مانیفست برابری فرانسوا نوئل بابوف

 

مانیفست برابری فرانسوا نوئل بابوف

معروف به‌گراکوس

برابری حقیقی هدف نهائی هنر اجتماعی است: کندورسه

مقدمه‌ی ویراستار

گرچه فهم نظری مانیفست برابری بابوف گراکوس )همانند هرمنشور یا مانیفست دیگری‌‌(، با تکیه به‌طیف معنائی کلمات و بافتِ متنْ امکان‌پذیر است؛ اما دریافت عملی و به‌ویژه ادراک کاربردی آن ـ‌درست مثل مانیفست حزب کمونیست‌ـ مشروط به‌امری فراتر از آن چیزهائی است‌که مجموعاً فهم نظری را متحقق می‌سازند. آن‌چه در رابطه‌ با دریافت عملیِ هراثرِ مکتوب و ماندگاری تعیین‌کننده است، به‌جز «مفهوم» و «متن»، شناخت آن شرایط، مناسبات و رویدادهائی است‌که به‌شکل‌گیری آن اثر راهبر گردیده و امکان بازتولید تاریخیِ آن را فراهم نیز آورده‌‌اند[1].

 به‌هرروی، بررسی اثر مکتوبی ‌که تاریخاً بازتولید نشده باشد و در شکل و محتوای دیگرگونه‌ (اما، هم‌سوئی) موضوع تبادل اجتماعی قرار نگرفته باشد، به‌جای ‌بررسی و ارزیابی تاریخی، بیش‌تر معنای باستان‌شناسانه دارد و باید در موزه نگهداری شود.

اما ازآن‌جاکه «مانیفست برابری» بابوف گراکوس به‌واسطه‌ی ویژگی دگر‌خواهانه، انقلابی و آشکارا دخالت‌گرانه‌اش، نوشته‌ای فراتر از آثار ماندگار زمانه‌ی خویش (مانند نوشته‌های روسو و دیگران) است؛ از این‌رو، ادراک کاربردی آن، منهای جنبه‌ی مفهومی و شناخت شرایط شکل‌گیری‌اش و فراتر از چگونگی دخالت‌گری نویسنده‌ی آن، به‌ویژه به‌پراتیکِ دخالت‌گرانه‌ی حال حاضر آن کسانی مشروط است‌که به‌ادراک کاربردی این اثر ماندگار همت می‌گمارند. بنابراین، طبیعی است‌که دریافت‌ها و ادراکات متعدد، متکثر و حتی مختلف‌الجهتی از این مانیفست و طبعاً از مانیفست حزب کمونیست که به‌نوعی بازتولید آن در شرایط متکامل‌تر و در بطن مبارزه‌ی طبقاتی روشن‌تری است، وجود داشته باشد.

از این‌رو، ارزیابی‌ام از مانیفست برابری را در انتهای این ترجمه می‌آورم تا در راستای سازمان‌یابی طبقاتی و کمونیستی توده‌های کارگر و زحمت‌کش، ‌بحث در مورد تفاوت «فهم نظری»، «دریافت عملی» و «ادراک کاربردی» را دامن زده باشم.

*****

مردم فرانسه!

یکهزار و پانصد سال است‌که هم‌چون برده زیسته‌اید؛ و در نتیجه ناشاد. در این 6 سال اخیر به‌سختی در انتظار استقلال ، آزادی و برابری نفس کشیده‌اید.

برابری! نخستین آرزوی طبیعت، نخستین نیاز هرانسان، و نخستین گره‌ای که هرجامعه‌ی مشروعی برآن بنیاد می‌گیرد. مردم فرانسه! شما خوشبخت‌تر از سایر ملل که در روی این کُره‌ی بی‌نوا پرورش می‌یابند، نبوده‌اید! همه‌جا و همیشه نژاد انسان بی‌نوا به‌‌خدمت آدم‌خواران کمابیش ماهری درآمده تا به‌عنوان موضوعی برای همه‌ی جاه‌طلبی‌هاْ خوراک خودکامگان باشد. همه‌جا و همیشه انسان‌ها با واژه‌های زیبا به‌خواب رفته‌اند؛ و در هیچ زمان و در هیچ مکانی چیزی از طریق گفتار به‌دست نیامده است. تا آن‌جاکه می‌توان به‌یاد آورد، همیشه ریاکارانه تکرار کرده‌اند که همه‌ی انسان‌ها برابرند؛ و تا آن‌جائی‌که می‌توان به‌یاد آورد، نابرابری به‌حقارت‌آمیزترین شکل و وحشناک‌ترین شکلش ـ‌به‌زشتی‌ـ برنژاد انسان سنگینی می‌کند. از زمانی‌که جوامع انسانی به‌وجود آمده، زیباترین حق انسانی بدون هیچ‌گونه تناقضی به‌رسمیت شناخته شده است، اما تنها در یک زمان توانسته‌اند آن را به‌عرصه عمل بکشند: برابری هیچ‌چیزی جز تخیلی رسمی و عقیم و زیبا نبوده است. و اکنون که برابری با صدای هرچه رساتر فرا‌خوانده می‌شود، در پاسخ به‌ما می‌گویند: خاموش ای ارازل! برابری واقعی چیزی جز یک خیال واهی  نیست؛ با برابری مشروط خشنود باشید؛ شما همه در برابر قانون برابرید. دیگر چه می‌خواهید ای رذل‌ها کثیف؟ آی قانون‌گزاران، آی شما که صاحب قدرت هستید، اکنون نوبت شماست که گوش بدهید.

