با آرزوی اهتزاز پرچم سرخ پرولتاریا برفراز جهان - گزارش به کنفرانس مؤسس جنبش تجدید سازمان کمونیسم معاصر

 


با آرزوی اهتزاز پرچم سرخ پرولتاریا برفراز جهان

گزارش به کنفرانس مؤسس جنبش تجدید سازمان کمونیسم معاصر

نشست حاضر (تحت نام «کنفرانس تجدید سازمان کمونیسم معاصر») سیر تکاملی (نه افت و خیز) بسیار ساده و درعین‌حال پیچیده‌ای را پشت‌سر گذاشته است. این سیر تکاملی از دو زاویه قابل بررسی است: یکی، تغییرات کمی و کیفی درونیِ این جمع؛ و دیگری، تأثیراتی‌که این جمع از عوامل بیرونی گرفته است (منظورم تأثیراتی نیست که عوامل بیرونی روی این جمع گذاشته‌اند). تأثیراتی‌که ما از بیرون گرفتیم، بدون تقدم و تأخر به‌سه عامل متغییر برمی‌گردد: یکی، تحولات جهانی یا (به‌عبارت دقیق‌تر­:) تحولاتی‌که تغییر آرایش و ساختار جغرافیای سیاسی جهان را شکل می‌دادند؛ دیگری، تغییراتی‌که چپ در عرصه‌ی ایران و جهان از خود نشان می‌داد؛ و سرانجام تحولات، جهت‌گیری‌ها و تغییراتی‌که خودرا در شیوه‌ی مبارزه و پتانسیل سازمان‌یابی نهادهای کارگری نشان می‌داد.

قبل از این‌که به‌چگونگی شکل‌گیری و ‌‌تاریخچه‌ی جمع حاضر بپردازم، باید دو نکته‌‌ را توضیح بدهم که از عوامل تعیین‌کننده‌ در بقا و تدوام آن بوده‌اند:

1ـ وقتی از سیر تکاملی این جمع حرف می‌زنم، به‌هیچ‌وجه منظورم «افت و خیز» نیست؛ چراکه این جمع در سابقه‌ی تقریباً 10 ساله‌اش هیچ‌گاه نه خیزی برداشته و نه در افت‌گاهی گیر کرده است. دلیل این امر را باید در نکته دوم جستجو کرد.

2ـ حقیقت این است‌که ما دارای این ویژگی بوده‌ایم که از میان عوامل فراوان، مرتبط و طبعاً متغییر بیرونیْ دست به‌انتخاب بزنیم؛ و حتی می‌توان چنین گفت‌که انتخاب از میان عوامل متغییر بیرونی و تبدیل آن به‌فعلیت و کنش درونیْ یکی از خاصه‌های لاینفک این جمع بوده است که در عین‌حال سازای روند تکاملی‌اش نیز بوده است. در مورد تکامل میمون به‌انسان جمله‌ی معروفی وجود دارد که در عین‌حال عنوان یکی از آثار گوردن چایلد نیز هست: «انسان خودرا می‌سازد». انتخاب‌هایی که ما از عوامل بیرونی داشته‌ایم، همان ویژگی ساختن انسان توسط خودش را (گرچه به‌گونه‌ای بسیار پیچیده‌تر) به‌ذهن متبادر می‌کند. اگر جز این بود، جمع کنونی نمی‌توانست برپایی کنفرانسی را در راستای «تجدید سازمان کمونیسم معاصر» به‌عهده بگیرد.

طبیعی است‌که اما این فرازجویی و فرازخویی را نباید به‌پای شانس یا خوش‌شانسی گذاشت. اگر به‌حضیض نیافتادیم و ماندگار نشدیم؛ اما به‌فراوانی اشتباه کردیم، خون‌دل بسیار خوردیم و در بعضی از بُرهه‌ها اختلاف و حتی تردید تا مغز استخوان‌هایمان را هم سوزاند. نه، این‌طور نبود که ما درفضایی آکنده از گل و بلبل مراتب فرازجویانه‌ی خودرا پشتِ‌سر گذاشته و به‌مرتبه‌ی بعدی و بالاتر رسیده باشیم. نه! هرگامی که برداشتیم با جدل، مباحثه و حتی گاه با تشنج همراه بود. این بحث و جدل‌ها گاه به‌چنان شدتی می‌رسیدند که به‌استعاره می‌توان گفت که توی سروکله‌ی یکدیگر نیز می‌زدیم ازهم دلخور هم می‌شدیم. اما علی‌رغم همه‌ی این رویدادهای بعضاً بسیار تلخْ در کنار هم ماندیم، ادامه دادیم، رشد کردیم، و اینک به‌همراه رفقایی‌که به‌عنوان مهمان ناظر در جلسه حضور دارند، درصدد این هستیم که به‌همه‌ی فعالین صدیق کارگری و همه‌ی کسانی‌که فراتر از سیاست‌گراییْ به‌کمونیسم باور دارند، فراخوان اتحاد طبقاتی و کمونیستی بدهیم.

آن‌چه علی‌رغم همه‌ی این‌ ناخوش‌آیندی‌ها و مشکلات ما را در کنار یکدیگر نگهداشت تا گام برداریم، اشتباه کنیم، اشتباهات را درتداوم گام‌ها به‌آزمون فرابرویانیم و مبارزه را در افق وسیع‌تری دنبال کنیم ـ اعتماد کمونیستی، عِرق طبقاتی و کارگری، هم‌سویی (نه یگانگی و تابعیت) ایدئولوژیک، پشتوانه‌ی تجربی و گذشت رفیقانه‌ای بود که در تعادل و توازنی که می‌ساختند، به‌خردی تبدیل می‌شدند که به‌مثابه‌ی سبکِ‌کار برتیرگی‌ها  پرتو می‌افکند و عنصر تحقیق و مطالعه و تأمل را جای‌گزین اعتقادات، باورها و دانسته‌های پیشین می‌کرد. بدین‌ترتیب بود که در اکثر موارد پس از یک دوره‌ی‌ سختی و خون‌دل خوردن و قبض، شعف ناشی از دریافتی تازه و هم‌سو، و درعین‌حال پراتیک فرامی‌رسید تا بازهم همین چرخه را در سطح بالاتری بپیماییم و گامی فراتر برداریم.

آیا اینک که این‌همه اختلاف و ناخوش‌آیندی را نه فقط از سرگذرانده‌، بلکه به‌شعف و راه‌کارهای پراتیک تبدیل کرده‌ایم، دیگر اختلافی نداریم و در همه‌ی مواردْ نظر و راه‌کاری عیناً یک‌سان داریم؟ پاسخ این سؤال با قاطعیت هرچه تمام‌تر منفی است. چراکه طی این دوره‌ی تقریباً ده ساله، هریک از ما یک‌بار دیگر و این‌بار اساسی‌تر از دفعات قبلْ این بحث نظری را که تضاد عامل تعیین‌کننده‌ی حرکت در هرمجموعه‌ای است را در عمل آزمودیم؛ و به‌عنوان یک دست‌آورد نظری‌که به‌عبارتی یکی از اجزای بسیار مهم تشکبل‌دهنده‌ی سبک‌کار ماست، دریافتیم که در مقابل اختلاف نظر خون‌سرد باشیم، مطالعه و تأمل کنیم و روی جنبه‌هایی از مسئله متمرکز شویم که بیش‌ترین هم‌سویی را داریم. بنابراین، ضمن این‌که به‌دنبال اختلاف نظر نمی‌گردیم و آرزومند پیش‌رفتِ بدون دردسر امور هستیم؛ اما از اختلاف نظر نیز نمی‌هراسیم و چنانچه در مواردی اختلاف نظری پیدا شود، به‌واسطه‌ی تجربه‌ای که در حل معقول و پراتیک اختلافات داریم، از آن استقبال هم می‌کنیم.

چند لحظه پیش از «تردید» و هم‌چنین از «گذشت» حرف زدم. این سؤال پیش می‌آید که تردید نسبت به‌چی و چرا گذشت؟ داستان از این قرار است‌که در مسائل مربوط به‌مبارزه‌ی طبقاتی گاه مواردی پیش می‌آید که یک یا چند نفر، علی‌رغم مطالعه و تأمل و گفتگو، در مورد معینی به‌نتیجه‌ی قطعی نمی‌رسند و نمی‌توانند تصمیم قاطعی در مورد آن مسئله بگیرند. عدم دست‌یابی به‌نظری قاطع در هرموردی به‌طور خودبه‌خود بیان‌کننده‌ی وجود تردید است. این تردیدْ آن‌جا که به‌امری صرفاً شخصی برمی‌گردد، به‌انفعال می‌رسد؛ اما در رابطه با امور مربوط به‌مبارزه‌ی طبقاتی که اصولاً جمعی است، معمولاً ‌نگرانی، بدبینی و عدم جدیت را به‌دنبال می‌آورد. در چنین مواردی «گذشت» ـ‌مشروط به‌این براساس اعتماد رفیقانه و پراتیک شکل گرفته باشد‌ـ راه‌گشاست. برای مثال، من شخصاً در مورد این‌که آیا ما می‌توانیم از موانع بازدارنده‌ی خارج از کشوری گذر کرده و به‌نیروی مؤثری در درون طبقه‌ی کارگر ایران تبدیل شویم، تردید دارم و نگران هستم؛ اما ازآن‌جاکه می‌بینم بقیه رفقا هم کمابیش همین نگرانی و بعضاً تردید را دارند و به‌همین دلیل هرچه بیش‌تر می‌کوشند که با چنین موانعی مبارزه کنند، به‌طور نسبی اطمینان خاطر پیدا می‌کنم و با حضور فعال در کوشش‌ آن‌ها عامل بازدارنده‌ی تردید را تا اندازه‌ای کنار می‌زنم. با این وجود، باید حداکثر هوشیاری و درایت پراتیک را به‌خرج داد و نگران از این باشیم تا مبادا در همین‌جا که هستیم، زمین‌گیر شویم.

