از «کارل مارکس» چگونه باید یاد نمود؟

درست است که شناخت  انسان در اثر کار و کاوشهای علمی و تجربیات او بدست می آید اما محتوا و فرمِ  آن به درجه‌ی حقانیتِ دریافتی بستگی دارد که او به عنوان واقعیت، متناسب و منطبق با واقعیتِ مادیِ تاریخی و تکاملِ آن می شناسد و نه متناسب با میل و اراده او و یا نه متناسب با اصول ویژه و یا حتی کذب مجامعِ علما و دانشمندان


گفته شده است، باید پیامبر اسلام را، اینگونه درود فرستاده و یاد نمود: «
اللهمصلِ اَلا مُحمد وآله مُحمد».

مطالبی با اذعانی سراسیمه وار در نزدِ اکثریتِ اقتصاددانان و نظریه پردازان چپ - که در نوشته های بعد به بررسی ماهیت  و وجه های گوناگون گرایشات آنها، پرداخته خواهد شد - و حتی راست گرایان بورژوا از اصولگرا تا میانه رو _ و در باطن، آلوده به فاشیسمی پنهان در هر دو سو _ و از سویی دیگر فکاهی نویسان و مسخره گرانی متمایل به هر دو سمت، در فاصله‌یی از گرفتگی گلوی نظام سرمایه، در چنگالِ بحرانِ اجتماعیِ طبقاتی، و با ترفندهایی برای رهایی از این مردابِ مخصمه، از «جنبش تسخیرِ وال استریت» در آمریکا، تا گرفتگیِ شاکله ی این نظام در ایران، وبا ترفندهایی اللخصوص در موج سبز و پیامدهای بعد از آن، این سخنان جاری ست: «حق با مارکس بود!»،«مارکس به درستی تشخیص داده بود!».

در ایران تعدادی از بنگاه های انتشاراتی در این زمینه موجودیتی قارچ‌گونه پیدا کرده اند،که اگرکیفیت کتبِ آنها را با قیمتِ آنها مقایسه کنیم، و با شرایط قیمت گذاری روز در بازار بسنجیم، متوجه خواهیم شد که ناشرانی به اصطلاح «پشت گرم» هستند، به طور مثال «انتشارات کانون اندیشه جوان» را می توان نام برد که در بسته ی شماره ی 25 خود با این عنوان «این بسته حاوی یک کپسولِ خواندنی است» به موضوعِ «برادران تازه وارد» یعنی «مارکسیسم» به شکلِی عصبی، به مسخره‌گی پرداخته است، ببنیم چه می گوید:« بعد از سال ها، چند وقتیه که دوباره اسمم سر زبون ها افتاده، تازگی ها می شنوم که هر از چندگاهی گوشه ای از دنیا، مردم دارن درباره‌ی من صحبت می کنن، انگار دوباره داره بوی شهرت و معروفیت می آد.....حتما تا حالا اسمِ گروه ما به گوشتون خورده؛ راستش رو بخواین  من یه مکتبم؛ یک مکتب فکری، یه ایدئولوژی، من زاییده یه دستگاه فکری ام....«کارل مارکس» اسم پدرمه. آره بابا! درست خوندید. گفتم : پدرم! خوب بالاخره، اندیشه ها هم، پدر دارند. یک پدر تئوریک که ما ساخته و پرداخته فکر و ذهن او هستیم...فکر می کنم دیگه نیازی به معرفی نباشه. به من می گن «مارکسیسم»: مارک + ایسم!...» اولا بسیار متاسفم که مخاطب حتی باید شاهد این هجویات در این متن نیز باشد، اما راه گریزی نیست، قیمتِ پشت جلد برابر با یک نانِ بربری است : «500 تومان»، و احتمال دارد با سبک و سیاقِ «کپسولی»، که این روزها تمامی امورِما در بررسی و تحلیل مسائل و پدیده ها بدین شکل درآمده است، جوانانی(که قبل از این عنوان و صفت اجتماعی یعنی "جوان" ، یا به عنوان کارگر و یا به عنوان سرمایه دار در جامعه طبقاتی زندگی می کند) را درکسوتِ مخاطب برای خود دست وپا کرده باشد، ثانیا : از آوردن این متن از «کانون اندیشه ی جوان» استفاده ی دیگری خواهم کرد و آنهم پیدایی قرابت بین این متن و متونِ دیگری که حتما این چنین مسخره به مسئله نپرداخته اند! ثالثا : ایمیل و شماره‌ی این کانون به این قرار است : ( این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید و 021- 88960409 ) چرا که خودشان در مقدمه گفته اند : «آیا روشنایی این کتابچه ها به اندازه ی یک شمع بوده است؟ این را شما باید به ما بگویید!»

