چپ پرو شرق و ضدِّ امپریالیسم موهومی

همسان ندانستن دو بلوک شرق و غرب به لحاظ سیاسی، و شناسایی بلوک بورژوازی غرب به عنوان بلوک امپریالیستی‌ای که سرکردگیِ جهانی‌اش را متزلزل دیده و در بستر و در پاسخ به بحران‌های اقتصادی و سیاسی متعدد خود و به خصوص در مقابله با عروج بلوک سرمایه‌داری رقیب شرق، دست به دامان فاشیسم و ارتجاعی‌ترین دستجات سَلَفی شده و حاضر است جهان را با خود به نابودی و آتش و خون بکشاند نیز به معنای اتحاد با بورژوازی شرق و تطهیر آن نیست. امری که چپ پرو شرق آن را دنبال می‌کند.

 

 

خلیل دوستی

«تضاد منافع بلوک سرمایه‌داری انحصاری‌ـ‌امپریالیستی غرب با کشورهای سرمایه‌داری خلقی و ضدِّ امپریالیست شرق نه تنها اصلی‌ترین تضاد جهان امروز ما را تشکیل می‌دهد، بلکه این تضاد در مسیر خود به ناگزیر در حین پس راندن و نابودی بلوک امپریالیستی غرب، بلوک ضدِّ امپریالیستی شرق و به دنبال آن جهان را نیز به دامان سرخ سوسیالیسم رهنمون خواهد کرد. در ین دوران وظیفه عاجل و نهایی نیروهای چپ در کشورهایی که دولت‌هایشان به انحای گوناگون در برابر تهاجمات امپریالیستی غرب مقاومت می‌کنند، حمایت بی‌دریغ و بدون پیش شرط از دولت‌هایشان است. اگر نیروهای چپ و مترقی، کارگران و زحمتکشان که همواره قربانی اصلی تهاجمات امپریالیستی بوده‌اند، بخواهند در این بزنگاه حساس تاریخی با توسل به شعارهای منزه‌طلبانه و چپ‌روانه از پشتیبانی دولت‌های خود، که هم اکنون در دو جبهه، هم با امپریالیسم در سطح خارجی و هم با جناح بورژوازی پرو امپریالیست داخلی، در حال مبارزه‌اند، شانه خالی کنند، آگاهانه یا ناآگاهانه بزرگ‌ترین خیانت را به آرمان سوسیالیسم و امکان عینی تحقق آن مرتکب شده اند. در اینجا ذکر این نکته برای رفع برخی از سوءتفاهمات حائز اهمیت است که ما به هیچ عنوان توهّمی نسبت به دولت‌های سرمایه‌داری خلقی و ضدِّ امپریالیست شرق نداریم، امّا این را نیز می‌دانیم که این دولت‌ها نسبت به آمریکا و همتایانش بسیار و بسیار مهربان‌تر، صلح‌جوتر، تدافعی‌تر و نورسیده‌ترند، به همین دلایل گرچه آنان در مبارزه‌شان با امپریالیسم انگیزه و هدف سوسیالیستی‌ای را مدِّنظر ندارند، امّا ما با بهره‌گیری از آموزه ماتریالیسم تاریخی می‌دانیم که چگونه انگیزه و هدف مبارزه آنان نسبت به نتایج‌شان اهمیت ثانوی و فرعی دارد و چگونه مکر مبارزه ضدِّ امپریالیستی، آنان را لاجرم، با حمایت متقابل خلق‌هایشان، به سمت سوسیالیسم خواهد کشاند.

زنده باد تضاد و مبارزه جهانی مادام العمر خلق و امپریالیسم، به رهبری بورژوازی ضدِّ امپریالیست!

مبارزه ضدِّ امپریالیستی همه چیز، سوسیالیسم و سازمان‌یابی کمونیستی و مستقل کارگران هیچ چیز!

کارگران در اتحاد با بورژوازی متحد شوید!»

                                                     *****

این چند سطر بیان فشرده و آشکاری است از خط سیاسی منحطی که گرچه ناآشنا و بی‌سابقه نبوده و نیست، امّا در چند سال اخیر به خصوص پس از وقوع جنبش بورژوایی‌ـ‌ارتجایی سبز و به دنبال آن عروج چپ بورژوایی ِ پرو غرب و در بستر مبارزه کمونیست‌ها با آن، زمینه مناسبی برای رشد و بازسازی خود یافته است. تمرکز به حق و به جای مبارزه ایدئولوژیک کمونیست‌ها با انحراف خط سیاسی چپ پرو غرب، به همراه ناپی‌گیری این تمرکز تا شناسایی و ردیابیِ کامل مبانیِ شناختی و تئوریک آن و یا در صورت پی‌گیری، عدم تثبیت آن، سبب گشت تا همان خطاها و انحرافات تئوریک، این‌بار امّا با ظاهری کاملاً متفاوت خود را در مواضعِ سیاسیِ جدیدی بازسازی کرده و جایی هر چند کوچک در مباحثات سیاسی به خود اختصاص دهند. این امر در کنار نوعی رئال‌پولیتیک و مصلحت‌اندیشی، مبنی بر اتحاد با این جریان در مقابله با جناح‌های پرو غربِ مدّعی چپ، سبب تقویت بیش از پیش آنان شد. مصلحت‌اندیشی‌ای که خود گواهی‌ست مبنی بر ناپی‌گیری و یا عدم تلاش در جهت تثبیت نقدی ریشه‌ای بر چپ پرو غرب. چرا که تنها و تنها چنین نقدی‌ست که قادر خواهد بود با نفی این دوگانگی، با شناسایی منشأ مشترک این دریافت‌های متفاوت، آنان را به عنوان دو سر یک طیف واحد بشناسد و نشان دهد که اتحادِ حتّا موقّت و ضمنی با جناح پرو شرقِ مدعی چپ در تقابل با جناح پرو غرب، به همان اندازه‌ی اتحاد با دومی، از نقطه نظر سوسیالیستی و تخریب خط صحیح کمونیستی یکسان و فاجعه بار است.