نتیجه‌ای که از این توضیحات می‌توان گرفت، این است‌که در امر سازمان‌‌یابی و سازمان‌دهی طبقاتی و کمونیستی  ـ‌اگر‌ـ نقطه‌ای را بتوان تصور کرد که در آن نقطه ‌همه‌ی اختلاف‌ها، جدل‌ها، تردیدها، دلخوری‌ها و مانند آن به‌صفر رسیده باشد، آن نقطه دقیقاً نقطه‌ی مرگ است؛ و در صورت بروز این نقطه‌ی مفروضْ باید عطای چنین جمعی را به‌لقای کار فردی بخشید.

 

جمع کنونی از بدو شکل‌گیری اولیه‌اش تا لحظه‌ی حاضر هم به‌لحاظ کمی و هم از جنبه‌ی کیفی افزایش و رشد داشته است؛ اما افزایش کمی آن به‌هیچ‌وجه بیان‌گر تکامل کیفی‌اش نیست. همین ناهم‌خوانی افزایش و رشد کمی و کیفی حاکی از پیچیدگی تحولاتی است‌که با آن درگیر بوده و مجموعاً به‌طور مثبت پشتِ‌سر گذاشته‌ایم. گرچه بدون کمیت کنونی (یعنی: بدون حضور افراد حاضر؛ اعم از عضو یا ناظر) نه با این جمعِ، بلکه با جمع دیگری روبرو بودیم؛ اما کیفیت کنونی این جمع (یعنی: این اراده‌ که کنفرانس «تجدید سازمان کمونیسم معاصر» را برگذار کنیم، به‌طور مستقیم ناشی از ‌وجه کمی آن نیست. با این وجود، همین جمع با سازمان‌دهی هرچه ‌فراتر و ارگانیک‌تر خود می‌تواند اراده‌ی برگذاری کنفرانسِ «تجدید سازمان کمونیسم معاصر» را به‌اراده‌ی نقشه‌مند و نهادینه‌ی «تدارک کمونیستی» فرابرویاند. پس، رفقا به‌نام یک کارگر کمونیست و به‌عنوان یکی از افرادی‌که بیانه «تجدید سازمان کمونیسم معاصر» را تدوین کرده‌اند، از همه‌ی شما شرکت‌کنندگان در این کنفرانس دعوت می‌کنم که هرچه ارگانیک‌تر و پراتیک‌تر سازمان بیابیم تا زمان قراردادی لازم برای تشکیل حزب کمونیستی کارگران در ایران را کوتاه‌تر کنیم. حتی اگر فقط بتوانیم یک لحظه از عمر نظام سرمایه‌داری بکاهیم و زودتر بساط انسان‌ستیزانه‌اش را جارو کنیم، بازهم از جان و شرف انسان‌های بسیاری دفاع کرده‌ایم.

 

تغییرات درون‌ این جمع:

این جمع (یعنی: جمع حاضر) در سال 2004 به‌ابتکار بهمن شفیق و با حضور 5 نفر شکل گرفت که به‌جز بهمن و من، یداله خسروشاهی هم یکی از افراد شاکله‌ی آن بود. آن‌چه این زمینه را فراهم آورد تا آدم‌هایی با سوابق، پس‌زمینه‌ها و آموزه‌های  ناهم‌گون در کنار هم قرار بگیرند و امر واحدی را پی‌گیر باشند ـ‌فراتر از اراده و نقشه‌مندی‌ـ تحولات جنبش کارگری در ایران بود که اولین پدیده‌هایش در قالب اعلام موجودیت کمیته‌ی پیگیری و سپس کمیته‌ی هماهنگی نمایان گردید. از این‌روست‌که می‌توان چنین ادعا کرد که اراده و نقشه‌مندی در این جمع (‌از همان آغاز شکل‌گیری‌اش) معطوف به‌واقعیت جاری در ایران و جهان، و خصوصاً معطوف به‌تبادلات جنبش کارگری در ایران بوده است. تصور ناگفته‌ی آن جمع 5 نفره در مجموع این بود که جنبش کارگری به‌طور پیوسته رشد می‌کند، روبه‌تکامل خواهد رفت و زمینه‌ی تحولات اجتماعی را فراهم خواهد کرد. گرچه تصورات همه‌ی افراد شاکله‌ی جمع یک‌سان نبود، اما همه ـ‌کمابیش‌ـ چنین تصوری داشتیم. این‌که از کلمه‌ی تصور استفاده می‌کنم، به‌این دلیل است که در مورد پتانسیل و آینده‌ی تحولات جاری مربوط به‌جنبش کارگری بحث خاصی صورت نگرفته بود و برآوردی نیز مطرح نشده بود. این توافق اساساً خودبه‌خودی و صرفاً عملی و نه برآمده از بحث و تبادل نظر بود.

پراتیک این جمع تا قبل از آغاز تحرکات سندیکای واحد عمدتاً بحث و گفتگو در مورد مسائل مربوط به‌جنبش کارگری و ازجمله بررسی جایگاه شورا و سندیکا بود. این گفتگوها را ضبط و سپس پیاده می‌کردیم و از طریق سایت‌های گوناگون انتشار می‌دادیم. گذشته از آشنایی‌ها و بعضی هم‌گرایی‌های قبلی، اخبار مربوط به‌مبارزات کارگران شرکت واحد و سپس اعلام موجودیت سندیکای کارگران این شرکتْ همان ملاطی بود که جمع 5 نفره را تا مدت نه چندان طولانی‌ای به‌هم چسباند. چراکه مبارزات کارگران شرکت واحد این چشم‌انداز ضمنی و شوق‌انگیز را در ما به‌وجود آورده بود که تشکیل سندیکا به‌تم مبارزات کارگر تبدیل می‌شود و در کارخانه‌ها و شرکت‌های دیگر نیزادامه خواهد یافت.

 بدین‌ترتیب بود که هم‌زمان با افزایش تحرکات کارگران شرکت واحد، تحرک حمایتی جمع 5 نفره‌ی ما نیز شدت می‌گرفت. گرچه جمع ما بیش‌ترین و نزدیک‌ترین رابطه را با تحرکات کارگری در ایران داشت؛ اما حمایت از مبارزات کارگری در داخل کشور مختص ما نبود. برای مثال، کمیته‌هایی در آلمان تشکیل شد که بعضی از آن‌ها (یعنی: کمیته‌های هامبورگ و به‌ویژه کمیته‌ی برلین) در رابطه با حمایت از مبارزات کارگری در داخل کشور دیدگاه‌هایی داشتند که در کلیت خویش با دیدگاه‌های ما به‌هم‌راستایی می‌رسید.

{ازآن‌جا رفیق وحید یکی از فعالان بسیار جدی کمیته‌ی هم‌بستگی برلین بود و از جزئیات اوج و حضیض این کمیته‌ها اطلاع دقیقی دارد، از این‌رو، از رفیق وحید خواهش می‌کنم که در  مورد این کمیته‌ها و هم‌کاری مشترکی که داشتیم، توضیح مختصری بدهد}

 

به‌جرأت می‌توان گفت که این جمع 5 نفره‌ی (از یک طرف) و کمیته‌هایی که در آلمان تشکیل شده بودند (از طرف دیگر) و طبعاً بدون هماهنگی باهم، بیش‌ترین و اساسی‌ترین حمایت‌ها را در رابطه با سندیکای واحد و دیگر تشکل‌های کارگری سازمان دادند. این حمایت‌ها نه تنها مالی، بلکه سیاسی نیز بود. جمع 5 نفره‌ی ما اولین جریانی بود که با استفاده از قبض‌ چاپیِ خودِ سندیکای شرکت واحد کمک مالی جمع کرد و بنا به‌ضرورت آن زمان مسئله‌ی کمک مالی از این تشکل کارگری را به‌یک امر رایج تبدیل نمود. تاآن‌جا که من در تجربه دارم، جمع‌آوری کمک مالی برای سندیکای واحد درعین‌حال یک کمپین دفاعی و توضیحی سیاسی نیز بود. بدین‌معنی‌که بسیاری از کمک‌کنندگان خواهان این تضمین بودند که سندیکای واحد به‌مسیر رفورمیستی نخواهد افتاد و در راستای سرنگونی جمهوری اسلامی حرکت خواهد کرد. برای مثال، یکی ار فعالین سرنگونی‌طلب در هلند که در اغلب آکسیون‌های ضدرژیمی هم شرکت داشت، می‌گفت اگر تو ثابت کنی که این‌ها به‌طرف سوسیالیسم می‌روند، من 10 یورو کمک مالی می‌دهم. لازم به‌توضیح است‌که منظور از «سوسیالیسم» در این گفتگو همان سرنگونی رژیم به‌هرشکل و وسیله‌ای بود. گذشته از کمپین کمک مالی برای سندیکای واحد، به‌لحاظ سیاسی هم در مقابل آنتی‌سندیکالیست‌ها به‌شدت و با تمام قوا از این سندیکا دفاع کردیم و در این زمینه ده‌ها مقاله‌ی کوتاه و بلند و بسیار مؤثر نوشتیم و منتشر کردیم.