آیا همه‌ی ما برابر نیستیم؟ این اصل بی‌رقیب باقی می‌ماند؛ زیرا جز آن‌که دیوانه‌ای به‌آن برخورد کند، نمی‌توانید بگوئید که اکنون که روز است، شب است.

در این صورت! ما ادعا می‌‌کنیم که برابر زندگی می‌کنیم و برابر می‌میریم؛ آن‌گونه که به‌دنیا آمده‌ایم: برابری واقعی یا مرگ خواسته‌ی ماست؛ این آن چیزی است‌که بدان نیازمندیم.

و ما این برابری واقعی را به‌هر قیمتی به‌دست خواهیم آورد. ناشاد کسانی خواهند بود که بین این برابری و ما قرار بگیرند! بیچاره کسانی هستند که با این آرزو که این‌چنین استوار بیان می‌شود، مقابله کنند.

انقلاب فرانسه چیزی جز پیش‌درآمد انقلاب دیگری نبوده است: انقلابی بزرگ‌تر، با وقارتر و آخرین انقلاب.

مردم بربدن‌های شاهان و روحانیانی که در مجموع برعلیه آن انقلاب بودند، پای کوبیدند. این انقلاب با خودکامگان جدید و نیز با سالوسان سیاستمدار تازه که جای قدیمی‌ها را گرفته‌اند، هم‌چنان عمل خواهد کرد.

ما به‌چه چیزی بیش از برابری حقوق نیازمندیم؟

ما نه تنها‌ به‌برابری حقوق که در «اعلامیه حقوق بشر و شهروند» نگاشته شده است، نیازمندیم؛ بلکه می‌خواهیم این برابری در میان‌مان، در زیر سقف‌های خانه‌هایمان [جریان داشته] باشد. برای آن‌که شرایط بی‌عیب و نقصی فراهم آوریم تا فقط بتوانیم آن را حفظ کنیم، به‌هرچیزی تن می‌دهیم. برای بقای برابری، اگر لازم باشد، بگذار همه‌ی حیله‌ها و مهارت‌ها [نیز] از میان بروند.

قانون‌گزاران و سیاستمداران، شما با ذکاوت‌تر از آن‌چه با ایمان انجام می‌دهید، نیستید؛ ای زمین‌داران ثروتمند و ترسو، بیهوده تلاش می‌کنید تا اقدام مقدس ما را خنثی کنید و بگوئید: اینان هیچ کاری نمی‌کنند، جز کپی‌برداری از قانون [تقسیم] اراضی که یک بار در گذشته مطالبه [و انجام] شده است.

ای دروغ‌گویان و افترازنان، خاموش شوید: و سکوتِ آشفتگی‌تان به‌مطالبات ما گوش دهید، مطالباتی‌که براساس طبیعت و برپایه عدالت اعلام می‌شود.

قانون اراضی یا تقسیم زمین مطالبه‌ی خودانگیخته‌ی سربازان به‌لحاظ فکری بی‌انضباطی بود که در بعضی از شهرها بیش‌تر براساس غریزه‌‌ی خود و نه به‌واسطه‌ی خردشان به‌حرکت درآمدند. ما به‌دنبال چیزی والا‌تر و عادلانه‌تر هستیم: خیر همگانی یا جماعتی متشکل از خوبان! دیگر دارائی فردی را برزمین نمی‌خواهیم: زمین به‌هیچ‌کس تعلق ندارد. می‌خواهیم، و مطالبه می‌کنیم که لذت بردن از ثمره‌های زمین همگانی باشد: این ثمره‌ به‌همه تعلق دارد.

اعلام می‌کنیم که دیگر نمی‌توانیم که این واقعیت را برتابیم که اکثریت عظیمی کار کنند و عرق بریزند، و اقلیت‌های بسیار کوچک بهره‌مند شوند.

دیگر بس است، زمان بسیار طولانی‌ای است‌که کم‌تر از یک میلیون نفر از آن‌چه متعلق به 20 میلیون‌ نفرِ مشابه آن‌ها و برابر با آن‌هاست، [بهره‌مند شده و آن‌ها را] خلع مالکیت کرده‌اند.

بگذار سرانجام این افتضاح بزرگی که نسل‌های آینده هرگز وجود آن را باور نخواهند کرد، پایان یابد! بگذار تمایزات عصیان‌گر بین فقیر و غنی از میان برود؛ بین بزرگ و کوچک، بین ارباب و نوکر، و بین فرمانروا و فرمانبردار.

