×

هشدار

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 175

حافظۀ کارگرِ سابقِ «کفش ملی»

 

گفت و گویی در وقتِ بیکاری کارخانه، میان من و کارگری پنجاه و چند ساله.

kafshe-melli-2

چند روزی است که کار در کارخانه کم شده است، نه آنکه کاری نباشد اما سرعت و حجم کار پایین آمده است. پس از پانزده دقیقه برای خوردن چای، دیگر از چهارپایه ها بلند نشدیم، میان من و همکار سالخورده که به سرعت چای اش را نوشید، از هر دری سخنی به میان آمد؛ از "جمیله یکه سوار" که حتی پیرمرد های 90 ساله هم از بچگی شان، او و رقصهایش را دیده اند تا فیلم هندی و راج کاپور و سنگام. مدت 2 ماه است که حقوق دریافت نکرده ایم به همین خاطر درِ حرف و دردِ دل هایمان باز است؛ صحبتهایی از خمینی که تا سالهای 56 و 57 سر زبان های مردم انقلابی نبوده است تا بابک زنجانی و محسن رفیق دوست که در زندان اوین مبل و تلویزیون خدمت شان می بردند. در یک چیز شکی نیست؛ هر اندازه که کارگران در این جامعه زیر دست و حرف گوش کن و درصحنه و مدافعِ نظام باشند و هر اندازه که مدافعانِ منفعت جو و انگلِ تمامیت نظام سرمایه و مالکیتِ مربوط به آن، کارگران را به «گشنه گدایی»،«سیب زمینی خوری» متهم کنند اما کارگرانِ این جامعه بسیار تیز هستند. تیز بدین معنی که سریع فرو می روند و به موقع نیز در می آیند. حالا در کالبد که و چه بستگی به موقعیت شان دارد. بحث و صحبت میان ما ادامه داشت که به این صورت، خبری را به پیرمرد رساندم: «دیروز بود یا پریروز بود توی اخبار، این اژه ای ، محسنی اژه ای، دادستان کل کشور رو می گم، می شناسی؟ (او هم سری تکان داد که یعنی می شناسد) آره! اژه ای می گفت در برخورد با کارگرهایی که مخل نظم عمومی بشن برخورد و دستگیری پیش می آریم، آخه توی یزد و اصفهان 2، 3 هزار نفر از کارگرها اعتصاب کردن و حدود 20 30 نفرشون رو اطلاعاتی ها و امنیتی ها گرفتند، حالا اژه ای هم هشدار داده که کارگرهای دیگه از این کارها نکنند، همکارم گفت چرا کارگرها را گرفتند؟ گفتم در اعتراض به دستگیری رهبران اعتراض آنها و اوضاع بد کارخانه و کار». گفتم : همین امسال بود یک کارگر شرکت واحد به خاطر اخراج شدنش وارد ساختمان مرکزی شرکت واحد شد و رئیس کل را گروگان گرفت، کلی پلیس و تک تیر انداز جمع شده بودند که دستگیرش کنند. همکارم گفت: آهان همین آقا که می آید شبکه ی "بی بی سی"، چی بود اسمش؟! ( دو سه بار به پیشونی خود زد) منصور اسانلو؟!. من گفتم: نه اون خیلی وقت می شود از ایران رفته است، این که من می گویم یک کارگر بود که به خاطر خوابیدن داخلِ ایستگاه اتوبوس اخراجش کردند. اما بهانه ی کارفرما بوده است. دخترش تازه عروسه، فکر کنم هنوز زندانی هست، نمی دانم. همکارم اما این بحث را ادامه نداد و به جای ادامه از دورانی که در کارخانجات کفش ملی بود خاطره ای به میان کشید.
- من را هم دستگیر کردند!
سال 76 یا 75 بود که کارگران کفش ملی 40 روز اعتصاب کردند، 40 روزها 40 روز!، خیلی اعتصاب بزرگی بود، همه بودیم!
- سر چی اعتصاب کردید؟
- دقیق یادم نیست، فکر کنم خود رئیسِ کارخانه قول داده بودند که 8 درصد به حقوق ها اضافه می شود که بعد زد زیرش، به خاطر همین فکرکنم همه دست از کار کشیدیم
- خوب؟
- آنقدر بزرگ شد که به گوش رادیوها هم رسید، رادیو اسرائیل هم گفته بود
- شاید همین شد که شب آمدند در خانه ی کارگرها
- آره بابا این رادیو اسرائیل ....، ولی آنها از اعتصاب طولانی می ترسیدند.
- شب آمدند در خانه ام، در را باز کردم، گفتم بفرما، یک مردی گفت آقای فلانی؟ گفتم بله!، گفت لباس بپوش بریم! گفتم چرا؟ گفت خودت می دانی به خاطر کارخانه! گفتم آقا، من امشب کلی مهمان دارم، بیا داخلِ خانه را ببین، فردا صبح هر جا که بگویید می آیم، نگاه به سر کوچه انداختم دیدم چندتا از بچه های دیگه هم داخل یک پاترول کرده بودند، یارو گفت باشه فردا بیا کرج خیابان طالقانی، گفتم به روی چشم!