با چنین نگرشی است که چپ پرو شرق و چپ پرو غرب، هر دو، آن‌جا که تلاش دارند اهداف خود را از مسیر نزدیکی و یا با پشتیبانی جناحی از بورژوازی، چه در سطح ملی و چه در سطح بین‌المللی دنبال کنند، سیاست رفرمیستی را نمایندگی می‌کنند، آن‌جا که با در نظر نگرفتن ویژگی‌های اصلی نظام سرمایه‌داری و تحریف تعریف سرمایه به مثابه یک کلِّ واحد و دولت به مثابه ارگان کل بورژوازی، منافع حیاتی پرولتاریا را در پیوندی دورغین با بخشی از بورژوازی قرار می‌دهند و استقلال طبقاتی آنان را مخدوش می‌کنند، سیاست رویزیونیستی را نمایندگی می‌کنند، و آن‌جا نیز که «منافع خاص و مبارزه برای تأمین آن ها را نه ابزار آموزش برای نبرد نهایی، بلکه چیزی می‌دانند که به خودی خود ارزش‌مند است یا دست کم خود به خود به هدف نهایی نزدیک می‌شود»، نماینده سیاستی اپورتونیستی هستند. تنها از این منظر (با در نظر گرفتن آنان به عنوان جریانی واحد) است که روشن می‌شود سکوت در قبال چپ پرو شرق به بهانه مقابله با چپ پرو غرب و دفاع از خط درست کمونیستی، معنایی جز پشتیبانی از چیزی که صادقانه قصد مقابله با آن را داریم و هم‌چنین معنایی جز ضربه زدن به چیزی که حقیقتاً در پی تثبیت آنیم، ندارد. تنها با نفی این دوگانگی‌ست که می‌توان بدون در غلتیدن به مواضع منحط چپ پرو غرب، به نقد بی‌رحمانه‌ی مواضع چپ پرو شرق نیز نشست و به سکوت در مقابل آن، از ترس اتّهامات و برچسب‌های واهی پایان داد. زمان آن رسیده است که با شناساییِ تفاوت و تعارض این دو جریان به عنوان بازتاب تعارضات درونی بورژوازی در سطح ملّی و جهانی، به نقد مارکسیستی و کلیت آن بپردازیم.

امّا پیش از ادامه بحث، ذکر این نکته حائز اهمیت است که بیان چنین مطالبی به هیچ عنوان به معنای هم‌صدا شدن با بلوک بورژوازی غرب در برجسته کردن خطر روسیه و چین در جهان (جهت لاپوشانی و مشروعیت بخشیدن به تهاجمات و جنایات سبعانه خود) نیست، امری که چپ پرو غرب آن را دنبال می‌کند و تنها به عنوان یک مثال بیان منحط سیاسی خود را در وقایع اخیر اوکراین نشان می‌دهد؛ در حمایت از جنبش لیبرال‌ـ‌فاشیستی میدان و پروروس و جدایی‌طلب خواندن جنبش و مبارزان سوسیالیست و ضدِّ فاشیست آن.

 امّا این همسان ندانستن دو بلوک شرق و غرب به لحاظ سیاسی، و شناسایی بلوک بورژوازی غرب به عنوان بلوک امپریالیستی‌ای که سرکردگیِ جهانی‌اش را متزلزل دیده و در بستر و در پاسخ به بحران‌های اقتصادی و سیاسی متعدد خود و به خصوص در مقابله با عروج بلوک سرمایه‌داری رقیب شرق، دست به دامان فاشیسم و ارتجاعی‌ترین دستجات سَلَفی شده و حاضر است جهان را با خود به نابودی و آتش و خون بکشاند نیز به معنای اتحاد با بورژوازی شرق و تطهیر آن نیست. امری که چپ پرو شرق آن را دنبال می‌کند. برای روشن شدن همسانی مواضع سیاسی آنان از نقطه نظر سوسیالیستی و طبقاتی، مثال اوکراین اینجا نیز به کار می آید؛ آن‌جا که این جناح حمایت خود از جنبش شرق را نه بر مبنای سازمان‌یابی طبقاتی‌ـ‌کمونیستی کارگران در آن، نه بر مبنای حضور گردان‌های مسلح کارگری‌ـ‌سوسیالیستی در مبارزه با فاشیسم و الیگارش‌های وابسته به شرق و غرب، نه بر مبنای پیوند مبارزات حقیقتاً ضدِّ امپریالیستی و مبارزات سوسیالیستی آنان، که تنها و تنها بر این پایه قرار می‌دهند که مبارزات دنباس یا به گفته آنان جنبش جدایی‌طلبان شرق اوکراین، سدِّ مهمی در پیشروی غرب و ناتو به پشت دورازه‌های روسیه محسوب می‌شود.

تضادها و تعارضات جهانی بلوک‌های سرمایه‌داری مهم است، دلایل و زمینه‌های بروز آن‌ها را باید شناخت، باید به آن‌ها توجه و تبیین نمود. چرا که به قول گرامشی، این وقایع و این بلوک‌بندی‌ها، در حیات و ممات طبقات فرودست و «چه باید کرد» پرولتری، کاملاً دخیلند. امّا دل بستن به یک طرفِ این تعارضات، معرفی آن به عنوان بلوک ضدِّ امپریالیست، امید بستن به حرکت آن به سمت سوسیالیسم، تقویت آنان بدین بهانه و فراخواندن ضمنی و آشکار نیروهای مترقی، کارگران و زحمتکشان به حمایت و اتحاد و پشتیبانی از آنان، به خصوص در شرایط کنونی و در نبود یک صف مستقل و قدرتمند طبقاتی که بتواند خط سیاسی کمونیستی را به پیش ببرد، آن بی‌راهه‌ای‌ست که اگر به عنوان چپ و تاکتیک سیاسی چپ معرفی شود باید با آن مقابله کرد. بیان مباحثی از این دست نیز اساساً چنین هدفی را دنبال می‌کند.

                                                       ******

چپ پرو شرق تحلیل سیاسی خود را از نقطه ای آغاز می‌کند که نه بر حسب تصادف، ایدئولوگ‌های بورژوازی نیز دقیقاً از همان‌جا شروع می‌کنند: نزاع ژئوپولیتیکی و تقابل شرق و غرب، به عنوان متد تحلیلیِ همواره اولویت‌دار! در این تقابل، غرب به عنوان کانون سرمایه‌داری، امپریالیسم و نئولیبرالیسم معرفی شده و شرق نیز شامل دولت‌هایی می‌شود که با مقاومت در برابر سیاست‌های امپریالیستی و نئولیبرالیستی غرب و ایجاد مانع در مسیر گسترش آن، نقشی اساسی در مبارزه طبقاتی (کدام طبقات؟) در سطح جهانی ایفا می‌کنند. در مسیر این مقاومت است که این دولت‌ها و خلق‌هایشان بیش از پیش به یکدیگر نزدیک می‌شوند و ادامه منطقی این مقاومت نیز به ناگزیر به سوسیالیسم ختم می‌شود!