بگذار دیگر تفاوتی در میان مردم، مگر تفاوت در سن و جنس نباشد. نظر به‌این‌که همه داری قوا و نیاز یکسانی هستند؛ [پس] بگذار برای همه آموزش و پرورش یکسان و تغذیه یکسانی برقرار باشد. مردمی که از یک آفتاب و یک هوا برخوردارند: چرا سهم مشابه و کیفیت مشابه در خوراک برایشان کفایت نکند؟

هم‌اکنون می‌توان تصور کرد که دشمنانِ طبیعی‌ترین نظم امور برعلیه ما سروصدا به‌راه بیندازند.

 آن‌ها به‌ما می‌گویند: شما برهم‌زننده‌ی نظم هستید و اخلال‌گر؛ شما چیزی جز کشتار و غارت نمی‌خواهید.

مردم فرانسه!

وقت‌مان را در پاسخ‌گوئی به‌آن‌ها تلف نخواهیم کرد؛ ما به‌شما می‌گوئیم: اقدام مقدسی که ما سازمان‌دهی می‌کنیم، هیچ هدفی جز این ندارد که به‌نفاقمدنی و بینوائی همگانی پایان دهد.

در گذشته، هیچ‌گاه برنامه‌ای گسترده‌تر از این برای اجرا متصور نبوده است. این‌جا و آن‌جا چند تن نابغه، چند مرد با صدای لرزان و آرام از برابری سخن گفته‌اند. هیچ‌یک شجاعتی را که تمامی حقیقت را بگویند، نداشته‌اند.

اکنون زمان اقدامات بزرگ رسیده است. شرارت به‌اوج خود رسیده است، و چهره‌ی زمین را پوشانده است. زیر نام سیاستْ قرن‌هاست‌که هرج و مرج حکومت می‌کند. بگذار هرچیزی جای خودرا بیابد، و بار دیگر سامان خودرا داشته باشد. بگذار پشتیبانان عدالت و شادی با صدای برابری سازمان یابند. لحظه‌ی آن رسیده است‌که جمهوری برابران بنیان نهاده شود؛ این خانه‌ی بزرگ به‌روی همه‌ی انسان‌ها باز است. روز بازگشت و پاداش همگانی فرارسیده است. خانواده‌های گریان بیائید و در سرِ میز همگان که طبیعت برای همه فرزندانش فراهم کرده است، بنشینیم.

مردم فرانسه!

خالص‌ترین شکوهمندی‌ها برای شما محفوظ بوده است. بله این شما خواهید بود که برای نخستین‌بار به‌دنیا چنین منظره‌ی مؤثر و تکان‌دهنده‌ای‌ را پیش‌نهاد می‌کنید.

عادات کهن و ترس‌های قدیمی، بازهم می‌خواهند جلوی استقرار جمهوری برابران را سد کنند. سازمان‌دهی برابری واقعی ـ‌تنها سازمان‌دهی‌ای که به‌همه‌ی نیازها پاسخ می‌گوید‌ـ بدون آن‌که قربانی‌ای در میان باشد، بدون آن‌که نیازی به‌فدا کردن عده‌ای باشد، نخستْ برای همه نمی‌تواند خوشنودکننده باشد. [به‌همین دلیل است‌که] جاه‌طلبان و خودپسندان از خشم برخود می‌لرزند. آن‌ها ‌که به‌ناحق دارایند، فریاد بی‌عدالتی برمی‌آورند. از دست دادن لذات تنی چند، [و نیز] فقدان شادی‌های تنها و آسایش خصوصی برای کسانی از رنج دیگران بی‌خبرند، حسرت پرخروشی را به‌همراه می‌آورد. دوستداران قدرت مطلق، و کارگزاران اقتدار دلبخواه به‌دشواری سرِ بزرگ خودرا در مقابل  برابری واقعی فرود خواهند آورد. آن‌ها به‌خاطر کوته‌بینی‌شان به‌دشواری خوشبختی همگان در آینده‌ی نزدیک را درمی‌یابد؛ اما چند هزار ناراضی در برابر توده‌ی آدم‌های شاد، و متعجب از یافتن شادی‌ای که مدت‌ها به‌دنبال آن گشته‌اند و آن را در دست‌های خود خواهند داشت، چه می‌توانند بکنند.

فردای انقلاب واقعی با تحیر می‌گویند: چه؟ خوشبختی همگان به‌این آسانی به‌دست می‌آید؟ تنها کاری که لازم بود بکنیم، خواستن آن بود؟ چرا زودتر از این‌ها نخواستیم چنین کنیم؟ آیا واقعاً لازم بود ما را وادارند بارها و بارها از آن سخن بگوئیم [و آن را درخواست کنیم]؟ آری، بله بی‌تردید اگر تنها یک نفر از همانندان خود، از برابران خود ثروتمندتر و قدرتمندتر باشد، تعادل به‌هم می‌خورد: [آن‌گاه] جنایت و ناشادی برروی زمین [می‌گسترد].

مردم فرانسه!

شکوه این قانون اساسی [نوین] را از روی کدام مشخصه می‌شناسید؟ آن قانون اساسی‌ای ‌که در تمامیت خود در برابری واقعی استوار باشد، تنها آن است‌که زیبنده‌ی شماست و می‌تواند همه‌ی آرزوهای شما را متحقق ‌سازد.

