد کرد؟ ارتش را به میدان خواهد آورد؟ یا این که باز هم رفراندوم خواهد گذاشت و این بار برای گرفتن "آری"؟ هر چه باشد، سیریزای پایان این روند سیریزای آغاز این بحران نخواهد بود. این آخرین پروژۀ چپ اروپا، بعد از یوروکمونیسم و سوسیال دمکراسی و سبزها، خیلی زودتر از آنهای دیگر به ته خط میرسد. دورانی که سیریزا در آن به وجود آمده است متفاوت است. این دوران هیپیگری دهه شصت نیست، دوران دولت رفاه پس از جنگ نیست، دوران گیاهخواری و مبارزه ضد انرژی هسته ای آغاز دهه هشتاد نیست. این دوران شدیدترین تلاطمات اجتماعی بر سر بود و نبود است. دورانی است که همۀ تضادهای سرمایه داری از لابلای تمام پیچ و خمهای تاریخ و علیرغم تمام ظفرنمائی های فاتحان تاریخ، آرام اما بی وقفه، سیر تکوین خویش را طی کرده اند و به امروزی رسیده اند که امکان حل آنها در چهارچوب نظم موجود و بدون اعمال قهر، هر روز دشوار تر می شود. چنین دورانی دورانی قطبی شدن مناسبات اجتماعی است و در چنین مناسباتی نمی توان برای مدتی طولانی بین دو صندلی نشست.

7-

از ماراتون تا آتن 43 کیلومتر است. بعد از فتح نبرد توسط سپاهیان آتن، دونده ای مأموریت یافت که خبر پیروزی را به آتن برساند. او به آتن رسید، خبر پیروزی را داد و خود جان باخت. به پاس همین واقعه است که دو ماراتون به عنوان شاه رشتۀ دوومیدانی و سختترین آن به مسابقه گذاشته می شود. سخت است برای این که استقامت و پایداری می خواهد. کسی که نداند انرژی خود را چگونه باید صرف کند، به آخر خط نخواهد رسید.

ماراتون انقلاب اجتماعی شروع شده است. نه با رفراندوم یونان. بلکه پیش از آن و شاید حتی بدون آن که کسی متوجه شده باشد. شاید در دنباس. در این اولین نقطه ای که مارش ظفرمندانه ارتش بازار با مقاومت سرسخت مردم شریف کار و زحمت روبرو شد. خوب که گوش کنید طنین پرولتاریای یونان را نیز در این "نه" می شنوید. این تفاوت جهان امروز با جهان سه یا چهار سال پیش است. پرولتاریا یک بار دیگر و برای سومین بار پس از کمون و اکتبر، میرود که سرنوشت خود و جامعه بشری را به دست بگیرد.

پاندورا برای دومین بار در جعبه را باز کرده است. امید به جهان وارد می شود.ای موش کور، خوب نقب میزنی.

 

بهمن شفیق

16 تیر 94

7 ژوئیه 2015

 

*دراساطیر یونان آمده است که هفائیستوس، به دستور زئوس اولین زن را از خشت آفرید که پاندورا نامیده شد. او بخشی از مجازات بشر به خاطر عمل پرومته در دزدیدن آتش بود. اپیمتئوس، برادر پرومته با پاندورا ازدواج کرد.

زئوس جعبه ای به پاندورا داد و از او خواست که آن را به بشر هدیه کند/ او امر کرد که در جعبه تحت هیچ شرایطی نباید باز شود. اما پاندورا بلافاصله پس از ازدواج در جعبه را باز کرد. از این لحظه به بعد شر جهان را فرا گرفت. پیش از آن بشریت هیچ بلیه ای را نمی شناخت، نه خستگی، نه بیماری و نه حتی مرگ را. تنها چیز مثبتی که در جعبه بود، امید بود. اما پیش از این که امید بتواند از جعبه خارج شود. پاندورا در جعبه را بست. و به این ترتیب جهان به جائی بدون هیچگونه تسلی خاطری بدل گردید. تا زمانی که پاندورا برای دومین بار در جعبه را باز کرد و به این ترتیب امید وارد جهان شد. (از ویکیپدیای آلمانی)