ابتنای تحلیل این جریان که از حزب کمونیست روسیه و سوئد و یونگه ولتِ آلمان تا سمیراَمین و جیمز پتراس و نمایندگان ایرانیشان ادامه دارد، اساساً بر چنین تضادهایی، آن‌هم از نوع فراطبقاتیِ آن استوار است. تبیین ماهیت نظام اقتصادی‌ـ‌اجتماعی کشورهای بلوک شرق و تشخیص مسیر حرکت و افق‌های پیشِ روی آنان نیز نه بر اساس تبیین ماهیت نظام اقتصادی‌ـ‌اجتماعی حاکم بر آنان، یعنی نظام سرمایه‌داری، که بر اساس تقابل آنان با بلوک غرب و ماهیت نظام اقتصادی‌ـ‌اجتماعی آن انجام می‌شود. چپ پرو شرقِ ما در تحلیل اولترا و فوقِ مکانیکیِ خود، ابتدا درگیری و تضاد دو بلوک شرق و غرب را مشاهده می‌کند و بر اساس آگاهیِ پیشینی خود و شنیده‌هایش، بلوک غرب به رهبری آمریکا را سرمایه‌داری، نئولیبرال و امپریالیستی ارزیابی کرده و از همین جا نتیجه می‌گیرد که بلوک رودرروی آن نیز بنابر یک تضاد فوق دیالکتیکی، می‌بایست خلقی، ضدِّ امپریالیست و ضدِّ نئولیبرال باشد! فقط مزیت این تحلیل مکانیکی‌ـ‌دیالکتیکی نسبت به سایر تحلیل‌ها آنست که نه تنها از تز امپریالیسم می‌تواند آنتی تز ضدِّ امپریالیسم بیرون بیاید، بلکه از آنتی تز ضدِّ امپریالیسم نیز سنتز سوسیالیسم خارج می‌شود. البته ناگفته نماند که تا رسیدن به سنتز نهایی، مزیّتِ دیگرِ آن، دست و پا کردن چارچوبی نظری برای پیش‌بُرد اهداف و مواضع سیاسی بورژوایی است.

برداشتی غریب با مدّعای مارکسیستی که نشان خواهیم داد نه فقط پس‌روی به مبانی تئوریسین‌های بین‌الملل دوم، که به واقع بازگشتی‌ست ارتجاعی، برای تأمین اهداف بورژوازی، به مبانی شبه تئوریک بنیان‌گذاران سوسیالیسم تخیّلی! چراکه در این برداشت، سوسیالیسم نه نتیجه انقلابی اجتماعی ودرهم‌کوبیدن ماشین دولت بورژوازی به وسیله پرولتاریای آگاه و متشکّل، که نتیجه استحاله‌‍ی تدریجیِ دولتِ سرمایه‌داری معرّفی می‌شود، نه برآیند مبارزه طبقاتی کارگران و سرمایه‌داران که برآیند اتحاد طبقاتی آنان است و نه ناشی از تضاد کار و سرمایه که ناشی از تضادِّ درونیِ بلوک‌های سرمایه است. دقیقاً همین برداشت اتوپیایی و غیرمارکسیستی است که دولت را نیز نزد آنان نه به ارگان سیادت و سرکوب کل بورژوازی، که به ارگان اتحاد بخشی از بورژوازی و پرولتاریا، علیه بخش دیگری از بورژوازی و امپریالیسم تبدیل می‌کند. اینجاست که دیگر تمامی ترفندها و شعبده‌های مذبوحانه‌ی بورژوازی برای پنهان کردن قانون‌مندی‌های اساسی نظام سرمایه‌داری و جوهره اصلی آن، جهت لعاب پرولتری دادن به مواضع سیاسی بورژوایی به خدمت گرفته می‌شود تا شاید بازهم به نام سوسیالیسم و چپ، خوش‌خدمتیِ تازه‌ای به بورژوازی شود. امّا پاشنه‌ی آشیلِ به اصطلاح تئوریِ پرولتریِ آنان، غایب بودن هرگونه ارجاع و اشاره به اقتصاد سیاسی مارکسیستی است چرا که این‌جا دیگر همان نقطه‌ای‌ست که بورژوازی از آن هراس دارد و ارجاع به آن، کل پروژه منحطِّ سیاسی آنان را ویران خواهد کرد. به قول مارکس بورژوازی به غریزه دریافته است که نباید در این اطراف پرسه زند. از همین روست که آنان در تبلیغ خط سیاسی خود تلاش می‌کنند آن را به شکل ناشیانه‌ای در میان انبوهه‌ای از لفاظی‌های روشنفکرانه و فلسفی و آسمان به ریسمان بافتن‌های بیهوده و بی‌اساس قرار دهند و چنان مارکس و لاکان و لنین و فروید را به هم آمیزند که مخاطب دیگر به دنبال منابع و ارجاعات خط سیاسی آنان نباشد و نداند که بعد از این همه تئوری‌پردازیِّ مدرن و پست‌مدرن، وی را به لخاظ سیاسی به عتیقه‌های انقلاب دموکراتیک نوین مائو و مرحله‌بندی انقلاب در عصر فئودالیسم حواله داده است. درادامه خواهیم گفت در جایی نیز اگر تلاشی جهت ارجاع به اقتصاد سیاسی صورت می‌گیرد، این امر بیش از آن‌که به مارکس و لنین و اقتصاد سیاسی مارکسیستی مربوط باشد به کائوتسکی و مکتب وابستگی نزدیک است.

تحلیل مبتنی بر اقتصاد سیاسی مارکسیستی دقیقاً به این اعتبار از برداشت‌های اُتوپیایی و بورژوایی دور است که بر خلاف روش آنان عمل می‌کند. این روش نه از پدیداری‌ترین سطوح قابل شناخت و تجربه که در این مورد همان درگیری‌های سیاسی بلوک‌های سرمایه‌داری غرب و شرق است، بلکه از تبیین فرآیندی آغاز می‌کند که بر اساس قانون‌مندی‌های خاص و منطق درونی خود گام به گام به سطوح مشخص‌تر و ویژه‌تری می رسد که چپ پرو شرق ما تازه از آن نقطه تحلیلش را آغاز می‌کند و به دلیل همین وارونگی در شیوه‌اش نیز به نتایج و برداشت های وارونه‌ای می رسد. از این‌رو تنها با بهره‌گیری از شیوه اقتصاد سیاسی مارکسیستی و تبیین بحث از این منظر است که می‌توان ریشه و ماهیت حقیقی این منازعات را روشن کرد و بر برداشت‌های فراطبقاتی، اتوپیایی و فریبنده از آنان فائق آمد.

بر اساس آموزه‌های مارکس، نظام سرمایه‌داری شکل منحصر به فردی از جامعه طبقاتی است که جوهر و منطق اصلی آن را انباشت سرمایه تشکیل می‌دهد. اگر سرمایه را کار اندوخته شده و کار را تنها منشأ ارزش اضافی بدانیم، آنگاه اصلی‌ترین ویژگی شیوه تولید سرمایه‌داری، یعنی انباشت سرمایه، مستلزم انباشت هرچه بیشتر ارزش اضافی از کار خواهد بود. از این‌رو نظام سرمایه‌داری که بر پایه کارمزدی و خرید و فروش و استثمار نیروی کار قرار دارد، شیوه خاصی از تولید است که با جدا کردن کارگران از وسایل تولید و معیشت و تبدیل نیروی کارشان به عنوان تنها کالای قابل فروش برای امرار معاش، و با خارج کردن ارزش اضافی تولید شده توسط کارگران در فرایند تولید، به افزایش سرمایه و بازتولید خود می پردازد، بازتولیدی که با ناگزیر از مسیر تولید، گردش کالا ها و مبادله‌ی آنان می‌گذرد.