حمایت از سندیکای واحد تا آن‌جایی گسترش یافت و رابطه با این سندیکا چنان نزدیک شده بود که تصمیم اسانلو برای استفاده از مدیای چپِ خارج از کشور به‌واسطه‌ی همین جمع عملی شد. بدین‌ترتیب‌که اسانلو مستقیماً با یکی از افراد همین جمع تماس گرفت و این فرد هم بلافاصله اسانلو را به‌یداله خسروشاهی وصل کرد و او هم با استفاده از یکی از اطاق‌های پالتاکی به‌اصطلاح چپ، اسانلو را مدیایی کرد. با همه‌ی این احوال، فعالیت حمایتی ما از سندیکای واحد فقط معطوف به‌خارج کشور نبود. بدین‌معنی‌که نامه‌های امضادارمتعددی به‌سندیکا می‌نوشتیم و نکات بسیاری را که از داخل کشور قابل رؤیت نبود، برایشان توضیح می‌دادیم. شواهد گوناگون و برآوردهای مساعد متعددی از داخل کشور و همچنین گزارشاتی که یداله در نتیجۀ تماسهایش با سندیکای واحد ارائه می داد، نشان می‌دادند که واکنش هیئت مدیره‌ی  سندیکای واحد نسبت به‌نامه‌های ارسالی ما مثبت بود و تااندازه‌ای هم مورد پذیرش قرار می‌گرفت.

 

ادامه‌ی گفتگوهای 5 نفره، نوشتاری کردن‌ آن‌ها و بالاخره انتشار اینترنتی‌شان به‌همراه مقالات متعددی‌که توسط افراد جمع نوشته می‌شد، به‌تدریج این نیاز را پیش‌ آورد که یک سایت مستقل اینترنتی هم داشته باشیم. این سایت پس از بحث و گفتگوی مختصری جنبه‌ی اجرایی پیدا کرد و تصمیم براین شد که نام یکی از پیش‌کسوتان جنبش کارگری را بر سایت بگذاریم و نامش را به‌پیش‌نهاد رفیق یداله «امید» گذاشتیم. یداله این اسم را به‌یاد علی امید و با آرزوی ادامه‌ی راه او پیش‌نهاد کرد.

به‌طورکلی، اوج این به‌هم چسبیدن و به‌اصطلاح یگانگی جمعی که به‌جریان امید معروف شد، بیانه‌ای به‌نام «بیانیه‌ای در تبیین سوسیالیسم معاصر» بود که در تاریخ 13 سپتامبر 2006 (22 شهریور 1385) منتشر کردیم. این بیانیه بسیاری از افراد و جریان‌های سیاسی را به‌این نتیجه رساند که ما می‌خواهیم یک تشکل یا (به‌عبارت دقیق‌تر) یک حزب جدید ایجاد کنیم. با وجود این، ما در مقابل این سؤال که آیا درصدد ایجاد تشکل کمونیستی جدیدی هستیم، با قاطعیت جواب رد می‌دادیم. این پاسخ در مقایسه با مضمون و محتوای کلی بیانیه ‌یک پارادوکس را نشان می‌داد. این پارادوکسی بود که حقیقتاً در جمع 5 نفره و به‌طور کم‌رنگ‌تری در بیانیه هم وجود داشت. گرچه نه صراحتاً و به‌طور کلاسه شده، اما دو گرایش در این جمع وجود داشت: یکی آن‌که با بهمن و من هویت می‌یافت، تلاش در راستای گسترش سازمان‌یابی سندیکایی به‌سازمان‌یابی سیاسی و کمونیستی بود؛ و دیگری، که اصولاً با یداله معنی پیدا می‌کرد، پذیرش نظری گسترش سوسیالیستی نهادهای کارگری و تردید عملی دائم در زمینه‌ی اجرایی آن بود.

باید روی این واقعیت تأکید کنم که این جمع در تمام مدتی که با همان ترکیب 5 نفره‌ی اولیه‌اش فعالیت می‌کرد، عملاً از اصل کژدارومریز پیروی می‌کرد. بدین‌معنی‌که در موارد نه چندان معدودی (و ازجمله در مورد نگارش متن بیانیه «در تبیین سوسیالیسم معاصر» با خم شدن روی نظرات رفیق یداله به چیزی دست پیدا می‌کرد که بیش‌تر یک مونتاژ ناقص بود. به‌این معنی که آن نارسائی‌های بیانیه را که امروز ما می‌توانیم روی‌شان انگشت بگذاریم، ملاحظاتی بود که به‌واسطه‌ی خم شدن روی نظرات یداله می‌کردیم. یعنی اگر که ما آن ملاحظات را کنار می‌گذاشتیم یا بر فرض اگر یداله سکوت می‌کرد و یا مثلاً در میان جمع ما نبود، چه‌بسا که ما همان روز چیزی را نزدیک‌تر به‌همین بیانیه کمونیسم معاصر امروز می‌نوشتیم.

با همه‌ی این احوال، پس از انتشار بیانیه فوق‌الذکر هیچ‌وقت بحث، جدل ویا اختلافی در مورد مضمون و مفاد آن پیش نیامد. اما آن‌چه پارادوکس ضمنی و نهفته در بیانیه را به‌یک تناقض آشکار تبدیل کرد، طرح‌های عملی‌ای بود که بربستر شرایط آن روز و ملهم از روح بیانیه در جنبه‌ی مثبت و سوسیالیستی‌اش شکل می‌گرفت. با توجه به‌این‌که مبارزات کارگری و خصوصاً روند سازمان‌یابی سندیکایی کارگران داخل کشور به‌طور فوق‌العاده‌ای کند‌تر و بطئی‌تر از آن توقعی بود که ما داشتیم؛ و با توجه به‌این‌که شاهد بعضی به‌راست چرخیدن‌ها در درون نهاهادهایی بودیم که به‌هرصورت مُهر کارگری را برپیشانی داشتند، عملاً و عمدتاً توسط رفیق بهمن طرح‌هایی پیش کشیده شد تا بتوانیم تأثیرات مثبتی برپتانسیل و به‌ویژه در جهت‌گیری مبارزات کارگری در داخل داشته باشیم. مهم‌ترین طرحی‌که روی آن کار کردیم، تشکیل یک کنفدراسیون کارگریِ فراگیر و فراگروهی در حمایت همه‌جانبه از جنبش کارگری در داخل کشور بود. در این رابطه جلسات اینترنتی و حضوری متعددی برگذار کردیم؛ و حتی برای گفتگو و تصمیم‌گیری‌های حضوری مسافرت‌های طولانی نیز داشتیم.

در رابطه با این کنفدراسیون همه‌چیز در ظاهر بدون بُروز هرگونه تناقضی پیش می‌رفت؛ کارها تقسیم ‌شد؛ پیش‌نویس‌ها و بیانیه‌های متعددی مدون گردید؛ نام کسانی‌که می‌بایست از آن‌ها دعوت می‌کردیم، مشخص شد؛ ساعت‌ها بحث کردیم که چه کسی دعوت بشود، چه کسی نه؛ از نظر زمانْ کاری که برایش کردیم شاید چیزی بیش از زمان کاری بود که برای تدارک این کنفرانس گذاشتیم. چگونگی دعوت از افراد و نیز نحوه‌ی ارائه‌ی مباحث نیز مورد توافق قرار گرفت؛ دریک کلام، درآستانه‌ی اقدام عملی قرار گرفته بودیم که رفیق یداله بدون مباحثه، مشاوره ویا پیش‌نهاد آلترناتیو به‌این نتیجه رسید که هنوز وقت ایجاد چنان تشکلی فرانرسیده است. تعجب در این بود که رفیق یداله به‌جای این‌که روی چرایی و چگونگی مسئله بحث و جدل کند، طرح ایجاد کنفدراسیون کارگریِ حمایت همه‌جانبه‌ی سیاسی‌ـ‌مالی‌ـ‌ایدئولوژیک از نهادها و مبارزات کارگری در داخل کشور را به‌شکل سر و دم بریده‌ای در چند محفلی که ادعای کارگری داشتند (ازجمله در «نهاد‌های همبستگی با جنبش کارگری درایران ـ خارج از کشور، که دیدگاه و عمل‌کردشان سوپربورژوایی است)، پیش کشید و عملاً طرح را به‌همراه صدها ساعت کار جدی و فشرده به‌زباله‌دان وضعیت موجود انداخت.

من در تمام زندگی‌ام، خیلی پیش از تشکیل این جمع، همواره با تمام توانم از یداله دفاع کردم. از داخل زندان شاه دفاع کردم، بعدش هم هرجا پیش آمد دفاع کردم و شخصاً و قلباً هم یداله را بسیار دوست دارم. یداله البته از بیرون هم مدام تحت فشار قرار می‌گرفت. به‌او می‌گفتند تو آدم بزرگی هستی، این عباس فرد جاه‌طلب است، آن بهمن شفیق روشن‌فکری است که سبیل‌هایش کج است، تو با این جمع چه می‌کنی؟ پاره‌ای از این نامه‌ها را یداله به‌من نشان داد و من آن‌ها را دارم. بعضی از این نامه‌ها از طرف کسانی بود که دوره‌ای من با یداله آشنایشان کرده بودم. از جانب کسانی بود که خود من آن‌ها را وارد مناسبات سیاسی معینی کرده بودم، یا بهمن مدت‌ها با آن‌ها کار کرده بود که همین پروژۀ کار جمعی را انجام بدهند. بازی بسیار زشتی که فقط هدفش دفاع از وضعیت موجود بود. عنوانش کمونیستی است، اما هیچ چیزی که بیشتر از وضعیت موجود باشد در آن نیست.