- ای بابا! خوب؟
- آره من هم فردا صبح رفتم آنجا، سازمان تبلیغات اسلامی بود، رفتم داخل، ( با خنده می گوید) دیدم همه ی بچه ها هم هستند که، همه نشسته بودیم، انگار جلسه یا میزگردی بود، پیش خودمان می گفتیم الان می آیند می گویند دیگه اعتصاب نکنید حقوق تان را می دهیم، که یک یارویی آمد، اسم بچه ها را - 5نفر، 5 نفر- خواند، گفت بیایید اینجا، ما هم پا شدیم، گفت، لباس هایتان را از پشت روی سرتان بکشید ( با خنده ای تلخ می گوید؛ مثلِ بعضی از این فوتبالیست ها که وقتی گل می زنند لباسشان را می کشند روی سرشان و می دوند) منم کتم را کشیدم سرم، ما را داخل یک ماشین کردند، من هم از زیر کت دزدکی نگاه می کردم، دیدم دم در زندان هستیم و داخل زندان رجایی شهر می شویم
- بعد از چند ساعت بود که تک به تک بچه ها را بازجویی کردند، من چشمم بسته بود که بازجو گفت، کارگرهایی که تو اعتصاب بودند چه کسانی بودند؟ من گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی اسم ببر! گفتم 12000 نفر را اسم ببرم، چطوری؟ یارو هیچی نگفت، گفت طرفدار کی هستی؟ گفتم طرفدار چی کی؟ گفت چه تیمی، آبی یا قرمز؟ منم از زیر چشم بندم یک قندان قرمز روی میز می دیدم، گفتم طرفدارِ رنگِ قندونِ روی میز، گفت مگر می بینی فلان فلان شده!، خلاصه از همین چرت و پرت ها می پرسید، فوتبال و دری وری!
یک لحظه سکوت شد، اما من بحث را ادامه دادم:
- 12000 نفر اعتصاب کردید؟ خیلی زیاده ها؟
- آره بابا کفش ملی چند تا بخش بود که هر بخش 1000 نفر بودند، توی بخش ما 1000 نفر بودند، موقع اعتصاب یکی از سرپرست های کارگران، که با من در ورزشگاه کفش ملی فوتبال بازی می کردیم و با هم دوست بودیم، آمد به من گفت فلانی! گفتم چی یِ؟ گفت برو پای یکی از دستگاه ها ی بافتنی بایست و دستگاه را راه بینداز، باشه؟! گفتم من کار می کنم، اما تا بروم سمت دستگاه اگر یکی از بچه ها -چکشی، سنگی- سمت سرم پرتاب کرد که کار نکنم چی؟ شما جوابگو هستید؟
من که از این حرفش تعجب کرده بودم پرسیدم:
- برای چی ممکن بود که بقیه کارگرها به سرت سنگ بزنند ؟
- که اعتصاب را نشکنم
- منم نرفتم پای دستگاه، بعدا فهمیدم همان جا که گفتم من نمی روم پای دستگاه، یکی اسم من را یادداشت کرد
- کی؟
- یکی که اطلاعاتی بود
- اطلاعاتی داخلِ کارخانه؟ از کارگرها ؟
- نه، موقع اعتصاب یک سری با لباس کارگری از اطلاعات وارد کارخانه شده بودند و آمار می گرفتند و اسم یادداشت می کردند
- یکی هم اسم من را نوشت
- دوره ی کدوم رئیس جمهور بود؟
- خاتمی!
- ما از لج و کل‎کل با یکی دیگر از کاندیداها عکس خاتمی را مثل فرفره به سقف کارخانه آویزان کرده بودیم و به او رای می دادیم
- به خاتمی رای دادی؟
- آره به خاتمی رای دادم
- توی دوره ی خاتمی هم انداختنت زندان؟
- (باخنده جواب می دهد) آره، اما تقصیر نداشت ، آخه تازه آمده بود سر کار
دوست نداشتم که حرفی بزنم اما خیلی عصبی شده بودم که یکباره گفتم:
- فرقی نمی کند ارگان ها زیر نظر او بودند، وزیر اطلاعات را هم او انتخاب کرده بود مگر این طور نیست؟
- آره بابا، همه شان پفیوز و همدست هستند!
- آره کجا بودم؟ داخل اتاقِ بازجویی یارو به من گفت، مهمانهایت آن شب رفتند؟،من هم با خودم گفتم این یارو حتما همان کسی است که آن شب آمده بود در خانه تا مرا دستگیر کنند، با خنده گفتم: بله جناب! رفتند، دست شما درد نکند!
به نظر م آمد که بازجو سر پیرمرد کلاه گذاشته بود برای همین گفتم:
- نه بابا، حتما در گزارش داده شده به بازجو این موارد را ذکر کردند که به شما مثلا یه دستی بزنند!
- شاید! خلاصه بعد از 15 روز گفتند وثیقه بگذارید، آزادتان کنیم
- من هم زنگ زدم وثیقه آوردند