قانون اساسی اشرافی سال 1791 و 1795 به‌جای آن‌که زنجیرهای شمارا درهم بکشند، آن‌ها را محکم‌تر کرد. قانون اساسی 1793 گام بزرگی به‌سوی برابری حقیقی بود و هیچ‌گاه پیش‌تر از آن تا این اندازه به‌برابری نزدیک نشده بودیم. اما علی‌رغم این‌که این قانون اساسی با متانت بر شادی همگان به‌عنوان یک اصل بزرگ تأکید می‌کند؛ [با این وجود،] هنوز به‌این‌ هدف دست نیافته است.

مردم فرانسه!

چشم‌ها و قلب‌های خود را برای کمال خوشبختی بازکنید: جمهوری برابران را بازشناسید و آن را اعلام کنید.

*****

ارزیابی از مانیفست برابری:

در ارزیابی از مانیفست برابری بابوف با اندکی مسامحه می‌توان چنین ابراز نظر کرد که منهای 50 سال تحول و تکامل تولید‌‌ی‌ـ‌اجتماعی شتابان و مبارزه‌ی طبقاتی شدت‌یابنده، همان مانیفست حزب کمونیست است‌که به‌خواست «اتحادیه کمونیست‌ها» و در آستانه‌ی انقلاب 1848 توسط مارکس و انگلس به‌نگارش در آمد. به‌هرروی، حقیقت این است‌که بسیاری از عناصر تفکر مارکس و انگلیس در شکلی خام، غیرسیستماتیک و به‌اندازه‌ی ‌کافی تکامل نیافته در همین نوشته‌ی کوتاه خودمی‌نمایاند.

دراین‌جا برای ارائه‌ی تصویری در مورد درستی ادعای بالا، به‌چند مثال اکتفا می‌کنیم تا به‌یک نتیجه‌گیری تاریخی برسیم. بنابراین، بررسی جامع مسئله‌ی اشتراک و افتراق عناصر اندیشه‌ی بابوف و مارکس را فعلاً به‌‌دیگر علاقمندان یا به‌کسانی وامی‌گذاریم که به‌این نوشته مراجعه می‌کنند.

لغو مالکیت خصوصی: «دیگر نمی‌توانیم که این واقعیت را برتابیم که اکثریت عظیمی کار کنند و عرق بریزند، و اقلیت‌های بسیار کوچک بهره‌مند شوند»؛ یا «زمین به‌هیچ‌کس تعلق ندارد. می‌خواهیم، و مطالبه می‌کنیم که لذت بردن از ثمره‌های زمین همگانی باشد: این ثمره‌ به‌همه تعلق دارد». توجه داشته باشیم ‌که زمین همیشه و همواره مادر تولید بوده است.

پراتیک انقلابی به‌مثابه‌ی شیوه‌ی شناخت حقیقت و ابزار الغای مالکیت خصوصی: «در هیچ زمان و در هیچ مکانی چیزی از طریق گفتار به‌دست نیامده است».

مالکیت زمین (یا به‌عبارتی مالکیت خصوصی) بدون یک انقلاب همه‌جانبه‌ی که به‌جامعه‌ی طبقاتی پایان بدهد و هرگونه انقلاب طبقاتی دیگر را بی‌معنی کند: «انقلاب فرانسه چیزی جز پیش‌درآمد انقلاب دیگری نبوده است: انقلابی بزرگ‌تر، با وقارتر و آخرین انقلاب».

انقلابی که در پیش است، به‌مناسبات سلطه‌گرانه و برتری‌ـ‌فروتری پایان می‌دهد: «بگذار تمایزات عصیان‌گر بین فقیر و غنی از میان برود؛ بین بزرگ و کوچک، بین ارباب و نوکر، و بین فرمانروا و فرمانبردار. بگذار دیگر تفاوتی در میان مردم، مگر تفاوت در سن و جنس نباشد...».

قانون اساسی 1793 فرانسه اوج دموکراتیسم بورژوائی‌ـ‌روبسپیری بود ‌که در اثر کودتای ژیروندن‌ها (جناح راست بورژوازی) به‌سرعت جای خودرا به‌قانون اساسی سال 1795 داد[2]. مانیفست برابری بابوف مرحله‌ای فراتر از قانون اساسی 1793 را در عمل خواهان است: «قانون اساسی اشرافی سال 1791 و 1795 به‌جای آن‌که زنجیرهای شمارا درهم بکشند، آن‌ها را محکم‌تر کرد. قانون اساسی 1793 گام بزرگی به‌سوی برابری حقیقی بود و هیچ‌گاه پیش‌تر از آن تا این اندازه به‌برابری نزدیک نشده بودیم. اما علی‌رغم این‌که این قانون اساسی با متانت بر شادی همگان به‌عنوان یک اصل بزرگ تأکید می‌کند؛ [با این وجود،] هنوز به‌این‌ هدف دست نیافته است».