در رابطه با توقف طرح ایجاد کنفدراسیون باید گفت که گرچه تمرد رفیق یداله ضربه‌ی سختی به‌اجرای آن بود، اما علت اصلی توقف طرح در آن بود که نقش تعیین‌کننده در ایجاد این کنفدراسیون به‌یداله سپرده شده بود. یعنی در طرحْ یداله به‌عنوان سمبل متحد‌کننده‌ی جنبش کارگری قرار گرفته بود. طرح منعطفی نبود که بتوان عوضش کرد و بگوئیم که حالا به‌جای یداله کس دیگری این کار را بکند. ستون کار روی شانه یداله قرار گرفته بود و یداله هم آن را کنار کشید. بدون هیچ بحثی.

نتیجه‌ای که من از پسِ 32 سال رابطه با یداله (یعنی: رابطه‌ای در نوسان بین آشنایی و رفاقت) می‌گیرم، این است‌که او درعین‌حال که در رابطه با منافع کارگرانْ رهبر و انسانی فداکار و جدی و شایسته بود، و با وجود این‌که خود را کمونیست می‌دانست و اغلبِ مسائل کارگری را با معیارهای کمونیستی مورد بررسی و سنجش قرار می‌داد و نتیجه‌ی کمونیستی می‌گرفت؛ اما به‌هنگام برداشتن گام‌های تعیین‌کننده‌ی کمونیستی دچار تردید می‌شد و این تردید چنان به‌طول می‌انجامید که فرصت برداشتن آن گام از بین می‌رفت. این خصصیه‌ی طبقه‌ی کارگر ایران است؛ و یداله به‌عنوان فرزند خلف طبقه‌ی کارگر این فرصت را پیدا نکرد تا برعلیه این خصیصه نیز بجنگد.

گرچه به‌هنگام بحث در مورد تشکیل کنفدراسیون فوق‌الذکر هیچ خبری از جنبش سبز در میان نبود؛ اما طرح آن ناشی از مشاهده‌ی گرایشی در بین فعالین و نهادهای موسوم به‌کارگری بود که از یک‌طرف بیش‌تر به‌خارج می‌نگریستند تا به‌داخل و کارگران، و از طرف دیگر بیش‌تر به«آزادی‌های مدنی»[بخوانیم «دموکراسی»] و «حقوق بشر» توجه داشتند تا سازمان‌یابی طبقاتی و کمونیستی توده‌های کارگر. اگر کنفدراسیونی از فعالین کارگریِ چپ در خارج از کشور تشکیل می‌شد (که امکان تشکیل آن چندان هم ناچیز نبود)، با فشاری که به‌کلیت ‌چپ می‌آورد، ضمن ممانعت از حرکت بیش‌تر این چپ به‌سوی ‌کاپیتالوپارلمانتاریسم و دمکراسی‌طلبی بورژوئی، در عین‌حال این امکان نیز به‌وجود می‌آمد تا با دامن زدن به‌گرایش چپ، سرنوشت جنبش سبز را به‌گونه‌ی دیگری رقم زد. روی یک نکته باید تأکید کرد: طراحان و رهبران جنبش سبز نسبت به‌واکنش‌های طبقه کارگر اطمینان کامل داشتند، چراکه کم‌تر از دو ماه قبل از بروز جنبش سبز، یعنی در 11 اردیبهشت 88، طبقه‌ی کارگر در تظاهرات روز جهانی اول ماه مه در پارک لاله نشان داده بود که رقمی نیست، خالی است. اگر این تظاهرات 5000 نفر آدم را بیرون می‌آورد، آن وقت سبزها می‌گفتند که اگر ما دست به‌کاری بزنیم ممکن است طبقه کارگر از سوراخش بیاید بیرون و بازی عوض شود. اما هارت و پورت همه‌ی کمونیسم‌های داخل و خارج روی هم جمع شد تا 100 نفر در پارک لاله به‌خیابان بیاورند. اکثرشان هم برای آزاد شدن تعهد دادند و آمدند بیرون. سبزها هم دیدند که طبقه کارگر یک توده‌ی وسیع پراکنده است که هیچ کاری نمی‌تواند بکند و ما می‌توانیم جمعش کنیم. می‌خواهم بگویم که کنفدراسیون می‌توانست در سرنوشت تاریخ ایران تأثیر مثبت داشته باشد. شکل‌گیری کنفدراسیون مورد بحث این توازن را به‌نفع طبقه کارگر برهم می‌زد و بورژوازی پروغرب هم از ترس بیداری این غول خفته به‌وضعیت موجود تمکین می‌کرد.

از این نیز مهم‌تر، تجربه‌ی تاریخی نشان داده است‌که برآمدهای مستقل طبقاتی و کارگری ـ‌همواره‌ـ رهبرانی را از درون طبقه بیرون می‌کشد که حامل رادیکالیزم طبقاتی و تاریخی طبقه‌ی کارگرند. نتیجه این‌که در صورت تشکیل کنفدراسیون مذکور احتمال زیادی وجود داشت‌که اکنون در مرحله‌ی پیچیده‌تر و بالاتری از سازمان‌دهی کمونیستی و انقلابی قرار می‌داشتیم. نه، نمی‌توان به‌این دلیل که همه‌ی این‌ها «احتمالات» است، به‌سادگی از روی این تصویرپردازی‌ها گذر کرد. چراکه در عرصه‌ی مباررزه‌ی طبقاتی هرگام و مرحله‌ی مفروضی از پس ‌احتمال است‌که به‌اراده‌ی عملی تبدیل می‌شود؛ در غیراین‌صورت (یعنی: آن‌جاکه در انتظار قطعیت متوقف می‌مانیم)، با زبانی معترض ـ‌اما‌ـ در راستای جاودانگی وضعیت موجود حرکت خواهیم کرد.

حول و حوش همین آکسیون بود که به‌دلیل خراب‌کاری آگاهانه‌ی بعضی از چپ‌های هلند، تلاش یک‌ساله‌ی من و نزدیکانم در امر ایجاد یک تشکل حمایتیِ کارگری در آستانه‌ی اعلام موجودیت‌ْ شکست خورد. سرنوشت این تلاش و کسانی که در تخریب آن دست داشتند هم به‌خوبی نشان داد که ورای همه‌ی اختلافات جزئی، گرایشات سیاسی-طبقاتی عمل می‌کرد. همه‌ی آن‌هائی که در تخریب این تلاش‌ها در هلند دخیل بودند، بعداً به‌نحوی از حمایت فعال (یا بعضاً ضمنی) از جنبش سبز سربیرون آوردند و در مواردی حتی پرچم سرخ را از تظاهرات‌ها پائین کشیدند.

به‌هرروی، بدین‌ترتیب بود که با منتفی شدن تشکیل کنفدراسیون فعالین کارگریِ خارج از کشور (به‌قصد حمایت از مبارزات کارگران در داخل)، تدریجاً رابطه‌ی یداله با جمع 5 نفر سردتر و سردتر شد؛ و این سردی به‌جز من و بهمن، به‌دیگران هم سرایت کرد. این سردی ضمن رعایت همه‌ی حرمت‌های دوستانه به‌جایی رسید که از زاویه مبارزه‌ی طبقاتی معنای خاصی نداشت و به‌طور غیررسمی به‌قطع رابطه تبدیل گردید. از این‌رو، پس از چندی من و بهمن از بقیه تقاضا کردیم که سایت را به‌ما واگذار کنند که با موفقیت آن‌ها مواجه شد و ما دو نفر با هم‌سویی بیش‌تر و آگاهانه‌تری به‌کار ادامه دادیم.

گرچه کنفدراسیون فعالین کارگری در خارج از کشور شکل نگرفت و جمع 5 نفره‌ی ما نیز به‌دو نفر تقلیل یافت؛ اما نزدیکی با رفیق وحید و بالاخص پراتیک مشترکی‌که در دفاع از کارگرانی که در 11 اردیبهشت سال 88 (یعنی: حدود 50 روز قبل از آغاز جنیش سبز) داشتیم، آغاز دور تازه‌ای از کار و مبارزه را برای ما به‌ارمغان آورد.

بدون این‌که بخواهم به‌جرئیات بپردازم، لازم به‌بازگویی است‌که تا آن‌جاکه من به‌یاد دارم و شنیده‌ام، برای اولین‌بار شرکت‌کنندگان در یک بحث پالتاکی از مرز 250 نفر گذشت و با حمله‌ی پیاپی هکرهای رژیم (یا دیگر عوامل بورژوازی) نیز مواجه گردید. موضوع این جلسه‌ی پالتاکی دفاع از فعالین کارگری‌ای بود که در 11 اریبهشت 88 دستگیر شده بودند. به‌دنبال دو یا سه جلسه‌ی پالتاکیِ از این دستْ تظاهراتی به‌دفاع از کارگران دستگیر شده در برلین برگزار شد که بیش از 150 نفر در آن شرکت کردند و یک مسیر نسبتاً طولانی را به‌طور منظم و با شعارهای کارگری طی کردند. مصاحبه‌هایی که طی این راهپیمایی انجام شد، (الآن را نمی‌دانم) اما تا مدت‌ها از طریق you tube قابل دسترس بود.