در همین حین، یکی از بچه های کارخانه به میان من و همکارم می آید، و همکارم به سرعت صحبت اش را قطع می کند، و قیچی ای که یکی از بچه ها پس آورده بود را می گیرد و تشکر می کند!

- آره کجا بودیم! وقتی می خواستند از زندان آزادمان کنند، از یک جاهایی پیچ در پیچ عبور کردیم که اصلا نفهمیدم کجا بودیم و کجا می رویم!، رسیدیم به در خروجی زندان، که سرهنگی ماها را دید، گفت اسمت چی یِ؟ و برای چی آوردنت زندان؟ گفتم کارگریم، حقوقمان را ندادند، ما هم حقوقمان را خواستیم، بعد زندانی مان کردند، سرهنگه گفت: چی؟ کارگرید؟ به خاطر حقوق؟ به خاطر حقوق می آورند زندان مگه؟ ما هم همه سر تکان دادیم که آره!، سرهنگه هم که انگار ناراحت باشه سرش را با دستش گرفت، گفت سرباز بیا اسم این ها رو بنویس من نمی نویسم، سربازه هم نوشت!
- همراه ما چند تا از این دزدها هم داشتند آزاد می شدند، قبل آزادی اسم شان را می خواندند و می بردند داخل یک اتاق تا شلاق شان بزنند، ما هم داخل صف با آنها قاطی شده بودیم، گفتم نکند می خواهند به ما هم شلاق بزنند، والا اگر می گفتند 2 ماه دیگر اینجا باید بمانی، می ماندم، اما شلاق نه!. خلاصه نوبت به من رسید که بروم بیرون یا بروم داخل آن اتاق، سرباز پرسید آقای فلانی؟! گفتم بله، گفت آزادی برو بیرون.
- خلاصه شلاق از بیخ گوشمان گذشت!
- همیشه داخل بخش های زندان یک صدای زوزه و سوت باد می آمد، انگار که داخل یک لوله بودیم، وضع مزخرفی بود!
- راستی یک بار هاشمی رفسنجانی آمده بود کارخانه کفش ملی! همۀ کارگرها را به ورزشگاه کارخانه بردند که سخنرانی هاشمی را بشنوند، از وسط جمعیت 10 هزار نفری یکی از بچه ها داد زد: آقای رفسنجانی! من 50 هزار تومن حقوق می گیرم!، رفسنجانی جواب داد: خدا برکت بدهد برادر!، همین را که گفت کل ورزشگاه یک دفعه ای با هم هی هو کشیدند که از ترس شان مجبور شدند رفسنجانی را ببرند، وقتی داشتند می بردند بعضی از بچه ها ریختند سر و کول ماشینِ بنزش، دستگیره و آینه اش را کندند، بعدا فهمیدیم یک چند نفری از بالای ورزشگاه از کارگرها فیلم برداری می کردند، بچه هایی که درگیر شده بودند را گرفتند و بعد هم اخراج کردند.
- زندگی ام را تلف کردند، از این رو به آن رو شدم، حرف حق حالی شان نمی شد.
- آره وقتی از زندان آمدم بیرون، رفتم شرکت، به من گفتند اگر کلاهت هم اینجا افتاد سمت کفش ملی نبینیمت ها!. بازخرید شدم. نمی دانم والا همه ی ما 40 نفر را بازخرید و اخراج کردند! اگر اینطور نمی شد من باید خیلی زودتر از اینها بازنشسته می شدم-( پیرمرد در عین حال که بازنشسته است اما هنوز در کنار من که جوان هستم و پا به پای من کار می کند تا علاوه بر حقوق بازنشستگی کمی حقوق روزانه هم عایدش شود)- شرکت خوبی بود، خیلی بزرگ بود، آنقدر بزرگ بود که پشت کارخانه زمینی داشت که داخلش گوجه و خیار و سبزیجات می کاشتند تا برای غذا و ناهار کارگرها استفاده بشود، پارک داشت و ...