مارکس دقیقاً پس از شناسایی این منطقِ ویژه و نیروی محرّک آن است که رقابتِ سرمایه‌داران منفرد را در به کارگیری شیوه‌های نوین جهت پیشی گرفتن از یکدیگر برای تسخیر بازارهای داخلی و خارجی نتیجه می‌گیرد و تنها بر این اساس است که می‌تواند در اواسط قرن نوزدهم نیاز سرمایه به یک بازار جهانی و گسترش آن به سرتاسر جهان را تشخیص دهد و پیش بینی کند: «بورژوازی جهانی می سازد مبتنی بر انگاره خود از جهان.»

نظریه امپریالیسم لنین نیز اساساً از نظریه انباشت سرمایه مارکس نتیجه می‌شود.. پس از گذشت مراحل آغازین توسعه نظام سرمایه‌داری در قالب تولید کارگاهی، با رشد صنعت بزرگ و تسلط ماشین بر کلیه رشته‌های اساسی تولید و به دنبال آن تراکم فزاینده سرمایه از طریق تولید ارزش اضافی نسبی، است که برای تسهیل این تراکم، نهادهای مالی و اعتباری توسعه می یابند. این امر خود سبب تمرکز و انحصار سرمایه می‌گردد و اینجاست که نظام سرمایه وارد مرحله نوینی می‌شود که از آن با نام «سرمایه‌داری انحصاری یا امپریالیسم» یاد می‌شود. امّا نکته حائز اهمیت که به خصوص در تحلیل شرایط انضمامی، صف‌بندی‌های طبقاتی و پیامدهای سیاسیِ ناشی از امپریالیسم توجه بدان بسیار ضروری است، آنست که این حرکت به سمت تمرکز و انحصار در نتیجه تراکم و توسعه سرمایه، هیچ‌گاه نه تنها رقابتِ میان سرمایه‌داران را از بین نمی برد و سبب اتحاد آنان نمی‌شود، بل‌که دقیقاً به دلیل همین تمرکز و انحصار، حتّا رقابت را به سطح بالاتر و شدیدتری نیز ارتقا می‌دهد. از اینرو رشد منازعات و درگیری‌های حاد و حتّا جنگ میان قدرت‌های سرمایه‌داری یکی از مشخّصات بارز این دوران است که از آن به عنوان منازعات امپریالیستی یاد می‌شود.

اعتقاد به جایگزینی انحصار به جای رقابت و اتحادکشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری علیه کشورهای ضعیف‌تر در دوران امپریالیسم و نه اعتقاد به ارتقای رقابت میان قدرت‌های برتر نظام سرمایه‌داری به سطحی بالاتر و شدیدتر و کشانده شدن کشورهای ضعیف‌تر در اتحاد و ائتلاف با این یا آن قدرت برتر در منازعات امپریالیستی، دقیقاً آن چیزی است که برداشت کائوتسکیستی و لنینیستی از امپریالیسم را از یکدیگر جدا می‌کند. همین برداشت غیر مارکسیستی است که در مکتبِ وابستگی نیز، تمرکز جغرافیایی سرمایه در منطقه‌ای خاص و اتحاد دولت‌های مرکز در مقابل کشورهای پیرامونی را به جای تمرکز سرمایه دردوران امپریالیسم و رقابت سرمایه‌داران می نشاند.

از این‌رو روشن است که آغاز بحث از این منظر و ابتنای تحلیل بر آموزه‌های اولیه اقتصاد سیاسی مارکسیستی‌ـ‌لنینیستی، چگونه به نتایجی سراپا متفاوت از برداشت‌های مکانیکی و تجربی جناح‌های پرو شرق مدّعیِ چپ می‌انجامد. از این زاویه، دیگر تضاد و درگیری روسیه و آمریکا و یا حتّا جنگ احتمالیِ چین و آمریکا ما را متعجب و سردرگم نمی‌کند، ما را در شرایط جدید و پیش‌بینی نشده‌ای قرار نمی‌دهد که به بهانه‌ی آن تجدید نظر در مبانی مارکسیسم را توجیه کنیم و ما را بنا به برداشتی نادرست از امپریالیسم به این نتیجه نمی‌رساند که در دوران سرمایه‌داریِ انحصاری درگیری‌ها و تعارضات لزوماً میان مرکز و پیرامون، خلق و امپریالیسم و کشورهای امپریالیست و ضدِّ امپریالیست جریان دارد و از این‌جا نیز ضدِّ امپریالیست بودن بلوک شرق را به واسطه‌ی تعارضش با بلوک امپریالیستی غرب، نتیجه بگیریم.

 از این منظر است که روشن می‌شود امپریالیست و ضدِّ امپریالیست بودن نه ارتباطی به سیاست‌های تدافعی یا تهاجمی این یا آن کشور و نه ارتباطی با روی کار آمدن سیاست‌مداران آمریکایی یا ضدِّ آمریکایی در این یا آن دوره دارد، بل‌که این امر ریشه در حاکمیت نظام اقتصادی‌ـ‌اجتماعی ویژه‌ای دارد که بر انباشت هر چه بیشتر ارزش اضافه از طریق استثمار نیروی کار استوار است و بنابر منطق خود نیز گرایش به گسترش، تراکم و تمرکز و فراروی از مرزهای ملّی دارد. تا آن‌جا که به روسیه و چین مربوط می‌شود، ورود آنان و هم‌پیمانانشان به درگیری با غرب نه نشانه‌ای از ضدِّ امپریالیست بودن آنان که دقیقاً از منظری مارکسیستی نشانه رشد و توسعه سرمایه‌داری در آن کشورها و رقابت آنان با قدرت های سرمایه‌داری برتر دیگر جهت افزایش حوزه‌ی نفوذ خود و حفظ و یا تسخیر بیشتر بازارهای نیروی کار، مواد اولیه و مصرف جهانی جهت صدور سرمایه و کالاهایشان است.[1]در واقع بر خلاف آن‌چه دوستان پرو شرق ما به دروغ بیان می‌کنند، نه تنها مبارزه ضدِّ امپریالیستی به شکلی مکانیکی مرحله نخست و ضروری انکشاف سوسیالیسم نیست، بلکه اساساً چنین مبارزه‌ای در دوران امپریالیسم بدون مبارزه‌ای سوسیالیستی امکان‌پذیر نخواهد بود. همان‌گونه که «مبارزه‌ی سوسیالیستی» در پیوند با امپریالیسم، دروغ و فریبی بوژوایی بیش نیست، «مبارزه‌ی ضدِّ امپریالیستی» نیز در پیوند با سرمایه‌داری پوچ و بی‌معنا خواهد بود، البتّه نه برای بورژوازی.