به‌هرروی، من به‌حمایت از کارگرانی‌که در تظاهرات 11 اردیبهشت دستگیر شده بودند، در مقابل پارلمان هلند دست به‌اعتصاب غذا زدم که دو نفر دیگر هم به‌آن پیوستند. قرار من این بود که تا روز انتخابات ریاست جمهوری در ایران به‌اعتصاب ادامه بدهم؛ اما اصرار بسیاری از آشنایان و به‌ویژه اصرار یکی از کسانی‌که به‌همراه من اعتصاب کرده بود، چاره‌ای جز قطع اعتصاب غذا در هفدهمین روز و 12 روز قبل از انتخابات دست از اعتصاب غذا کشیدم. خواسته‌ی من در این اعتصاب غذا طرح دستگیری فعالین 11 اردیبهشت در کمیسون امور خارجه‌ی پارلمان هلند بود. پذیرش این خواستهْ هم توسط نامه‌ی رسمی پارلمان و هم با حضور رو در وری نماینده‌ی حزب سوسیالیست به‌ما اعلام شد؛ اما با جنبش سبز همه‌ی این تلاش‌ها را بلعید.

 

نکته‌ای که می‌بایست پیش‌تر از ‌این‌ها به‌آن اشاره می‌کردم، حمایت نوشتاری و ایدئولوژیک بسیار سنگین و جدی ما از تغییر و تحولات کارگران هفت‌تپه بود که به‌نوبه خودش به‌تشکیل سندیکا در این مجتمع صنعتی‌ـ‌کشاورزی یاری رساند. چپ خرده‌بورژوایی و خودباخته در مقابل ‌دموکراسی پارلمانی (هم از داخل و هم از خارج) به‌کارگران هفت‌تپه فشار می‌آورد که یا شورا درست کنند ویا فقط مجمع عمومی تشکیل بدهند و فقط در خیابان‌ها تظاهرات کنند و به‌عامل فشار به‌رژیم تبدیل شوند تا مطالبات خرده‌بورژوازی نوپای ایرانی هرچه زودتر و هرچه‌ وسیع‌تر جامعه‌ی عمل بپوشاند. مطالبه‌ای که منهای شکل بیان و طرح آن چیزی جز همان ‌کاپیتالوپارلمانتاریسم عاریه گرفته از بورژوازی غربی با آمیزه‌ی افاده‌آلوده‌ی ایرانی‌اش نیست. به‌هرروی، منهای جزئیات مسئله، دفاع قاطع و جدی ما از کارگران هفت‌تپه در جریان کمپین دفاعی از فعالین دستگیر شده‌ی 11 اردیبهشت به‌رابطه‌ای مستقیم و هرچه رشدیابنده‌تر تبدیل گردید. این رابطه تا آن‌جا نزدیک و نزدیک‌تر شد که به‌قاطعیت می‌توان چنین ابراز نظر کرد که در این‌که این تشکل کارگری، برخلاف قریب به‌اتفاق دیگر نهادها و تشکل‌های موسوم به‌کارگری، گامی در ‌راستای جنبش سبز و عوامل باقی‌مانده‌ی آن برنداشت، نقش ما به‌عنوان عامل نظری و ایدئولوژیک  مؤثر بر تحولات جنبش کارگری قابل انکار نبود و نیست.

گرچه ما هم با سندیکای واحد و هم با سندیکای هفت‌تپه رابطه‌ای نزدیک داشتیم؛ اما رابطه با این دو تشکل کارگری نه تنها عیناً یک‌سان و هم‌سان نبود، بلکه تفاوت‌های بسیاری نیز داشت‌که عمدتاً به‌پیش‌زمینه‌ی ‌سیاسی هریک از این دو تشکل کارگری برمی‌گشت. پیش‌کسوت‌های سندیکای واحد از سنتی می‌آمدند که بازی در میان دولتی‌ها را عنصر طبیعی بقای خود می‌دانستند؛ درصورتی‌که فعالین و پیش‌گام‌های سندیکای هفت‌تپه آدم‌های بسیار ساده‌ای بودند که بدون گرایش سیاسی جاافتاده‌ای، بیش از هرچیز از وضعیت خود تأثیر می‌گرفتند. بدین‌ترتیب بود که هرچه رابطه‌ی ما با سندیکای واحد فاصله‌دارتر می‌شد،  برعکس با سندیکای هفت‌تپه نزدیک‌تر می‌شدیم.

تفاوت رابطه‌ی ما با دو سندیکای واحد و هفت‌تپه، به‌جز ساختار درونی و پیش‌زمینه‌های سیاسی و فرهنگی هریک از این، به‌نحوه‌ی برخورد ما نیز ارتباط پیدا می‌کرد. حقیقت این است‌که در رابطه ما و سندیکای واحد برخوردهای تناقض‌آلودی پیش آمد که برخاسته از تصمیم و خواسته‌ی جمعی نبود. عامل این برخورد تناقض‌آلود رفیق یداله بود که سندیکای واحد را به‌عنوان عرصه‌ی مبارزه با مهدی کوهستانی انتخاب کرده بود. باند آذرین‌ـ‌مقدم به‌این دلیل‌که سندیکای واحد تن به‌تابعیتش نمی‌داد، شایعه کرده بود که مهدی کوهستانی به‌عنوان عامل سولیداریتی‌سنتر با ‌سندیکا واحد ارتباط دارد و به‌آ‌ن‌ها پول می‌دهد. ضمناً همین باند آذرین‌ـ‌مقدم نیز منبع این شایعه بود که مهدی کوهستانی عامل سولیداریتی‌سنتر است. از طرف دیگر، مهدی کوهستانی یکی از اعضای بسیار مهم «اتحاد بین‌الملل در حمایت از کارگران ایران» بود و با یداله در اتحاد با هم کار می‌کردند. او این جریان را به‌دلیل منافع فردی ترک کرد و بعدها، یعنی پس از این شایعه که او عامل سولیداریتی سنتر است، اتحاد بین‌الملل هم از فرصت استفاده کرده و او را که از اتحاد بیرون رفته بود، از اتحاد اخراج کرد. این‌که مهدی کوهستانی با سندیکای واحد رابطه داشت، درست بود؛ و این‌که مهدی کوهستانی به‌سندیکای واحد پول می‌داد نیز به‌احتمال بسیار قوی درست است؛ اما مهدی کوهستانی به‌عنوان یکی از کارکنان نسبتاً مهم و بالای کنگره‌ی کار کانادا بدون این‌که مستقیماً عامل سولیداریتی‌سنتر باشد یا نباشد، به‌هرصورت از همان سیاست‌ها پیروی می‌کند. چراکه همه‌ی این‌نهادها در «کنفدراسیون جهانی اتحادیه‌های آزاد کارگری» (ITUC) باهم ارتباط دارند و به‌هم مربوط می‌شوند. تفاوت سولیداریتی‌سنتر در این است‌که به‌طور مستقیم سیاست‌های ضدکارگری و ضدکمونیستی دولت آمریکا را پیش می‌برد. به‌هرروی، ارتباط شخصی رفیق یداله و تبلیغات او علیه کوهستانی به‌پای جمع ما نیز نوشته می‌شد و این یکی از عوامل فاصله‌ای بود که بین ما و سندیکای واحد ایجاد شد. با همه‌ی این احوال، وقتی‌که کنگره‌ی کار کانادا برعلیه یداله دست به‌نامه‌نگاری افشاگرانه و تبلیغاتی زد، ما به‌طور قاطع و علنی و مکتوب از حرمت و اعتبار یداله دفاع کردیم. وسعت دفاع ما از حرمت رفیق یداله بیش از این‌ها بود و حتی به‌هشدار به‌بعضی از جریانات سیاسی نیز می‌رسید که نیازی به‌بازگویی آن نیست.

آخرین نکته در رابطه‌ی ما و سندیکای واحد بازهم به‌رفیق یداله برمی‌گردد. بدین‌ترتیب که وقتی اسانلو به‌لندن آمد، یداله با او (که مهدی کوهستانی را به‌همراه داشت) ملاقات کرد. اسانلو در این ملاقات از رفیق یداله خواست‌که به‌همراه مهدی کوهستانی به‌منزل او بروند تا در مورد اوضاع سندیکای واحد و نیز رابطه‌اش با مهدی کوهستانی صحبت کنند. یداله از چنین ملاقاتی به‌این دلیل که مهدی کوهستانی هم حضور می‌داشت، سر باز زد. اما موضوع مهم این است که یداله از به‌کار گرفتن امکانی که برای ترتیب دادن ملاقاتی بین ما و اسانلو وجود داشت، مصراً خودداری کرد و حتی از دادن شماره‌ی تلفن وی در هتلی در بروکسل به‌ما نیز خودداری نمود. یادآوری می‌کنم که در جمع ما یداله رابط بین ما و سندیکای واحد بود و این کاری بود که ما تعمداً خود را از آن کنار کشیده بودیم تا در کار یداله دخالتی نکنیم. در نشست جمعی‌مان پیش از آمدن اسانلو تصمیم براین گرفتیم که نشست مشترکی با او داشته باشیم و دقیقاً همین تصمیم بود که تحت‌الشعاع دعوای بین یداله و مهدی کوهستانی قرار گرفت و عملی نشد. متعاقب آن بود که من و بهمن که در اروپا بودیم، تصمیم گرفتیم خودمان رأساً با اسانلو دیدار کنیم که عملاً دیگر امکان‌پذیر نشد و یداله هم با بهانه‌های مختلف از این کار امتناع کرد. با توجه به‌این‌که همه‌ی موضع‌گیری‌های آن روز اسانلو (واز جمله مصاحبه‌اش با صدای آمریکا) حاکی از این بود که نمی‌خواهد خودرا به‌غرب و سیاست‌های پروغربی بچسباند، ملاقات من و بهمن با اسانلو می‌توانست روی موضع‌گیری‌های آتی او تأثیر بگذارد. رفیق یداله امکان این آزمون را از ما گرفت. ما اسانلو را به‌یداله وصل کردیم؛ درعوض یداله رابطه‌ی ما با اسانلو را قطع کرد.