اینکه چرا این طیف گسترده از موافقان و مخالفانِ «کارل مارکس»، به درستی اندیشه و نظریات او اذعان می کنند یا اینکه چون صحتِ نظرات او مسجل شده و خواب را از چشم  آنها ربوده، به تخریب و مسخره بازی می پردازند، باید با نگاهی در برنامه‌ی بلند مدت هر کدام از آنها  در شاکله ی نظام سرمایه _ به چرایی این تعظیم در برابر کارل مارکس  _ پی برد.

مارکس می نویسد: « تاریخِ تمامِ جوامعِ تاکنون موجود، تاریخِ مبارزه ی طبقاتی بوده است». اما روش شناسی و شناخت حرکت در موردِ حقیقتِ تاریخ، چگونه در تفکر مارکس نگاشته شد و به نوشتار او آمده است؟! خوب، تمام کسانی که تاریخ علم، فلسفه، هنر و... را ناشی و جاری از مغزِ «اندیشمندان بزرگ» و«فیلسوفان بزرگ» می دانند، در روایتی حماسی سنتی، چند «مرد بزرگ» یا «مغزهای بزرگ» را با یک سروگردن بلندتر از همه، عاملانِ دستیابی به همه ی علم می پندارند و مدیون این مغزها می شوند. اما آنچه که ریشه ی مسئله است نقشِ توده‌های گمنام و فرودست می باشد که بدون کار و زمینه سازی آنها یعنی «صنعتگران»، «ماماها»، «آهنگران»، «کشاورزان»، «معدن چی ها»، «شکارچی- گیاه چین ها» و... دانشمندان و عالمان نمی توانستند به راه حل ها و راهکارهای امروزی دست یابند. یعنی باید اذعان نمود که امور اجتماعی ساخته و پرداخته ی کار است و نه دانش، همانطور که فردریک انگلس در کتاب «نقش کار در گذار از میمون به انسان» می نویسد: «اقتصاد سیاسی دانان می گویند، کار منشاء تما ثروت هاست. درحقیقت نیز کار بعد از طبیعت که مواد را برای تبدیل شدن به ثروت به وجود می آورد منشاء تمام ثروت هاست. ولی حتی از این هم بی نهایت بیشتر است. کار شرطِ اساسیِ اولیه برای تمامِ موجودیتِ بشریت است واین تا آن حد صادق است که باید بگوییم به یک معنی، کار، انسان را آفرید.»، اما این افراد (چه مخالف و چه موافق با کارل مارکس) به سطحی ترین و ذهنی ترین شکل ممکن به این سوال پاسخ می گویند: «بله، مارکس، انسانِ باهوش و با حواسی بود که به این نتایج عظیم رسید!». اما پاسخ را باید از همکار رزمنده و رفیق همیشه ی مارکس جویا شد، بله بازهم فردریک انگلس به میان می آید، انگلس در اواخر عمر خود چگونگیِ تاثیرِ عمیقِ اولینِ برخوردش با سه تن از رهبران کارگران را شرح می دهد که مدتی پس از این ملاقات ها در سال 1847 منجر به جذبِ  او و مارکس به اتحادیه ی آنها شد، او می گوید :« آنها اولین کارگران صنعتی انقلابی بودند که با آنها روبرو می شدم و اگر چه در آن زمان دیدگاه های ما به طور واضح از یکدیگر فاصله داشت، چرا که من هنوز مانند یک فیلسوف تنگ نظر متکبر بودم و بینش آنان نیز ناشی از نوعی تفکرات مساوات طلبانه و خام بود، ولی هرگز تاثیر عمیقی را که این سه مرد واقعی بر من گذاشتند فراموش نخواهم کرد؛ منی که تازه در شرف مرد شدن بودم» _ درباره ی تاریخچه ی اتحادیه کمونیستها_. این ملاقات ها و هم نشینی ها و مبارزات پیوسته ی مارکس و انگلس به همراهیِ با اتحادیه عدالت که این سه کارگر در آن عضو بودند دلیلی شد که فیلسوف متکبر تنگ نظر و کارگر خواهانِ مساوات در بطنِ نظامِ سرمایه، به این نتایج درخشان و تحول درخود و درمقررات اتحادیه دست یابند تا در مقررات اتحادیه لحاظ شود که: 1- التزام به کمونیسم 2- هدف اتحادیه سرنگونی سرمایه داری، حاکمیت پرولتاریا، الغای سرمایه داری کهن که بر پایه ی مبارزه ی طبقاتی استوار است و بنیان نهادن جامعه ای نوین، عاری از طبقات و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید...» و نام اتحادیه عدالت به اتحادیه کمونیست ها تغییر نمود.