 

برخی منابع:

http://qz.com/178049/spanish-banks-bad-debt-is-worth-as-much-as-the-entire-economy-of-singapore-and-growing/

http://www.zerohedge.com/news/2015-03-16/italian-bed-debt-hits-record-197-billion-bank-lending-contracts-unprecedented-33-con

http://www.zerohedge.com/news/2014-01-21/italian-bad-loans-hit-record-high-23-yoy

http://www.zerohedge.com/news/2013-10-18/spanish-bad-loans-soar-new-record-high

http://de.statista.com/

 

http://www.griechenland-blog.gr/2012/09/die-wahrheit-ueber-den-griechischen-schuldenschnitt/9645/

یادداشت

  • استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد
    Written by
    استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد ما مصرانه از عراقی ها و نیروهای ائتلاف ( آمریکا و ناتو) می خواهیم که هرگز از مهمات فسفری در محدوده غیر نظامیان استفاده نکنند. حتی اگر غیر نظامیان در هنگام استفاده این مهمات آنجا حضور نداشته باشند
  • جناب آقای زیباکلام، کمی درباره دهه نورانی شصت، محض اطلاع
    Written by
    آقای زیبا کلام مشکل حضرت آیت الله خودداری از رنجاندن تندروها نیست. مشکل این است که ایشان خود از طراحان اصلی قتل عام تابستان 67 است. نقش او در قتل عام 67 خیلی بیشتر از کسی مثل رهبر کنونی نظام آقای خامنه ای بوده است که آن زمان در سلسله مراتب نظام خیلی بی اهمیت تر از آقای رفسنجانی بود. باز شدن پرونده ی 67 شلیک به شقیقه ی حضرت آیت الله است.
  • قمار سنگین روژآوا
    Written by
    چپ روژآوا را به عنوان پروژۀ امید بخش خاورمیانه فروخت. ابله ترین چپها آن را حتی روزنه ای برای بشریت نامیدند. اکنون این پروژه در هیأت تاکنونی خود به پایان رسیده است. ممکن است روژآوائی کماکان به حیات خود ادامه دهد. اما برای این کار اتفاقا باید حمایت کسانی را جلب کند که در صف مقابل پدرخواندۀ تاکنونی اش قرار گرفته اند. برای مهار ترکیه، باید از حمایت روسیه و ایران و سوریه برخوردار بود نه از حمایت آمریکائی که…
  •  سازمان های کارگری و دام " مشروعیت"!
    Written by
    فعالان و پیشروان کارگری می دانند که در تمام کشورها یکی از شگرد های  بورژوازی در مقابل  مبارزه کارگران برای متشکل شدن در دفاع ازمعیشت شان، به میدان آوردن سلاح "مشروعیت " است. بسته به این که پرچم "مشروعیت" درکدام طرف این سنگر بندی به اهتزاز در آمده باشد تعاریف متفاوتی بر روی آن نوشته شده است. در سمت بورژوازی "مشروعیت" از قوانین حاکمش، دادگاهش، پلیس و ارتش و پاسدارش، و سرآخر زندان و شکنجه و اعدامش، حکایت های خونبار دارد. در…
  • یادداشتی بر گزارش سیاسی کنگره بیست و یکم راه کارگر
    Written by
    گزارش روشن نمی کند که این دمکراسی لیبرالی ازکی میان تهی گشته است؟ چرا که دموکراسی لیبرالی در احکامی که محمد رضا شالگونی درست پیش از کنگره ابراز نموده بود به عنوان شرط لازم هرگونه فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم تلقی می شد. اما حالا که این دمکراسی میان تهی شده است، پس معلوم است که دیگر صحبتی هم از فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم نمی تواند در میان باشد به این دلیل که آن شرط لازم دیگر مهیا نیست.…
  • صالح مسلم و محللش
    Written by
    صالح مسلم می رفت تا حکم یک همسر سه طلاقه را برای چپ ایرانی پیدا کند. هر چه باشد و هر بلائی سر چپ ایرانی آمده باشد، تابش هر اندازه ناچیز رادیکالیسم طبقاتی دوران انقلاب 57 هنوز به اندازه ای هست که در این مملکت معین نتوان دم از سوسیالیسم زد و همزمان سینه چاک دمکراسی آمریکائی بود. در این مملکت هنوز که هنوز است دست راستی ترین مواضع را باید به نام کمونیسم و کارگر بسته بندی کرد تا…
  • نامه به یک رفیق: "جنبش لغو کار مزدی" و حمایت از جنبش سبز، یک بازبینی
    Written by
    اگر محمدرضا شالگونی امید داشت که جنبش سبز به جنبشی علیه ولایت فقیه فرا بروید؛ اگر حمید تقوایی نمی خواست با موسوی کشتی بگیرد تا شاید شرایط مناسب برای جایگزینی رهبری حزب او فراهم شود؛ و اگر امیر پیام جنبش سبز را چیزی در حد فاصل انقلاب فوریه و اکتبر در روسیه ارزیابی می کرد؛ ناصر پایدار ... جنبش سبز را جنبش کارگرانی قلمداد می کرد که هرچند هنوز گام های قطعی در جهت طرح مطالباتشان برنداشته اند،  اما در موقعیتی…
  • پایگاه نظامی آمریکا در روژآوا
     وضعیتی غیر قابل اجتناب... بنا نهادن یک "انقلاب"، یک "منطقۀ خودمختار" در چهارچوب مرزهای یک کشور به کمک قدرتهای امپریالیستی ای که با تمام قدرت نظامی شان آن را تقسیم، تکه پاره و بی ثبات می کنند، نه می تواند به رهائی مردم خودی بیانجامد و نه امکان موجودیت ملتهای دیگر را تأمین کند.