در ادامه و برای جمع‌بندیِ بحث جا دارد که هم برای روش‌تر شدنِ بیشتر موضوع و هم برای آن‌که نشان دهیم این مطالب ساخته و پرداخته ذهنی ما نبوده و مسائلی است نه مربوط به جوامع نیمه فئودال‌ـ‌ نیمه مستعمره و دهه‌های پیشین، که مسأله ای است امروزی و مربوط به جوامع سرمایه‌داری پیشرفته و نئولیبرال، شاهدی نیز از نوشته‌ای مربوط به این جریان بیاوریم. نوشته‌ای تحت عنوان "چپ ارتدکس و مساله ملی" که در 22 دی 1393 در سایت مجله هفته منتشر شده است. نویسنده که سابقه درخشانی در اتخاذ چنین مواضعی دارد حتّا موفق شده است در موضع رسمی خود در قبال سوریه و محور مقاومت نظر مساعد و مثبت حتّا رسانه‌های دولتی جمهوری اسلامی را نیز جلب کند تا آن‌جا که نوشته‌اش را تحت عنوان "مواضع جالب سایت ضدِّ انقلاب در قبال سوریه" در سایت خود به طور کامل منتشر کنند. نویسنده اما در نوشته‌ی اخیرش که عنوان صحیح آن همانا "چپ پرو شرق و پیوند با بورژوازی" است با ارتکاب به تمامیِ خطاهایی که در مطالب پیش عنوان کردیم، تا آن‌جا پیش می‌رود که ذاتِ سیاست دولت‌هایی را که به دلایل گوناگون با آمریکا درگیرند را خلقی، ضدِّ امپریالیستی و سوسیالیستی ارزیابی می‌کند. حال این‌بار نیز باید منتظر ماند تا دید آیا چنین دولت‌هایی، از جمله دولت بورژوازی جمهوری اسلامی، ستاره سرخ اهدایی جناب نویسنده را قبول می‌کنند یا خیر!

همانطور که پیشتر گفتیم، این جریانات همواره تلاش می‌کنند خط سیاسی منحط خود را به شکل کاملاً بی‌ربطی با مباحثات نظری و تئوریکی که در پس و پیش آن مطرح می‌کنند، به گونه‌ای در میان این جمله‌پردازی ها جا دهند. اما در این نوشته کار حتّا به مباحثات نظری و تئوریک نیز نمی‌کشد و این امر در میان انبوهه‌ای از نقل قول‌ها از مارکس و انگلس و لنین و رونویسی از کتاب آندرسن و چند مقاله دیگر انجام می‌شود. اما مهم همان نام بردن از مارکس، انگلس و لنین است که در این نوشته به ترتیب بیش از سی، بیست و ده بار از آنان استفاده می‌شود و این تمام آن کاری است که انجام می‌دهد تا مخاطب قانع شود که با متنی مارکسیستی روبرو است. اما افسوس آن‌جا که نوشته می‌خواهد از خلاصه نوشته‌های مارکس و انگلس و لنین فراتر برود (که واضح است بدون نام بردن از آنان نمی‌تواند) و خط سیاسی ویژه خود را تبلیغ کند نه می‌تواند و نه جرات می‌کند که نامی از آنان بَرَد. از این‌رو تنها به رویدادی تجربی و موقّت اتکا می‌کند که نشان خواهیم داد ارجاع بدان نیز از اطلاعات به روز نشده نویسنده‌ی نه چندان باهوش ما نشات می گیرد. از این‌رو ما نیز در این‌جا از خلاصه‌ها و رونویسی‌های مطالب مارکس و انگلس و لنین توسط نویسنده می‌گذریم و مشخصاً به نکاتی اشاره می‌کنیم که دیدگاه خاص سیاسی جریان مطبوع آنان را نمایندگی می‌کند و اتفاقاً هیچ ارتباطی نیز به مارکس و انگلس و لنین ندارند.

نویسنده موضع ایجابی خود را اینگونه آغازمی‌کند: "بایداین موضوع راروشن کرد که در عصر حاضر یعنی دوره یکه‌تازی امپریالیسم و هژمونی سرمایه انحصاری این دولت جدید، بناست از چه ساختار و مناسبات اقتصادی، استقلال‌ یافته و به سمت و سوی کدام نظم و برنامه اقتصادی-اجتماعی حرکتکند. به عبارت ساده‌تر باید دید دولت جدید به سمت انفکاک ازکانون سرمایه درحرکت استیا به سوی ادغام درآن"!

توجه به این امر ضروری است که این فرمول که قصد بیان معیار اصلی "چپ ارتدکس" جهت برخورد با واحدهای ملیِ جدایی‌طلب را دارد، برای دوران پس از فروپاشی و نبود حتّا اسمی یک بلوک سوسیالیستی تجویز می‌شود، با این وجود در این‌جا چنان از دو نظم اقتصادی‌ـ‌اجتماعی و انفکاک و ادغام از کانون سرمایه سخن به میان می‌آید که گویی به واقع با دو نظم اقتصادی در جهان مواجه‌ایم، در سویی بلوک سرمایه‌داری غرب و در سوی دیگر بلوک سوسیالیستی شرق. 

نوشته در جای دیگری اینگونه ادامه می یابد: "بی‌گمان کشورهای جدید که در تعارض با قطب امپریالیستی قرار میگیرند به سبب این تعارض، یک شبه تبدیل به دولتهای سوسیالیستی و چپگرا نخواهند شد. احتمالاً این واحدها رابطه نزدیکی با دولتهای سرمایه‌داری نورسیده مانند روسیه برقرار خواهند کرد و این رابطه برای بسیاری از مدعیان چپ به این معنا خواهد بود که هیچ اتفاقی رخ نداده؛ یک دولت از بخشی از سرمایهداری جدا شده و به بخش دیگری از آن پیوسته است."

پس از آن‌که ما متوجه شدیم که چنین دولت‌هایی احتمالاً چند شبه به دولت‌های سوسیالیستی تبدیل می‌شوند، آن‌گاه وقت آن می‌رسد که اتحاد آنان با روسیه، چند شب پیش از رسیدن به سوسیالیسم نیز، اتفاق کوچکی قلمداد نگردد و این امر نه جدا شدنِ ساده‌ی دولت از بخشی از سرمایه‌داری و پیوستن به بخش دیگر که مثابه انفکاک از امپریالیسم و ادغام در بلوک ضدِّ امپریالیستی ارزیابی شود.

و در ادامه، استدلال اینگونه پی گرفته می‌شود: "مقابله باکانون سرمایه انحصاری بخشی از سرمایه‌داران این کشورها را که منافع آنها در گرو رابطه با قدرتهای امپریالیستی است متضرر نموده و منجر به ایجاد فاصله میان این سرمایه‌داران و دولت جدید خواهد شد. در نتیجه‌ی این شکاف، بخشی که در برابر قدرتهای امپریالیستی قرار میگیرد ناچار است خلأ موجود را با تکیه بر خلقهای کشورشان پرکنند."