انقلاب برای دست‌یابی به«‌جمهوری برابران» نه تنها یک انقلاب همگانی نیست، بلکه شیوه‌ی اداره‌ی آن نیز (در ابتدا) براساس دیکتاتوری انقلابی است: «سازمان‌دهی برابری واقعی ـ‌تنها سازمان‌دهی‌ای که به‌همه‌ی نیازها پاسخ می‌گوید‌ـ...، نخستْ برای همه نمی‌تواند خوشنودکننده باشد»؛ یا «...چند هزار ناراضی در برابر توده‌ی آدم‌های شاد، و متعجب از یافتن شادی‌ای که مدت‌ها به‌دنبال آن گشته‌اند و آن را در دست‌های خود خواهند داشت، چه می‌توانند بکنند».

7ـ مانیفست برابری در هنگامی‌که بورژوازی در مقابل مناسبات و افکار پیشاسرمایه‌دارانه ترقی‌خواه به‌حساب می‌آمد [نه هم‌اکنون ‌که جنایت‌کارترین ارتش همه‌ی تاریخ بشر ـ‌ناتو‌ـ در پشت «اعلامیه جهانی حقوق بشر» مصوب 1948 پنهان شده است]، این‌طور اظهار می‌داشت: «... ‌برابری حقوق که در "اعلامیه حقوق بشر و شهروند" نگاشته شده است...» باید در میان مردم و «در زیر سقف‌های خانه‌ها» جریان داشته باشد؛ و تأکید می‌کرد که «برای آن‌که شرایط بی‌عیب و نقصی فراهم آوریم تا فقط بتوانیم آن را حفظ کنیم، به‌هرچیزی [یعنی: حتی مرگ هم] تن می‌دهیم».

نمایندگان و اندیشمندان بورژوازی برابری همه‌جانبه‌ی انسان‌ها را در طول حیات نظام سرمایه‌داری و به‌ویژه هم‌اکنون یک خیال واهی دانسته‌اند: «در پاسخ به‌ما می‌گویند: خاموش ای ارازل! برابری واقعی چیزی جز یک خیال واهی  نیست؛ با برابری مشروط خشنود باشید؛ شما همه در برابر قانون برابرید».

نتیجه این‌که:

همه‌ی جار و جنحالی‌هائی‌که پُست مدرنیست‌های رنگارنگ و برخاسته از مرحله‌ی امپریالیستی سرمایه و طبعاً ضدکمونیست درباره‌ی فراخردگرائی، اصالت تأویل و معنای خصوصی، و نیز فراتاریخی‌گرائی، «حقوق بشر»[3] و مانند آن به‌راه انداخته‌اند و این‌ روزها در میان چپ‌های سابق که هنوز هم خودرا چپ و بعضاً کمونیست می‌نامند، رواج نیز گرفته است، هدفی جز این ندارد که به‌توده‌های فروشنده‌ی نیروی‌کار بگویند که جهان هستی و به‌ویژه تاریخ جوامع بشری فاقد دینامیسم متکامل و قابل شناخت است؛ و نتیجتاً غایت جامعه‌ی بشری همین نظام سرمایه‌داری است‌که احتمال بهبود آن نیز وجود دارد: «در پاسخ به‌ما می‌گویند: خاموش ای ارازل! برابری واقعی چیزی جز یک خیال واهی  نیست؛ با برابری مشروط خشنود باشید؛ شما همه در برابر قانون برابرید».

منهای بحث و استدلال علمی که پست‌مدرن‌ها و غیره خودرا فراتر از آن می‌دانند و گوش و فهمی برای شنیدنش  ندارند؛ اما بازتولید ادراکات بابوف در شرایطی متکامل‌تر توسط مارکس که مبارزه‌ی کار برعلیه سرمایه نیز به‌بلوغ نسبی رسیده بود، نشان از این دارد که هم بابوف و هم مارکس به‌یک واقعیت نگاه کرده‌اند و هریک بنا به‌موضع و موقع اجتماعی‌ـ‌تاریخی خود [بابوف از زاویه فقر و تهی‌دستی به‌طورکلی، و مارکس از زاویه طبقه‌ی کارگر و استثمار نیروی‌کار و نیز به‌گونه‌ای بسیار پیچیده‌تر و گویاتر] ذات یک واقعیت را تبیین کرده و متناسب با تبیین خویش به‌مبارزه نیز برخاسته‌اند. گرچه تبیین عمدتاً آرمان‌گرایانه‌ی بابوف از فقر و تهی‌دستیْ به‌طور فی‌نفسه با تبیین علمی و طبقاتی مارکس خوانائی ندارد؛ اما علی‌رغم اختلافی چنین فی‌نفسه، عملاً عناصر پایه‌ای مشترکی بین آن‌ها وجود دارد ‌که نشان‌گر این واقعیت است‌که هردو، از دو زاویه مختلف ـ‌اما هم‌سو‌ـ به‌یک واقعیت (یا به‌عبارت دقیق‌تر: به‌ذات متغییر یک واقعیت) نگاه کرده‌اند: جامعه‌ی طبقاتی و نیروئی‌که بنا به‌ذات دگرگون‌طلب‌اش می‌تواند حامل ضرورتی باشد ‌که به‌مناسبات ‌طبقاتی، فقر و امکان احیای چنین جامعه‌ای پایان بدهد؛ یکی (بابوف)، این نیرو را در توده‌های فقیر می‌دید؛ و دیگری (مارکس)، با مشاهده‌ی طبقه‌ی کارگر، سرانجام پرولتاریا و دیکتاتوری انقلابی‌اش را کشف کرد.