گرچه جمع امید به‌‌طور مستقل آکسیونی در خارج از کشور برگزار نکرد؛ اما هریک از ما به‌طور فعال در آکسیون‌های حمایتی شرکت داشتیم. در رابطه با خودمْ ضمن این‌که در آکسیون‌ها متعددی به‌طور فعال شرکت داشتم، و ضمن این‌که ترتیب ملاقات حضوری رفیق یداله با رئیس بزرگ‌ترین کنفدراسیون کارگری هلند FNV را هم دادیم، در عین‌حال عضو فعال «اتحاد بین‌المللی...» شدم تا در کنار رفیق یداله و مطابق راهبردهای او در امر حمایت از جنبش کارگری ایران فعال باشیم. این عضویت پس از درخواست اخراج رضا مقدم از «اتحاد بین‌المللی...» که توسط من و یک نفر دیگر مطرح شد، به‌استعفا منجر گردید. علت درخواست اخراج رضا مقدم موضع‌گیری آن‌ها براساس داده‌های وزارت اطلاعات رژیم در مورد دستگیری دانشجویان آزادی‌خواه و برابری‌طلب بود. این استعفا به‌هیچ‌وجه خوش‌آیند رفیق یداله نبود.

بدون این‌که در این مورد حرف صریحی به‌زبان جاری شده باشد، در واقع، توقعی‌که یداله از من داشت این بود که جمع امید را رها کرده و تمام نیرویم را روی «اتحاد بین‌المللی...» بگذارم. به‌هرروی، چنین به‌نظر می‌رسد که موضوع رابطه‌ی من با یداله بیش از این‌که راه‌کارهای طبقاتی و کمونیستی باشد، اساساً سوءِ تفاهم بود. این تأسف‌انگیز و اندوهبار است. با همه‌ی این احوال، یاد و خاطره‌ی رفیق یداله به‌عنوان فرزند خلف طبقه‌ی کارگر ایران همیشه در قلب و روح من زنده است.

 

جنبش سبز

آن‌چه حقیقتاً جمع ما را به‌طور ارگانیک درهم ترکیب کرد، مبارزه‌ای بود که برعلیه جنبش سبز به‌آن مبادرت ورزیدیم و درس‌هایی بود که از این مبارزه آموختیم. اولین درسی که من از این رویداد آموزنده آموختم، گویای جوهره‌ی وضعیت موجود و نبرد فوق‌العاده دشوار و پیچیده‌ای است‌که در پیش داریم: یکی از همان کسانی‌که به‌همراه من در مقابل پارلمان هلند به‌حمایت از کارگران دستگیر شده‌ی 11 اردیبهشت دست به‌اعتصاب زده بود، با وجود سنی بالاتر از 65 و با وجود نزدیک به‌30 سال آشنایی و دوستی مثل بندبازها از درخت بالا رفت تا پلاکاردی را پایین بکشد که روی آن از سرنگونی همه‌ی جناح‌بندی‌های رژیم و برپایی جنبش کمونیستی طبقه‌ی کارگر حرف زده بودیم.

ما (یعنی: من و بستگانم) تا قبل از جنبش سبز تقریباً در همه‌ی آکسیون‌هایی‌که در هلند برگزار می‌شد، پیش‌تاز بودیم؛ اما حالا روابطم با فعالین سیاسی هلند از تعداد انگشتان یک دست هم کم‌تر است. تصورم این است که اگر از تنهایی و بی‌حوصلگی دیوانه هم بشوم، بازهم تن به‌رفت و آمد با چپ‌های پروغربی که مشکل‌شان با جنبش سبز، موسوی و کروبی (و نه مسیر حرکت و مطالبات ضدکارگری و ضدکمونیستی‌) آن بود، نخواهم داد.

گرچه من از همان اوان جوانی اعتماد چندانی به‌چپ‌ها نداشتم و اصولاً مسیر رهایی طبقه‌ی کارگر را فراتر از ظرفیت‌ها و دیدگاه‌های چپ، در خودسازمان‌یابی کارگران و زحمت‌کشان می‌دانستم؛ اما تا قبل از جنبش سبز براین باور بودم که چپْ اجتماعاَ ارزش‌آفرینْ و تاریخاً نازاست. جنبش سبز و تحولات بعدی آن در عرصه‌ی جهانی چنان کله‌ی ما را زیر ضرب گرفت که من را به‌این نتیجه رساند که همان ارز‌آفرینیِ اجتماعی هم (که بسیاری از سلحشوری‌ها و فداکاری‌ها را به‌همراه داشت) بورژوایی بود. در واقع، آن چپ علی‌رغم همه‌ی آرمان‌گرایی‌‌هایی که واقعاً داشت، و علی‌رغم استفاده‌ای که از کلام مارکسیستی می‌کرد‌، اما عمدتاً تتمه‌ی ترقی‌خواهی بورژوایی را بردوش داشت و در مواجه با کارگرانْ آدم‌های کودنی را می‌دید که به‌راهنمایی و هدایت نیاز داشتند. شاید عناصری از آن چپ (مانند امیر پرویز پویان) ‌مشروط به‌این‌که فرصت پیدا می‌کردند و زنده می‌ماندند‌، مرزهای بازدارنده‌ی مناسبات و بینش‌های خرده‌بورژایی را می‌شکستند و در تبادل طبقاتی و کمونیستی با کارگرانْ به‌کمونیست‌های قابل اعتمادی تبدیل می‌شدند؛ اما داس سرمایه این احتمال را درو کرد و بقای سرمایه نیز باقی‌ماندگان آرمان‌خواه آن نسل را به‌ورطه‌ی خود کشید و امروز به‌پیروان عریان یا پنهان خود تبدیل کرده است. بنابراین، به‌جز پتانسیل مبارزاتی طبقه‌ی کارگر، احتمال عصیان‌های انقلابی این طبقه، و بعضی افراد و گروه‌هایی‌که نظراً با طبقه‌ی کارگر در هم‌راستایی قرار دارند، نیروی دیگری برای رهایی وجود ندارد. نتیجه این‌که در امر رهایی خویش (که مشروط به‌رهایی کار از سرمایه و هرگونه بندگی محتمل دیگری است)، راهی سخت و پرنشیب ـ‌اما‌ـ نشاط‌آور و روح‌افزا در پیش داریم. اگر به‌این ‌راه تن نسپاریم، اگر دست‌ها و دل‌هایمان را به‌هم‌راستایی نکشانیم، و اگر در فردیتِ خود تنها بمانیم؛ هم‌گون با همین جماعت چپْ به‌آتش‌بیار آزادی و دموکراسی و حقوق‌بشر فرومی‌کاهیم.

تشخیص ما از ماهیت و راستای جنبش سبز و هم چنین موضع‌گیری‌مان در مقابل خاصه‌ی دستِ‌راستی، ارتجاعی و پروغربی آنْ بلافاصله پس از اولین اخباری که به‌دستمان رسید، با درایت بهمن شروع شد. ازآن‌جاکه من هنوز عمق فاجعه را نخوانده بودم، برای چند روزی تلاشم این بود که با کمک‌ همین آدم‌هایی خودرا مارکسیست و کمونیست می‌نامند، صف مستقلی را در برابر صف‌بندی سبز سازمان بدهیم. در جریان همین تلاش بود که به‌تحریک کسانی‌که صدها ساعت با هم کار مشترک کرده بودیم، توسط سبزها مورد توهین و فحاشی قرار گرفتم و تهدید شدم که برایم پلیس می‌آورند. بدین‌ترتیب بود که ماهیت واقعی نیروهای چپ همانند گرز آتشین تا مغز استخوانم را لرزاند.

بلافاصله پس از اولین بیانیه‌ای که صادر کردیم، عده‌ای به‌دور ما گرد آمدند و پس از یک بحث و گفتگوی اینترنتیْ نوشته‌ی دوم و سوم با امضای حدود 17 نفر منتشر شد. پس از انتشار 3 نوشته‌ی جمعی، نقد و بررسی ما در مورد افرادی‌که به‌انحاءِ گوناگون از جنبش سبز دفاع می‌کردند، شروع شد. به‌جرئت می‌توان گفت‌که ما در این رابطه صدها صفحه مطلب نوشتیم و منتشر کردیم.