جالب است که از جناح دیگر بورژوازی در این کشورها، با عنوان " دولت جدید" و "بخشی" یاد می‌شود. آن‌گونه که باصراحت بخش پروغرب  بورژوازی، سرمایه‌داران نامیده می‌شود بخش به اصطلاح ضدِّامپریالیست، خوانده نمی‌شود و تلاش می‌شود در پوشش الفاظ، به شکل ناشیانه‌ای ماهیت طبقاتی مشترک آنان را لاپوشانی کند.

توگویی در شرایط ضعف و ناتوانی کارگران و زحمتکشان، مائده‌ای فراطبقاتی ا زآسمان به زمین آمده تا به نمایندگی از آنان با سرمایه‌داری وامپریالیسم مبارزه کند. در اینجا برداشت غیر مارکسیستی و غیر حقیقی این جریان از دولت نیز به عنوان ارگانِ اتحاد بخشی از بورژوازی و پرولتاریا به وضوح خود را نشان می‌دهد. آن‌جا که دولت ضدِّ امپریالیست با اتّکا بر خلق‌هایش بر ضدِّ بورژوازیِ پرو غرب و امپریالیسم مبارزه می‌کند. روندی که دوستان به خوبی در کشورهای ضدِّ امپریالیستی‌ای چون ایران در این سی و چند سال شاهدش هستند: اتکای دولت به حمایت آگاهانه‌ی خلق‌های زحمتکش قربانی امپریالیسم! فقط گویی شمارِ شب‌ها در این‌جا کمی طولانی‌تر شده است!

و اما تنها برگ برنده نویسنده در اثبات مهملات خود که به دلیل اهمیت آن به طور کامل نقل می کنیم چنین است:

"برای روشن شدن آینده‌ی این منازعه به حوادث اخیر روسیه به عنوان یک سرمایه‌داری نورسیده که با سرمایه‌داری انحصاری و طرحهای امپریالیستی پیرامونش درآویخته است نگاهی می اندازیم. پس از حوادث اوکراین و تحریمهای گسترده غرب علیه روسیه، پوتین ناچا رشد تا حد ممکن به اقتصاد متمرکز دولتی و سیاستهای خلقی پناه برد. بعید است کسی دچار این توهم باشد که پوتین مخالف انباشت سرمایه، پیش‌بُرد سرمایه‌داری درکشور خویش و بسط حیطه نفوذ جهانی روسیه است. اما روند ناگزیر مبارزه با امپریالیسم او را به حرکت در مسیری وامیدارد که به رغم تعهد وی به انباشت سرمایه در روند تکامل و انباشت سرمایه در مقیاس جهانی خلل ایجاد کرده و از آن مهمتر به تقویت سیاستهای خلقی و ضدِّامپریالیستی میانجامد که گامی بزرگ در پیش‌بُرد پروژه رهایی بخش و آرمان سوسیالیستی است."

باید به جناب نویسنده اعلام کنیم که برگ برنده‌ی وی حتّا پیش از انتشار نوشته‌اش نیز باطل شده بود، چراکه با شروع بحران روبل و تحولات اقتصادی اخیر در روسیه، پوتین نه تنها از سیاست‌های به اصطلاح خلقی که در اوج بحران کریمه به اجرا در آمده بود عقب نشینی کرد، بل‌که بیش از پیش نیز به سیاست‌های مبتی بر بازار روی آورد. در این‌جا شاید دوستان پروشرق ما خرده بگیرند که پوتین زیر فشار تحریم‌ها و جنگ اقتصادی امپریالیسم وادار به این عقب‌نشینی شده اما همین خرده‌گیری تمام استدلال آنان را نیز زیر سؤال خواهد برد چرا که آنان مدّعی بودند که بخش ضدِّامپریالیستِ  دولت در تضاد با امپریالیسم جهانی و بورژوازی داخلی همپیمانش، به سیاست‌های خلقی وکارگری روی می‌آورد تا خلأ موجود را از این طریق پر کند. بر این اساس بود که آنان گمان می‌کردند که درگیری هرچه بیشتر ادامه یابد و هر چه بیشتر حاد شود، روسیه و پوتین بیش از پیش بر سر دوراهی سوسیالیسم یا سازش قرار می‌گیرند، اما دقیقاً همین امر یعنی بازگشت پوتین به سیاست‌های دست‌ِراستی و مبتنی بر بازار نشان داد که بورژوازی هیچ‌گاه در دوراهی بین نابودی خود و عقب‌نشینی خود از برخی منافع، به نفی خود و بر باد دادن تمام منافعش رضایت نمی‌دهند، آنهم به اختیار و به انتخاب خویش!، وانگهی حرکت به سمت اقتصاد دولتی تحت شرایطی خاص توسط بورژوازی نیز به هیچ عنوان به معنای سیاست‌های خلقی و مردمی نیست. از آن‌جا که در نظام سرمایه‌داری بر اساس قانون یکسان شدن نرخ سود، سود سرمایه‌دار، نه مستقیماً از ارزش اضافی تولید شده توسط کارگران تحت مدیریّتش، بل‌که بر اساس میزان سرمایه‌اش، از مجموعه ارزش اضافی تولید شده توسط کل جامعه به دست می‌آید، این امکان برای بورژوازی وجود دارد که چه بسا برای مدیریّت بهتر این توزیع ارزش در بین خود و همچنین بدون اخلال در روند معمول خویش، یعنی انباشت سود و دریافت ارزش اضافی از طریق استثمار نیروی کار، تا حد زیادی به یک اقتصاد دولتی نزدیک شود. این‌جاست که نویسنده بر اساس برداشتِ اشتباه خود از اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری، حرکت به سمت اقتصاد دولتی را در روسیه، بر خلاف تعهّد پوتین به منطق انباشت سرمایه و نشانه‌ای از روند ناگزیر مبارزه ضدِّ امپریالیستی ارزیابی می‌کند. به عبارت دیگر پوتین در جریان مبارزه‌اش با امپریالیسم مجبور شده است به منطق سرمایه خیانت کند و سیاست‌های ضدِّ سرمایه‌داری در پیش گیرد. دقیقاً همین منطق پوچ است که آنان را نسبت به سیاست‌های بلوک شرق و حرکت آن به سمت سوسیالیسم خوش‌بین کرده است، البته اگر این امر بیشتر ناشی از خوش‌خدمتی آنان نباشد. چراکه این جریان نه تنها هیچ اشاره‌ای به دلایل و زمینه‌های درگیری روسیه و غرب نمی‌کند، بل‌که مسئله را این گونه وانمود می‌کند که گویی روسیه به شکل کاملاً اتفاقی به این منازعه‌ی ضدِّ غربی کشیده شده است، بعید نیست که در پس ذهن آنان این اندیشه نیز نهفته باشد که پوتین به خاطر تبار و به خصوص اسمش، رگه‌هایی از لنین به ارث برده است و این مسئله‌ای ذاتی است که او را وادار به این فداکاری، مقابله در برابر امپریالیسم و پیش‌بُرد پروژه‌ی رهایی‌بخش سوسیالیسم کرده است! چرا که در غیر این‌صورت باید به این جریان متذکر شد، روسیه اتفاقاً به دلیل ضرورت‌های منطق سرمایه و پوتین دقیقاً به خاطر پیش‌بُرد منافع سرمایه و حفظ و بسط حیطه نفوذ جهانی روسیه، وادار به ضدِّیت و مقابله با غرب شده است. امری که در این‌صورت بر خلاف برداشت آنان هیچ ارتباطی نیز به پیش‌بُرد پروژه سوسیالیسم ندارد. علاوه بر این، چنین نگاهی به پیش‌بُرد پروژه‌ی سوسیالیسم نزد این جریان، شاهد دیگری است ازتفکرات مکانیکی و هم‌سانی متدولوژیک و مصادره به مطلوب آرای تئوریسن کبیرشان، کائوتسکی، چرا که دقیقاً همین نگاه و همین روش است که امپریالیسم را هم، ‌گامی بزرگ در پیش‌بُرد پروژه رهایی‌بخش وآرمان سوسیالیستی می‌داند، پس زنده باد امپریالیسم!