تنها این سیر توسط آنان را در نظر بگیرید، و با اطلاعاتی که در اختیار دارید، با سیری که برای اندیشمندان «جنبش تسخیر وال استریت» از جمله "اسلاوی ژیژک" و "دیوید هاروی" و "نوام چامسکی" و "تری ایگلتون" در آن سوی آبها و برای اندیشمندان «موج سبز» از جمله "آقای مالجو" ، "آقای زیبا کلام" و... وجود دارد را با نگاهی معطوف به نظریه و شکل عمل این طیف، به مقام مقایسه برآیید، نتیجه چیست؟ پاسخ : در متن بحران سرمایه است، در عصر کنونی که حلقوم تمام جوامع با سختی کم و بیش توسط آن فشرده میشود، آقایان جمله‌گی اذعان دارند که «حق با مارکس بود»، اما حقیقت کجاست؟ در جیب مارکس است؟ در الزام به خود مارکس است؟!(کنفرانسی در آلمان برگزار شده است است با این نام : "marx is muss" یعنی «مارکس الزام است!»، با شرکت تنی چند تن از همان ها که برشمردم یعنی ایگلتون، کالینیکوس و...) این نوع نگاه که الزام جهان را برای رهایی از وضع موجود، به شخصی کردن مسئله  درخودِ مارکس می بیند همان است که تاریخ علم و فلسفه و هنر و... را تاریخ ذهن‌بازی ها و فکوری های عالمان و فضلا می بیند، این طریقه از برخورد با مارکس تنها از او فاضل مآب و به قول آنها "پیشگو" می سازد، ولادیمیر مایاکوفسکی شعری به این مضمون دارد: «ما نیازی به پیش گوی دراز گیسو نداریم، استاد کار می خواهیم»... در نظر این نوع از «فاضلانِ مارکس̊  اندیش»، الزامِ رهایی از وضع موجود، خودِ «مارکس» است، این برخورد همان است که در ماهیت دستگاه خود در تحلیلِ امور اجتماعی، دانش را مقدم بر کار می پندارد. اما برای مارکس با عمری 65 سال الزام چه بود؟!: الزام همان است که انگلس در اواخر عمر، به آن صورت، نطفه های آنرا برشمرد، یعنی: شروع از همان نقطه، که مارکس و انگلس به صورت فردی درپیوند با محافل و ائتلاف های انقلابی کارگران(وبه خصوص با کارگران مهاجر) آغاز به مبارزه نمودند و تا کجا ؟!!: تا برقراری حاکمیت دیکتاتوری پرولتاریا! در سراسرِ جهان.