- کارخانه کفش ملی کجاست؟
- سمت اسماعیل آباد
- یعنی کجا؟
- طرف های قلعه حسن خان
- الان هم کار می کند؟
- بیشتر زمین ها و کارخانه را به ایران خودرو و سایپا دادند، که کامیون و ماشین داخلش بگذارند، انبارش کردند، یک قسمت هایی هم کار می کند که فکر کنم پوتینِ سربازی و از این چیزها تولید می کند.
- مالک کارخانه کی یِ؟
- قبلا مال "ایروانی" بود، بعد از انقلاب به دولت و صنایع ملی رسیده بود.
- این همه کارگر!، 12000 نفر برای اعتصاب چطوری باهم هماهنگ می شدند؟
- همه با هم بودند دیگه
- نه چطوری؟
- مثلا 1000 نفر از یک بخش راه می افتادند، شعار می دادند، می رفتند سمت بخش دیگه، 1000 نفر دیگه را همراه می کردند، اینطوری بود!

امشب ساعت 12 شب به بعد، دولت اصلاحی– اعتدالیِ حسن روحانی، یارانه ها را به کارت ها واریز می کند، البته شاید. چند روز پیش 28 کارگر معدن چادرملو از زندان آزاد شدند به مانند کارگران کفش ملی در دوره ی خاتمی در سال 76، شاید بازخرید بشوند شاید به سرکارهایشان بازگردند، شاید. قرار است هفته ی بعد حقوق معوقۀ دو ماه را به ما بدهند، البته شاید. بعد از عید نوروز چند نفر از کارگران کارخانه ما را اخراج می کنند، البته این حتمی است چون ما متحد نیستم. کار و تولید انجام می شود هر روز و کالاهای تولیدی باید فروخته شود هر روز، این نیز حتمی است. رئیس کارخانه عید نوروز برای گشت و گذار به آمریکا می رود، این نیز حتمی است. مایع دستشویی برای استفاده ی ما در توالت و شستشوی دستمان تمام شده است، می گویند حاجی پول ندارد، البته شاید. منافع ما با منافع رئیس و حاجی یکی نیست، منافعی که برای ما در نظر گرفته شده است منافعی واهی است چون آنها در نظر گرفته اند که هیچ ربطی به کار و تولید ندارند، این نیز مسلم است. من و پیرمرد از روی چهارپایه بلند می شویم، چهار پایه را به سر جایش بر می گردانیم، و به سمت کمد لباس ها می رویم تا شال و کلاه کنیم، و ما شال و کلاه کردیم، راه خانه را پیش گرفتیم و از کارخانه دور شدیم، به روزها فکر می کنیم، که می گذرد، روزهایی که از ما کشته اند، باید بفهمیم چطوری و چه کسانی کشتند؟ ما می فهمیم و این قطعی است. ما می فهمیم و منافع ما با منافع دولت ها از بنی صدر تا احمدی نژاد تا روحانی کاملا جداست، ما افراد واقعی با کار های یدی و فکری واقعی هستیم و دولت ها شکلی مستقل و واهی هستند بر بالای سر ما که از کنج تاریک خانه ی سرمایه داران تنورشان روشن می شود.
خاموش باد این تنور، سرنگون باد این تاریک خانه، روشن باد خورشیدِ وجودِ کارگرانِ حکومت گر.