گرچه 14 نفر از 17 نفر امضا‌کننده‌ای که یکی از بیانیه‌های جمعی ما را امضا کرده‌ بودند، به‌صف سبزهایِ بدون موسوی و کروبی (یعنی: به‌صفی که به‌طور خالص پروغربی‌ـ‌غیراسلامی بود)، پیوستند؛ اما تأثیر نوشته‌های ما در تقویت صف مخالفین جنبش سبز در داخل کشور غیر قابل انکار بود و گزارشات متعددی از رفقای کمونیست و چپ نشان می‌داد که این موضع‌گیری‌ها به‌طور مؤثری در تقویت این صف عمل کرده بود. در خارج از کشور نیز تأثیر این موضع‌گیری‌ها به‌گونه‌ای بود که در محافل اپوزیسیونْ حزب حکمتیست را که آن حزب نیز به‌مخالفت با جنبش سبز برخاسته بود، به‌دنباله روی از ما متهم می‌کردند. و بازهم به‌واسطه‌ی همین‌ فشارها بود که افراد و گروه‌های مختلفْ ضمن ادامه‌ی تلاش خود برای بسیج توده‌ای جنبش سبز، اما از داغیِ آتشِ دفاع نظری از توده‌های شرکت‌کننده در جنبش سبز کاستند؛ و همین وضعیت نه چندان متوازن پتانسیل بسیج‌گری آن‌ها را کاهش داد. حتی به‌واسطه‌ی نوشته‌های ما بود که فعالین کارگری جرأت نکردند به‌طور علنی از جنبش سبز دفاع کنند؛ و دفاع خود را زیر پوسته‌ی دیپلماسی بورژوایی پنهان کردند. به‌هرروی، منهای هوشیاری و مدیریت بسیار پیچیده‌ی دستگاه‌های امنیتی‌ـ‌پلیسی نظام، و صرف‌نظر از پراکندگی و بی‌سازمانی طبقه‌ی کارگر، عدم حضور توده‌های طبقه کارگر در این جنبش یکی از عواملی‌ بود که جنبش سبز را به‌شکست کشاند.

می‌توان چنین تصور کرد که اگر به‌جای دو سندیکای کارگری، مثلاً 70 سندیکای کارگری با مشحصه‌های سندیکای واحد داشتیم، این سندیکاها با جنبش سبز هم‌گرا می‌شدند و با توان نسبی بسیج توده‌ای خودْ شانس پیروزی جنبش سبز را به‌طور چشم‌گیری افزایش می‌دادند. بدون این‌که بخواهیم وارد جزئیات بشویم، این تصور یا فرضیه از این واقعیت تلخ مایه می‌گیرد که پس از کنار رفتن پرده‌ی شرم و بُهت اولیه، اکثر قریب به‌مطلق فعالین کارگری با استفاده از تاکتیک‌های گوناگون حمایت خود از جنبش سبز را اعلام داشتند و خواست‌ها و مطالباتی را پیش کشیدند که نهایتاً در بخش کارگری جنبش سبز قرار می‌گرفت. از این نقطه به‌بعد بود که تبدیل گروه‌های موسوم به‌کارگری به‌دهکده‌های پوتمکین سرعتی شتاب‌یابنده گرفت. برای مثال، هرچه سندیکای هفت‌تپه و به‌ویژه بعضی از اعضای هیئت مدیره‌ی آن  روی این مطالبه که حداکثر درآمد نباید از 10 برابر حداقل درآمد بیش‌تر باشد، تأکید کردند، نهادهای موسوم به‌کارگری بیش‌تر روی مطالباتی خم شدند که در محدوده‌ی جنبش سبز می‌گنجید. به‌هرحال، شعار مطالبه‌ی حداکثر و حداقل درآمد،  پس از کمون پاریس، برای اولین در جنبش انقلابی نان و آزادی در مصر مطرح گردید که در آن‌جا هم زیر آوار سلطه‌ی ایدئولوژیک بورژوازی به‌ضد خود تبدیل گردید.

تدارک و تبلیعاتی که به‌مناسبت برگزاری مراسم 11 اردیبهشت سال 1389 سازمان‌دهی شد، گرچه توخالی از آب درآمد و نتوانست جامعه را به‌شورش بکشاند؛ اما تماماً نشان دهنده‌ی گرایش فعالین به‌اصطلاح کارگری به‌جنبش سبز و نشان‌دهنده‌ی گرایش پروغربی آن‌ها بود. این از اشتباهات چشم‌گیر ما بود که از همان آغاز جنبش سبز ‌این گرایش (یعنی: گرایش بورژوایی و پروغربی) در درون نهادها و فعالین به‌اصطلاح کارگری (و به‌ویژه نهادهای خارج ار محیط کار)  را دستِ‌کم گرفتیم؛ و گرچه با شدتی بسیار کم‌تر از پیش، اما هم‌چنان براین باور باقی ماندیم که رشد و گسترش جنبش کارگری به‌طور خودبه‌خود زمینه‌ی سازمان‌یابی در بُعد کمونیستی مبارزه‌ی طبقاتی را نیز فراهم خواهد کرد.

از طرف دیگر، فروکش جنبش سبز با گسترش لابی‌گریِ چپ خارج از کشور با نهادها و افرادی‌که در داخل عنوان کارگری را یدک می‌کشیدند، ‌شدت بسیار بیش‌تری گرفت و پروسه‌ی تبدیل جنبش کارگری به‌دهکده‌‌های‌های پوتمکین آخرین مراحل خودرا نیز پشتِ‌سر گذاشت. آخرین پرده‌ی این سناریوی ضدکمونیستی و ضدکارگری که با هویت کارگری مستقیماً در خدمت نهادهایی قرار گرفت که کارگزار مستقیم بورژوازی غرب بوده‌اند، حضور نمایندگان «اتحاد بین‌الملل...» از خارج و «اتحادیه آزاد کارگران» از داخل در کنفرانس لیبراستارت در ترکیه در اواخر سال 2011 بود.

 

صندوق هم‌یاری کارگری

تشکیل صندوق هم‌یاری کارگری در سال 2010 هدفی دو سویه را در پیش داشت: تقویت تشکل‌هایی که از درون محیط کار ریشه می‌گرفتند؛ و دیگری، گامی در مقابله با لابی‌گری جریانات به‌اصطلاح چپ خارج از کشور با گروه‌هایی که در داخل با ادعای کارگری و تلاش روبه‌افزایشی مشغول ساختن دهکده‌های پوتکین بودند. اساس‌نامه صندوق صراحتاً به‌این مسئله اشاره داشت: «صندوق همیاری کارگری تجمع داوطلبانه تعدادی از فعالین جنبش کارگری است که به منظور جمع آوری و رساندن کمک مالی به کارگران اخراجی و به خانواده‌های کارگران زندانی تشکیل می شود. امکانات صندوق در خدمت کمک به همه آن دسته از فعالین جنبش کارگری خواهد بود که در اثر مبارزه برای متحد کردن کارگران در خطر مضیقه های مالی برای امرار معاش خود و خانواده اشان قرار خواهند گرفت. این امکانات در درجه اول از طریق تشکلهای خود کارگران در اختیار آنان قرار خواهد گرفت. از میان تشکلهایی که امروز به نام تشکل کارگری فعالیت می کنند، صندوق کمک به کارگران فعال در تشکلهای انتخابی محیط کار را در اولویت کار خود قرار داده و منابع محدود خود را مقدمتا در اختیار این دسته از فعالین کارگری قرار می دهد. در عین حال صندوق مخالفت قاطع خود را با هر گونه لابی گری در ارسال کمکهای مالی به فعالین جنبش اعلام نموده و تا جائی که امکانات صندوق اجازه دهد، خود را به یاری رساندن به هر فعال جنبش کارگری، صرفنظر از مرام و عقیده و تعلق گروهی و سازمانی، متعهد می داند».

حرکت چپ به‌سمت راست در خارج و هم‌چنین تبدیل جریانات موسوم به‌کارگری در داخل به‌دهکده‌های پوتکین چنان سرعتی داشت‌که صندوق هم‌یاری کارگری بدون یک چرخش کمونیستی توان مقابله با آن را نداشت. این چرخش در تجدید سازمانی که در صندوق در نوامبر 2012 صورت گرفت به‌شرح زیر صورت گرفت و بیان گردید:

...نیاز به تجدید نظر در مبانی و روش فعالیت صندوق همیاری کارگری از مدتی قبل در میان بنیانگذاران صندوق مورد بحث قرار گرفت. بر اساس این مباحثات صندوق همیاری کارگری تغییرات زیر را در نحوۀ فعالیت خویش وارد خواهد کرد:

1- صندوق خود را متعهد به همیاری با آن دسته از فعالیتهایی در درون جنبش کارگری می داند که بر مبنای افق طبقاتی مستقل و با جهتگیری سوسیالیستی روشن انجام پذیرند. این جهتگیری سوسیالیستی در درجه اول نه به معنای اعلام بی وقفه و مداوم شعارهای سوسیالیستی عام، بلکه به معنای برداشتن گامهای عملی ای است که هم از یک سو در برگیرنده منافع توده های هر چه وسیعتری از کارگران و هم از سوی دیگر متضمن تشدید تضادهای درون سرمایه داری باشند. روآوری به عمل مستقیم کارگری و برجسته کردن امر طبقاتی به عنوان محور اتحاد طبقه کارگر و سایر محرومان جامعه در ادبیات و کنش فعالین کارگری یک شاخص اصلی و تعیین کننده این جهتگیری است.

2- تقابل با آلترناتیوهای «دمکراتیک» در جهان امروز یک شرط پایه ای تأمین استقلال طبقاتی کارگران است. معنای واقعی آلترناتیو دمکراتیک چیزی به جز آلترناتیو تسلط بازار آزاد نیست.

3- نقد دولت مسلط بر جامعه ایران نمی تواند و نباید با دستگاه مفاهیمی صورت بگیرد که راست ترین جناحهای بورژوازی بازار آزادی در اختیار جامعه قرار می دهند. حمله به «بی کفایتی» دولت در زمینه های اقتصادی، مخالفت با واردات و تأکید بر حمایت از تولیدات داخلی، تبلیغ پیرامون گسترش بی ضابطه دولت، مخالفت با سیاستهای انبساطی پولی دولت، اشاعه خرافاتی تحت عنوان «سرمایه داری انگلی» و تمجید از پیشرفت صنعتی، همه و همه ابزارهای شناخته شده لیبرالیسم هار بازار آزادی در تقابل با دولتگرائی بورژوائی اند. تشکلی که به نام کارگران و برای احقاق حقوق کارگران به این ابزارها متوسل می شود، در بهترین حالت استقلال طبقاتی کارگران را قربانی منافع لحظه ای آنان می کند.