مسئله به همین سادگی است، اما راهی که مارکس و انگلس پیموده اند تا به این راه حل دست یابند، بس پیچیده و رنج زا بوده است، مسئله برای این «فاضلانِ مارکس̊ اندیش» نیز ساده است، با این تفاوت که راه رسیدن به این نتیجه یعنی«مارکس الزام است یا حق با مارکس بود!» برای آنان به سادگی میسر شده است، مسیرِ سهلی که هم آقای "تری ایگلتون" و هم آقای "سارکوزی" در برخوانیِ نوشته ها و نظریات مارکس و انگلس به خصوص در کتاب سرمایه راه سختی پیش رو نداشته اند، فقط : الف) کمی وقت می خواهند و ب) فقط کمی عقل، که البته آنها هر دوی این موارد را به اندازه یی بیش از همگان دارا هستند، اما چه چیز در نزد آنها به صورت فقدانی عصاب خردکُن موجود است؟! درست پاسخ داده اید : همان که الزامِ «کارل مارکس» است، و همان که فردریک انگلس به عنوان "شرط اساسیِ اولیه موجودیت بشریت" می آورد. بار دیگر تکرار می کنم: قدم برداری(چه از لحاظ نظری و چه از لحاظ عملی) در مسیرِ تحققِ حقیقتِ این جهان یعنی : برقراری حاکمیت دیکتاتوری پرولتاریا! در سراسرِ جهان.

انسان خالق حقیقت نیست، و به معنای خاص کلمه و با توجه به مضمون این نوشته، مارکس نیز خالق حقیقت نیست!. باید توجه داشت که حقیقت به عنوان تجلیِ خصوصیات و روابط اشیاء و پدیده های خارج از ذهن انسان، تابع میل و اراده ی بشر و بشریت نیست، بلکه تجلی بخشِ  واقعیت عینی موجود در جهان بیرون از خود است. درست است که شناخت  انسان در اثر کار و کاوشهای علمی و تجربیات او بدست می آید اما محتوا و فرمِ  آن به درجه‌ی حقانیتِ دریافتی بستگی دارد که او به عنوان واقعیت، متناسب و منطبق با واقعیتِ مادیِ تاریخی و تکاملِ آن می شناسد و نه متناسب با میل و اراده او و یا نه متناسب با اصول ویژه و یا حتی کذب مجامعِ علما و دانشمندان، باتوجه به این توضیح است که می توان دریافت که چرا از آقای "سارکوزی" تا آقای "عسگراولادی" به مارکسیسم نگاهی می اندازند، البته نوعِ نگاه آنها باز هم به پایگاه و خاستگاه طبقاتی آنها مربوط است، اما مطمئن باشید که اینها هیچ میل و اراده ای آن هم به صورت اجتنابی عصبی در نگاه افکندن به این علم و جنبشِ آن ندارند.

می توانستی ای دل، رهیدن

گر نخوردی فریبِ زمانه

آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس

هر دمی یک ره و یک بهانه....(نیما یوشیج)

در روزهای اخیر توسط آقای محجوب (رئیس خانه کارگر) این سخن رانده شده است : هیچ واحد تولیدی نباید بدون تشکل کارگری بماند! در روزهای اخیر در روزنامه ی «شهروند» مقاله ای از "والرشتاین" درج گردیده است، با این عنوان «سرمایه داری در آخر خط!». و در روزهای اخیر چه و چه و چه! اما همانطور که در ابتدای نوشته آورده ام، در توجه به این اذعانِ حدودا همگانی به مارکس و جنبش کارگری، توسط موافقان و مخالفان آن را باید در برنامه ی بلند مدت و سیاست مستقل طبقاتی آنها جستجو کرد و گرنه شناخت ما ابتر و غیر حقیقی خواهد بود. به طور نمونه روزنامه ی «شهروند» که عمرِ آن به چند ماه هم نمی رسد، با آوردن مقاله «سرمایه داری در آخر خط!» آنرا ضمیمه ی تیتر بزرگ خود کرده است یعنی : «اقتصاد مردم سالاری اسلامی آری، اقتصاد سرمایه داری اسلامی نه»!. آقای محجوب نیز با به زبان آوردنِ جمله ی یادشده در روز جهانی کارگر در ورزشگاه میدانِ شوش، نشان می دهد که چرا آقای هاشمی رفسنجانی در سال پیش، دست به تشکیل «مجمع وابسته کارگریِ» خود زده است!