نظر خوانندگان

Guest (وحید صمدی)
سلام رفیق امین عزیز از این که به دلیل مشغله های زندگی به کامنت شما با تاخیر زیاد پاسخ می دهم عذر می ...
Guest (آهنگر)
می بینی رفیق! ذات سرمایه داری همه جای دنیا یک جور است. البته همه جا یک شکل نیست اما ماهیت همان است. ...
Guest (آهنگر)
چه تاثیر عمیق و در عین حال غم انگیزی روی من گذاشت این مقاله! چه خشم و نفرتی را در من زنده کرد و چقدر...
Guest (آهنگر)
با سلام خدمت جهانگیر در بارۀ اینکه چه ساخ مناسبی می توانم به انتقادات شما بدهم بسیار اندیشیدم. چند ب...
Guest (وحید صمدی)
سلام رفقا آهنگر و رودین عزیز از این که مقاله مورد توجه تان قرار گرفت خوشحالم و از کامنت های صمیمانه ...
Guest (بهمن شفیق)
رفیق عزیز، با تشکر و پوزش از این که خیلی دیر به کامنت شما می پردازم. آنچه شما در مورد " سرمایه ی تج...
Guest (nader)
چرا این عکس پورنوگراف را بطورکامل درصفحه اول سایت چاپ نکردید؟خجالت کشیدید هستۀ تلخ دستهایم را محکمتر...
Guest (آهنگر)
رودین جان از اینکه چنین برداشتی از کامنت من به ذهن خواننده متبادر می شود متاسفم. لیکن با کمال میل م...
Guest (رودین)
رفیق وحید عزیز؛ نوشته بسیار خوب و جسورانه ای بود. دست تان را به گرمی می فشارم. زنده باشید
Guest (رودین)
آقا یا خانم آهنگر؛ "پدیده ننگین احمدی نژاد"؟! یعنی مثلاً "پدیده ننگین خاتمی" یا "پدیده ننگین روحانی"...

مقالات

مقالات دیگر

مطالب پر بازدید شش ماه گذشته

JSN Glass template designed by JoomlaShine.com