بنابراین، باید به‌پست‌مدرنیست‌های برخاسته از مرحله و روی‌کرد امپریالیستی سرمایه و نیز پرورش‌یافته از قِبَل انواع آشکار و پنهان سوبسیدهای جنگ‌سردی گفت‌که: همین تخالف و هم‌سانی بین بابوف و مارکس بیان عینی و درعین‌حال علمی و خدشه‌ناپذیرِ قانومندی هستی مادی، هستی تاریخی و هستی اجتماعی است؛ لطفاً به‌چرندیات فراتاریخی، فراتعقلی، فرابشری و فرا.... خود پایان دهید و به‌طور مستقیم در خدمت سازمان‌های اطلاعاتی و ارتش‌هائی همانند ناتو قرار بگیرید.

این حنا دیگر برای پرولتاریا رنگ چندانی ندارد. تا بی‌رنگی کامل آن نیز فاصله‌ی چندانی نمانده است.

عباس فرد

اردیبهشت 1392- مه 2013

پانوشت‌ها:

[1] در این مورد می‌توان به‌واپسین نامه‌ بابوف به‌همسر و فرزندان همراه با زندگینامه‌ی او در سایت امید مراجعه کرد.

[2] خواننده‌ی کنجکاو می‌تواند به‌کتاب زندگی‌نامه‌ی روبسپیر (سایت امید) که حاوی مهم‌ترین سخنرانی‌های او نیز هست، مراجعه کند.

[3] در مورد مفهوم و جای‌گاه حقوق بشر می‌توان به‌مقاله‌ی «آزادی اندیشه و بیان - پیشینه، محدوده‌های زمانی‌ـ‌مکانی و جوهر طبقاتی آن» در سایت امید مراجعه کرد.

Real equality, final goal of social art-Condorcet

People of France!

For fifteen centuries you lived as a slave and, consequently, unhappy. For the last six years you barely breathe, waiting for independence, freedom and equality.

EQUALITY! The first wish of nature, the first need of man, the first knot of all legitimate association! People of France! You were not more blessed than the other nations that vegetate on this unfortunate globe! Everywhere and at all times the poor human race, handed over to more or less deft cannibals, served as an object for all ambitions, as feed for all tyrannies. Everywhere and at all times men were lulled with beautiful words; at no time and in no place was the thing itself ever obtained through the word. From time immemorial they hypocritically repeat; all men are equa,; and from time immemorial the most degrading and monstrous inequality insolently weighs upon the human race. As long as there have been human societies the most beautiful of humanity’s rights is recognized without contradiction, but was only able to be put in practice one time: equality was nothing but a beautiful and sterile legal fiction. And now that it is called for with an even stronger voice we are answered: be quiet, you wretches! Real equality is nothing but a chimera; be satisfied with conditional equality; you’re all equal before the law. What more do you want, filthy rabble? Legislators, you who hold power, rich landowners, it is now your turn to listen.

Are we not all equal? This principle remains uncontested, because unless touched by insanity, you can’t say it’s night when it’s day.

Well then! We claim to live and die equal, the way we were born: we want this real equality or death; that’s what we need.

And we’ll have this real equality, at whatever price. Unhappy will be those who stand between it and us! Unhappy will be those who resist a wish so firmly expressed.

The French Revolution was nothing but a precursor of another revolution, one that will be bigger, more solemn, and which will be the last.

The people marched over the bodies of kings and priests who were in league against it: it will do the same to the new tyrants, the new political Tartuffes seated in the place of the old.

What do we need besides equality of rights?

We need not only that equality of rights written into the Declaration of the Rights of Man and Citizen; we want it in our midst, under the roofs of our houses. We consent to everything for it, to make a clean slate so that we hold to it alone. Let all the arts perish, if need be, as long as real equality remains!

Legislators and politicians, you have no more genius than you do good faith; gutless and rich landowners, in vain you attempt to neutralize our holy enterprise by saying: They do nothing but reproduce that agrarian law asked for more than once in the past.

Slanderers, be silent: and in the silence of your confusion listen to our demands, dictated by nature and based on justice.

The Agrarian law, or the partitioning of land, was the spontaneous demand of some unprincipled soldiers, of some towns moved more by their instinct than by reason. We reach for something more sublime and more just: the common good or the community of goods! No more individual property in land: the land belongs to no one. We demand, we want, the common enjoyment of the fruits of the land: the fruits belong to all.

We declare that we can no longer put up with the fact that the great majority work and sweat for the smallest of minorities.

Long enough, and for too long, less than a million individuals have disposed of that which belongs to 20 million of their like, their equals.

Let it at last end, this great scandal that our descendants will never believe existed! Disappear at last, revolting distinctions between rich and poor, great and small, masters and servants, rulers and ruled.