4- در جهان تغییر یافته امروز، در جهانی که طبقه کارگر در گوشه های مختلفی از آن تعرض به بنیادهای سرمایه داری را در دستور کار خود گذاشته است، صندوق همیاری کارگری باید به مراتب بیش از دوره تاکنونی فعالیت خویش بر تعلق جهانی فعالیت طبقاتی تأکید نموده و در اختصاص عملی امکانات – ولو ناچیز – خویش به چنین جنبشهایی تلاش نماید.

 

با همه‌ی این احوال، گذر زمان و تلاش نظری و عملی تقریباً شبانه روزی نشان داد که چاره‌ای جز اقدام آشکار طبقاتی و کمونیستی و انقلابی وجود ندارد. گرچه این اقدام از مدت‌ها پیش در دستور کار ما قرار داشت؛ اما نیروی بازدارنده‌ی تردید تحقق آن را به‌عقب می‌انداخت. سرانجام، این رفیق بهمن بود که در عصیانی حیرت‌آنگیز ادامه‌ی رابطه‌اش را به‌برگزاری این کنفرانس (یعنی: اقدام مستقیم طبقاتی و کمونیستی و انقلابی) مشروط کرد. گرچه من به‌دلیل ادامه‌ی رابطه‌ام با بهمن به‌برگزاری این کنفرانس تن دادم؛ اما تصور می‌کنم که امروز چاره‌ای جز این ندارم که حتی بدون بهمن هم به‌آن ادامه بدهم.

رفقا، دست از تردید، کرختی و بیم بردارید. با برداشتن یک گام کوچک (یعنی: پذیرش مسئولیت عضویت در کنفرانس حاضر) دریچه‌ی دیگری از زندگی و امید را به‌روی خود و همه‌ی توده‌های کار و شرف انسانی بگشایید. از این‌جا تا آن‌سوی کهکشان‌ها فاصله بسیار است؛ اما همه‌ی فاصله‌ها به‌گام‌های طی می‌شود و هرگام نیز نفی گام قبلی است. آن‌چه در معنای زندگی و امید باقی می‌ماند، تنها نفیِ‌نفیِ گام‌هایی است که برمی‌داریم. به‌این نفی تن بسپاریم و از برداشتن یک گام دیگر نهراسیم.

 

عباس فرد

 

آوریل 2014

یادداشت

  • استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد
    Written by
    استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد ما مصرانه از عراقی ها و نیروهای ائتلاف ( آمریکا و ناتو) می خواهیم که هرگز از مهمات فسفری در محدوده غیر نظامیان استفاده نکنند. حتی اگر غیر نظامیان در هنگام استفاده این مهمات آنجا حضور نداشته باشند
  • جناب آقای زیباکلام، کمی درباره دهه نورانی شصت، محض اطلاع
    Written by
    آقای زیبا کلام مشکل حضرت آیت الله خودداری از رنجاندن تندروها نیست. مشکل این است که ایشان خود از طراحان اصلی قتل عام تابستان 67 است. نقش او در قتل عام 67 خیلی بیشتر از کسی مثل رهبر کنونی نظام آقای خامنه ای بوده است که آن زمان در سلسله مراتب نظام خیلی بی اهمیت تر از آقای رفسنجانی بود. باز شدن پرونده ی 67 شلیک به شقیقه ی حضرت آیت الله است.
  • قمار سنگین روژآوا
    Written by
    چپ روژآوا را به عنوان پروژۀ امید بخش خاورمیانه فروخت. ابله ترین چپها آن را حتی روزنه ای برای بشریت نامیدند. اکنون این پروژه در هیأت تاکنونی خود به پایان رسیده است. ممکن است روژآوائی کماکان به حیات خود ادامه دهد. اما برای این کار اتفاقا باید حمایت کسانی را جلب کند که در صف مقابل پدرخواندۀ تاکنونی اش قرار گرفته اند. برای مهار ترکیه، باید از حمایت روسیه و ایران و سوریه برخوردار بود نه از حمایت آمریکائی که…
  •  سازمان های کارگری و دام " مشروعیت"!
    Written by
    فعالان و پیشروان کارگری می دانند که در تمام کشورها یکی از شگرد های  بورژوازی در مقابل  مبارزه کارگران برای متشکل شدن در دفاع ازمعیشت شان، به میدان آوردن سلاح "مشروعیت " است. بسته به این که پرچم "مشروعیت" درکدام طرف این سنگر بندی به اهتزاز در آمده باشد تعاریف متفاوتی بر روی آن نوشته شده است. در سمت بورژوازی "مشروعیت" از قوانین حاکمش، دادگاهش، پلیس و ارتش و پاسدارش، و سرآخر زندان و شکنجه و اعدامش، حکایت های خونبار دارد. در…
  • یادداشتی بر گزارش سیاسی کنگره بیست و یکم راه کارگر
    Written by
    گزارش روشن نمی کند که این دمکراسی لیبرالی ازکی میان تهی گشته است؟ چرا که دموکراسی لیبرالی در احکامی که محمد رضا شالگونی درست پیش از کنگره ابراز نموده بود به عنوان شرط لازم هرگونه فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم تلقی می شد. اما حالا که این دمکراسی میان تهی شده است، پس معلوم است که دیگر صحبتی هم از فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم نمی تواند در میان باشد به این دلیل که آن شرط لازم دیگر مهیا نیست.…
  • صالح مسلم و محللش
    Written by
    صالح مسلم می رفت تا حکم یک همسر سه طلاقه را برای چپ ایرانی پیدا کند. هر چه باشد و هر بلائی سر چپ ایرانی آمده باشد، تابش هر اندازه ناچیز رادیکالیسم طبقاتی دوران انقلاب 57 هنوز به اندازه ای هست که در این مملکت معین نتوان دم از سوسیالیسم زد و همزمان سینه چاک دمکراسی آمریکائی بود. در این مملکت هنوز که هنوز است دست راستی ترین مواضع را باید به نام کمونیسم و کارگر بسته بندی کرد تا…
  • نامه به یک رفیق: "جنبش لغو کار مزدی" و حمایت از جنبش سبز، یک بازبینی
    Written by
    اگر محمدرضا شالگونی امید داشت که جنبش سبز به جنبشی علیه ولایت فقیه فرا بروید؛ اگر حمید تقوایی نمی خواست با موسوی کشتی بگیرد تا شاید شرایط مناسب برای جایگزینی رهبری حزب او فراهم شود؛ و اگر امیر پیام جنبش سبز را چیزی در حد فاصل انقلاب فوریه و اکتبر در روسیه ارزیابی می کرد؛ ناصر پایدار ... جنبش سبز را جنبش کارگرانی قلمداد می کرد که هرچند هنوز گام های قطعی در جهت طرح مطالباتشان برنداشته اند،  اما در موقعیتی…
  • پایگاه نظامی آمریکا در روژآوا
     وضعیتی غیر قابل اجتناب... بنا نهادن یک "انقلاب"، یک "منطقۀ خودمختار" در چهارچوب مرزهای یک کشور به کمک قدرتهای امپریالیستی ای که با تمام قدرت نظامی شان آن را تقسیم، تکه پاره و بی ثبات می کنند، نه می تواند به رهائی مردم خودی بیانجامد و نه امکان موجودیت ملتهای دیگر را تأمین کند.

نظر خوانندگان

Guest (وحید صمدی)
سلام رفیق امین عزیز از این که به دلیل مشغله های زندگی به کامنت شما با تاخیر زیاد پاسخ می دهم عذر می ...
Guest (آهنگر)
می بینی رفیق! ذات سرمایه داری همه جای دنیا یک جور است. البته همه جا یک شکل نیست اما ماهیت همان است. ...
Guest (آهنگر)
چه تاثیر عمیق و در عین حال غم انگیزی روی من گذاشت این مقاله! چه خشم و نفرتی را در من زنده کرد و چقدر...
Guest (آهنگر)
با سلام خدمت جهانگیر در بارۀ اینکه چه ساخ مناسبی می توانم به انتقادات شما بدهم بسیار اندیشیدم. چند ب...
Guest (وحید صمدی)
سلام رفقا آهنگر و رودین عزیز از این که مقاله مورد توجه تان قرار گرفت خوشحالم و از کامنت های صمیمانه ...
Guest (بهمن شفیق)
رفیق عزیز، با تشکر و پوزش از این که خیلی دیر به کامنت شما می پردازم. آنچه شما در مورد " سرمایه ی تج...
Guest (nader)
چرا این عکس پورنوگراف را بطورکامل درصفحه اول سایت چاپ نکردید؟خجالت کشیدید هستۀ تلخ دستهایم را محکمتر...
Guest (آهنگر)
رودین جان از اینکه چنین برداشتی از کامنت من به ذهن خواننده متبادر می شود متاسفم. لیکن با کمال میل م...
Guest (رودین)
رفیق وحید عزیز؛ نوشته بسیار خوب و جسورانه ای بود. دست تان را به گرمی می فشارم. زنده باشید
Guest (رودین)
آقا یا خانم آهنگر؛ "پدیده ننگین احمدی نژاد"؟! یعنی مثلاً "پدیده ننگین خاتمی" یا "پدیده ننگین روحانی"...

مقالات

مقالات دیگر

مطالب پر بازدید شش ماه گذشته

JSN Glass template designed by JoomlaShine.com