به تمام اینها و در هر سو، انجمن ها و مجامعِ کارگری دیگری را که دُمِ ایشان را رها نمی کنند، باید اضافه نمود، براین منوال حرکتی وابسته و حتی «خطرناک»(در نوشته ی بعد این خطر بررسی می‌شود)  شروع به حرکت و قدم برداری کرده است، با مضمون همین جمله : "کوری عصا کشِ کوری دگر!"

"کوری" در اینجا چیست؟!.نابینایی ای که آقای مالجو، آقای جعفر عظیم زاده و... ذاتیِ روش خود دارند و کوریابانی که این نابینایان را جذب و استفاده می نمایند. کوریابان کیستند؟! : آقای محجوب ، آقای رفسنجانی و...و برای آنها شایسته این است که از رانندگانی کور برای سکانِ خود بهرد برده تا در مسیر هولناک، طوفانی و آشفته، هم خطر ترس و به طبع آن اجتناب از رانندگی پیش نیاید و در مرحله ی بعد  آژیرِ خطر را از جا برکنند تا مالکانِ سُکانِ، افسار به دست، ماشین و زرادخانه ی عظیم ِ تولید را حرکت داده، و آن حرکتی ست مخصوص در جاده ای که هر چند کیلومتر، دره ای در آن دهان باز کرده است. 

آقای مالجو (نویسنده، اقتصاد دان، مترجم و چندتا کاره ی دیگر) با مصاحبه با روزنامه ی شرق به همان       "شاه بیتِ وردِ زبانِ همتایاِن غربیِ" خود اشاره دارد: «حق با مارکس بود!»، مارکس او چه نوع مارکسی است؟! : مارکسی به خدمت گرفته شده، در مجمع و خانه ی ضدپرولتریِ آقای محجوب و رفسنجانی!. آقای عظیم زاده نیز "زنجیربه دست" و "خودکار به دست" صحنه را مُهیج می‌کند، تا "ناجیِ ملت" از "گوشه ی عُزلت" به درآید و در انتخابات ریاست جمهوری اسم نویسی نماید و یا "سایت کلمه" بخشِ "کلمه ی کارگری" خود را بدون زحمت ایجاد کند، به این لیست از افراد حتی می توان آقای "مسعود رجوی" که اخیرا شعبه ی سازمانِ خود را در کنارِ کاخِ سفید برافراشته است، اضافه نمود!

حقیقت چیست؟!. حقیقت به طور مثال در «دانش نامه ی تجربه» به شماره ی 93، با "قیمت 6000 تومان" به صورتِ کاملا حساب شده و پنهان، نهفته است. حقیقت به طور مثال در "جیبِ خالیِ کارگر انقلابی" نهفته است که نه از  بخشِ کمونیست و سازمانده برخوردار است و نه از توان مالی خریدِ حتی این مجله، که با این مجله چه کند؟!: 1- به اطلاعاتِ به روز آن دسترسی پیدا کند 2- توهماتِ نظریِ آن را با نگاهی به الزامِ مارکس یعنی "دیکتاتوری پرولتاریا" بدرآند 3- آنرا نقد کند و خواهانِ ترفیعِ مسائل و راه حل های موجود در آن با دستیازی به شناخت حقیقی جهان گردد. اما چرا نقد کند؟! چون این ماهنامه نیز دچارِ همان "فاضل مآبیِ تفسیرگونه ای" هست که دیگران _ اما همین حد  نیز توقیف می شود _ چرا که در این شماره از ماهنامه در مورد "منشاء انسان" و "منشاء جهان" صحبت هایی به میان آمده است، و خط و خطوطی مبهم را از حقیقت به ما می دهد که برای نه تنها نظام سرمایه ایران بلکه برای کلیتِ " نظام سراسریِ انحصاریِ امپریالیستیِ سرمایه داری" خطرناک است، محتوای این مجله با بسی سکوتِ سردِ انتشاری̊  و سانسورِ انتشاری̊   در اخبار آن، حتی در مدرن ترین کشور دنیا یعنی آمریکا به دید عموم رسیده است. اینجاست که برتولت برشت در کتاب "زندگی گالیله" اش از قول "گالیله" می آورد : «حقیقت را باید رواج داد، حقیقت نیاز به حاملانِ حقیقیِ خود دارد و خود پایی برای رسیدن به قلوب انسان ها ندارد».آن