Let there no longer be any difference between people than that of age and sex. Since all have the same faculties and the same needs, let there then be for them but one education, but one food. They are satisfied with one sun and one air for all: why then would the same portion and the same quality of food not suffice for each of them?

Already the enemies of the most natural order of things we can imagine raise a clamor against us.

They say to us: You are disorganizers and seditious; you want nothing but massacres and loot.

PEOPLE OF FRANCE:

We won’t waste our time responding to them; we tell you: the holy enterprise that we are organizing has no other goal than to put an end to civil dissension and public misery.

Never before has a vaster plan been conceived of or carried out. Here and there a few men of genius, a few men, have spoken in a low and trembling voice. None have had the courage to tell the whole truth.

The moment for great measures has arrived. Evil has reached its height: it covers the face of the earth. Under the name of politics, chaos has reigned for too many centuries. Let everything be set in order and take its proper place once again. Let the supporters of justice and happiness organize in the voice of equality. The moment has come to found the REPUBLIC OF EQUALS, this great home open to all men. The day of general restitution has arrived. Groaning families, come sit at the common table set by nature for all its children.

PEOPLE OF FRANCE:

The purest of all glories was thus reserved for you! Yes it is you who the first should offer the world this touching spectacle.

Ancient habits, antique fears, would again like to block the establishment of the Republic of Equals. The organization of real equality, the only one that responds to all needs, without causing any victims, without costing any sacrifice, will not at first please everyone. The selfish, the ambitious, will tremble with rage. Those who possess unjustly will cry out about injustice. The loss of the enjoyments of the few, solitary pleasures, personal ease will cause lively regret to those heedless of the pain of others. The lovers of absolute power, the henchmen of arbitrary authority, will with difficulty bow their superb heads before the level of real equality. Their shortsightedness will understand with difficulty the imminent future of common happiness; but what can a few thousand malcontents do against a mass of happy men, surprised to have searched so long for a happiness that they had in their hands.

The day after this real revolution, they’ll say with astonishment: What? Common happiness was so easy to obtain? All we had to do was want it? Why oh why didn’t we desire it sooner? Did they really have to make us speak of it so many times? Yes, without a doubt, one lone man on earth richer, stronger than his like, than his equals, and the balance is thrown off: crime and unhappiness are on earth.

PEOPLE OF FRANCE;

By what sign will you now recognize the excellence of a constitution? ...That which rests in its entirety on real equality is the only one that can suit you and fulfill all your wishes.

The aristocratic charters of 1791 and 1795 tightened your chains instead of breaking them. That of 1793 was a great step towards true equality, and we had never before approached it so closely. But it did not yet touch the goal, nor reach common happiness, which it nevertheless solemnly consecrated as its great principle.

PEOPLE OF FRANCE,

Open your eyes and your hearts to the fullness of happiness: recognize and proclaim with us the REPUBLIC OF EQUALS.