در پایان بد نیست که برای روشن تر شدن بیشتر بحث، با اعلام موضع این نوشته در قبال مسائل اوکراین برخوردی انتقادی نیز به این مسئله داشته باشیم. در این زمینه این نوشته بیان می‌دارد: "مسئله جدایی‌طلبان اوکراین در فاز کنونی از این‌رو برای ما اهمیت دارد و قابل دفاع است که سدی در برابر طرح‌های قدرتهای امپریالیستی در اروپای شرقی و گسترش نفوذ ناتو هستند".

بیان دیگر این نوشته آن‌ست که مسئله کموناردهای شرق اوکراین، در فاز کنونی از این‌رو که دارای گرایشات قوی سوسیالیستی در پیوند با مبارزات ضدِّ امپریالیستی است، یا به خاطر سازماندهی‌ پرولتری آن، مانند گردان پنج هزار نفری کارگران معدن دونتسک که در برابر فاشیسم و امپریالیسم مبارزه می‌کنند، یا به خاطر آن گردان‌های کمونیستی که اکنون تحت فشار و بعضاً ترور گردان‌های به اصطلاح ضدِّامپریالیستِ وابسته به روسیه، مشغول مبارزه در راه سوسیالیسم، علیه امپریالیسم و الیگارش‌های شرق و غرب هستند، اصلاً و ابداً برای ما مهم نیست، برای ما فقط مهم آنست که روسیه بتواند دراین جدالِ اتفاقی و ناگزیرِ ضدِّامپریالیستی، برخلاف منافعش در شرق اوکراین، منافعی به دست بیاورد. البته در ضدِّیت با منافع سرمایه‌داری انحصاری غرب!

گذشته از این مسئله و در پیوند با این امر، ممکن است برخی عنوان کنند که در این شرایط، اصل اساسی همان حمایت است و این‌که این حمایت از چه زاویه‌ای صورت می‌گیرد، دارای اهمیتی ثانوی است. اما در این مورد باید به این نکته اشاره کرد که مسئله حمایت و یا عدم حمایت از جنبش شرق اوکراین در شرایط امروز و با توجه به غیاب یک هویت سازمانیِ قدرتمند که بتوان از طریق آن این حمایت را به نیرویی مادی و یا حتّا معنوی در پشتیبانی از رزمندگان جنبش شرق اوکراین تبدیل کرد، اهمیت مسئله را از این زاویه برای ما برجسته‌تر می‌کند که ما را یاری می‌کند تا صف‌بندی‌ها و مرزبندی‌های سیاسی خود را با نیروهای دیگرِ موجود روشن‌تر و متمایزتر کنیم، این‌جاست که مسئله ثانوی از نظر آنان برای ما به مسئله ای حیاتی تبدیل می‌شود. برای روشن‌تر شدن موضوع می‌توان به واکنش ها و برخوردهای گوناگون به جنبش سبز اشاره کرد. هم‌صدا با کمونیست‌ها طیف گسترده‌ای از توده‌ای‌ست‌های سابق و پرو شرق‌های امروز نیز به مخالفت با آن برخواستند. اما کنکاش در مواضع آنان نشان می‌دهد که مخالفتشان با جنبش سبز، از این‌رو که آن را جنبشی بورژوایی و صحنه‌ی جدال دو طیف ارتجاعی بورژوازی در ایران، بر بستر و زمینه‌ای جهانی، می‌دانسته‌اند، نبوده است. بلکه آنان بدین دلیل با آن مخالفند که آن را در وهله اول پروژه‌ای امپریالیستی ارزیابی می‌کنند که هدف فوری‌اش برکناری دولت ضدِّ امپریالیست دهم و هدفِ غایی‌اش نیز در صورت امکان سرنگونی حاکمیت استکبارستیز جمهوری اسلامی بوده است. تحلیل نخست به ضرورت سازمان‌یابی مستقل طبقاتی در برابر این دو قطب ارتجاع می‌رسد و تحلیل دوّم یعنی تحلیل چپ پرو شرق، دقیقاً همسان با مواضع چپ پرو غرب، که نه به مخالفت با آن، بل‌که به پشتیبانی از آن برخواستند، به حمایت از یک طرف این ارتجاع و ایستاندن در کنار آن منجر می‌شود. از این‌رو بسنده کردن به این امر که جریانی مثلاً از جنبش شرق اوکراین، حمایت می‌کند یا خیر و تنظیم شیوه برخورد با آن جریان از این منظر، نه تنها کمکی به تشخیص صف‌بندی‌های سیاسی که در شرایط امروز برای ما حیاتی است نمی‌کند، چه بسا که بسیار نیز گمراه‌کننده خواهد بود. بنابراین تنها و تنها توجه به زوایا و دلایل خاص حمایت یا عدم حمایت جریانی از جنبش شرق اوکراین و یا جنبش سبز است که می‌تواند نشان دهد که چگونه متّحدین ظاهری ما نه در صف مستقل طبقاتی که دقیقاً روردروی ما ایستانده‌اند. امری که اگر امروز به شکلی صحیح با آن برخورد نکنیم، در آینده تاوان آن را خواهیم داد.