به «کارل مارکس» که یکی از بزرگترین حاملانِ حقیقت هست، بازمی‌گردیم، مارکس بارها و بارها از همراهانِ انقلابی خود در زمانی که «انجمن بین المللی کارگران» حیات داشت، خواست که از انتشار نامه هایی که به تعریف و تمجید از شخصِ او می پردازد خودداری کنند. به طور مثال به «آقای اسانلو» (رئیس سابق سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران) بپردازیم و ببینیم در این مدت در خارج از ایران چه می کنند؟ آنچه در ظاهر امر در بهترین حالت ممکن به مانشان می دهند "از این کانال تلویزیونی و رسانه ای به آن کانال پریدن" است،(به قولِ نیما یوشیج: هردمی یک ره وُ یک بهانه) در بدترین حالتِ ممکن "اتحاد با یک میلیاردر به نام آقای "امیرحسین جهانشاهی" است که در مدتی پیش تر در اتحاد های خود "گولِ یک سردار سپاه پاسداران" را خورده است، و راهکار حالِ حاضر او چیست؟:"اتحاد با افرادی که در صدر حکومت کار می کنند". خودستایی، خودبزرگ بینی، خودخواهیِ منصور اسانلو در نظاره کردن ستایش های هوادارنش به عنوان "رهبر جنبش کارگری ایران " و "آزادیخواه بزرگ" و... دست بردار از او نیست،  آقای اسانلو مرد بزرگی شده است، آنقدر بزرگ که می گوید : "اگر در ایران می ماندم مرا می کشتند!"،(هر دمی یک ره وُ یک بهانه)، آقای اسانلو به عنوان یک متحدِ سابقِ کارگران باید بهتر از من بدانند که : هر روزه در معادن، در ساختمان ها، در کارخانه های سراسر جهان و...کارگرانِ بسیاری هستند که از شدتِ گمنامیِ خود در بدست آوردنِ حقوق و زندگی، به کام مرگ می روند، اما با گفته ی خود ایشان، مطمئن شده ام که او "بزرگی ست که خونی رنگین تر از بقیه ی هم طبقه ای های سابقِ خود دارد". کارل مارکس نیز برای فاضلان، مردِ بزرگی است، اما بزرگی چه معنی می دهد وقتی هیتلر، رضاخان، نادرشاه و... نیز مردانِ بزرگی بوده اند. اما الزام برای رهایی از نظام سرمایه و استثمارِ برآمده از آن، کجا میرود؟! معلوم است : در جیب اشخاصی مثل  خانمِ "شیرین عبادی"! (به تمامیِ این ارجاعات در نوشته های بعدی به صورت دقیق پرداخته می شود). آقای اسانلو مراقب بزرگ شدنِ خود باشید!. سیستمِ موجود آنقدر شما را بزرگ می کند که شما خواهان آنید، شاید بر روی پیراهنِ جوانان،نقش شمایلتان را بزند، همچون چه گوارا!، اما الزام شما را که اگر بر فرضِ محال "حاکمیتِ دیکتاتوری پرولتاریا" باشد، دور می افکند و همچنان از شما مجسمه های برنزی، طلایی و پلاستیکی می سازد، و در بدترین حالت ممکن  اگر به الزامِ مارکس وحقیقت این جهان، آگاهی طبقاتی نداشته باشید: آخرش "لخ والسا" می شوید که ماچی جانانه باید به ماتحت پاپ هم بزنید!. آقای اسانلو عزیز، من از آن مرده پرست ها هستم، و فقط اسانلوی زبان بریده و به فریاد درآمده و سازمان دهنده در داخلِ گاراژهای اتوبوسرانی را رفیق هستم، نه اسانلویی که زنده اش به جیبِ میلیاردرها میرود و برای جنبش کارگری تفرقه می آورد.  آقای اسانلو باید بدانید که مُشتی هستید نمونه ی خروار، که تفاوت این خروار با مابقی، در وجه سازماندهی شده ی خروارِ شما است. این جمله از مارکس شاید کمک حالِ مُشت و خروارتان باشد، او می نویسد: «تاریخ اجتماعی انسانها همواره صرفا، تاریخ تکامل فردی آنهاست، چه آنها از این موضوع آگاه باشند یا نه. مناسبات مادی آنها اساس همه مناسبات آنهاست. این مناسبات مادی چیزی جز اشکال ضروری ای که فعالیت های مادی و فردی آنها در آن تحقق می پذیرد، نمی باشد». پس اگر گوشِ شنوایی دارید، مراقب فعالیت های مادی و فردی خود باشید!.