یادداشت

  • استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد
    Written by
    استفاده از بمبهای فسفری در مواقع استثنایی اشکال ندارد ما مصرانه از عراقی ها و نیروهای ائتلاف ( آمریکا و ناتو) می خواهیم که هرگز از مهمات فسفری در محدوده غیر نظامیان استفاده نکنند. حتی اگر غیر نظامیان در هنگام استفاده این مهمات آنجا حضور نداشته باشند
  • جناب آقای زیباکلام، کمی درباره دهه نورانی شصت، محض اطلاع
    Written by
    آقای زیبا کلام مشکل حضرت آیت الله خودداری از رنجاندن تندروها نیست. مشکل این است که ایشان خود از طراحان اصلی قتل عام تابستان 67 است. نقش او در قتل عام 67 خیلی بیشتر از کسی مثل رهبر کنونی نظام آقای خامنه ای بوده است که آن زمان در سلسله مراتب نظام خیلی بی اهمیت تر از آقای رفسنجانی بود. باز شدن پرونده ی 67 شلیک به شقیقه ی حضرت آیت الله است.
  • قمار سنگین روژآوا
    Written by
    چپ روژآوا را به عنوان پروژۀ امید بخش خاورمیانه فروخت. ابله ترین چپها آن را حتی روزنه ای برای بشریت نامیدند. اکنون این پروژه در هیأت تاکنونی خود به پایان رسیده است. ممکن است روژآوائی کماکان به حیات خود ادامه دهد. اما برای این کار اتفاقا باید حمایت کسانی را جلب کند که در صف مقابل پدرخواندۀ تاکنونی اش قرار گرفته اند. برای مهار ترکیه، باید از حمایت روسیه و ایران و سوریه برخوردار بود نه از حمایت آمریکائی که…
  •  سازمان های کارگری و دام " مشروعیت"!
    Written by
    فعالان و پیشروان کارگری می دانند که در تمام کشورها یکی از شگرد های  بورژوازی در مقابل  مبارزه کارگران برای متشکل شدن در دفاع ازمعیشت شان، به میدان آوردن سلاح "مشروعیت " است. بسته به این که پرچم "مشروعیت" درکدام طرف این سنگر بندی به اهتزاز در آمده باشد تعاریف متفاوتی بر روی آن نوشته شده است. در سمت بورژوازی "مشروعیت" از قوانین حاکمش، دادگاهش، پلیس و ارتش و پاسدارش، و سرآخر زندان و شکنجه و اعدامش، حکایت های خونبار دارد. در…
  • یادداشتی بر گزارش سیاسی کنگره بیست و یکم راه کارگر
    Written by
    گزارش روشن نمی کند که این دمکراسی لیبرالی ازکی میان تهی گشته است؟ چرا که دموکراسی لیبرالی در احکامی که محمد رضا شالگونی درست پیش از کنگره ابراز نموده بود به عنوان شرط لازم هرگونه فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم تلقی می شد. اما حالا که این دمکراسی میان تهی شده است، پس معلوم است که دیگر صحبتی هم از فراتر رفتن به سوی سوسیالیسم نمی تواند در میان باشد به این دلیل که آن شرط لازم دیگر مهیا نیست.…
  • صالح مسلم و محللش
    Written by
    صالح مسلم می رفت تا حکم یک همسر سه طلاقه را برای چپ ایرانی پیدا کند. هر چه باشد و هر بلائی سر چپ ایرانی آمده باشد، تابش هر اندازه ناچیز رادیکالیسم طبقاتی دوران انقلاب 57 هنوز به اندازه ای هست که در این مملکت معین نتوان دم از سوسیالیسم زد و همزمان سینه چاک دمکراسی آمریکائی بود. در این مملکت هنوز که هنوز است دست راستی ترین مواضع را باید به نام کمونیسم و کارگر بسته بندی کرد تا…
  • نامه به یک رفیق: "جنبش لغو کار مزدی" و حمایت از جنبش سبز، یک بازبینی
    Written by
    اگر محمدرضا شالگونی امید داشت که جنبش سبز به جنبشی علیه ولایت فقیه فرا بروید؛ اگر حمید تقوایی نمی خواست با موسوی کشتی بگیرد تا شاید شرایط مناسب برای جایگزینی رهبری حزب او فراهم شود؛ و اگر امیر پیام جنبش سبز را چیزی در حد فاصل انقلاب فوریه و اکتبر در روسیه ارزیابی می کرد؛ ناصر پایدار ... جنبش سبز را جنبش کارگرانی قلمداد می کرد که هرچند هنوز گام های قطعی در جهت طرح مطالباتشان برنداشته اند،  اما در موقعیتی…
  • پایگاه نظامی آمریکا در روژآوا
     وضعیتی غیر قابل اجتناب... بنا نهادن یک "انقلاب"، یک "منطقۀ خودمختار" در چهارچوب مرزهای یک کشور به کمک قدرتهای امپریالیستی ای که با تمام قدرت نظامی شان آن را تقسیم، تکه پاره و بی ثبات می کنند، نه می تواند به رهائی مردم خودی بیانجامد و نه امکان موجودیت ملتهای دیگر را تأمین کند.

نظر خوانندگان

Guest (وحید صمدی)
سلام رفیق امین عزیز از این که به دلیل مشغله های زندگی به کامنت شما با تاخیر زیاد پاسخ می دهم عذر می ...
Guest (آهنگر)
می بینی رفیق! ذات سرمایه داری همه جای دنیا یک جور است. البته همه جا یک شکل نیست اما ماهیت همان است. ...
Guest (آهنگر)
چه تاثیر عمیق و در عین حال غم انگیزی روی من گذاشت این مقاله! چه خشم و نفرتی را در من زنده کرد و چقدر...
Guest (آهنگر)
با سلام خدمت جهانگیر در بارۀ اینکه چه ساخ مناسبی می توانم به انتقادات شما بدهم بسیار اندیشیدم. چند ب...
Guest (وحید صمدی)
سلام رفقا آهنگر و رودین عزیز از این که مقاله مورد توجه تان قرار گرفت خوشحالم و از کامنت های صمیمانه ...
Guest (بهمن شفیق)
رفیق عزیز، با تشکر و پوزش از این که خیلی دیر به کامنت شما می پردازم. آنچه شما در مورد " سرمایه ی تج...
Guest (nader)
چرا این عکس پورنوگراف را بطورکامل درصفحه اول سایت چاپ نکردید؟خجالت کشیدید هستۀ تلخ دستهایم را محکمتر...
Guest (آهنگر)
رودین جان از اینکه چنین برداشتی از کامنت من به ذهن خواننده متبادر می شود متاسفم. لیکن با کمال میل م...
Guest (رودین)
رفیق وحید عزیز؛ نوشته بسیار خوب و جسورانه ای بود. دست تان را به گرمی می فشارم. زنده باشید
Guest (رودین)
آقا یا خانم آهنگر؛ "پدیده ننگین احمدی نژاد"؟! یعنی مثلاً "پدیده ننگین خاتمی" یا "پدیده ننگین روحانی"...

مقالات

مقالات دیگر

مطالب پر بازدید شش ماه گذشته

JSN Glass template designed by JoomlaShine.com