«باحِث» - 21 بهمن 92

یادداشت

  • استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد
    Written by
    استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد ما مصرانه از عراقی ها و نیروهای ائتلاف ( آمریکا و ناتو) می خواهیم که هرگز از مهمات فسفری در محدوده غیر نظامیان استفاده نکنند. حتی اگر غیر نظامیان در هنگام استفاده این مهمات آنجا حضور نداشته باشند
  • جناب آقای زیباکلام، کمی درباره دهه نورانی شصت، محض اطلاع
    Written by
    آقای زیبا کلام مشکل حضرت آیت الله خودداری از رنجاندن تندروها نیست. مشکل این است که ایشان خود از طراحان اصلی قتل عام تابستان 67 است. نقش او در قتل عام 67 خیلی بیشتر از کسی مثل رهبر کنونی نظام آقای خامنه ای بوده است که آن زمان در سلسله مراتب نظام خیلی بی اهمیت تر از آقای رفسنجانی بود. باز شدن پرونده ی 67 شلیک به شقیقه ی حضرت آیت الله است.
  • قمار سنگین روژآوا
    Written by
    چپ روژآوا را به عنوان پروژۀ امید بخش خاورمیانه فروخت. ابله ترین چپها آن را حتی روزنه ای برای بشریت نامیدند. اکنون این پروژه در هیأت تاکنونی خود به پایان رسیده است. ممکن است روژآوائی کماکان به حیات خود ادامه دهد. اما برای این کار اتفاقا باید حمایت کسانی را جلب کند که در صف مقابل پدرخواندۀ تاکنونی اش قرار گرفته اند. برای مهار ترکیه، باید از حمایت روسیه و ایران و سوریه برخوردار بود نه از حمایت آمریکائی که…
  •  سازمان های کارگری و دام " مشروعیت"!
    Written by
    فعالان و پیشروان کارگری می دانند که در تمام کشورها یکی از شگرد های  بورژوازی در مقابل  مبارزه کارگران برای متشکل شدن در دفاع ازمعیشت شان، به میدان آوردن سلاح "مشروعیت " است. بسته به این که پرچم "مشروعیت" درکدام طرف این سنگر بندی به اهتزاز در آمده باشد تعاریف متفاوتی بر روی آن نوشته شده است. در سمت بورژوازی "مشروعیت" از قوانین حاکمش، دادگاهش، پلیس و ارتش و پاسدارش، و سرآخر زندان و شکنجه و اعدامش، حکایت های خونبار دارد. در…
  • یادداشتی بر گزارش سیاسی کنگره بیست و یکم راه کارگر
    Written by
    گزارش روشن نمی کند که این دمکراسی لیبرالی ازکی میان تهی گشته است؟ چرا که دموکراسی لیبرالی در احکامی که محمد رضا شالگونی درست پیش از کنگره ابراز نموده بود به عنوان شرط لازم هرگونه فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم تلقی می شد. اما حالا که این دمکراسی میان تهی شده است، پس معلوم است که دیگر صحبتی هم از فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم نمی تواند در میان باشد به این دلیل که آن شرط لازم دیگر مهیا نیست.…
  • صالح مسلم و محللش
    Written by
    صالح مسلم می رفت تا حکم یک همسر سه طلاقه را برای چپ ایرانی پیدا کند. هر چه باشد و هر بلائی سر چپ ایرانی آمده باشد، تابش هر اندازه ناچیز رادیکالیسم طبقاتی دوران انقلاب 57 هنوز به اندازه ای هست که در این مملکت معین نتوان دم از سوسیالیسم زد و همزمان سینه چاک دمکراسی آمریکائی بود. در این مملکت هنوز که هنوز است دست راستی ترین مواضع را باید به نام کمونیسم و کارگر بسته بندی کرد تا…
  • نامه به یک رفیق: "جنبش لغو کار مزدی" و حمایت از جنبش سبز، یک بازبینی
    Written by
    اگر محمدرضا شالگونی امید داشت که جنبش سبز به جنبشی علیه ولایت فقیه فرا بروید؛ اگر حمید تقوایی نمی خواست با موسوی کشتی بگیرد تا شاید شرایط مناسب برای جایگزینی رهبری حزب او فراهم شود؛ و اگر امیر پیام جنبش سبز را چیزی در حد فاصل انقلاب فوریه و اکتبر در روسیه ارزیابی می کرد؛ ناصر پایدار ... جنبش سبز را جنبش کارگرانی قلمداد می کرد که هرچند هنوز گام های قطعی در جهت طرح مطالباتشان برنداشته اند،  اما در موقعیتی…
  • پایگاه نظامی آمریکا در روژآوا
     وضعیتی غیر قابل اجتناب... بنا نهادن یک "انقلاب"، یک "منطقۀ خودمختار" در چهارچوب مرزهای یک کشور به کمک قدرتهای امپریالیستی ای که با تمام قدرت نظامی شان آن را تقسیم، تکه پاره و بی ثبات می کنند، نه می تواند به رهائی مردم خودی بیانجامد و نه امکان موجودیت ملتهای دیگر را تأمین کند.