به مسئله ی توجه بیش از پیش به مارکس برگردیم، مسئله ی توجه به مارکس ازاین نیز بغرنج تر می شود، وقتی نامه ی مارکس به ژوزف وایده مه یر - 5مارس 1852- را می خوانیم:

«درباره ی خود باید بگویم نه کشف وجود طبقات در جامعه ی امروزین خدمتِ من محصوب می شود و نه کشف مبارزه ی طبقات با یکدیگر. مورخین بورژوا مدتها قبل از من چگونگی گسترش تاریخی این مبارزه میان طبقات و اقتصاددانان بورژوا ، تشریح اقتصادی  طبقات را بیان کرده بودند. کار تازه ای که من انجام داده ام، اثبات نکات زیرین است: 1- وجود طبقات فقط به مراحل معینی از رشدِ تاریخیِ تولید مربوط می شود 2- مبارزه ی طبقاتی الزاما به حاکمیت دیکتاتوری پرولتاریا می انجامد 3- خود این دیکتاتوری فقط گذاری است به سوی نابودی هرگونه طبقه و به سوی جامعه عاری از طبقات»

نه حضرات کبیر!، اگر الزام شما حتی خودِ مارکس باشد، یعنی همین کسی که به طورِ مختصر درباره ی خود در این نامه به سخن آمده، یا درمورد او اشتباه کرده اید یا در مورد او مُزورانه لب به تحلیل گره می زنید، این احتمال بسیار قوی وجود دارد که بعد از خواندن این نامه از مارکس برای سبکی دوشِ خود، به «گورِ پدرِ مارکس» نیز بگویید، اما همین جاست که حقیقت خود را به نمایش گذاشته اید، پس در هر دو صورت مراقب خود و اعمال خود باید باشید.

این نوشته مدخلی بود برای ورود به بررسی ای همه جانبه و در آینده این ادعا را خواهد داشت که به تحلیلی مفصل تر و پیوسته تر در توجه به  تمامِ صف بندی های موجود به خصوص در جنبش کارگری موجود ایران و به طور اعم در جامعه ی ایرانی و جهانی، که  آنها را "عاجزانِ خروج  از بحرانِ سرمایه دارانه" می خوانم، بپردازد.