کوسِ رسوایی چپ پرو غرب مدّت‌هاست که به صدا درآمده است. این بار اما چپ پرو شرق است که با بهره‌گیری از سنت‌های قویاً مترقّی کمونیست‌ها در مبارزات ضدِّ امپریالیستی، آن را در راه ارتجاعی‌ترین اهداف خود به کار می برد و در این راه حتّا جرأت ارتدکس خواندن و لنینیست نامیدن را نیز به خود می‌دهد. ماکسیم گورکی در یاداشت خویش به مناسبت درگذشت لنین از قول روزنامه‌ای آلمانی منتسب به بورژوازی می‌نویسد: «لنین حتّا پس از مرگ هم بزرگ، غیر قابل وصول و سهمناک است.» نزدیک به گذشت یک قرن از درگذشت لنین، بورژوازی اما چنان گستاخ شده است که برای پیش‌بُرد اهداف خود و برای کشاندن کارگران و زحمتکشان به مسیر دل‌خواه خود حتّا به لنین نیز نزدیک می‌شود. این نشانه و خطری است جدّی، باید در برابر آن متّحد شد.

 

 

 



[1]- شاید در مورد کشوری مانند روسیه نتوان به راحتی با معیارهای اقتصادیِ صرف، اصطلاح امپریالیست را به کار برد (کما آن‌که در سال 2013 روسیه با 95 میلیارد دلار سرمایه‌گذاری در خارج از کشور، پس از آمریکا و پین و ژاپن، صادرکننده‌ی چهارم سرمایه در جهان بود)، لیکن باید به یاد داشت که همین کشور در اوایل قرن بیستم به درون یک جدال امپریالیستی با حفظ ویژگی‌های امپریالیستی وارد می‌شود که لنین دقیقاً آن منازعه را یک منازعه امپریالیستی تبیین می‌کند و یا اینکه دولت آمریکا در دروازه‌های جنگ اول جهانی یکی از بزرگترین واردکننده‌های سرمایه است و در عین حال به مثابه یک قدرت امپریالیستی وارد جنگ می‌شود. بحثِ دقیق پیرامون مسئله امپریالیسم و جدال امپریالیستی را به فرصت دیگر موکول می‌نماییم.

یادداشت

  • استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد
    Written by
    استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد ما مصرانه از عراقی ها و نیروهای ائتلاف ( آمریکا و ناتو) می خواهیم که هرگز از مهمات فسفری در محدوده غیر نظامیان استفاده نکنند. حتی اگر غیر نظامیان در هنگام استفاده این مهمات آنجا حضور نداشته باشند
  • جناب آقای زیباکلام، کمی درباره دهه نورانی شصت، محض اطلاع
    Written by
    آقای زیبا کلام مشکل حضرت آیت الله خودداری از رنجاندن تندروها نیست. مشکل این است که ایشان خود از طراحان اصلی قتل عام تابستان 67 است. نقش او در قتل عام 67 خیلی بیشتر از کسی مثل رهبر کنونی نظام آقای خامنه ای بوده است که آن زمان در سلسله مراتب نظام خیلی بی اهمیت تر از آقای رفسنجانی بود. باز شدن پرونده ی 67 شلیک به شقیقه ی حضرت آیت الله است.
  • قمار سنگین روژآوا
    Written by
    چپ روژآوا را به عنوان پروژۀ امید بخش خاورمیانه فروخت. ابله ترین چپها آن را حتی روزنه ای برای بشریت نامیدند. اکنون این پروژه در هیأت تاکنونی خود به پایان رسیده است. ممکن است روژآوائی کماکان به حیات خود ادامه دهد. اما برای این کار اتفاقا باید حمایت کسانی را جلب کند که در صف مقابل پدرخواندۀ تاکنونی اش قرار گرفته اند. برای مهار ترکیه، باید از حمایت روسیه و ایران و سوریه برخوردار بود نه از حمایت آمریکائی که…
  •  سازمان های کارگری و دام " مشروعیت"!
    Written by
    فعالان و پیشروان کارگری می دانند که در تمام کشورها یکی از شگرد های  بورژوازی در مقابل  مبارزه کارگران برای متشکل شدن در دفاع ازمعیشت شان، به میدان آوردن سلاح "مشروعیت " است. بسته به این که پرچم "مشروعیت" درکدام طرف این سنگر بندی به اهتزاز در آمده باشد تعاریف متفاوتی بر روی آن نوشته شده است. در سمت بورژوازی "مشروعیت" از قوانین حاکمش، دادگاهش، پلیس و ارتش و پاسدارش، و سرآخر زندان و شکنجه و اعدامش، حکایت های خونبار دارد. در…
  • یادداشتی بر گزارش سیاسی کنگره بیست و یکم راه کارگر
    Written by
    گزارش روشن نمی کند که این دمکراسی لیبرالی ازکی میان تهی گشته است؟ چرا که دموکراسی لیبرالی در احکامی که محمد رضا شالگونی درست پیش از کنگره ابراز نموده بود به عنوان شرط لازم هرگونه فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم تلقی می شد. اما حالا که این دمکراسی میان تهی شده است، پس معلوم است که دیگر صحبتی هم از فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم نمی تواند در میان باشد به این دلیل که آن شرط لازم دیگر مهیا نیست.…
  • صالح مسلم و محللش
    Written by
    صالح مسلم می رفت تا حکم یک همسر سه طلاقه را برای چپ ایرانی پیدا کند. هر چه باشد و هر بلائی سر چپ ایرانی آمده باشد، تابش هر اندازه ناچیز رادیکالیسم طبقاتی دوران انقلاب 57 هنوز به اندازه ای هست که در این مملکت معین نتوان دم از سوسیالیسم زد و همزمان سینه چاک دمکراسی آمریکائی بود. در این مملکت هنوز که هنوز است دست راستی ترین مواضع را باید به نام کمونیسم و کارگر بسته بندی کرد تا…
  • نامه به یک رفیق: "جنبش لغو کار مزدی" و حمایت از جنبش سبز، یک بازبینی
    Written by
    اگر محمدرضا شالگونی امید داشت که جنبش سبز به جنبشی علیه ولایت فقیه فرا بروید؛ اگر حمید تقوایی نمی خواست با موسوی کشتی بگیرد تا شاید شرایط مناسب برای جایگزینی رهبری حزب او فراهم شود؛ و اگر امیر پیام جنبش سبز را چیزی در حد فاصل انقلاب فوریه و اکتبر در روسیه ارزیابی می کرد؛ ناصر پایدار ... جنبش سبز را جنبش کارگرانی قلمداد می کرد که هرچند هنوز گام های قطعی در جهت طرح مطالباتشان برنداشته اند،  اما در موقعیتی…
  • پایگاه نظامی آمریکا در روژآوا
     وضعیتی غیر قابل اجتناب... بنا نهادن یک "انقلاب"، یک "منطقۀ خودمختار" در چهارچوب مرزهای یک کشور به کمک قدرتهای امپریالیستی ای که با تمام قدرت نظامی شان آن را تقسیم، تکه پاره و بی ثبات می کنند، نه می تواند به رهائی مردم خودی بیانجامد و نه امکان موجودیت ملتهای دیگر را تأمین کند.

مطالب پر بازدید شش ماه گذشته

JSN Glass template designed by JoomlaShine.com