نظر خوانندگان

Guest (وحید صمدی)
سلام رفیق امین عزیز از این که به دلیل مشغله های زندگی به کامنت شما با تاخیر زیاد پاسخ می دهم عذر می ...
Guest (آهنگر)
می بینی رفیق! ذات سرمایه داری همه جای دنیا یک جور است. البته همه جا یک شکل نیست اما ماهیت همان است. ...
Guest (آهنگر)
چه تاثیر عمیق و در عین حال غم انگیزی روی من گذاشت این مقاله! چه خشم و نفرتی را در من زنده کرد و چقدر...
Guest (آهنگر)
با سلام خدمت جهانگیر در بارۀ اینکه چه ساخ مناسبی می توانم به انتقادات شما بدهم بسیار اندیشیدم. چند ب...
Guest (وحید صمدی)
سلام رفقا آهنگر و رودین عزیز از این که مقاله مورد توجه تان قرار گرفت خوشحالم و از کامنت های صمیمانه ...
Guest (بهمن شفیق)
رفیق عزیز، با تشکر و پوزش از این که خیلی دیر به کامنت شما می پردازم. آنچه شما در مورد " سرمایه ی تج...
Guest (nader)
چرا این عکس پورنوگراف را بطورکامل درصفحه اول سایت چاپ نکردید؟خجالت کشیدید هستۀ تلخ دستهایم را محکمتر...
Guest (آهنگر)
رودین جان از اینکه چنین برداشتی از کامنت من به ذهن خواننده متبادر می شود متاسفم. لیکن با کمال میل م...
Guest (رودین)
رفیق وحید عزیز؛ نوشته بسیار خوب و جسورانه ای بود. دست تان را به گرمی می فشارم. زنده باشید
Guest (رودین)
آقا یا خانم آهنگر؛ "پدیده ننگین احمدی نژاد"؟! یعنی مثلاً "پدیده ننگین خاتمی" یا "پدیده ننگین روحانی"...

مطالب پر بازدید شش ماه گذشته

JSN Glass template designed by JoomlaShine.com