به امید آینده! «س. باحث» - 31/02/92

یادداشت

  • استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد
    Written by
    استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد ما مصرانه از عراقی ها و نیروهای ائتلاف ( آمریکا و ناتو) می خواهیم که هرگز از مهمات فسفری در محدوده غیر نظامیان استفاده نکنند. حتی اگر غیر نظامیان در هنگام استفاده این مهمات آنجا حضور نداشته باشند
  • جناب آقای زیباکلام، کمی درباره دهه نورانی شصت، محض اطلاع
    Written by
    آقای زیبا کلام مشکل حضرت آیت الله خودداری از رنجاندن تندروها نیست. مشکل این است که ایشان خود از طراحان اصلی قتل عام تابستان 67 است. نقش او در قتل عام 67 خیلی بیشتر از کسی مثل رهبر کنونی نظام آقای خامنه ای بوده است که آن زمان در سلسله مراتب نظام خیلی بی اهمیت تر از آقای رفسنجانی بود. باز شدن پرونده ی 67 شلیک به شقیقه ی حضرت آیت الله است.
  • قمار سنگین روژآوا
    Written by
    چپ روژآوا را به عنوان پروژۀ امید بخش خاورمیانه فروخت. ابله ترین چپها آن را حتی روزنه ای برای بشریت نامیدند. اکنون این پروژه در هیأت تاکنونی خود به پایان رسیده است. ممکن است روژآوائی کماکان به حیات خود ادامه دهد. اما برای این کار اتفاقا باید حمایت کسانی را جلب کند که در صف مقابل پدرخواندۀ تاکنونی اش قرار گرفته اند. برای مهار ترکیه، باید از حمایت روسیه و ایران و سوریه برخوردار بود نه از حمایت آمریکائی که…
  •  سازمان های کارگری و دام " مشروعیت"!
    Written by
    فعالان و پیشروان کارگری می دانند که در تمام کشورها یکی از شگرد های  بورژوازی در مقابل  مبارزه کارگران برای متشکل شدن در دفاع ازمعیشت شان، به میدان آوردن سلاح "مشروعیت " است. بسته به این که پرچم "مشروعیت" درکدام طرف این سنگر بندی به اهتزاز در آمده باشد تعاریف متفاوتی بر روی آن نوشته شده است. در سمت بورژوازی "مشروعیت" از قوانین حاکمش، دادگاهش، پلیس و ارتش و پاسدارش، و سرآخر زندان و شکنجه و اعدامش، حکایت های خونبار دارد. در…
  • یادداشتی بر گزارش سیاسی کنگره بیست و یکم راه کارگر
    Written by
    گزارش روشن نمی کند که این دمکراسی لیبرالی ازکی میان تهی گشته است؟ چرا که دموکراسی لیبرالی در احکامی که محمد رضا شالگونی درست پیش از کنگره ابراز نموده بود به عنوان شرط لازم هرگونه فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم تلقی می شد. اما حالا که این دمکراسی میان تهی شده است، پس معلوم است که دیگر صحبتی هم از فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم نمی تواند در میان باشد به این دلیل که آن شرط لازم دیگر مهیا نیست.…
  • صالح مسلم و محللش
    Written by
    صالح مسلم می رفت تا حکم یک همسر سه طلاقه را برای چپ ایرانی پیدا کند. هر چه باشد و هر بلائی سر چپ ایرانی آمده باشد، تابش هر اندازه ناچیز رادیکالیسم طبقاتی دوران انقلاب 57 هنوز به اندازه ای هست که در این مملکت معین نتوان دم از سوسیالیسم زد و همزمان سینه چاک دمکراسی آمریکائی بود. در این مملکت هنوز که هنوز است دست راستی ترین مواضع را باید به نام کمونیسم و کارگر بسته بندی کرد تا…
  • نامه به یک رفیق: "جنبش لغو کار مزدی" و حمایت از جنبش سبز، یک بازبینی
    Written by
    اگر محمدرضا شالگونی امید داشت که جنبش سبز به جنبشی علیه ولایت فقیه فرا بروید؛ اگر حمید تقوایی نمی خواست با موسوی کشتی بگیرد تا شاید شرایط مناسب برای جایگزینی رهبری حزب او فراهم شود؛ و اگر امیر پیام جنبش سبز را چیزی در حد فاصل انقلاب فوریه و اکتبر در روسیه ارزیابی می کرد؛ ناصر پایدار ... جنبش سبز را جنبش کارگرانی قلمداد می کرد که هرچند هنوز گام های قطعی در جهت طرح مطالباتشان برنداشته اند،  اما در موقعیتی…
  • پایگاه نظامی آمریکا در روژآوا
     وضعیتی غیر قابل اجتناب... بنا نهادن یک "انقلاب"، یک "منطقۀ خودمختار" در چهارچوب مرزهای یک کشور به کمک قدرتهای امپریالیستی ای که با تمام قدرت نظامی شان آن را تقسیم، تکه پاره و بی ثبات می کنند، نه می تواند به رهائی مردم خودی بیانجامد و نه امکان موجودیت ملتهای دیگر را تأمین کند.

مطالب پر بازدید شش ماه گذشته

JSN Glass template designed by JoomlaShine.com